تأملي كوتاه در منطق الطير عطار

و اما پرندگان داستان منطق الطير كه گفته شد هر يك نماد انسانهاي دوران و ازمنه مختلف هستند، به هدهد اطمينان كرده و پشت سر او به راه مي افتند؛ از پرندگاني كه از ميان آنها عطار به معرفي تعدادي پرداخته است، مي توان به «طوطي» اشاره كرد كه به «تقليد» شهره عام و خاص است. او نماينده آن دسته از مردماني است كه اهل ظاهر و تقليدند و به دنياي باقي و حيات جاويدان در آن سخت اعتقاد دارند. «طاووس» پرنده اي كه براساس روايت عطار، از بهشت رانده شد و به ظاهر هماره آرزوي بازگشت به بهشت را دارد. اين پرنده نماينده آدم هايي است كه رياضت و زهد را به اميد مزد آن، يعني بهشت و رهايي از عذاب دوزخ انجام مي دهند.

«بط» هم كه هميشه در كنار آب لانه دارد، در منطق الطير نماينده آدم هايي است كه در زهد و رياضت خودشان وسواس بسيار دارند. «كبك» اما هر چند در ناز رفتن شهره است، اما به سبب علاقه اش به اشياي قيمتي معروف تر است، پس در اين داستان نماد مردم جواهر دوستي است كه تمام عمرشان را صرف جمع آوري سنگ هاي قيمتي و جواهرات مي­كنند، «هماي» يا همان پرنده سعادت در شعر عطار نماد آدم­هايي است كه زهد و رياضت خودشان را تنها به صرف جلب توجه كردن ديگران انجام مي دهند.
«كوف» يا همان بوف يا جغد كه در ادبيات زرتشتي از آن با عنوان «بهمن مرغ» ياد مي­شود و در زبان عربي با القابي چون «ام الخراب»، «ام الصيبان» و «غراب الليل» ناميده شده، در داستان منطق الطير نماد مردماني است كنج عزلت گزيده كه مقصودشان جمع آوري گنج و بريدن از ديگران است. «بلبل» نيز نمونه مردمان جمال پرست و عاشق پيشه است كه تنها به گل فكر مي كنند و بس، «باز» هم پرنده اي است كه روي دست پادشاهان جاي دارد، پس عطار او را نمونه مردم درباري قرار داده است كه به علت نزديكي به پادشاه هميشه بر ديگران فخر مي فروشند و از سپهداري خويش بسيار سوءاستفاده مي كنند. «بوتيمار» اما پرنده­اي كه به ظاهر كنار آب مي نشيند و آب نمي خورد و به همين خاطر آن را «غم خوراك» مي نامند. به همين خاطر است كه او در داستان منطق الطير نماينده مردمان خسيس است كه همه چيز را از خودشان دريغ مي دارند. البته تعداد پرندگان هزاران هزار است، اما عطار به خاطر زياد بودنشان نام آنها را بيان نمي كند:
بعد از آن مرغان ديگر سر به سر
عذرها گفتند مشتي بي خبر
گر بگويم عذر يك يك با تو باز
دار معذورم كه مي گردد دراز
بي ترديد آنچه در داستان منطق الطير و طي اين مسير بيشتر نمايان مي شود، رهايي از ترس، رهايي از قدرت دنيوي و رسيدن به بصيرت است. پس به همين خاطر عطار هفت مرحله يا همان هفت وادي را پيش روي ايشان مي گذارد؛ وادي اول، وادي طلب است، يعني جدا شدن از دنيا به طلب رسيدن به حقيقت. وادي دوم، وادي عشق است كه لازم مي نمايد هر كس پاي در راه رسيدن به حقيقت مي گذارد، سر تا پاي وجودش آتش عشق باشد. وادي سوم، وادي معرفت است، يعني علاوه بر شناخت ظاهري، از درون هم معرفت حاصل شود و هر كس به اندازه فهم خويش حقيقت را بشناسد، وادي چهارم، وادي استغنا و بي نيازي است؛ يعني هركس به اين مرحله مي رسد لازم از آنچه غير خداست، بي نياز باشد، برايش فرقي نكند چه در دنيا دارد و چه در بهشت، برايش رضايت خداوند و نيازمندي اش به خداوند كافي است. وادي پنجم، وادي توحيد است، يعني هر كس به اين مرحله برسد، همه چيز را خلاصه شده در خداوند مي بيند و تنها چيزي كه براي او مهم است يگانگي خداوند مي باشد. وادي ششم، وادي حيرت است و به تعجب آمدن از ديدن جمال الهي و وادي هفتم، وادي فقر است و فنا، يعني غرق شدن در اوصاف الهي و همان «فناء في الله». جالبتر آن كه به ظاهر پرندگان هر يك به تنهايي راه خودشان را آغاز مي كنند، اما در آخر به صورت جمعي به جايگاهی كه همانا حضور سيمرغ است مي رسند، اين يعني همان مطلب مهمي است كه تمام عناصر دنيا در ظاهر و باطن در مسيری حركت مي كنند و سرانجام در يك نقطه به هم مي رسند و آن هم وحدانيت و يگانگي خداوند است و به همين خاطر است كه پرندگان منطق الطير وقتي به خود مي رسند و خود را پيدا مي­كنند، صفتهای الهي را به عينه مشاهده مي كنند:
جان آن مرغان زتشويش و حيا
شد فناي محض و تن شد توتيا
چون شدند از كل كل پاك آن همه
يافتند از نور حضرت جان همه
و اين يعني رسيدن انسان به آخرين درجه از انسانيت خويش كه در همه و هر زماني، حتي نزديك تر از رگ گردن خويش انوار الهي را حس كند. پس واضح است كه كوه قاف همانا بالاترين اوج معرفت انساني است و سيمرغ، همانا نماد حقيقت است كه در جايي نيست جز در نزد خود انسان و اين مصداق اين حديث مشهور است كه: «من عرف نفسه، فقد عرف ربه»؛
«بي زبان آمد از آن حضرت جواب
كآينه است آن حضرت چون آفتاب
هر كه آيد، خويشتن بيند در او
جان و تن هم جان و تن بيند در او
چون شما سي مرغ اينجا آمديد
سي در اين آيينه پيدا آمديد
و سرانجام:
چون نگه كردند آن سي مرغ زود
بي شك اين سي مرغ، آن سيمرغ بود»
صور خیال در کلام بیدل
نمونه چهارم
گوش پیدا کن که بیدل از کلام خامشان/ معنی کز هیچکس نتوان شنود آورده است
و با این بیت بیدل رمز قدسیت و بزرگی کلام سحر آفرین خود را که کار گه عرش معانیست و مانند غلغله صور قیامت بر پا می­کند، آشکار می­سازد و آن الهام است که از جانب حق برایش می­رسد. بیدل مي گويد: خوب دقیق بشنوید و تامل کنید که بیدل به شما الهام را می­رساند و آنچه استاد ازل برایش الهام می­کند و اسراری که از کلام خامشان برایش می­رسد، به شما تقدیم می­کند.
شما این معنی تازه و نازک و نفیس را به یقین که از هیچ کس تا بحال نشنیده اید و امکان ندارد که از دیگران بشنوید، چون این کلام برای من مقرر شده است.
شبیه این بیت خواجهء اسرار حضرت حافظ نیز گفته است:
در پس آیینه طوطی صفتم داشته اند .. آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم
به این نمونه ها اکتفا  مي کنم، چون در کتابی با عنوان " جهان بینی بیدل " مفصل در مورد نوشته­های نویسندگانی که از هر زاویه به بیدل پرداخته و به سلک تحریر در آورده اند، اشاره­ها شده است، اما در یک نقطه با محمد رضا شفیعی کدکنی سخت موافق هستم که
گفته اند:
" بیدل كشوری است كه بدست آوردن ویزای مسافرت به آن، به آسانی حاصل نمی شود و به هركس اجازه ورود نمی دهد."
کدکنی، به گفته بزرگان، چنین که از قراین برمی آید، کدکنی هم بدون ویزا و به گفته امروزی­ها، سیاه داخل شده و پس از بررسی وقتی دیدند که ویزا ندارد، اخراج شده در مورد امیر و شاه این سرزمین به مذمت پرداخته، چون این بر سبیل عادت است، هر که را در ملکی ویزا ندهند، به نکوهش آن ملک و مالکش قد علم کند.
  ابوالمعانی در چهار عنصر خود آورده است:
«ساز حقیقت از دست مجاز پرستان بی­اصول، كمینگاه صد محشر فریاد است و حسن معنی از نگاه لفظ آشنایان بی ادراك، غبارآلود یك عالم بیداد.»
شما باید روشن كنید كه چه مى‏خواهید بگویید. الان مثنویهاى دشوارى مانند "گلشن راز" داریم كه ملاحظه مى‏كنید، چه‏قدر براى آن شرح نوشته‏اند. كسى مانند لاهیجى - كه فیلسوف است - نشسته براى "گلشن راز" شرح نوشته است.
اگر كسى مطلبى را بلد باشد، شعر را كه نگاه كرد، بالاخره خواهد فهمید كه این شعر، گویاى آن مطلب است.
طورى نباشد كه شعر، گویاى مراد شاعر نباشد. یعنى اگر ذهن من گنجایش دارد كه آن مطلب را بفهمد، باید از گفته شما آن را بفهمم. اگر گفته‏ شما آن را نرساند، این خروج از قواعد است.
ادامه دارد