اُوسنه OSANA «افسانه» سنگ صبور

سنگ برآمد، می­زد و می­آمد، فرسخ به فرسخ چون عاشقان دل سخت، منزل به منزل چون عاشقان کم دل

تاجر حسن یک دختر داشت. روزی در دکانش نشسته بود که خضر به لباس درویشی به در خانه اش رفت و شروع کرد به خواندن. زن و دختر تاجر از صدای خوب درویش به پشت در آمدند و شروع کردن به گریستن. زن تاجر رفت به اتاق و یک بشقاب شیرینی و پنج تومان پول آورد و به دختر داد و گفت: برو بده به درویش» وقتی دختر آنها را به درویش داد. درویش آهی کشید و گفت: «حیف از تو و جوانی تو»
دختر گفت: برای چه؟
درویش گفت: برای اینکه باید چهل روز مرده داری کنی.
دختر از شنیدن این حرف پیش مادر آمد. خودش را به زمین زد و شروع کرد به گریستن و به مادر گفت:
- ننه علاج این چیه که به من گفت باید چهل روز مرده داری کنی؟
زن تاجر حسن از شنیدن این حرف ناراحت شد و فرستاد دنبال شوهرش، وقتی شوهرش آمد قضیه را برایش شرح داد.
تاجر حسن با ناراحتی دنبال درویش رفت و او را پیدا کرد. با هم به خانه آمدند و ناهار را خوردند. پس از آن تاجر حسن از درویش پرسید: تو از کجا فهمیدی که دختر من باید چهل روز مرده داری کند؟
درویش گفت: «این سرنوشت تو پیشاپیش نوشته.»
درویش را با دادن خوراکی خوشحال کردند و رفت. شب که شد زن و مرد فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که خوب است دختر را به جایی ببرند که در آنجا کسی نمیرد. آن وقت مقداری از اموال خود را بین فقرا تقسیم کردند و از آبادی خارج شدند در چهار فرسخی به یک کلاته «آبادی بی جمعیت» رسیدند که در آن کلاته قلعه دربسته­ای بود. دختر ترسید و شروع کرد به گریه کردن. مادر و پدرش وقتی برگشتند دیدند دختر وارد قلعه شد و در هم بسته شده، دختر از آن طرف و پدر و مادر این طرف در تا توانستند گریستند.
تاجر حسن از پشت در به دختر گفت: «برو بابا بگرد ببین این قلعه آدم نشین است یا نه؟»
دختر رفت و گردید و دید که این قلعه دارای اتاق­های بزرگ سفیدکاری شده است و به قدری زیباست که تاکنون چنین خانه­ای ندیده بود. در یکی از اتاقها دید مرده­ای دراز خوابیده از دیدن مرده ناراحت شد و به پشت درآمد به پدر و مادرش گفت: «بابا جان، ننه جان خواستم که فراق را نبینم دیدم، آمد به سرم از آنچه می­ترسیدم.» شروع کرد به شکایت کردن که تقصیر از شماها بود که مرا با دست خود و پای خود به اینجا آوردید. حالا شما برگردید، بروید به خانه، من همین جا هستم. پدر و مادر برگشتند و به خانه اشان رفتند.
دختر هر روز از صبح زود سه مرده را روی زانوی خود می­گذاشت و شروع می­کرد به باد زدن مرده تا مبادا مگس روی آن بنشیند. تا بیست و هشت روز کارش همین بود. از تنهایی داشت بی طاقت می­شد که یک دفعه صدای زنگ شتر شنید و از دلتنگی سر مرده را روی زمین گذاشت و رفت بالای بام قلعه. دید یک قطار شتر می­آید. ساربان­ها که نزدیک قلعه رسیدند دختر گفت: «آی برادر شماها یک کنیز یا یک غلام فروشی ندارید که بدهید به من، هرچه بگویید می­دهم.»
ساربان گفت: نه خیر! ما فقط یک گربه داریم.
دختر گفت: برادر همان گربه را بدهید هرچه بخواهید می­دهم.
ساربان گفت: «برو یک طناب بیار به پایین بده تا ما این گربه را با طناب ببندیم، آن وقت بکشی بالا»
دختر برگشت و یک خشت طلا و یک خشت نقره را به طناب بست و در عوض گربه پایین انداخت.
ساربان خشت طلا و نقره را باز کرد و در عوض گربه را با طناب بست و دختر گربه را بالا کشید.
حالا با این مرده یک دختر است و یک گربه. گربه پس از چند روزی چنان باخوی طبع دختر آشنا شد که هرچه دختر می­گفت گربه می­فهمید تا روز سی و هشتم که باز هم دختر صدای قیل و قال مردم را شنید. به بالای قلعه رفت و دید یک دسته غربت «کولی» دارند می­آیند. وقتی رسیدند دختر از آنها پرسید: «برادر جان یک کنیز یا یک غلامی ندارید به من بدهید که دلم از «تنهایی» می­خواهد بترکد»
گفتند چرا یک دختر غربت که بی پدر و مادر است داریم، اما در کنار شما خیلی زشت است.
دختر گفت: می­خواهمش و باز در برابر، یک خشت طلا و یک خشت نقره این دختر را خرید و از آن روز دختر غربت به جای دختر تاجر سر مرده را روی زانوی خود می­گذاشت تا روز سی و نهم که به دختر غربت گفت: «سر این مرده را بالای زانویت بگذار، یک انگشتر قیمتی در انگشت مرده است، یک وقت این انگشتر را در نیاری­ها؟
این مرده همان دیوی است که چهل روز در خواب بوده و دختر غربت از آن بی خبر است. به دختر غربت گفت: من چهل روزه که کارم همینه، هنوز نتوانسته ام سرم را بشورم تو مواظب این مرده باش تا من بروم سرم را بشورم»
دختر تاجر رفت تا سرش را بشوید، وقتی دختر با مرده تنها ماند با خود فکر کرد: «این مرده را فردا به خاک خواهند سپرد. حیف انگشتری به این زیبایی است که به زیر خاک برود. خوبه من این انگشتر را از انگشتش بیرون بیاورم»
روز چهلم شد و دیو عطسه­ای کرد و بیدار شد و نشست.
در این هنگام گربه که بیدار شدن دیو را دید جلد و فرز خود را به دختر تاجر رساند و خودش را به دختر کشید. دختر از این حرکت گربه قضیه را فهمید و فوری لباس­های خود را پوشید و خود را به خانه رسانید. دید که دیو نشسته و با دختر غربت صحبت می­کند. دیو به خیال اینکه همین دختر غربت از روز اول از او پرستاری کرده به او عزت و احترام کرد و به دختر تاجر گفت: «بیا دختر سماور را آتش کن»
دختر تاجر سماور را آتش کرد و پیش دیو گذاشت.
دیو باز به دختر تاجر گفت: بیا دختر بنشین چای بریز تا بخوریم» دختر استکان نعلبکی را آورد و گفت: «من عادت ندارم و نمی توانم چای بریزم»
دختر غربت به پیش سماور آمد و شروع به چای ریختن کرد. وقتی چای خوردند دیو به دختر تاجر گفت: بیا دختر سماور را جمع کن، قوری چای داره برو خودت بریز و بخور»
دختر تاجر با ناراحتی و در حالی که غمناک بود گفت: «من نمی تونم چای بخورم» سماور را جمع کرد.
دیو در این موقع به دختر غربت گفت: «تو امشب هرچه می­خواهی بگو تا من فردا برایت خریداری کنم و فردا شب تو را عقد کنم»
دختر غربت هرچه می­خواست گفت.
دیو به دختر تاجر هم گفت: «تو چه می­خواهی که برایت بیاورم؟»
دختر تاجر گفت: «اگر می­خواهی برای من چیزی بیاوری فقط یک سنگ صبور و یک خنجر تیزی بیار»
دیو به هوا رفت و از شهر هرچه می­خواست برای دختر غربت خرید، اما سنگ صبور و خنجر تیز را فراموش کرد. وقتی مسافتی از راه را آمد به یادش آمد که برای دختر تاجر چیزی نخریده، این بود که برگشت و به یک دکاندار گفت: من یک سنگ صبور و یک خنجر تیز می­خواهم.»
دکاندار گفت: «سنگ صبور و خنجر تیز را به تو نمی دهم چون کسی که اینها را خواسته، هر کس هست، می­خواهد خودش را بکشد. من نمی دهم مگر به یک شرط آن هم به این شرط که اگر زد و خودش را کشت تو خودت تقصیرکار باشی.»
دیو از این سفارش منظور دختر را فهمید، به دکاندار گفت «خیلی خوب» و سنگ صبور و خنجر تیز را خرید و برگشت.
شب به نامزدش گفت: «هرچه خواستی برات آوردم»
به دختر تاجر هم گفت: «بیا دختر برای تو هم سنگ صبور و خنجر تیز آوردم»
دختر تاجر سنگ صبور و خنجر تیز را گرفت و به یکی از خانه­های دیگر قلعه داخل شد دید هفت خانه تو در تو هستند. دختر به هر خانه­ای که می­رفت درش را پیش می­کرد. دیو که از پیش منظور دختر را فهمیده بود طوری که او ملتفت نشود پشت سرش می­رفت به طوری که دو خانه که دختر می­رفت، دیو یک خانه می­رفت. دختر به خانه هفتم رسید و در وسط خانه نشست سنگ صبور را که به اندازه یک بشقاب بود پیش خود گذاشت و خنجر تیز را هم روی سنگ صبور نهاد و سرگذشت خود را از روز اول تولد در خانه پدر و آن پیشامدها را تا رسیدن به خانه دیو شروع کرد به گفتن و پس از هر سرگذشت همانطور که خنجر را روی سنگ صبور می­گرداند می­گفت: «ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟».
و ادامه می­داد: «در خانه و زندگیم بودم، پدر و مادرم مرا آوردند بالای سر مرده­ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟ چهل روز مرده داری کردم و سرِ مرده را روی زانویم گذاشتم و پرستاریش کردم.­ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
­ای سنگ صبور سرِ چهل روز من رفتم سرم را بشویم، دختر کولی را محرم خود دانستم حالا دختر کولی خانم شده و من کنیز او،­ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
پس از تعریف سرگذشت، سنگ از ناراحتی دختر به اندازه یک مجمعه شد.
آخرین دفعه دختر گفت:­ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
سنگ به حرف آمده گفت: «تو»
دختر خنجر را بلند کرد که به شکم خود بزند دیو که از پشت سر دختر آمده بود خنجر را از دست دختر گرفت و دانست که این دختر پرستار او بوده و از او نگهداری می­کرده.
دست دختر تاجر را گرفت و پیش دختر غربت برد و در آنجا از دختر تاجر پرسید: تو این دختر کولی را از کجا آوردی؟
دختر جواب داد: از یک دسته کولی خریدم و با یک طناب کشیدمش بالا.
دیو همان طناب را به گردن دختر بست. او را از بالای قلعه پرت کرد پایین.
شب که شد دیو قوم و خویش­های خود را جمع کرد تا دختر تاجر را برای او عقد کنند. پس از چند شبانه روز که با هم به سر بردند یک روز دیو پرسید: می­دانی پدر و مادرت در کجا هستند:
گفت: می­دانم
دیو دختر را به پشت خود سوار کرد و به هوا رفت تا به آبادی پدر و مادر دختر رسیدند به خانه آنها رفتند. پدر و مادر با دیدن دختر دست در گردنش انداختند و از خوشحالی شروع به گریستن کردند.
دختر شب که شد قصه را برای آنها تعریف کرد پدر و مادر دختر گفتند: «تا باشی سرت سبز و عمرت دراز باشد»
پس از چند روز که تازه شد، به خانه خود برگشتند و به زندگی ادامه دادند و ما از آنجا برگشتیم. افسانه ما به سر رسید، کلاغ کور به خانه اش نرسید.
منبع: کتاب عروسک سنگ صبور «قصه­های ایرانی- جلد سوم» گردآوری و تالیف: زنده یاد سیدابوالقاسم انجوی شیرازی