صفحه 6--27 آذر 90
از گلستان من ببر ورقی
باب هفتم: در تاثیر تربیت
حکایت دوازدهم
سالی نزاعی در پیادگان حاج اوفتاده بود و داعی هم در آن سفر پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود میگفت یاللعجب پیاده عاج چون عرصه شطرنج به سر می برد فرزین می شود یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
کو پوستین خلق به آزار مى درد
حاجی تو نیستی شترست از برای آنک
بیچاره خار می خورد و بار می برد
حکایت سیزدهم
هندویی نفت اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: تو را که خانه نیست، بازی نه این است.
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
و آنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
حکایت چهاردهم
مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپایان می کنند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن رأى
به فرومایه کارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر
حکایت پانزدهم
یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت. پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم. گفت: آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جای ها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند، اگر به ضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است:
وه که هر گه که سبزه در بستان
بدمیدی چه خوش شدی دل من
بگذر ای دوست تا به وقت بهار
سبزه بینی دمیده بر گل من
حکایت شانزدهم
پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی
مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.
بر بنده مگیر خشم بسیار
جورش مکن و دلش میازار
او را تو بده درم خریدی
آخر نه به قدرت آفریدی
این حکم و غرور و خشم تا چند
هست از تو بزرگتر خداوند
ای خواجه ارسلان و آغوش
فرمانده خود مکن فراموش
در خبر است از خواجه عالم صلی الله علیه وآله و سلم که گفت بزرگترین حسرت روز قیامت آن بود که بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت توست
خشم بی حد مران و طیره نگیر
که فضیحت بود به روز شمار
بنده آزاد و خواجه در زنجیر
حکایت هفدهم
سالی از بلخ با رومیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر جوانی بدرقه همراه ما شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بیش زور که به ده مرد توانا کمان اوزه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی مغتنم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر به گردش نباریده باران تیر
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی
پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند
شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند
ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و آهنگ قتال ما کردند بدست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوان را گفتم چه پایی؟
بیار آنچه دارى ز مردى و زور
که دشمن به پاى خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاد و لرزه بر استخوان.
نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى
به روز حمله جنگ آوران بدارد پای
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران مرد کار دیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند
جوان اگر چه قوى یال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است
چنانکه مساله شرع پیش دانشمند
حکایت هجدهم
توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش
بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه دَرو ساخته؛ به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده.
درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.
خر که کمتر نهند بر وى بار
بى شک آسوده تر کند رفتار
***
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید
وآنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست
مردنش زین همه شک نیست که دشوار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد
بهتر از حال حکیمی که گرفتار آید
حکایت نوزدهم
بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدا عدوِّک نَفسُک الَّتی
بینَ جَنبیکَ گفت به حکم آنکه هرآن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندانکه مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.
فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن
وگر خورد چو بهایم بیفتد او چو جماد
مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت
خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد
سالی نزاعی در پیادگان حاج اوفتاده بود و داعی هم در آن سفر پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود میگفت یاللعجب پیاده عاج چون عرصه شطرنج به سر می برد فرزین می شود یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند.
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
کو پوستین خلق به آزار مى درد
حاجی تو نیستی شترست از برای آنک
بیچاره خار می خورد و بار می برد
حکایت سیزدهم
هندویی نفت اندازی همی آموخت. حکیمی گفت: تو را که خانه نیست، بازی نه این است.
تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی
و آنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی
حکایت چهاردهم
مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپایان می کنند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن رأى
به فرومایه کارهاى خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر
حکایت پانزدهم
یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت. پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم. گفت: آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جای ها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند، اگر به ضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است:
وه که هر گه که سبزه در بستان
بدمیدی چه خوش شدی دل من
بگذر ای دوست تا به وقت بهار
سبزه بینی دمیده بر گل من
حکایت شانزدهم
پارسایی بر یکی از خداوندن نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّوجل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی
مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.
بر بنده مگیر خشم بسیار
جورش مکن و دلش میازار
او را تو بده درم خریدی
آخر نه به قدرت آفریدی
این حکم و غرور و خشم تا چند
هست از تو بزرگتر خداوند
ای خواجه ارسلان و آغوش
فرمانده خود مکن فراموش
در خبر است از خواجه عالم صلی الله علیه وآله و سلم که گفت بزرگترین حسرت روز قیامت آن بود که بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت توست
خشم بی حد مران و طیره نگیر
که فضیحت بود به روز شمار
بنده آزاد و خواجه در زنجیر
حکایت هفدهم
سالی از بلخ با رومیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر جوانی بدرقه همراه ما شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بیش زور که به ده مرد توانا کمان اوزه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی مغتنم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر به گردش نباریده باران تیر
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی
پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند
شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند
ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و آهنگ قتال ما کردند بدست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوان را گفتم چه پایی؟
بیار آنچه دارى ز مردى و زور
که دشمن به پاى خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاد و لرزه بر استخوان.
نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى
به روز حمله جنگ آوران بدارد پای
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران مرد کار دیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند
جوان اگر چه قوى یال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است
چنانکه مساله شرع پیش دانشمند
حکایت هجدهم
توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش
بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه دَرو ساخته؛ به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده.
درویش پسر این بشنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.
خر که کمتر نهند بر وى بار
بى شک آسوده تر کند رفتار
***
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید
وآنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست
مردنش زین همه شک نیست که دشوار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد
بهتر از حال حکیمی که گرفتار آید
حکایت نوزدهم
بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدا عدوِّک نَفسُک الَّتی
بینَ جَنبیکَ گفت به حکم آنکه هرآن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندانکه مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.
فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن
وگر خورد چو بهایم بیفتد او چو جماد
مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت
خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد
+ نوشته شده در 2011/12/18 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی