گذری بر تاريخ ادبيات ايران

زبان اين گويندگان همان لهجه كهنه است كه شاعران پيش از مغول و عهد مغول داشته­اند و توجه به آرايش سخن و رعايت جانب فصاحت الفاظ ميان آنان شايع بوده است و كمتر شاعري را در بين ايشان مي‏توان يافت كه به لهجه معول زمان توجه و از آن استفاده كرده باشد.

موضوعهایي كه گويندگان دوره بازگشت به آن توجه داشتند بيشتر توصیف، مدح، وعظ و اندرز، مدايح و مراثي معصومان، داستانهاي حماسي تاريخي و ديني، داستانهاي عاشقانه و غزل بوده است.
از خوشبختيهاي شعراي اين زمان تشويقي است كه سلاطين از آنان مي‏كرده‏ اند به ویژه شاهان قاجاري كه در اين مورد مي‏خواستند به پادشاهان شاعر پرور قديم اقتدا كنند و همين تشويق و نيز وجود مراكز ادبي در شهرهايي مانند تهران، شيراز، اصفهان و مشهد باعث ظهور عده كثيري شاعر استاد در دوره قاجاري شد كه از برخي ديوانها، منظومه هاي بزرگ و اشعار غرا به يادگار مانده است.
شاعران بزرگ دوره افشاريه و زنديه را پيش از اين نام برده ‏ايم و اينك به ذكر فهرستي از اسامي گويندگان نام آور عهد قاجاري اکتفا مي­کنیم:
فتحعلي خان صباي كاشاني متوفي به سال 1238 هجري شاگرد صباي كاشاني و ملك الشعراء فتحعلي شاه بود. ديوان قصاید او مشهور است و علاوه بر آن منظومه­هاي شهنشاه نامه، خداوند نامه، گلشن صبا و عبرت نامه او نيز هر يك شهرت و مقامي در آثار ادبي اخير ايران دارند. برخي از قصاید ملك الشعراء صبا به درجه‏ اي از قدرت كلام و انسجام رسيده و تا حدي در آن معاني دقيق و عبارتهای فخيم آمده است كه به درستي يادآور قصايد فصحاي قرن ششم است.
سيد محمد سحاب اصفهاني (متوفي به
سال 1222)، پسر سيد احمد هاتف، شاعر قصيده ‏سرا و غزل گوي مشهور دوره فتحعلي شاه بود، وي در قصاید خود از دو استاد بزرگ و مسلم قصيده يعني انوري و خاقاني با مهارتي شگفت­انگيز پيروي كرده و به نيكي از عهده اين تقليد برآمده است.مجتهد الشعرا سيد حسين مجمر اصفهاني (متوفي به سال 1225)، با حداثت سن و فوت در عنوان شباب در غزل و قصيده به روش متقدمان اظهار قدرت و مهارت فراوان كرده است. معتمدالدوله ميرزا عبدالوهاب نشاط اصفهاني (متوفي به
سال 1244) در نثر، نظم و خط از استادان بزرگ عهد خود بود و به ویژه غزل را به شيوه متقدمان خوب می سرود.
ميرزا شفيع وصال شيرازي (متوفي به
سال 1262) مشهور به ميرزا كوچك در  سرودن مثنوي، غزل و قصيده قدرت داشت. استادي او در غزل خوشنويسي نزد معاصرانش مسلم بود. وي مثنوي فرهاد و شيرين وحشي را تمام كرد و مثنوي ديگري به بحر متقارب با نام بزم وصال دارد.
ميرزا حبيب قاآني شيرازي (متوفي به
سال 1270) قصيده سراي ماهر و استاد،
غزل گوي و نويسنده مشهور اواسط عهد قاجاري است.  اهميت قاآني بيشتر درآوردن طرز تازه­اي در قصيده سرايي است ولي در عين اتكاء به شيوه گفتار قدما، معاني تازه، تركيبهای نو و افكار بديع دارد. کتاب پريشان او كه به روش گلستان نوشته معروف است.
ميرزا عباس فروغي بسطامي (متوفي به
سال 1274) از استادان مسلم غزل در عهد قاجار است كه برخي از غزلهاي لطيفش لطف و فصاحت آثار سعدي و حافظ را به نظر خواننده مي‏آورد.
ميرزا محمد علي سروش اصفهاني (متوفي به سال 1285)، شاعر استاد دوره ناصرالدين شاه، قصيده و مثنوي هر دو می سروده است اما اهميت و شهرت وي بيشتر در قصايد اوست كه با مهارتي عجيب در اغلب آنها از فرخي سيستاني پيروي شده است.
از او منظومه اي به بحر متقارب در شرح غزوه های
حضرت علي بن ابيطالب (ع) در دست است به نام ارديبهشت نامه و مثنويهاي ديگري نيز مانند ساقي نامه و الهي نامه دارد. محمود خان ملك الشعراء كاشاني (متوفي به سال 1311) در عهد خود از استادان مسلم در قصيده سرايي بود و منوچهري و فرخي را در قصايد ماهرانه پيروي مي‏كرد.
ابوالنصر فتح الله خان شيباني كاشاني از معاصران محمد شاه و ناصرالدين شاه قاجار. وي قصيده سراي ماهر و استاد عصر خود و در پيروي از استادان دوره اول غزنوي،
چيره ‏دست بود.
گذشته از اين چند تن كه ذكر كرديم شاعران بزرگ ديگري هم در عهد قاجاري بوده ‏اند كه نام و زبده آثار آنان بهتر از همه جا در مجلد دوم از مجمع الفصحاء هدايت آمده است و ذكر همه آنان در اين وجيزه دشوار است.
 ادامه دارد
تاریخ نقد شعر در ادبیات کلاسیک

در رأس این دسته از مولفان، نویسنده قابوس نامه را باید نام برد. امیر عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر به حکم همین کتاب در پزشکی، نجوم، موسیقی، شعر، انشاء، فنون سواری و سپاهی مهارت بسیار داشته است و حکایت­های لطیف اخلاقی که در طی ٤٤ باب این کتاب آمده، از ذوق شاداب و کاردیده این امیر هنرمند حکایت می کند.
در باب ۳۵ قابوس نامه، نویسنده رسم شاعری را به گیلان شاه، فرزند خود، می آموزد و حاصل تجربه­های علمی و عملی خود را در این باب با بیان شیوا و دلپذیری بیان می کند.
وی هنگامی که درباره ترکیب شعر سخن آغاز می کند، می گوید: " ای پسر اگر شاعر باشی جهد کن تا سخن تو سهل ممتنع باشد و بپرهیز از سخن غامض و  چیزی که تو دانی و دیگری نداند که به شرح حاجت افتد. مگوی که این شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش و به وزن و قافیت قناعت مکن و بی صناعتی و ترتیبی شعر مگوی که شعر را ناخوش بود و صنعت و چربک باید که بود و غلغلی باید که بود اندر شعر و در زخمه و اندر صوت تا مردم را خوش آید . . .".
باری نویسنده قابوس نامه خلاصه مطالب قدما و تحربه­های خود را در نقد شعر در طی عبارت­های سهل و روان بیان می­کند و می­افزاید: ". . . و از آن سخن که گویی در شعر و در مدح و در غزل و در هجا و مرثیت و زهد، داد آن سخن به تمامی بده و هرگز سخن ناتمام مگوی و سخنی که اندر نثر نگویند تو اندر نظم مگوی که نثر چون رعیت است و نظم چون پادشاه.
آن چیز که رعیت را نشاید پادشاه را هم نشاید و غزل و ترانه آبدار گوی و در مدح، قوی و دلیر و بلند همت باش و سزای هرکسی را که هرگز کارد بر میان نبسته است، مگوی که شمشیر تو شیر افکند و به نیزه کوه بیستون برداری و به تیر موی بشکافی و آن که هرگز بر خری ننشسته باشد اسب او را به دلدل و براق و رخش و شبدیز مانند مکن و بدان که هر کسی را چه باید گفت . . . "
عشق و علاقه ای که این امیر آزاده جهاندیده و کار افتاده به حقیقت دارد، نقد او را قوی تر و صادقانه تر جلوه می دهد و از این روی فصل ۳۵ قابوس نامه در میان متن­های نقد شعر فارسی ارزش ویژه ای دارد.
پس از قابوس نامه از چهارمقاله نظامی عروضی باید سخن گفت. مقاله دوم این کتاب درباره شعر و شاعری بحث می­کند. در این مقاله نویسنده نه فقط از ماهیت شعر و چگونگی شعر و شاعران گفت و گو می کند، بلکه در طی حکایت­های پر شمار نظرهای انتقادی خود را درباره شعر شاعران نیز اظهار می­کند. چنانکه وقتی قصیده "بوی جوی مولیان" را ذکر می کند و مطلع قصیده­ای را که معزی در پاسخ آن سروده است می آورد، آشکارا می­گوید: "همه خردمندان دانند که میان این سخن و آن سخن چه تفاوت است..." و جای دیگر وقتی درباره شاهنامه و فردوسی سخن می گوید، می نویسد: " . . . و الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در غدویت به ماء معین رساند و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است . . . من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم."
اما نقد شرح حال نویسان از «لباب الالباب» نورالدین محمد عوفی آغاز می شود. نقد وی مبهم، یکنواخت، با چرب زبانی و بدون دقت است. وی در طی عبارت­های دارای سجع و صنعت، درباره هر شاعری قضاوتی مشابه و مبهم ارایه می کند.
عبارت­های او میان شاعر درجه اول و یک قافیه بند بی هنر تفاوت نمی­گذارد.
برای نمونه درباره فیروز مشرقی که بیش از چند بیت از او بر جای نمانده است، می نویسد: "فیروز که بر لشکر هنر پیروز بود و ضمیر او در ایراد شعر روشن چون روز و از نور در دیده پسندیده­تر" و درباره ملک الشعرا عنصری می گوید: "عنصری عنصر جواهر هنر و جوهر عرض فضل بوده است.
مقدم شعرای عهد و پیشوای فضلای زمان" . و برای کسی که بخواهد عقیده عوفی را درباره هنر این دو شاعر بداند، معلوم نمی­شود که در ورای این تعارف ها و چرب زبانی ها، وی کدام یک از این دو شاعر را ترجیح می داده است.
ادامه دارد