صفحه 6--10 اسفند 90
تأملي كوتاه در منطق الطير عطار
بي ترديد آنچه در داستان منطق الطير و طي اين مسير بيشتر نمايان مي شود، رهايي از ترس، رهايي از قدرت دنيوي و رسيدن به بصيرت است. پس به همين خاطر عطار هفت مرحله يا همان هفت وادي را پيش روي ايشان مي گذارد؛ وادي اول، وادي طلب است، يعني جدا شدن از دنيا، به طلب رسيدن به حقيقت. وادي دوم، وادي عشق است كه لازم مي نمايد هر كس پاي در راه رسيدن به حقيقت مي گذارد سر تا پاي وجودش آتش عشق باشد.
هر زمان نام «حكيم فريدالدين عطار نيشابوري» را مي شنويم، بي اختيار به ياد منظومه گرانسنگ منطق الطير يا همان مقامات طيور مي افتيم، البته اين به ياد آوردن نام منطق الطير تنها
خاص ما ايرانيان نيست، بلكه اغلب مردمان جهان كه با
ادبيات فارسي اندك آشنايي دارند، كم و بيش با داستان
منطق الطير عطار، پرندگان، هدهد، سيمرغ و آن كوه قاف كه همگي نمادي هستند از دنيا و به دنبال آن پيوستن به آن عالم، آشنا هستند.
منطق الطير يا همان مقامات طيور، داستان پرواز ناگهاني هزاران پرنده براي پيدا كردن سيمرغ و رسيدن به آن است؛ يعني يك سفر جمعي معنوي كه سرانجامش به يافتن يك مكان اقتدار جمعي منتهي مي شود و البته آن مكان اقتدار جمعي چيزي نيست جز يگانگي و وحدت اقتدار نفوس كه پس از طي مسيري بس طولاني و نفس گير به خودفراموشي و فناء في الله ختم مي شود.
اين سفر كه به صورت ناگهاني آغاز شده، خود به خود يادآور اين نكته است كه انسان در هر حال كه باشد و در هر مقام و منصبي به سر ببرد و به خاطر مشغول شدن در امور دنيوي خدا را فراموش كرده باشد، اين امكان در او وجود دارد كه ناگهان آن حس خداجويي اش به تكاپو بيفتد و اين چنين پاي در راه شناخت حق بگذارد؛ اين همان چيزي است كه پرندگان داستان
منطق الطير به آن مبتلا هستند؛
مجمعي كردند مرغان جهان
آن چه بودند آشكارا و نهان
جمله گفتند اين زمان در روزگار
نيست خالي هيچ شهر از شهريار
پس اين تصميم ناگهاني آغازگر حركتی عظيم و بزرگ است. البته ناگفته نماند كه هر چند از همان ابتداي آغاز حركت، هدف همانا رسيدن به سيمرغ بيان مي شود، اما خود پرندگان هم چندان با مقوله سفر و نوع آن آشنا نيستند و از ادامه راه و اين كه چطور و به كجا مي روند، چندان اطلاعات دقيقي ندارند. پس وقتي كه سختي هاي راه را مي شنوند، ناگهان آن شور و هيجان سفر را از دست مي دهند؛ به اين گفته هدهد توجه كنيد:
بس كه خشكي بس كه دريا بر ره است
تا نپنداري كه راهي كوته است
شيرمردي بايد اين ره را شگرف
زان كه ره دور است و دريا ژرف ژرف
هر يك از پرندگان زبان به گلايه مي گشايند و اين چنين است كه در پس اين گلايه ها، هويت و شخصيت اصلي پرندگان نمايان ميشود؛ پرندگاني كه هر كدام به نوعي در آشفتگي هاي دنيوي گرفتارند و گمان مي برند كه با رسيدن به سيمرغ تمام مصايب ايشان تمام مي شود، اما وقتي كه مي شنوند رسيدن به سيمرغ اين همه سخت است، پس هر يك عذرها را مي گويند، اما وجود هدهد به عنوان رهبر و راهنما به نوعي بر تمام اين مشكلات فايق مي آيد؛ زيرا هدهد به خاطر قرار گرفتن در جايگاه خرد و انديشه به نوعي از اسرار نهاني آگاه است:
سال ها در بحر و بر مي گشته ام
پاي اندر ره به سر مي گشته ام
وادي و كوه و بيابان رفته ام
عالمي در عهد توفان رفته ام
با سليمان در سفرها بوده ام
عرصه عالم بسي پيموده ام
ادامه دارد
صور خیال در کلام بیدل
فکر کنم کدکنی زبان بیدل را اشتباه گرفته و شاید هم در جست وجوی بیشتر لغتهای استفاده شده غامض در دیوان بیدل و پس از آن مراجعه به فرهنگ عمید و دهخدا، توفیق در معانی آن لغت ها نصیب شان نشده باشد. زبان بیدل و به ویژه زبان خیال او زبان دان میخواهد و چه زیبا گفته است:
هیچ کس نیست زبان دان خیالم بیدل / نغمه پرده دل از همه آهنگ جداست
بیدل مي گويد: زبان دان، یعنی كسی كه زبان مرا بداند و آن هم زبان خیال و تخیل مرا، در این زمان كجاست؟ بیدل به تخیلهای خود كه نهایت بالا و پرپیچ بوده و اذهان را توانایی و یارای درك به آسانی میسر نمیشود، اشاره مي کند.
او مي گويد، آنچه از ساز دل من بیرون میآید، آنچه از پردههای ساز دل من و افكار و تخیل من تراوش مي کند، از تمام آهنگها
جداست. این آهنگهایی كه همه به آن دسترسی دارند و موجود است، چیز دیگری است و نغمه پرده دل من چیزی دیگری و آهنگ آن از نوع دیگر.
گاهی از میان غزلهای او چند بیت وگاه یك بیت و گاه یك مصراع زیبا میتوان برگزید، مصراعهای مستقل كه از نظر معنی هیچ نیازی به قبل و بعد آنها نیست.
نویسندة این سطور با همة كوششی كه داشت در سراسر دیوان او غزلی، هموار و یكدست كه بتوان تمام ابیات آنرا به عنوان شعر خوب و پاكیزه عرضه كرد، نیافت.
کدکنی در تمام دیوان بیدل غزلی نیافته که باب دندانش باشد و به مصرعهایی اکتفا کرده که از لحاظ روانی و زبانی برایش قابل هضم بوده است.
به نمونه های زیر که بیدل در مورد عظمت و سحر کلام خود گفته است، توجه کنید:
نمونه اول
مشق معنیم بیدل بر طبایع آسان نیست / سر فرو نمی آرد فکر من به هر زانو
بیدل مي گويد: معنایی که من مشق ميکنم، هر طبیعت و ذهن آن را نمیتواند درک کند. فکر من با ایجاد معانی برای هر کس قابل درک نیست. من مطابق طبع مردم سخن نمیگویم تا فکر و کلام من به هر زانو سر خود را فرو ببرد، بلکه من مشق معنی مي کنم و این مشق از طبایع مردم بلند افتاده و به حق که از طبع جناب کدکنی هم بلند افتاده.
نمونه دوم
بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند/ چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون میشود
بیدل در این بیت به نازکی و ظرافت کلام خود اشاره کرده، مي گويد: اشعار من از فهم مردم پوشیده ماند، این کلام درک و فهمیده نشد.
عبارت و مضمون کلام من آنقدر نازک، لطیف و ظریف است که تنها شکل ظاهرش و رنگ آن کار مضمون را میکند و برای مردم حیثیت مضمون را پیدا کرده است.
به ارتباط این سخن، امروز ما در محافل و مجالس دوستان، شاهد صحنههایی هستیم که هر یک در مواردی از بیدل بیتی میخواند و در آن بیت به ارتباط مسأله ای یاد شده با شعر او حرف خود را به کرسی مینشاند، در حالی که مراد و منظور همان بیت چیز دیگر است، اما چون رنگ لغتهای آورده شده در بیت از روی ظاهر کلام، آن معنی را که ذهن خواننده از دید رنگ استنباط کرده، میرساند و به اصطلاح رنگ شعر مضمون میشود، برداشت هم به همان پیمانه بوده به اصل معنی و منظور بیت لطمه ای وارد نمیشود.
نمونه سوم
گر بتپد پی جمع رسایل، ور بزند در کسب رسایل/ نیست کسی چو طبیعت بیدل، باب تامل فهم کلامم
این بیت را بیدل در نهایت ندانستن از درک و فهم کلام خود گفته است.
او چنین مي گويد: اگر تمام رسالهها را
جمع آوری کنند و تمام فضایل را کسب، به جز خودم کسی دیگر قادر به فهم و درک کلام من نیست.
این تنها طبیعت بیدل است که باب تامل و فهم این کلام است و بس. هدف بیدل متوجه ساختن طبع ادراک و معنی آفرین اوست.
ادامه دارد
خاص ما ايرانيان نيست، بلكه اغلب مردمان جهان كه با
ادبيات فارسي اندك آشنايي دارند، كم و بيش با داستان
منطق الطير عطار، پرندگان، هدهد، سيمرغ و آن كوه قاف كه همگي نمادي هستند از دنيا و به دنبال آن پيوستن به آن عالم، آشنا هستند.
منطق الطير يا همان مقامات طيور، داستان پرواز ناگهاني هزاران پرنده براي پيدا كردن سيمرغ و رسيدن به آن است؛ يعني يك سفر جمعي معنوي كه سرانجامش به يافتن يك مكان اقتدار جمعي منتهي مي شود و البته آن مكان اقتدار جمعي چيزي نيست جز يگانگي و وحدت اقتدار نفوس كه پس از طي مسيري بس طولاني و نفس گير به خودفراموشي و فناء في الله ختم مي شود.
اين سفر كه به صورت ناگهاني آغاز شده، خود به خود يادآور اين نكته است كه انسان در هر حال كه باشد و در هر مقام و منصبي به سر ببرد و به خاطر مشغول شدن در امور دنيوي خدا را فراموش كرده باشد، اين امكان در او وجود دارد كه ناگهان آن حس خداجويي اش به تكاپو بيفتد و اين چنين پاي در راه شناخت حق بگذارد؛ اين همان چيزي است كه پرندگان داستان
منطق الطير به آن مبتلا هستند؛
مجمعي كردند مرغان جهان
آن چه بودند آشكارا و نهان
جمله گفتند اين زمان در روزگار
نيست خالي هيچ شهر از شهريار
پس اين تصميم ناگهاني آغازگر حركتی عظيم و بزرگ است. البته ناگفته نماند كه هر چند از همان ابتداي آغاز حركت، هدف همانا رسيدن به سيمرغ بيان مي شود، اما خود پرندگان هم چندان با مقوله سفر و نوع آن آشنا نيستند و از ادامه راه و اين كه چطور و به كجا مي روند، چندان اطلاعات دقيقي ندارند. پس وقتي كه سختي هاي راه را مي شنوند، ناگهان آن شور و هيجان سفر را از دست مي دهند؛ به اين گفته هدهد توجه كنيد:
بس كه خشكي بس كه دريا بر ره است
تا نپنداري كه راهي كوته است
شيرمردي بايد اين ره را شگرف
زان كه ره دور است و دريا ژرف ژرف
هر يك از پرندگان زبان به گلايه مي گشايند و اين چنين است كه در پس اين گلايه ها، هويت و شخصيت اصلي پرندگان نمايان ميشود؛ پرندگاني كه هر كدام به نوعي در آشفتگي هاي دنيوي گرفتارند و گمان مي برند كه با رسيدن به سيمرغ تمام مصايب ايشان تمام مي شود، اما وقتي كه مي شنوند رسيدن به سيمرغ اين همه سخت است، پس هر يك عذرها را مي گويند، اما وجود هدهد به عنوان رهبر و راهنما به نوعي بر تمام اين مشكلات فايق مي آيد؛ زيرا هدهد به خاطر قرار گرفتن در جايگاه خرد و انديشه به نوعي از اسرار نهاني آگاه است:
سال ها در بحر و بر مي گشته ام
پاي اندر ره به سر مي گشته ام
وادي و كوه و بيابان رفته ام
عالمي در عهد توفان رفته ام
با سليمان در سفرها بوده ام
عرصه عالم بسي پيموده ام
ادامه دارد
صور خیال در کلام بیدل
فکر کنم کدکنی زبان بیدل را اشتباه گرفته و شاید هم در جست وجوی بیشتر لغتهای استفاده شده غامض در دیوان بیدل و پس از آن مراجعه به فرهنگ عمید و دهخدا، توفیق در معانی آن لغت ها نصیب شان نشده باشد. زبان بیدل و به ویژه زبان خیال او زبان دان میخواهد و چه زیبا گفته است:
هیچ کس نیست زبان دان خیالم بیدل / نغمه پرده دل از همه آهنگ جداست
بیدل مي گويد: زبان دان، یعنی كسی كه زبان مرا بداند و آن هم زبان خیال و تخیل مرا، در این زمان كجاست؟ بیدل به تخیلهای خود كه نهایت بالا و پرپیچ بوده و اذهان را توانایی و یارای درك به آسانی میسر نمیشود، اشاره مي کند.
او مي گويد، آنچه از ساز دل من بیرون میآید، آنچه از پردههای ساز دل من و افكار و تخیل من تراوش مي کند، از تمام آهنگها
جداست. این آهنگهایی كه همه به آن دسترسی دارند و موجود است، چیز دیگری است و نغمه پرده دل من چیزی دیگری و آهنگ آن از نوع دیگر.
گاهی از میان غزلهای او چند بیت وگاه یك بیت و گاه یك مصراع زیبا میتوان برگزید، مصراعهای مستقل كه از نظر معنی هیچ نیازی به قبل و بعد آنها نیست.
نویسندة این سطور با همة كوششی كه داشت در سراسر دیوان او غزلی، هموار و یكدست كه بتوان تمام ابیات آنرا به عنوان شعر خوب و پاكیزه عرضه كرد، نیافت.
کدکنی در تمام دیوان بیدل غزلی نیافته که باب دندانش باشد و به مصرعهایی اکتفا کرده که از لحاظ روانی و زبانی برایش قابل هضم بوده است.
به نمونه های زیر که بیدل در مورد عظمت و سحر کلام خود گفته است، توجه کنید:
نمونه اول
مشق معنیم بیدل بر طبایع آسان نیست / سر فرو نمی آرد فکر من به هر زانو
بیدل مي گويد: معنایی که من مشق ميکنم، هر طبیعت و ذهن آن را نمیتواند درک کند. فکر من با ایجاد معانی برای هر کس قابل درک نیست. من مطابق طبع مردم سخن نمیگویم تا فکر و کلام من به هر زانو سر خود را فرو ببرد، بلکه من مشق معنی مي کنم و این مشق از طبایع مردم بلند افتاده و به حق که از طبع جناب کدکنی هم بلند افتاده.
نمونه دوم
بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند/ چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون میشود
بیدل در این بیت به نازکی و ظرافت کلام خود اشاره کرده، مي گويد: اشعار من از فهم مردم پوشیده ماند، این کلام درک و فهمیده نشد.
عبارت و مضمون کلام من آنقدر نازک، لطیف و ظریف است که تنها شکل ظاهرش و رنگ آن کار مضمون را میکند و برای مردم حیثیت مضمون را پیدا کرده است.
به ارتباط این سخن، امروز ما در محافل و مجالس دوستان، شاهد صحنههایی هستیم که هر یک در مواردی از بیدل بیتی میخواند و در آن بیت به ارتباط مسأله ای یاد شده با شعر او حرف خود را به کرسی مینشاند، در حالی که مراد و منظور همان بیت چیز دیگر است، اما چون رنگ لغتهای آورده شده در بیت از روی ظاهر کلام، آن معنی را که ذهن خواننده از دید رنگ استنباط کرده، میرساند و به اصطلاح رنگ شعر مضمون میشود، برداشت هم به همان پیمانه بوده به اصل معنی و منظور بیت لطمه ای وارد نمیشود.
نمونه سوم
گر بتپد پی جمع رسایل، ور بزند در کسب رسایل/ نیست کسی چو طبیعت بیدل، باب تامل فهم کلامم
این بیت را بیدل در نهایت ندانستن از درک و فهم کلام خود گفته است.
او چنین مي گويد: اگر تمام رسالهها را
جمع آوری کنند و تمام فضایل را کسب، به جز خودم کسی دیگر قادر به فهم و درک کلام من نیست.
این تنها طبیعت بیدل است که باب تامل و فهم این کلام است و بس. هدف بیدل متوجه ساختن طبع ادراک و معنی آفرین اوست.
ادامه دارد
+ نوشته شده در 2012/2/29 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی