یک انیمیشن خاص ایرانی

مجموعه انیمیشن ایرانی «شکرستان»، کار مشترک واحد انیمیشن حوزه هنری و مرکز انیمیشن صباست که در ایام نوروز هر روز از شبکه آموزش سیما و شبکه دو پخش شد.

این انیمیشن همانند دیگر انیمیشن های ایرانی، در قالب داستانهای ساده، همراه با تمثیل و حکایات و داستانهای جذاب و شیرین، توانست علاقه مندان بسیاری را جذب کند. بی شک این مجموعه، در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه های کارتونی ایرانی برنامه کودک و نوجوان است که تا به حال ساخته شده و با استقبال بسیاری نیز مواجه شده است.
این کارتون ساده ایرانی علاوه بر آنکه ویژگی های کارتون ایرانی که سادگی در روایت و داستانهای جذاب را شامل می شود، حاوی نکات جدیدتری هم در داستان و هم در محتوای روایت است که باعث شده محبوبیت و جذابیت آن دوچندان شود.
روشی که در این کارتون به کارگرفته شده است، «کات اوت» یا بریده مقواست. روشی که در آثار تولیدی داخلی بیشتر برای سهولت کار از آن استفاده می شود. اما در شکرستان همین روش ساده با تبدیل به بهترین گزینه ممکن شده است به عبارت دیگر سازندگان مجموعه انیمیشن «شکرستان» به گونه ای میان لحن بیانی برنامه و روش به کار رفته در آن، امتزاج و یگانگی به وجود آورده اند که جدا کردن آنها از هم ممکن نیست. اصولاً وقتی نامی از کارتون ایرانی برده می شود با توجه به پیشینه اصیل و غنی فرهنگ ایرانی در طول تاریخ، هم سازندگان برنامه و هم مخاطبان کودک- و حتی بزرگسال- این توجه و عنایت را دارند که از گوشه گوشه این فرهنگ غنی توشه ای بردارند و ویژگی انیمیشن خاص ایرانی را بر آن کرده است که از انبان فرهنگی و فرهنگ غنی عامه مردم استفاده وافری ببرد. پس همین گونه است که در آثار انیمیشن ایرانی بیشتر ریشه در باورها و آداب و سنن این مرز و بوم نمود می یابد و شیرین ترین و جذابترین برنامه های کودک از دل همین کارتونهای ساده بیرون می آید و در دل هر مخاطبی با هر سن و علاقه ای راه پیدا می کند.
اما در مجموعه شکرستان از این ویژگی ها و از این عناصر به حد کافی استفاده کرده و نهایت زیبایی را از انیمیشن ایرانی ارائه داده است.
این روش انیمیشن سازی و بریده مقواها کمک کرده است که جزییات بیشتری از حرکات شخصیت ها نمایان شود و به لطافت و تداوم بصری بیشتری بینجامد. از طرف دیگر لحن طنز و رعایت شوخی در بیان داستان باعث شده که روایت ها دلنشین تر شده و پیام های داستانی بهتر القاء شود.
انیمیشن شکرستان به کلیت ساختاری و مضمونی نیز بی اعتنا نیست و از این نظر هم موفق عمل می کند. هر قسمت از مجموعه داستان قابل توجهی دارد و این طور نیست که فقط بر ایده های جزیی با مزه باشد. طنز کار در عین حال که به لحاظ کلامی، قوی و تأثیرگذار است، بی ارتباط با کلیت اثر نیست. در بیان داستانها نیز با الگو از داستانهای کهن قدیمی و مثل ها و متل ها داستانهای امروزی و به روز جایگزین شده است و از آوردن داستانهای قدیمی صرف نظر شده تا بیننده بتواند مشابه امروزی شخصیت ها را پیدا کند.
دوبله و صداسازی و صداگذاری انیمیشن نیز بسیار خوب انجام شده و باعث شده، اگر ضعفی تکنیکی و محتوایی هم وجود داشته باشد پوشیده بماند.
ریتم این انیمیشن نیز تندتر از حد معمول انیمیشن های دیگر تلویزیونی است و عوامل مختلف دیگر از جمله موسیقی، روایت، شخصیت ها و گرافیک، در کنار یکدیگر باعث به وجود آمدن مجموعه ای دلنشین و زیبا برای بیننده می شود.
به اقتضای مدیوم تلویزیون، برنامه سازی به سبک و سیاق کار سینمایی نیست و مخاطب باید بتواند بدون تمرکز کامل هم برنامه را دنبال کند. در شکرستان به این مقوله هم توجه شده است. در شکرستان این اقتضاء نه با کش دادن ماجرا که با تکیه بر کلام به جای تصویر صرف و نیز با لایه بندی مجموعه رعایت شده است و در نتیجه از این جهت هم نمی توان ایرادی به آن وارد دانست. منظور از لایه بندی این است که مجموعه به گونه ای ساخته شده که با هر میزان توجه لذتی متناسب حال مخاطب، نصیب وی بشود.
گرافیک و نقاشی های پس زمینه ها هم کاملاً شاد، زنده و سرحال، با نگاهی به حس و حال ایرانی و فضای بومی و سنتی میهنی به تصویر درآمده اند تا فضای محل وقوع داستانها و حکایت های شخصیت ها ملموس تر و عینی تر شود.
نام مجموعه «شکرستان» نیز هم بار کمیک دارد و هم یک نام کاملاً فارسی و بومی است.
«شکرستان» از موسیقی نیز بی بهره نیست و در آن از موسیقی سنتی و اصیل ایرانی استفاده شده است. در ضمن از موسیقی زنده یاد جلال ذوالفنون استفاده شده، تا فضای کار هرچه بیشتر به فضای کار ایرانی و فرهنگ مردم نزدیک شود. شکرستان علاوه بر ترکیب عناصر بصری و موسیقی های گوش نواز همراه با شخصیت های دوست داشتنی سرشار از پندها و نصایح برای مخاطبان است. داستانها و حکایت های شیرین که مسائل و مشکلات نسل جوان را بررسی و واکاوی می کند و این آموزه ها در قالب مشکلات امروزی به بیننده عرضه می شود.
مجموعه شکرستان تا به حال به جشنواره های پوسان (2007)، هیروشیما(2008) و بلاروس (2008) راه پیدا کرده و جوایزی را هم دریافت کرده است.

نگاهی به فیلم «نارنجی پوش»   آشغالاتون حرف نداره
در قسمتی از فیلم، وکیل نهال، حامد را یک دیوانه خطاب می‎کند که تعادل روانی ندارد و به همین دلیل صلاحیت نگهداری شهاب، فرزندش را دارا نیست. اگر فیلم را تا آخر دنبال کنید، متوجه می‎شوید وکیلِ بیچاره چندان هم بی راه نگفته است. با فیلمی مواجه هستیم که جز پیامش درباره‎ حفظ محیط زیست و نریختن آشغال و این حرف‎ها، که البته به جا و ضروری هم هستند، نکته‎ دیگری در آن وجود ندارد. پیامی که البته در گیر و دار داستانِ تخت و تک بُعدی اثر گم می‎شود و به سرانجامی نمی رسد. بگذارید از همین پیام شروع کنیم. تصاویر مستند ابتدایی فیلم که خود مهرجویی را کنار دریا نشان می‎دهد که از کثیف بودن محیط گلایه دارد و مردم را به تمیزی دعوت می‎کند، فصل خوبی است تا با نگاه کارگردان در فیلمِ پیشِ‎رو، آشنا بشویم و قدم به دنیای داستان بگذاریم. اما در داستان اصلی، چه نکته‎ای وجود دارد که توجه بیننده را بیش از پیش به این فاجعه‎ زیست محیطی توجه‎دهد و او را از عواقب این کار به واقع شنیع، بر حذر دارد؟ آیا به صرف ادا اطوار حامد ( که در ادامه توضیح خواهم داد) و عشقِ بی‎پایه و اساس و بی‎معنیِ او به
جارو کشیدن و تمیزی، می‎توانیم به آن نکته‎ مهم دست پیدا کنیم؟
در طول فیلم، حامد را تنها در حال جارو کردن برگ‎های خشک کوچه‎ها می بینیم و بس؛ البته فصل بسیار بدی هم وجود دارد که در آن حامد، به خانواده‎ای که برای پیک نیک به پارک آمده‎اند، تذکر می‎دهد که آشغال نریزند و بعد هم کار بالا می‎گیرد و دعوا پیش می‎آید و آخرش هم معلوم نمی‎شود اصلاً حامد و دوستش در پارک چه می‎کرده‎اند و چرا ناگهان درگیری پیش می‎آید و چرا این صحنه در نهایت پا در هوا می‎ماند؟ یا دقت کنید به صحنه‎هایی مثل رفتگری که آواز می‎خواند و این‎گونه قرار است در تمهیدی مثلاً بامزه به روح پاک و کودکانه‎ رفتگران پی ببریم و لابد متحول هم بشویم تا دیگر در خیابان آشغال نریزیم! یا دقت کنید به سکانس‎های بی ربطی مثل به خط شدن رفتگران برای رئیس‎شان، تا بیاید و وضع ظاهری آن‎ها را بررسی کند و یا جایی که قرار است از حامد آزمایش بگیرند و برای امتحان، او را روی پله‎های پارک می‎دوانند. همه این موارد آنقدر ساز جداگانه‎ای می‎زنند که به هیچ عنوان کلیتی واحد و منسجم را تشکیل نمی‎دهند تا ما را به پیام نهایی اثر برسانند وگرنه که جمله های مستقیم و بی‎ظرافتی مثل "نباید آشغال بریزیم" یا "نباید محیط زیستمان را کثیف کنیم" و از این قبیل جمله های اگر به تنهایی به کار برده شوند که دیگر هنر محسوب نمی شود.
در نتیجه وقتی پیام اصلی و محوری اثر با ظرافت و جذابیت به بیننده منتقل نمی‎شود، سازندگان اثر نباید انتظار داشته باشند که ارجاع های فرای‎‎متنی‎شان به خوردِ بیننده برود. ارجاع هایی مثل این که: با تمیز کردن محیط اطرافتان از آشغال و کثافت، در واقع جسم و روحتان را از آلودگی‎ها پاک خواهید کرد. پس تنها چیزی که در باب پیام اثر در ذهن می‎ماند، همان صحنه‎های مستند ابتدایی اثر است که خودِ کارگردان به زبانی مستقیم و البته دلخور و عصبانی از آشغال‎زایی آدم‎ها حرف می‎زند؛ اما ماجرا هنگامی بدتر می‎شود که متوجه می‎شویم، نه داستانی در کار است و نه شخصیتی. حامد ناگهان با خواندن یک کتاب، چنان متحول می‎شود که انگار عقلش را از دست داده باشد. بازی اغراق شده‎ بهداد، البته در این امر بی‎تاثیر نیست اما مشکل اصلی همان سطحی بودن آدم‎هاست. واقعاً چرا حامد باید آنقدر اغراق آمیز و گاه مضحک، به جارو و لباس نارنجی و تمیز کردن دور و برش علاقه نشان دهد؟ این حدِ افراط و اغراق، در سکانس به رستوران بردن آن رفتگر آوازه خوان، نمود چشم‎گیری دارد؛ حامد مانند دیوانه‎ها، دور و بر رفتگر می‎چرخد و در میان جمع، از او می‎خواهد که لباس و شلوارش را در بیاورد و لحظه‎ای جارویش را به او قرض بدهد. در این صحنه، نگاه ما به حامد، دقیقاً مثل نگاه رفتگر است به او؛ نگاهی سرشار از تعجب. این‎جاست که تازه متوجه می‎شویم، آن وکیل، بی‎راه نگفته بوده و حامد آن‎قدرها هم سلامت عقل ندارد. وقتی شخصیت قابل فهمی وجود نداشته باشد و انگیزه‎ها نصفه و نیمه، آن حرکات عجیب و غریب و آن شوخ و شنگی بیش از حد، تبدیل می‎شود به نوعی خل وضعی و مشنگی.
وقتی به ماجرای خانوادگی حامد می‎رسیم، این تک بعدی و سطحی بودن، بیشتر هم نمود پیدا می کند. متوجه نمی‎شویم چرا او نمی‎خواهد همراه با نهال به خارج برود در حالی‎که یک زندگی رویایی و سطح بالا انتظار خودش و خانواده‎اش را می‎کِشد. آیا با گفتن جمله‎ای مثل "من ریشه‎هام این‎جاست" باید قانع شویم و او را برای ماندن سرزنش نکنیم؟ البته منطق روایی فیلم هم به همان اندازه‎ منطق شخصیتش ضعیف و پر خلاء است. به عنوان مثال گفت‎وگوی نهال و معلم خصوصی پسرش، هیچ کاربرد و معنایی در کلیت داستان ندارد. نهال با حالتی تهاجمی به خانم معلم می‎پرد که چرا بی اجازه وارد زندگی خصوصی او شده در حالی‎که ما تا قبل از این صحنه، فقط یکی دو بار خانم معلم را به شکلی گذرا دیده بودیم و همان یکی دو بار هم رفتار نهال با او بسیار خوب و منطقی بود. ما هیچ گاه حتی وارد مرحله‎ شک و تردید نسبت به رابطه‎ خانم معلم و حامد هم نمی‎شویم تا بخواهیم این گریه‎های نهال را باور کنیم. در نتیجه کل این سکانس و البته شخصیت خانم معلم پادر هوا و بی معنا باقی می‎ماند. نمی‎دانم تا چه حد این مشکل در هنگام تدوین اثر می‎توانست مرتفع شود اما سکانس‎های ناهمگن و منفک از هم، به جای پیش بردن داستان، تنها بیننده را دور خود می‎چرخاند بدون این‎که چیزی به دانسته‎های او اضافه کند و جذابیتی بیافریند. یا مثلاً دقت کنید به تغییر رفتارهای ناگهانی نهال در طول سکانس‎هایی پشت سر هم؛ یک جا، او با حالتی عصبی و خشمناک، جلوی چشم همه، حامد را ترک می‎کند و سکانس بعد، وقتی آن‎ها همدیگر را می‎بینند، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است، به هم لبخند می‎زنند و در سکانس بعدتر و بعدتر، دوباره همین ماجرا تکرار می‎شود. ما که حامد را به عنوان آدمی خل وضع می‎شناختیم، حالا مجبوریم نهال را هم وارد بازی بکنیم و پیش خود بگوییم، چطور می‎شود او که به قول خودش دکترا دارد و از بهترین دانشگاه‎های دنیا برایش بورسیه فرستاده‎اند و بهترین شغل و زندگی را به او داده‎اند، این‎قدر عقب مانده و خاله زنکی رفتار می‎کند؟ نکند فیلم می‎خواهد با گفتن این‎که "او یک مادر است" سر و ته قضیه را هم بیاورد؟!