نسبت طبیعت و هنر در رویكرد انسانی

چرا مردم برای یك گل طبیعی پولی نمی‌دهند، اما برای همان گل كه نقاشی شده است، مبالغ هنگفتی می‌دهند؟ این نوشتار پرداختی فلسفی به این پرسش است.

منظرهای مختلفی برای پرداختن به پرسش‌های گوناگون وجود دارد. از جمله منظرهای روان‌شناختی، مردم‌شناختی، فرهنگی - اجتماعی، زیباشناختی و ... . بنا به منظری كه نگارنده برمی‌گزیند، زوایای خاصی از پرسش را مورد مداقه قرار می‌دهد و خواه ناخواه زوایای دیگر مغفول می‌مانند. منظر این نوشتار، فلسفی است. به دو دلیل؛ نخست آن كه فلسفه جامع‌ترین منظری كه می‌تواند به طور نسبی منظرهای دیگر را پوشش دهد. ما به این جامعیت نیاز داریم، زیرا هرگز قرار نیست به نحو تحلیلی و سخت‌كاوانه به جزییات این پرسش بپردازیم، بلكه قصد ما ارائه تبیینی كلی درمورد نوعی از رفتار انسانی است. دوم به این دلیل ساده كه هرگاه پرسشی درباره انسان و رفتار او با كلمه «چرا» آغاز ‌شود پرسشی فلسفی است. گرچه ممكن است ارتباطی با روان‌شناسی، مردم‌شناسی و ... داشته باشد، اما در نهایت دارای خاستگاهی فلسفی است. نباید فراموش كرد كه همه این علوم انشقاق‌هایی از فلسفه بوده‌اند كه در عصر جدید از آن جدا شدند. اندیشیدن درباره این كه چرا انسان بدین‌ نحو خاص رفتار می‌كند، تلاشی است برای تحلیل موقعیت هستی‌شناسانه او، داستان دلمشغولی‌ها، فرافكنی‌ها و طرح‌اندازی های موجودی یگانه است كه نحوه خاص بودن او در جهان تنها توجیه‌گر رفتارهایش است.
می‌توان ده‌ها پرسش شبیه این را درباره رفتار آدمی مطرح كرد و به نظر نمی‌آید چنین كاری دشوار باشد. اما یافتن پاسخی دقیق و نهایی برای آنها كاری بس دشوار و حتی غیرممكن است. زیرا برای یافتن چنین پاسخی باید بتوانیم در جایی بیرون از این موقعیتی كه خود نیز به عنوان آدمی در آن هستیم، به پرسش بنگریم. اندیشیدنِ آدمیان و رفتار كردنِ آنها تطابقی نسبی با هم دارند. هرگز پی نخواهیم برد كه چرا اینگونه رفتار می‌كنیم چون همان گونه فكر می‌كنیم. تنها هنگامی كه بتوانیم نوعی دیگر بیندیشیم، قادر خواهیم بود رفتارهای رایجمان را كه نتیجه اندیشیدن‌مان به همان شیوه رایج است، تبیین كنیم. اندیشه و رفتار ما هر دو خاستگاه‌های یكسانی دارند، هر دو امری از پیش تعیین شده به عنوان مختصات وجود انسانیِ ما هستند. ما چه در حوزه تفكر و چه در حوزه رفتار بسته و زنجیرشده به پارادایمی خاص عمل می‌كنیم. هر سنجش فكری و نظری درباره حوزه رفتارهایمان، در داخل همین پارادایم صورت می‌گیرد و بنابراین همواره نابسنده‌اند. تو گویی هرگز نمی‌توان از آن‌ها سخن گفت، چرا كه نمی‌توان از داخل به نحو سنجش‌گرانه و نقادانه بدان اندیشید.
در چنین مواقعی است كه هنر رخ نمایانده و جا باز می‌كند، درست هنگامی كه اندیشه به بن‌بست می‌رسد، هنر آغاز می‌شد. زیرا پارادایم نگاه هنری با پارادایم آگاهی متفاوت است. هنر حوزه آگاهی نیست و با قیود آگاهی، سنجیده نمی‌شود. هنر قادر است هم به اندیشه و هم به كردار از بیرون و حتی شاید از بالا بنگرد! و بنابراین هنر بهترین ابزار برای بیان مقولاتی از این طیف است؛ چرا گلی را نمی‌خریم ولی تابلوی آن را صدها برابر قیمتِ خود آن می‌خریم؟ چرا نزدیكترین چیزها به خودمان را آخر همه می‌بینیم؟ چرا كسانی را كه از همه بیشتر دوست داریم از همه بیشتر می‌رنجانیم؟ چرا از مهم‌ترین مسائل بیش از همه غفلت می‌كنیم؟ و ده‌ها پرسش دیگر از این دست.
اما این كه ما نمی‌توانیم به پاسخی قطعی در باب این پرسش‌ها برسیم، هرگز بدین معنا نیست كه نباید به آنها بیندیشیم. اصیل‌ترین پرسش‌های ما، پرسش‌های بی‌پاسخ‌اند و از این رو اصیل‌ترین اندیشه‌ها، اندیشه‌های معطوف به این‌گونه پرسش‌ها است. از سوی دیگر ما ناگزیر از اندیشیدن‌ایم حتی اگر اندیشیدن ما را به پاسخی رهنمود نسازد.
تفاوت‌های ظاهری زیادی میان یك شاخه گل با تابلوی نقاشی وجود دارد كه خود می‌تواند دلایل كافی برای برخی كسان به دست دهد. عمر گل‌ها چند روز است اما تابلوی نقاشی شده از آنها، ماندگارتر است. میل به جاودانگی خود می‌تواند دلیل بر ترجیح تابلوی نقاشی بر گل های طبیعی باشد. این حتی در مورد ترجیح گل های مصنوعی بر گل های طبیعی نیز صادق است، اگر جاودانگی را فقط تداوم زمانی یك چیز معنا كنیم. اما نیك پیداست كه این معنا كامل نارساست.حماسه‌های بزرگ انسانی در طول تاریخ كه همگی حول محور جاودانگی در گردش اند، هرگز این اجازه را به ما نمی‌دهد تا اشخاص یا قهرمانان حماسه را از یك سو و اشیا، مكان ها و رویدادهای اصیل تاریخی را از سوی دیگر، صرفاً از آن نظر جاودانه بدانیم كه ماندگاری زمانی و حضور فیزیكی داشته‌اند. جاودانگی بیشتر به معنای حضور ذهنی چیزی است، تبلور آرمان‌هایی است كه انسانی اصیل، هنگامی كه در رویارویی با موقعیتی فرا انسانی، با گذشتن از محدودیت‌های انسانی‌اش محقق می سازد، حضور همیشگی خویش را در اذهان عصر خویش تثبیت می‌كند. حتی اگر مرگ، حضور مادی قهرمان را تباه كند، حضور روانی و معنوی او، تا قرن‌ها یا حتی هزاره ها باقی خواهد ماند و به همین دلیل جاودانه است.او در رویارویی اش با جهان، جهانی كه خود عضوی از آن است، قادر است موقعیتی یگانه بیافریند؛ او در این رویارویی معنایی را كه تا آن زمان، تمامیتِ جهان از آن تهی بود، خلق می‌كند. روایتی نو از زندگی انسانی، از تلاش‌ها، ایثار، عشق و ... كه بی او به تصور درنمی‌آمد. او با مرگ خویش حتی خود را از جهان برمی‌كشد، جهانی كه گویی بی او چیزی كم داشت، یا بخشی از معنای كنونی خویش را نداشت.
مطالعه روایت هومر و هزیود از حماسه‌های یونان و فردوسی در ایران به وفور این حس عمیق را به انسان منتقل می‌كند كه راستی اگر انسان در جهان نبود، چه سود از جهان؟! كار چنین قهرمانی در حماسه، به نوعی شبیه به خلق اثری هنری است و تنها شعر توان بیان آن را دارد. اثری كه قهرمان خلق می‌كند - حتی به قیمت مرگ خویش - بسیار پربهاتر از خود قهرمان است. او حتی اگر صدها سال هم می‌زیست هرگز آن‌گونه كه می‌میرد، جاودان نخواهد شد. او خالق روایت جدیدی از انسان و جهان است، و درست همین او را جاودانه كرده است.
تابلوی نقاشی شده از یك گل، گرچه نماد نبود همان گل است، اما نشانگر روایتی انسانی از آن است. روایتی كه تنها با زبان هنر قابل بیان است. خلق یك اثر هنری از سوی هنرمند نیز مواجهه‌ای اصیل با جنبه‌هایی از جهان است كه در آن، تا حدی می‌توان زندگی انسانی و موقعیت هستی‌شناسانه او را رازگشایی كرد، و نه صرفاً طبیعت را و در این مورد خاص یك گل را. گل زیباست، شاید بسیار زیباتر از آنچه به تصویر درآمده، اما از هر دوی اینها زیباتر مواجهه یك روح با گلی زیباست. آنچه جذابیت گلِ نقاشی شده را از خود آن گل بیشتر می‌كند، حضور روایت انسانی در آن است.
این انسان‌گرایی فراگیر چیزی نیست كه تنها با اومانیسم قرون جدید به وجود آمده باشد. در کل این روایتگری انسان از جهان از همان آغاز تاریخ حیات فكری اش حضوری مسلم داشته است. در دوران باستان، انسان روایتگر كیهانِ پررمز و راز بوده و بزرگترین فراورده های هنری اش در مواجهه هستی شناسانه او به عنوان موجودی ممتاز با عالم طبیعت، نظم اشیاء، كون و فساد و ... شكل یافتند. این هستی یكه انسانی در تبیین رویدادهای جهان، حضوری ثابت و البته مضمر داشت.
در قرون وسطی حس مذهبی آدمی باعث خلق آثاری شد كه نمایانگر نسبت موجودی كرانمند از سویی، و وجود بی‌كران از سوی دیگر بود. باز انسان موجودی ممتاز در عالم خلقت قلمداد می شد كه خود آفریننده حالت های اصیل در محضر آفریننده كل بود. موقعیت انسان در جهان به عنوان اشرف مخلوقات كه همه چیز مسخر اوست، انسان‌مداری را بیش از پیش تقویت می‌كرد. خداوند همه‌چیز را برای انسان خلق كرده و این است معنای نهایی وجود جهان!
مفاهیم تئوری رنگها

دایره رنگها
تئوری رنگ مفاهیم فراوان، تعاریف مختلف و شیوه های کاربردی متعددی را دربر می گیرد و این اطلاعات می تواند چندین کتاب را پر کند. آنچه در این مطلب بسیار مختصر می خوانید تنها چند مفهوم اولیه و مفید است.
دایره یا چرخه رنگ
یک دایره رنگ ابتدایی که در آن رنگهای قرمز، زرد و آبی وجود دارند، در واقع دایره رنگ سنتی در هنرهای تجسمی به شمار می آید. سر آیزاک نیوتون در سال 1666 اولین نمودار رنگ دایره شکل را به وجود آورد. از آن زمان تا کنون، دانشمندان و هنرمندان به مطالعه و طراحی نمونه های متنوع و مختلف این مفهوم اولیه بوده اند.
اختلاف نظرهای متعدد درباره صحت و برتری یک چیدمان نسبت به دیگری، مدام موجب بروز مناقشاتی در این جمع شده است، اما در حقیقت هر دایره رنگی که ترتیب منطقی رنگهای خالص در آن رعایت شده باشد، موثق و قابل استفاده خواهد بود.
رنگهای اصلی
در تئوری رنگ سنتی، قرمز، زرد و آبی رنگهای اصلی هستند زیرا دانه های رنگی تشکیل دهنده آنها از ترکیب هیچ رنگ دیگری به وجود نیامده و تمام رنگهای دیگر از ترکیب های مختلف این سه رنگ با یکدیگر به دست می آیند.
 رنگهای اصلی ، فرعی و ترکیبی
رنگهای فرعی
سبز، نارنجی و بنفش رنگهایی هستند که از ترکیب رنگهای اصلی با یکدیگر حاصل می شوند. محل قرارگیری هر رنگ ثانویه در دایره رنگ، بین دو رنگ اصلی تشکیل دهنده اش است.
رنگهای ترکیبی
زرد- نارنجی، قرمز- نارنجی، قرمز- بنفش، آبی - بنفش، آبی- سبز و زرد - سبز، این رنگها از ترکیب یک رنگ اصلی با یک رنگ فرعی به وجود می آیند و در اینجا هم، در میان دو رنگ تشکیل دهنده خود قرار می گیرند.
هماهنگی (هارمونی) رنگ
هماهنگی یا هارمونی به معنای"چیدمان مطبوع اجزاء یک کل" است و وجود آن در تمام مظاهر زندگی از موسیقی، شعر، رنگ یا حتی یک کیک زیبا، جلوه می کند.
از نظر دیداری، هماهنگی، در چیزی است که موجب لذت چشم می شود. این هماهنگی بیننده را مجذوب کرده و احساس نظم و تعادل را در او ایجاد می کند. هنگامی که چیزی ناهماهنگ است، یا خسته کننده  یا وحشتناک. از طرفی هارمونی بیش از حد نیز به ترکیبی بسیار ملایم و نچسب تبدیل می شود و بیننده را آن طور که باید مجذوب و علاقه مند نمی کند و برعکس نبود حضور آن نیز تصویری به وجود می آورد که هیچ چشمی تحمل دیدن آن را ندارد.
مغز انسان هر چیزی را که قابلیت سازماندهی نداشته و نامفهوم باشد، پس می زند. عمل دیدن به حضور یک ساختار منطقی نیاز دارد و هماهنگی رنگی می تواند این علاقه به دیدن و حس تعادل را به وجود
بیاورد.
به طور خلاصه، یکپارچگی بی حد موجب تحریک ناپذیری و پیچیدگی بیحد موجب تحریک بیش از اندازه مغز می شود. تعادل پویا، نتیجه حضور هماهنگی است.
چند قاعده کلی در ایجاد هارمونی رنگی
همان طور که گفتیم، تئوریهای رنگ و هارمونی رنگی متعددی وجود دارند. ما در اینجا به معرفی چند فرمول ابتدایی در به کار گیری رنگها می پردازیم.
چیدمان بر اساس همجواری رنگها
رنگهای همجوار (پیوسته) یا به هر دسته سه تایی از رنگهایی گفته می شود که در دایره رنگ کنار یکدیگر قرار گرفته اند. مانند زرد-سبز، زرد و زرد نارنجی. معمولا در چنین ترکیبهایی، یک رنگ از نظر مقدار، بر دو رنگ دیگر برتری دارد.
چیدمان بر اساس رنگهای مکمل
رنگهای مکمل آنهایی هستند که در دایره رنگ، درست در مقابل یکدیگر قرارگرفته اند. مانند قرمز و سبز یا قرمز- بنفش و زرد - سبز. همان طور که در تصویر مشاهده می کنید، درجه های مختلف زرد - سبز در برگها، هماهنگی زیبایی با رنگهای قرمز-بنفش گل، ایجاد کرده اند. رنگهای مکمل بالاترین درجه تباین (کنتراست) و ثبات را به وجود می آورند.