اندر باب معلمی

روزی که آرزوی مادرم بود من معلم شوم، معلمی قرب و قیمت زیادی داشت یعنی خودش کم بود و قربش زیاد. همه توانایی معلم شدن نداشتند، بسیاری بیسواد و یا کم­سواد بودند. شغل معلمی اعتباری مثل فیزیک هسته­ای داشت و ترسی هم پشت آن نبود که ممکن است نامردی پیدا شود و ترورش کند.
موضوع انشاء هم بیشتر این بود که: می­خواهید در آینده چه کاره شوید؟ اکثریت می­نوشتند آرزو داریم معلم شویم.
ما که امروز بیش از 62 سال از سن و سالمان می­گذرد، دانش­آموزان معلمان کذایی بودیم، همان­ها که با دوچرخه از مسافتی راه دور به مدرسه می­آمدند. آن زمان فقط بعضی پولدارها و کسبه اتومبیل داشتند. خیلی از معلمان هم اتومبیل نداشتند اما اعتبار داشتند. حقوقشان زیاد نبود اما از بسیاری اصناف و کسبه و کارگر و امثالهم دستمزد بیشتری دریافت می­کردند و شغلشان هم تر و تمیزتر از دیگران بود.
این همه اطلاعات ریز و درشت کامپیوتری و رسانه­ای هم نداشتند ولی دانش­آموزانشان باادب، مسئولیت­پذیر و باوقار تربیت می­شدند. به راستی که این چنین بود. آموزگار و مدرسه و دانش­آموز اندک و کلاس­ها هم در بسیاری از نقاط کشور کم­تعداد و بعضاً غیربهداشتی و بسیار ساده بود. بخشی از دانش­آموزان راهی دانشگاه می­شدند و اکثریت در نیمه­های مقاطع تحصیلی جذب بازار کار می­شدند. خیلی زود ازدواج می­کردند و به قناعت زندگی می­کردند، چه بسا سه خانواده در یک منزل و یا بهتر بگویم هر خانواده 7 الی 8 نفری در یک اتاق، حوض وسط حیاط و راهروها و حیاط و درختان نارنج هم بین همه مشترک بود.
و اما امروز
امروز در بعضی مدارس تعداد آموزگار، مربی، مدیر، مشاور، دفتردار، معاون و خیل مدرسین فوق برنامه چه بسا از تعداد دانش­آموزان بیشتر است. برای آموزگاران و دبیران و امثالهم راه ورود به دانشگاه برای افزایش سطح معلومات و بهتر بگوییم برای کسب مدرک باز شده و کلاس­های کارآموزی و ضمن خدمت الی ماشاءالله فرصت نفس کشیدن از همه گرفته، بیشتر معلمان حداقل یک اتومبیل دارند، اما اعتبار ندارند. یعنی بسیاری مواقع در مقام مقایسه با صنوف دیگری که درآمد بیشتر و فرصت افزون­تری برای استفاده از تسهیلات رفاهی دارند کم می­آورند. شعله عشق معلمی هم در بسیاری مواقع با گردباد تورم خاموش می­شود و انگیزه مطالعه بیشتر به سمت و سوی نان و مسکن جهش می­کند. آن دسته از معلمانی که با تدریس خصوصی و استفاده از روابط اداری در ده سال گذشته و قبل از آن توانسته­اند ممر دیگری از درآمد برای خودشان کسب کنند در مسابقه پرشتاب رفاه­طلبی به آلاف و الوفی رسیده­اند، اما بقیه به دوچرخه­سواری می­مانند که در سربالایی در سن بازنشستگی هم رکاب می­زنند.
ما هم پذیرفتیم و به آن عمل کردیم که معلمی شغل نیست، بلکه عشق است و هنر. اما آن عشق ما را کشاند به اضافه­کاری شبانه­روزی تا فرزندانمان بروند دکتر و مهندس شوند و مثل ما تا سرازیری قبر درگیر کار بی­وقفه نباشند، اما هنوز تنها خاطرات تسلی­دهنده و آرام­بخش که بعضاً افتخارآمیز هم هست، دیدار با دانش­آموزان گذشته­ای است که در کوچه و خیابان شاهد موفقیت­های تحصیلی و شغلی آنها هستیم.
بگذریم و برویم سراغ معلم شهیدمان، آن بزرگمردی که در زمان طلبگی روزگارش با نان و ماست قرضی می­گذشت و حاصل آن تفسیر و تحلیل علومی بود که امروز نیاز بسیاری از دانشجویان را تأمین می­کند و اندیشه والایی که زمینه­ساز انقلاب فرهنگی شد و خودش هم فدای آن ایدئولوژی اسلامی گردید که محتوای نظام اسلامی ما را تغذیه می­کند و آن بزرگمرد دانشمند دیگر یعنی مرحوم علامه طباطبایی که مانند استاد شهید مطهری معلم شد و معلم ماند.
افراد شاخص دیگری هم به میدان عشق معلمی قدم گذاشتند و دست پر از آن کوچ کردند.
اما واقعیت جامعه امروز به گونه دیگری رقم می­خورد. همه در شتاب برای آنکه از سرعت نرم­افزارهای الکترونیکی عقب نمانیم، احساس و عواطف، گذشت و فداکاری و عشق و مشق شبانه رنگ باخته و به نسبت، جمعیت درگیر در امور فرهنگی چشمگیر نیست.
معلمی هم شغل شده، شغلی که هنوز نتوانسته شاگرد اول­های دانشگاه را به خود جلب و جذب کند. مصیبت آموزش و پرورشی­ها هم همین وضعیت و بی­اعتنایی به ریشه­ها و شالوده­های تربیتی است. بسیاری از بد حادثه در کسوت مقدس معلمی وارد شده­اند و به قول خواجه حافظ: از این در پی حشمت و جاه نیامده، بلکه از بد حادثه به پناه آمده­اند زیرا بودجه آموزش و پرورش ما توان مقابله با بودجه­های کلان بسیاری از مشاغل دیگر را ندارد.
روز معلم روزی است که هر معلمی سراپایش شمع گدازنده باشد با دلی شاد از انجام وظیفه­ای که ماندگار است. پس بکوشیم اینگونه معلم باشیم.