صفحه 7--11 اردیبهشت 91
شهر عظمت
سنگها با سر و صدا به طرف کوه میآمدند. سنگهای سیاه و سفید هم که از همه بزرگتر بودند در حالی که برای هم شاخ و شانه میکشیدند نقشه به دست پیشاپیش سنگهای دیگه حرکت میکردند. به کوه که رسیدند توقف کردند. سنگ سیاه به نقشه اش نگاه کرد و گفت: باید بریم بالا.
سنگ سفید هم به نقشه خودش نگاه کرد و گفت: نه خیر باید از کنار کوه رد بشیم و به پشت کوه برسیم.
- وقتی میگم نقشه ات به درد نمی خوره نگو نه.
- الان منظورت با خودت بود دیگه؟
- تو اصلا سواد نقشه خوندن نداری.
- من سواد نقشه خوندن دارم، تو هیچی از نقشه خوندن سرت نمی شه.
- مگر من مثل تو هستم که 5 سال تو یه کلاس بمونم. من تو اولین جلسه نقشه خوانی بالاترین نمره رو کسب کردم.
- تو کلاً مشکل داری. تو فرق سال و ساعت رو نمی دونی آن وقت میخوای نقشه بخونی. آقا 4 سال طوی کشید تا فهمید نقشه با کدوم«ن» نوشته میشه بعد میگه جلسه اول نقشه خونی رو یاد گرفتم آن هم با بالاترین درجه، فکر کنم توهم زدی.
کوه که عصبانی شده بود به خود تکانی داد و با فریاد گفت: بسه دیگه و به محض گفتن این حرف کلی سنگ ریز و درشت ریخت پایین. سنگ کوچولو که خیلی ترسیده بود خودش رو پشت سنگ بزرگ تری قایم کرد و آرام آرام سرش رو بیرون آورد و به کوه پنهانی نگاه کرد. به سنگهایی که از کوه ریخته بودند و چند برابر او بودند. تصویری که میدید برایش خیلی آشنا به نظر میرسید. این همان تصویری بود که توی نقشه دیده بود یه کوه که کنارش یه مقدار سنگ ریخته، با خوشحالی فریاد زد: خودشه. من پیداش کردم. من شهر عظمت رو پیدا کردم. این جا شهر عظمته. من پیداش کردم.
همه به او خیره شده بودند. سنگ سیاه گفت: میشه توضیح بدی اینجا چه شباهتی با شهر عظمت داره.
- یه نگاه به نقشهها بکنید. آخر نقشه یه کوهه با سنگهای بزرگ کنارش. نگاه کنید این سنگها چه قدر بزرگ هستند. نگاه کنید به این کوه. این کوه هم از جنس سنگه. شاید...
- کافیه دیگه. این مسخره بازیها رو تمام کن.
- باور کنید راست میگم من راز اکسیر عظمت رو فهمیدم. درسته که ما سنگ هستیم و رشد نمی کنیم و سالها در آرزوی بزرگ تر شدن هستیم و به همین دلیل هم به سمت شهر عظمت حرکت کردیم. اما ما بدون این که به این...
- گفتم بس کن.
سنگ کوچولو با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و ساکت شد.
سنگ سفید گفت: خوب کجا بودیم... آهان داشتم میگفتم که از کنار کوه بریم.
- نه خیر از بالای کوه میریم.
سنگ کوچولو که راز شهر عظمت رو کشف کرده بود به طرف دوستانش رفت و آرام به آنها گفت: بچهها حاضرید به من کمک کنید. سنگهای کوچک نگاهی به هم کردند و جواب مثبت دادند.
- خوب تو سنگ قهوهای تا جایی که میتونی برو عقب و پشت ما بایست. شما هم هر وقت بهتون علامت دادم با فریاد توجه همه رو به من جلب کنید.
و خودش هم تا جایی که امکان داشت رفت عقب و به دوستانش علامت داد. دوستانش همه با فریاد گفتند: به سنگ کوچولو نگاه کنید، ببینید داره چه کار میکنه و همه به طرف او برگشتند. سنگ کوچولو با تمام سرعت به طرف سنگ قهوهای غلتید و با برخورد به او دوبرابر شد.
سفر خیالی
امروز سفری که میروم چندان هم خیالی نیست. شاید بخواهم به خیال های یک نفر وارد شوم که خیال های او هم چندان خیالی نیست. اصلاً خیالی که در آن آرامش حلقه اش را فشرده کرده چرا باید خیالی باشد؟ آرامش زمانی که روح تو را به تسخیر در میآورد چرا باید خیالی باشد؟ آرام یا همان مرگ زمانی که وارد خیال های یک فرد میشود در ذهن او فقط یک آرزو میسازد که آرزویش چندان هم خیالی نیست. زمانی که به ذهن امین وارد شدم فقط کودکانی را دیدم که آرامش مثل سرطانی مهلک در روح آنان پیچیده بود و امین فقط یک خیال داشت و آن هم این که به آرامش برسد. زمانی که خونش به مرگ آلوده شده در خیال او فقط تصاویری شکل میبندد که چندان هم دور از خیال نیست. خیال به آرامش رسیدن خرگوشهایی سفید که معصومیت در صورت و روح و جسم آنان موج میزند، خیالی در مورد آرامشی که در تنه درختان قطع شده میتوان دید. خیال های آرامشی که سال هاست بین کوهها پنهان شده. اصلاً چه خیالی. چه آرامشی و چه سفری؟ سفری که در آن خیال های مثل واقعیت به نظر بیایند چه فایدهای دارد. زمانی که من سعی کنم وارد خیال های او شوم اما خیال های او شبیه به واقعیت است چه فایدهای دارد؟ خیال هایش را میبینم، میشنوم خیا ل های او با روح من آویخته است. خیا ل هایش در مورد مرئی آرام، آرامش، چه راحت، چه سفر خیالی خوبی است. سفری که تا به حال هیچ کس نرفته و نمی رود، اما من واردش شده ام و فکر کنم بیرون آمدن از سفر فقط با استفاده از آرامش ممکن شود. و میخواهم بگویم گرچه نوشته و سفرم شاید چندان ادبی نبود، شاید سفر خیالی نبود اما نوشته و سفرم در مورد و در خیالی بود که در همه جا نمی توان آن را دید و فقط زمانی خیال آنان به واقعیت میپیوندند که آرامش به سراغشان بیاید.
جاریِ اشک
امروز روز سختی برام بود. پدرم داشت به مأموریتی چند روزه میرفت. وقتی داشت منو میبوسید اشک تو چشام جمع شد. بغض گلویم را میفشرد. چشمام سرخ شده بود و میسوخت. لپهایم را میفشردم تا مبادا اشکم سرازیر شود. دسته ساک پدرم رو گرفته بودم و اونو رها نمیکردم. پدرم که متوجه ناراحتی من شد دستانم را گرفت و بوسهای همراه با محبت به آن زد و گفت: بهت قول میدم که زود برگردم و بعد دستانم را رها کرد و رفت. من که دیگر طاقت اون همه بغض و سرخی و سوزش چشمانم را نداشتم دویدم و رفتم داخل اتاقم و عکس اونو گذاشتم روبرویم و اشکم جاری شد. یه دفعه یه نور خیلی عجیب اتاقمو نورانی کرد وقتی خوب به آن خیره شدم عکس پدرمو دیدم که ناراحت بود. ناگهان صدایش را شنیدم که اون میگفت: اگر تو ناراحت باشی منم ناراحت میشم.
وقتی دیدم که پدرم به خاطر من ناراحت است اشکهایم را پاک کردم و در دلم آرزوی سلامتی برایش کردم به عکس پدرم نگاه کردم و دیدم که اون هم لبخند روی لبانش نقش بسته. هر لحظه نور کم رنگتر و کم رنگتر میشد و عکس پدرم ناپدید. اما دیگر ناراحت نبودم چون حالا دیگه هر
دو تامون خوشحال بودیم.
- وقتی میگم نقشه ات به درد نمی خوره نگو نه.
- الان منظورت با خودت بود دیگه؟
- تو اصلا سواد نقشه خوندن نداری.
- من سواد نقشه خوندن دارم، تو هیچی از نقشه خوندن سرت نمی شه.
- مگر من مثل تو هستم که 5 سال تو یه کلاس بمونم. من تو اولین جلسه نقشه خوانی بالاترین نمره رو کسب کردم.
- تو کلاً مشکل داری. تو فرق سال و ساعت رو نمی دونی آن وقت میخوای نقشه بخونی. آقا 4 سال طوی کشید تا فهمید نقشه با کدوم«ن» نوشته میشه بعد میگه جلسه اول نقشه خونی رو یاد گرفتم آن هم با بالاترین درجه، فکر کنم توهم زدی.
کوه که عصبانی شده بود به خود تکانی داد و با فریاد گفت: بسه دیگه و به محض گفتن این حرف کلی سنگ ریز و درشت ریخت پایین. سنگ کوچولو که خیلی ترسیده بود خودش رو پشت سنگ بزرگ تری قایم کرد و آرام آرام سرش رو بیرون آورد و به کوه پنهانی نگاه کرد. به سنگهایی که از کوه ریخته بودند و چند برابر او بودند. تصویری که میدید برایش خیلی آشنا به نظر میرسید. این همان تصویری بود که توی نقشه دیده بود یه کوه که کنارش یه مقدار سنگ ریخته، با خوشحالی فریاد زد: خودشه. من پیداش کردم. من شهر عظمت رو پیدا کردم. این جا شهر عظمته. من پیداش کردم.
همه به او خیره شده بودند. سنگ سیاه گفت: میشه توضیح بدی اینجا چه شباهتی با شهر عظمت داره.
- یه نگاه به نقشهها بکنید. آخر نقشه یه کوهه با سنگهای بزرگ کنارش. نگاه کنید این سنگها چه قدر بزرگ هستند. نگاه کنید به این کوه. این کوه هم از جنس سنگه. شاید...
- کافیه دیگه. این مسخره بازیها رو تمام کن.
- باور کنید راست میگم من راز اکسیر عظمت رو فهمیدم. درسته که ما سنگ هستیم و رشد نمی کنیم و سالها در آرزوی بزرگ تر شدن هستیم و به همین دلیل هم به سمت شهر عظمت حرکت کردیم. اما ما بدون این که به این...
- گفتم بس کن.
سنگ کوچولو با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و ساکت شد.
سنگ سفید گفت: خوب کجا بودیم... آهان داشتم میگفتم که از کنار کوه بریم.
- نه خیر از بالای کوه میریم.
سنگ کوچولو که راز شهر عظمت رو کشف کرده بود به طرف دوستانش رفت و آرام به آنها گفت: بچهها حاضرید به من کمک کنید. سنگهای کوچک نگاهی به هم کردند و جواب مثبت دادند.
- خوب تو سنگ قهوهای تا جایی که میتونی برو عقب و پشت ما بایست. شما هم هر وقت بهتون علامت دادم با فریاد توجه همه رو به من جلب کنید.
و خودش هم تا جایی که امکان داشت رفت عقب و به دوستانش علامت داد. دوستانش همه با فریاد گفتند: به سنگ کوچولو نگاه کنید، ببینید داره چه کار میکنه و همه به طرف او برگشتند. سنگ کوچولو با تمام سرعت به طرف سنگ قهوهای غلتید و با برخورد به او دوبرابر شد.
سفر خیالی
امروز سفری که میروم چندان هم خیالی نیست. شاید بخواهم به خیال های یک نفر وارد شوم که خیال های او هم چندان خیالی نیست. اصلاً خیالی که در آن آرامش حلقه اش را فشرده کرده چرا باید خیالی باشد؟ آرامش زمانی که روح تو را به تسخیر در میآورد چرا باید خیالی باشد؟ آرام یا همان مرگ زمانی که وارد خیال های یک فرد میشود در ذهن او فقط یک آرزو میسازد که آرزویش چندان هم خیالی نیست. زمانی که به ذهن امین وارد شدم فقط کودکانی را دیدم که آرامش مثل سرطانی مهلک در روح آنان پیچیده بود و امین فقط یک خیال داشت و آن هم این که به آرامش برسد. زمانی که خونش به مرگ آلوده شده در خیال او فقط تصاویری شکل میبندد که چندان هم دور از خیال نیست. خیال به آرامش رسیدن خرگوشهایی سفید که معصومیت در صورت و روح و جسم آنان موج میزند، خیالی در مورد آرامشی که در تنه درختان قطع شده میتوان دید. خیال های آرامشی که سال هاست بین کوهها پنهان شده. اصلاً چه خیالی. چه آرامشی و چه سفری؟ سفری که در آن خیال های مثل واقعیت به نظر بیایند چه فایدهای دارد. زمانی که من سعی کنم وارد خیال های او شوم اما خیال های او شبیه به واقعیت است چه فایدهای دارد؟ خیال هایش را میبینم، میشنوم خیا ل های او با روح من آویخته است. خیا ل هایش در مورد مرئی آرام، آرامش، چه راحت، چه سفر خیالی خوبی است. سفری که تا به حال هیچ کس نرفته و نمی رود، اما من واردش شده ام و فکر کنم بیرون آمدن از سفر فقط با استفاده از آرامش ممکن شود. و میخواهم بگویم گرچه نوشته و سفرم شاید چندان ادبی نبود، شاید سفر خیالی نبود اما نوشته و سفرم در مورد و در خیالی بود که در همه جا نمی توان آن را دید و فقط زمانی خیال آنان به واقعیت میپیوندند که آرامش به سراغشان بیاید.
جاریِ اشک
امروز روز سختی برام بود. پدرم داشت به مأموریتی چند روزه میرفت. وقتی داشت منو میبوسید اشک تو چشام جمع شد. بغض گلویم را میفشرد. چشمام سرخ شده بود و میسوخت. لپهایم را میفشردم تا مبادا اشکم سرازیر شود. دسته ساک پدرم رو گرفته بودم و اونو رها نمیکردم. پدرم که متوجه ناراحتی من شد دستانم را گرفت و بوسهای همراه با محبت به آن زد و گفت: بهت قول میدم که زود برگردم و بعد دستانم را رها کرد و رفت. من که دیگر طاقت اون همه بغض و سرخی و سوزش چشمانم را نداشتم دویدم و رفتم داخل اتاقم و عکس اونو گذاشتم روبرویم و اشکم جاری شد. یه دفعه یه نور خیلی عجیب اتاقمو نورانی کرد وقتی خوب به آن خیره شدم عکس پدرمو دیدم که ناراحت بود. ناگهان صدایش را شنیدم که اون میگفت: اگر تو ناراحت باشی منم ناراحت میشم.
وقتی دیدم که پدرم به خاطر من ناراحت است اشکهایم را پاک کردم و در دلم آرزوی سلامتی برایش کردم به عکس پدرم نگاه کردم و دیدم که اون هم لبخند روی لبانش نقش بسته. هر لحظه نور کم رنگتر و کم رنگتر میشد و عکس پدرم ناپدید. اما دیگر ناراحت نبودم چون حالا دیگه هر
دو تامون خوشحال بودیم.
+ نوشته شده در 2012/4/30 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی