یادداشتی بر نمایش «ایوانف»

ایوانف روایتی داستانیست از مردی که سنگینی ناامیدانه­ای بختک وار سراسر زندگی اش را فرا گرفته و تمامی روابطش در گیجاویجی گنگی پنهان شده است.

صحنه با نمایش ایوانی از یک خانه که بعدازظهر بی­تحرکی را نشان می­دهد آغاز می­شود. سراسر فضا پر شده از ملحفه­های شسته و آویزانی که پشت یک کاناپه - که تمامی ماجرای صحنه اول بر روی آن شکل می­گیرد- قرار دارد. ایوانف با بازی خیره کننده حسن معجونی در حالی پا به صحنه می­گذارد که از هدفونی برای آموزش زبان انگلیسی استفاده می­کند از ابتدای ورود تا انتهای کار ایوانف با همین وسیله و تکرار برخی کلمه ها در جهت آموزش مطلبی که از درون ناشناخته هاست، دیده می­شود. بی­درنگ تماشاگر متوجه تفاوت مدرن این نمایش با طرح کلاسیک آن می­شود و در ادامه استفاده از کلمه­های sms و وسایلی چون ضبط صوت و... تکمیل کننده این ادعاست.
پس از ورود ایوانف روی کاناپه لم می­دهد طوری که انگار جانی برای تکان خوردن ندارد. بورکین (سعید چنگیزیان) که به نظر می­رسد در سراسر نمایش وظیفه­ای جز اغوای صاحبان قدرت و زیبایی ندارد به بحث می­نشیند (روی همان کاناپه) همسرش آنا (مهین صدری) پا به صحنه می­گذارد و با همان تلاش همیشگی زنان مشغول جمع کردن ملحفه­های سفید و تاکردن آنها می­شود چنان که گویی در زندگی هدفی دیگر در سر ندارد. با چنین ورودی تماشاگر مطمئن می­شود او یک زن معمولی برای یک زندگی عادیست و هنگامی که پزشک (محمدرضا نجفی) به همسرش ایوانف می­گوید که برای بیماری او باید نقل مکان بکند در دردهای فیلسوفانه زناشویی ایوانف باز می­شود. بوی بی اعتنایی و بی­توجهی به یک رابطه به مشام می­رسد تناقض­ها در شکل موجود در زندگی اجتماعی امروز به زیبایی نشان داده شده است پزشک، همسر و تقریباً تمامی شخصیت­های داستان گاهی بیشتر از وظیفه خود گام بر می­دارند و گاهی حتی زیر بار مسوولیت­های خویش هم نمی روند. هیچ کس دیگری را دوست ندارد و فقط در کنار هم روزگار را سپری می­کنند.
ایوانف هرگز نمی داند چه می­خواهد نه درخواست و تقاضایی و نه حتی اعتراض جدی و منتقدانه­ای دارد. در لحظه­ای که به تماشاگر اطمینان می­دهد به زن وفادار خانه دارش خیانت می­کند او را به شک می­اندازد.
فضای حاکم بر نمایش لحظه به لحظه غمگین تر و نفس گیرتر می­شود و برای فرار از این فضا روح شادی گاهی با کنت (وحید آقاپور) به صحنه­ها رنگ می­دهد.
کنت مرد کنهسالی است که اگر پولی داشت رقص باله پاریس را می­دید، اگر پول داشت بر سر قبر همسر مرده اش می­نشست. اما آیا کنت اینها را می­خواست؟
توانایی امیررضا کوهستانی (نویسنده و کارگردان) ایوانف چخوفی را با نگارش کوهستانی در هم آمیخته بود. ایوانف کوهستانی مردی تنها و بریده از دنیاست. مردی که هرچه استراحت می­کند باز هم خسته است.
به گمان داستان تنها همسر ایوانف بیمار است اما در واقع هیچ کس حالش خوب نیست. در میهمانی همه به دنبال جای خلوتی می­گردند که به آرامش برسند. اما تصور ما از میهمانی جایی است برای داشتن وقتهای مفرح در کنار جمع.
با ورود ساشا (نگار جواهریان) دلیل دل تپیدگی­های پنهان، آشکار می­شود و به خیال داستان، شک­ها به یقین می­پیوندند و شخصیت ها عاشق بخش ناشناخته یکدیگر می­شوند و امان از روزی که همدیگر را بشناسند.
در صحنه­ای از نمایش می­بینیم که کوسیخ (علی باقری)، لبدف (اشکان جنابی) و بورکین درست قبل از اینکه آنا از بیمارستان به خانه برگردد روی تخت سفیدی که متعلق به آنا و ایوانف است، نشسته اند و کباب سیخ می­گیرند و این کار توسط بورکین فرصت طلب صورت می­گیرد که خود می­تواند نشان از کباب شدن و سوزاندن یک رابطه زناشویی باشد که این پایان راه است و با پاک کردن دست­های آلوده بورکین با ملحفه سفید روی تخت تکمیل می­شود.
در صحنه دیگر باز هم این تخت بازی نمایی می­کند و هنگامی که ساشا سمت راست و ایوانف سمت چپ آن قرار دارد، مانعی است برای رسیدن این دو به هم، به بیان دیگر یک رابطه زناشویی (با تختی نمادین) می­تواند مانع از این وصال باشد در این حین ایوانف اضطراب آمدن همسرش و دیده شدن ساشا را دارد و البته به تخت نزدیک تر است، از آن طرف ساشا که از تخت دورتر است به این آمدن بی اعتناست، ایوانف ادعا می­کند همسرش همه چیز را می­داند ساشا می­پرسد چه چیزی بین آنهاست که خودش نمی داند ولی همسر ایوانف از آن آگاه است؟
ایوانف سراسر توهم است و سراسر تناقض. موسیقی بجای هوشیار خیام، امیر اسلامی، کیومرث کلامی و... غم و شادی را به صحنه می­کشاند و بر تاثیر اپیزودها می­افزاید.
با آمدن آنا از بیمارستان، پزشکی که تنها وظیفه اش درمان است پا فراتر می­گذارد و ملحفه همان تخت یاد شده را عوض و مرتب می­کند و این خود می­تواند بیانگر آن باشد که اگر فضای این رابطه تغییر کند همه چیز درست می­شود اما این تغییر نیازمند شخصی است که نه ایوانف است و نه آنا.
عشق­های دایره وار و بی هدف در درون داستان موج می­زند. کنت به دنبال مارتا یکی از اهالی مهمانی (فاطمه فخرایی)، مارتا به دنبال بورکین و بورکین به دنبال قدرت و ثروت. پزشک به دنبال آنا، آنا و ساشا به دنبال ایوانف و ایوانف به دنبال هیچ.
پس از مرگ آنا حالا فرصت خوبی است برای وصال ساشا و ایوانف. ایوانف روی تخت نشسته و به دوردست­ها و یا گذشته­ها خیره شده و با نورهایی که از آسمان می­آید و باید خبر خوبی داشته باشند، محصور می­شود. در این وضع آکساسوآر صحنه به اوج قدرتش می­رسد. شب، شب عروسی ساشا و ایوانف است جالب اینجاست که تمامی طراحی لباس­ها در شب عروسی یادآور عزاداری و به رنگ سیاه است. آدم­ها در کنج شادیشان عزا دارند و حتی ساشا که باید خوشحال باشد اشک می­ریزد. سبک رئالیسم نمایش گاهی سوال برانگیز می­شود از طرفی از ابتدا تا انتها دلیلی برای آنکه ساشا عاشق مردی چون ایوانف باشد وجود ندارد و ناآشکارتر آنکه زنی رباخوار به زیرکی و سودجویی زینا، مادر ساشا (فریبا کامران) چرا هیچ مخالفتی با وصلت ساشا و ایوانف مقروض و ناتوان نمی کند. این موضوع می­تواند نمایی از بازگشت کوهستانی به فرهنگ حقیقی ایوانف باشد چرا که در فرهنگ ایرانی جامعه ما این­گونه موارد شاید تعیین کننده یک رابطه و حتی عشق باشد.
همه شخصیت­ها به گونه­ای از ایوانف خرده می­گیرند. آنا دلیل بیماری و حتی ناعلاجی آن را ایوانف می­داند و در صحنه پایانی در حالی که ساشا در جشن عروسی ایوانف را ترک می­کند دلیل نبود آرامش خود را باز ایوانف می­داند، همان مردی که صدایش آرام بخش شب­های سیاه او بود و انگار این تخت که ایوانف روی آن نشسته دلیل همه این گلایه هاست.
ایوانف توانی برای درگیر شدن، ماندن یا رفتن ندارد و در قابی از ناامیدی دیوار شده است و حتی واقعیت مارتا با بورکین و در این راستا ترک کردن دایی کنت را به زبان نمی آورد و رویای شیرین کنت را ویران نمی سازد و یا توانایی برای ویران ساختن ندارد و همه چیز در ناباوری و توهم باقی می­ماند تا تماشاچیان با بر هم زدن دست هایشان کوهستانی و گروه هنری مهری را بار دیگر مورد تحسین قرار دهند و من نیز برایشان آرزوی پایداری و شادکامی را داشته باشم و شاید ایوانف داستان تکرار شده یکی از ما باشد.
نويسنده‌اي با چاقوي جراحي‌

اشاره: يكي از ضرورت‌ها و نيازهاي فرهنگي جامعه امروز، توليد آثار طنز و كميك است كه بايد از سوي متوليان، سياست‌گذاران واهالي فرهنگ و هنر انجام پذيرد و بي‌گمان يكي از مؤثرترين اين آثار، نمايشنامه‌نويسي و اجراي نمايش‌هاي طنز است. اينكه چگونه يك متن از عنصر طنز بهره‌مند‌ مي‌شود و يك نمايش طنز‌آميز چگونه توليد مي‌شود و به مرحله اجرا در مي‌آيد نياز به پشتوانه‌ها و خلاقيت‌ها و تجربيات نويسندگان و كارگردانان و ديگر عوامل اجرايي يك گروه تئاتري دارد. بررسي آثار طنز و كميك سبك‌هاي اجرايي مختلف و آثار هر يك از نويسندگان مجرب مي‌تواند مورد توجه همه دست‌اندركاران و اهالي تأتر قرار بگيرد. قطب‌الدين صادقي چندي پيش در جمع هنرمندان تأتر درخصوص تأتر كمديادلارته و طنز در آثار چخوف به ايراد سخن پرداخت. آنچه در زير مي‌خوانيد متن اين سخنراني است.
ژانر كمديادلارته تجلي فرهنگ ايتالياست و شكل‌هاي بدوي‌تر آن غير از دوره مسيحيت در ايتاليا وجود داشت اما در دوره رنسانس اين شكل ناگهان شكوفا شد. در دوره قرون وسطي نمايشگران كمدي به شكل دوره‌گرد عمل مي‌كردند و وقتي كه مسيحيت به قدرت رسيده آنها پراكنده شدند و از آنجا كه يكي از تم‌هاي اوليه اين نوع نمايش‌ها مسخره كردن مسيحيان بود، در اين دوره روي خوشي به آنها نشان ندادند زيرا كار آنها را غير اخلاقي مي‌دانستند.
نمايش‌هاي اين نمايشگران كوتاه، ساده و براساس تيپ‌هاي ثابت بود؛ مثل زن تندخو، مرد پرخور، خسيس و... در دوره رنسانس تحول حيرت‌انگيزي رخ داد و آنچه كه ما به آن فرهنگ مردمي مي‌گوييم، شكوفا شد و چون ديگر چيزهايي را كه كليسا نمي‌پسنديد، آنها به سوي مسایل ديگري روي آوردند و آنها نمايش‌هاي "فارس" را به اين شكل درآوردند كه امروزه آنها را مي‌شناسيم.
حال بايد ببينيم كه اين نوع نمايش چيست و چه مشخصه‌هاي ثابتي دارد؟ نمايش كمديادلارته تيپ‌هاي ثابتي دارد كه هر تيپ ماسك خاص خود و ويژگي‌هاي منحصر به فرد خود را دارد. بازيگران خود متخصص اين نوع نقش‌ها هستند و در همه اين نوع نمايش‌ها، اين تيپ‌ها و ماسكها وجود دارند اما داستانهاي هر نمايش متفاوت است اما از آنجا كه اين نوع نمايش متعلق به فرهنگ توده‌هاي مردم است، نمايشنامه ندارند اما سناريو (خلاصه يا چكيده‌اي از هر نمايش) دارند و اين سناريوها توسط عده‌اي نوشته مي‌شد. و البته هر يك از اعضاي گروه برمبناي تخصص خود، جمله هایی از پيش آماده داشت مثل جمله های فكاهي، اشعار و قطعه های طنزآميز و حاضر جوابي‌هايي كه مختص اين نوع نمايش است. اين دست نوشته‌ها در جزوه‌هاي كوچكي چاپ و منتشر مي‌شد و در دسترس مردم قرار مي‌گرفت. به نوعي مي‌توان گفت اين نوع نمايش‌ها مظهر شادي مردم در دوره رنسانس بود. اما داستانهاي اين نوع نمايش‌ها عموماً عاشقانه است و تيپ‌هايي مانند زن عاشق، مرد عاشق در آن بازي مي‌كردند كه معمولاً موانعي بر سر راه ازدواج آنها وجود داشت. پايان نمايش‌هاي كمديادلارته هم معمولاً به خوبي و خوشي تمام مي‌شد. چون كمدي مظهر خشنودي نسبت به زندگي است كه در آن تداوم حيات و ازدواج و تولد وجود دارد، در انتهای داستان نمايش معمولاً عاشق و معشوق به يكديگر مي‌رسيدند. يكي از تيپ‌هايي كه مانع رسيدن اين دو فرد مي‌شد "دو توره" نام دارد كه جزو تحصيلكردگان جامعه و حقوق خوانده و نماينده انسان‌هاي فضل فروش است و كلمه های لاتين به كار مي‌برد. او با آنكه مسن‌تر از بقيه تيپ‌هاي داستان است، اما با توسل به موقعيت خويش بر آن بود كه به وصل معشوق نايل شود. تيپ ديگر، "پانتالونه" (شلوار) نام دارد.
او كيسه بزرگي بر روي شلوارش ديده مي‌شود و لهجه ونيزي دارد و نماينده نوكيسه‌ها و بورژواهاست، زيرا در آن زمان پولدارها ساكن بندر ثروتمند و تاريخي ونيز بودند. "پانتالونه" دقيقاً معادل شخصيت‌ سامي نمايش‌هاي ايراني است. پانتالونه پدر دختر (معشوق) و دوتوره پدر داماد (عاشق) محسوب مي‌شود. البته در اين نوع نمايش‌ها تيپ‌هاي ديگري همچون كلفت يا نوكر با نام آرلوكينو وجود دارد.
او معروف‌ترين تيپ اين نوع نمايش است و معمولاً طراح ماجراي قصه و كمك كننده به جوانان عاشق است و معادل شخصيت سياه نمايش تخت حوضي است.
آرلوكينو لهجه‌اي برگامويي دارد و برگامو مكاني فقيرنشين با معادن ذغال سنگ است كه ساكنانش مهاجراني به شهرهاي همانند و نيز بودند. اين تيپ‌ به دليل آنكه كارگر معدن ذغال سنگ بود، چهره‌اي سياه داشت. هر چند كه تيپ‌هاي سياه شيطان و كميك در نمايش‌هاي مذهبي وغير مذهبي قرون وسطي هم ديده مي‌شود اما سياهي چهره آرلوكينو به دليل وضعيت خاص جغرافيايي او بود. از ديگر تيپ‌هاي اين نوع‌ نمايش‌ "آل كاپتيانو" است كه به لافزني مشهور است. اين تيپ كه به پهلوان پنبه بودن هم شهرت دارد بعد از به قدرت رسيدن امپراتوري اسپانيا توسط ايتاليايي‌ها به وجود آمد و اشاره‌اي است به اين كه اسپانيايي‌ها پهلوان پنبه هستند و بدين صورت ايتاليايي‌ها از آنها انتقام
مي‌گرفتند.
به طور اختصار مي‌توان گفت كه نمايش كمديادلارته نمايشي است كه حامي طبقه های ضعيف جامعه است و از كلفت و نوكر جوانان عاشق دفاع مي‌كند و همه قدرت خود را براي وصال عاشق به كار مي‌گيرد. او همچنين از نيروهاي مسلط اجتماعي همانند دو تيپ ال‌كاپتيانو و دوتوره انتقام مي‌گيرد و بدين طريق سبب خشم توده‌هاي مردم و طبقه ضعيف جامعه مي‌شود. كمديادلارته نمايشي بسيار شاد و پرتحرك و توأم با رقص و موسيقي است.
 به تعريفي ديگر همه شادي‌هاي فراموش‌شده هزار سال حاكميت كليسا با اين نوع نمايش دوباره به مردم برگردانده شد و به سرعت همه نقاط اروپا و به خصوص فرانسه را فرا گرفت. اين نمايش بيشتر براساس حركت های غلوآميز و البته بسيار تراش خورده بوده و به نماد تبديل شده است. محتواي آن اجتماعي است اما ذات داستانهاي آن عاشقانه است.