شهر عظمت

سنگ­ها با سر و صدا به طرف کوه می­آمدند. سنگ­های سیاه و سفید هم که از همه بزرگتر بودند در حالی که برای هم شاخ و شانه می­کشیدند نقشه به دست پیشاپیش سنگ­های دیگه حرکت می­کردند. به کوه که رسیدند توقف کردند. سنگ سیاه به نقشه اش نگاه کرد و گفت: باید بریم بالا.

سنگ سفید هم به نقشه خودش نگاه کرد و گفت: نه خیر باید از کنار کوه رد بشیم و به پشت کوه برسیم.
- وقتی می­گم نقشه ات به درد نمی خوره نگو نه.
- الان منظورت با خودت بود دیگه؟
- تو اصلا سواد نقشه خوندن نداری.
- من سواد نقشه خوندن دارم، تو هیچی از نقشه خوندن سرت نمی شه.
- مگر من مثل تو هستم که 5 سال تو یه کلاس بمونم. من تو اولین جلسه نقشه خوانی بالاترین نمره رو کسب کردم.
- تو کلاً مشکل داری. تو فرق سال و ساعت رو نمی دونی آن وقت می­خوای نقشه بخونی. آقا 4 سال طوی کشید تا فهمید نقشه با کدوم«ن» نوشته می­شه بعد می­گه جلسه اول نقشه خونی رو یاد گرفتم آن هم با بالاترین درجه، فکر کنم توهم زدی.
کوه که عصبانی شده بود به خود تکانی داد و با فریاد گفت: بسه دیگه و به محض گفتن این حرف کلی سنگ ریز و درشت ریخت پایین. سنگ کوچولو که خیلی ترسیده بود خودش رو پشت سنگ بزرگ تری قایم کرد و آرام آرام سرش رو بیرون آورد و به کوه پنهانی نگاه کرد. به سنگ­هایی که از کوه ریخته بودند و چند برابر او بودند. تصویری که می­دید برایش خیلی آشنا به نظر می­رسید. این همان تصویری بود که توی نقشه دیده بود یه کوه که کنارش یه مقدار سنگ ریخته، با خوشحالی فریاد زد: خودشه. من پیداش کردم. من شهر عظمت رو پیدا کردم. این جا شهر عظمته. من پیداش کردم.
همه به او خیره شده بودند. سنگ سیاه گفت: می­شه توضیح بدی اینجا چه شباهتی با شهر عظمت داره.
- یه نگاه به نقشه­ها بکنید. آخر نقشه یه کوهه با سنگ­های بزرگ کنارش. نگاه کنید این سنگ­ها چه قدر بزرگ هستند. نگاه کنید به این کوه. این کوه هم از جنس سنگه. شاید...
- کافیه دیگه. این مسخره بازی­ها رو تمام کن.
- باور کنید راست می­گم من راز اکسیر عظمت رو فهمیدم. درسته که ما سنگ هستیم و رشد نمی کنیم و سال­ها در آرزوی بزرگ تر شدن هستیم و به همین دلیل هم به سمت شهر عظمت حرکت کردیم. اما ما بدون این که به این...
- گفتم بس کن.
سنگ کوچولو با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و ساکت شد.
سنگ سفید گفت: خوب کجا بودیم... آهان داشتم می­گفتم که از کنار کوه بریم.
- نه خیر از بالای کوه می­ریم.
سنگ کوچولو که راز شهر عظمت رو کشف کرده بود به طرف دوستانش رفت و آرام به آنها گفت: بچه­ها حاضرید به من کمک کنید. سنگ­های کوچک نگاهی به هم کردند و جواب مثبت دادند.
- خوب تو سنگ قهوه­ای تا جایی که می­تونی برو عقب و پشت ما بایست. شما هم هر وقت بهتون علامت دادم با فریاد توجه همه رو به من جلب کنید.
و خودش هم تا جایی که امکان داشت رفت عقب و به دوستانش علامت داد. دوستانش همه با فریاد گفتند: به سنگ کوچولو نگاه کنید، ببینید داره چه کار می­کنه و همه به طرف او برگشتند. سنگ کوچولو با تمام سرعت به طرف سنگ قهوه­ای غلتید و با برخورد به او دوبرابر شد.

سفر خیالی
امروز سفری که می­روم چندان هم خیالی نیست. شاید بخواهم به خیال های یک نفر وارد شوم که خیال های او هم چندان خیالی نیست. اصلاً خیالی که در آن آرامش حلقه اش را فشرده کرده چرا باید خیالی باشد؟ آرامش زمانی که روح تو را به تسخیر در می­آورد چرا باید خیالی باشد؟ آرام یا همان مرگ زمانی که وارد خیال های یک فرد می­شود در ذهن او فقط یک آرزو می­سازد که آرزویش چندان هم خیالی نیست. زمانی که به ذهن امین وارد شدم فقط کودکانی را دیدم که آرامش مثل سرطانی مهلک در روح آنان پیچیده بود و امین فقط یک خیال داشت و آن هم این که به آرامش برسد. زمانی که خونش به مرگ آلوده شده در خیال او فقط تصاویری شکل می­بندد که چندان هم دور از خیال نیست. خیال به آرامش رسیدن خرگوش­هایی سفید که معصومیت در صورت و روح و جسم آنان موج می­زند، خیالی در مورد آرامشی که در تنه درختان قطع شده می­توان دید. خیال های آرامشی که سال هاست بین کوه­ها پنهان شده. اصلاً چه خیالی. چه آرامشی و چه سفری؟ سفری که در آن خیال های مثل واقعیت به نظر بیایند چه فایده­ای دارد. زمانی که من سعی کنم وارد خیال های او شوم اما خیال های او شبیه به واقعیت است چه فایده­ای دارد؟ خیال هایش را می­بینم، می­شنوم خیا ل های او با روح من آویخته است. خیا ل هایش در مورد مرئی آرام، آرامش، چه راحت، چه سفر خیالی خوبی است. سفری که تا به حال هیچ کس نرفته و نمی رود، اما من واردش شده ام و فکر کنم بیرون آمدن از سفر فقط با استفاده از آرامش ممکن شود. و می­خواهم بگویم گرچه نوشته و سفرم شاید چندان ادبی نبود، شاید سفر خیالی نبود اما نوشته و سفرم در مورد و در خیالی بود که در همه جا نمی توان آن را دید و فقط زمانی خیال آنان به واقعیت می­پیوندند که آرامش به سراغشان بیاید.

جاریِ اشک

امروز روز سختی برام بود. پدرم داشت به مأموریتی چند روزه می­رفت. وقتی داشت منو می­بوسید اشک تو چشام جمع شد. بغض گلویم را می­فشرد. چشمام سرخ شده بود و می­سوخت. لپهایم را می­فشردم تا مبادا اشکم سرازیر شود. دسته ساک پدرم رو گرفته بودم و اونو رها نمی­کردم. پدرم که متوجه ناراحتی من شد دستانم را گرفت و بوسه­ای همراه با محبت به آن زد و گفت: بهت قول می­دم که زود برگردم و بعد دستانم را رها کرد و رفت. من که دیگر طاقت اون همه بغض و سرخی و سوزش چشمانم را نداشتم دویدم و رفتم داخل اتاقم و عکس اونو گذاشتم روبرویم و اشکم جاری شد. یه دفعه یه نور خیلی عجیب اتاقمو نورانی کرد وقتی خوب به آن خیره شدم عکس پدرمو دیدم که ناراحت بود. ناگهان صدایش را شنیدم که  اون می­گفت: اگر تو ناراحت باشی منم ناراحت می­شم.
وقتی دیدم که پدرم به خاطر من ناراحت است اشک­هایم را پاک کردم و در دلم آرزوی سلامتی برایش کردم به عکس پدرم نگاه کردم  و دیدم که اون هم لبخند روی لبانش نقش بسته. هر لحظه نور کم رنگتر و کم رنگتر می­شد و عکس پدرم ناپدید. اما دیگر ناراحت نبودم چون حالا دیگه هر
دو تامون خوشحال بودیم.