صفحه 7--20 اردیبهشت 91
اُوسنه OSANA «افسانه» سنگ صبور
سنگ برآمد، میزد و میآمد، فرسخ به فرسخ چون عاشقان دل سخت، منزل به منزل چون عاشقان کم دل
تاجر حسن یک دختر داشت. روزی در دکانش نشسته بود که خضر به لباس درویشی به در خانه اش رفت و شروع کرد به خواندن. زن و دختر تاجر از صدای خوب درویش به پشت در آمدند و شروع کردن به گریستن. زن تاجر رفت به اتاق و یک بشقاب شیرینی و پنج تومان پول آورد و به دختر داد و گفت: برو بده به درویش» وقتی دختر آنها را به درویش داد. درویش آهی کشید و گفت: «حیف از تو و جوانی تو»
دختر گفت: برای چه؟
درویش گفت: برای اینکه باید چهل روز مرده داری کنی.
دختر از شنیدن این حرف پیش مادر آمد. خودش را به زمین زد و شروع کرد به گریستن و به مادر گفت:
- ننه علاج این چیه که به من گفت باید چهل روز مرده داری کنی؟
زن تاجر حسن از شنیدن این حرف ناراحت شد و فرستاد دنبال شوهرش، وقتی شوهرش آمد قضیه را برایش شرح داد.
تاجر حسن با ناراحتی دنبال درویش رفت و او را پیدا کرد. با هم به خانه آمدند و ناهار را خوردند. پس از آن تاجر حسن از درویش پرسید: تو از کجا فهمیدی که دختر من باید چهل روز مرده داری کند؟
درویش گفت: «این سرنوشت تو پیشاپیش نوشته.»
درویش را با دادن خوراکی خوشحال کردند و رفت. شب که شد زن و مرد فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که خوب است دختر را به جایی ببرند که در آنجا کسی نمیرد. آن وقت مقداری از اموال خود را بین فقرا تقسیم کردند و از آبادی خارج شدند در چهار فرسخی به یک کلاته «آبادی بی جمعیت» رسیدند که در آن کلاته قلعه دربستهای بود. دختر ترسید و شروع کرد به گریه کردن. مادر و پدرش وقتی برگشتند دیدند دختر وارد قلعه شد و در هم بسته شده، دختر از آن طرف و پدر و مادر این طرف در تا توانستند گریستند.
تاجر حسن از پشت در به دختر گفت: «برو بابا بگرد ببین این قلعه آدم نشین است یا نه؟»
دختر رفت و گردید و دید که این قلعه دارای اتاقهای بزرگ سفیدکاری شده است و به قدری زیباست که تاکنون چنین خانهای ندیده بود. در یکی از اتاقها دید مردهای دراز خوابیده از دیدن مرده ناراحت شد و به پشت درآمد به پدر و مادرش گفت: «بابا جان، ننه جان خواستم که فراق را نبینم دیدم، آمد به سرم از آنچه میترسیدم.» شروع کرد به شکایت کردن که تقصیر از شماها بود که مرا با دست خود و پای خود به اینجا آوردید. حالا شما برگردید، بروید به خانه، من همین جا هستم. پدر و مادر برگشتند و به خانه اشان رفتند.
دختر هر روز از صبح زود سه مرده را روی زانوی خود میگذاشت و شروع میکرد به باد زدن مرده تا مبادا مگس روی آن بنشیند. تا بیست و هشت روز کارش همین بود. از تنهایی داشت بی طاقت میشد که یک دفعه صدای زنگ شتر شنید و از دلتنگی سر مرده را روی زمین گذاشت و رفت بالای بام قلعه. دید یک قطار شتر میآید. ساربانها که نزدیک قلعه رسیدند دختر گفت: «آی برادر شماها یک کنیز یا یک غلام فروشی ندارید که بدهید به من، هرچه بگویید میدهم.»
ساربان گفت: نه خیر! ما فقط یک گربه داریم.
دختر گفت: برادر همان گربه را بدهید هرچه بخواهید میدهم.
ساربان گفت: «برو یک طناب بیار به پایین بده تا ما این گربه را با طناب ببندیم، آن وقت بکشی بالا»
دختر برگشت و یک خشت طلا و یک خشت نقره را به طناب بست و در عوض گربه پایین انداخت.
ساربان خشت طلا و نقره را باز کرد و در عوض گربه را با طناب بست و دختر گربه را بالا کشید.
حالا با این مرده یک دختر است و یک گربه. گربه پس از چند روزی چنان باخوی طبع دختر آشنا شد که هرچه دختر میگفت گربه میفهمید تا روز سی و هشتم که باز هم دختر صدای قیل و قال مردم را شنید. به بالای قلعه رفت و دید یک دسته غربت «کولی» دارند میآیند. وقتی رسیدند دختر از آنها پرسید: «برادر جان یک کنیز یا یک غلامی ندارید به من بدهید که دلم از «تنهایی» میخواهد بترکد»
گفتند چرا یک دختر غربت که بی پدر و مادر است داریم، اما در کنار شما خیلی زشت است.
دختر گفت: میخواهمش و باز در برابر، یک خشت طلا و یک خشت نقره این دختر را خرید و از آن روز دختر غربت به جای دختر تاجر سر مرده را روی زانوی خود میگذاشت تا روز سی و نهم که به دختر غربت گفت: «سر این مرده را بالای زانویت بگذار، یک انگشتر قیمتی در انگشت مرده است، یک وقت این انگشتر را در نیاریها؟
این مرده همان دیوی است که چهل روز در خواب بوده و دختر غربت از آن بی خبر است. به دختر غربت گفت: من چهل روزه که کارم همینه، هنوز نتوانسته ام سرم را بشورم تو مواظب این مرده باش تا من بروم سرم را بشورم»
دختر تاجر رفت تا سرش را بشوید، وقتی دختر با مرده تنها ماند با خود فکر کرد: «این مرده را فردا به خاک خواهند سپرد. حیف انگشتری به این زیبایی است که به زیر خاک برود. خوبه من این انگشتر را از انگشتش بیرون بیاورم»
روز چهلم شد و دیو عطسهای کرد و بیدار شد و نشست.
در این هنگام گربه که بیدار شدن دیو را دید جلد و فرز خود را به دختر تاجر رساند و خودش را به دختر کشید. دختر از این حرکت گربه قضیه را فهمید و فوری لباسهای خود را پوشید و خود را به خانه رسانید. دید که دیو نشسته و با دختر غربت صحبت میکند. دیو به خیال اینکه همین دختر غربت از روز اول از او پرستاری کرده به او عزت و احترام کرد و به دختر تاجر گفت: «بیا دختر سماور را آتش کن»
دختر تاجر سماور را آتش کرد و پیش دیو گذاشت.
دیو باز به دختر تاجر گفت: بیا دختر بنشین چای بریز تا بخوریم» دختر استکان نعلبکی را آورد و گفت: «من عادت ندارم و نمی توانم چای بریزم»
دختر غربت به پیش سماور آمد و شروع به چای ریختن کرد. وقتی چای خوردند دیو به دختر تاجر گفت: بیا دختر سماور را جمع کن، قوری چای داره برو خودت بریز و بخور»
دختر تاجر با ناراحتی و در حالی که غمناک بود گفت: «من نمی تونم چای بخورم» سماور را جمع کرد.
دیو در این موقع به دختر غربت گفت: «تو امشب هرچه میخواهی بگو تا من فردا برایت خریداری کنم و فردا شب تو را عقد کنم»
دختر غربت هرچه میخواست گفت.
دیو به دختر تاجر هم گفت: «تو چه میخواهی که برایت بیاورم؟»
دختر تاجر گفت: «اگر میخواهی برای من چیزی بیاوری فقط یک سنگ صبور و یک خنجر تیزی بیار»
دیو به هوا رفت و از شهر هرچه میخواست برای دختر غربت خرید، اما سنگ صبور و خنجر تیز را فراموش کرد. وقتی مسافتی از راه را آمد به یادش آمد که برای دختر تاجر چیزی نخریده، این بود که برگشت و به یک دکاندار گفت: من یک سنگ صبور و یک خنجر تیز میخواهم.»
دکاندار گفت: «سنگ صبور و خنجر تیز را به تو نمی دهم چون کسی که اینها را خواسته، هر کس هست، میخواهد خودش را بکشد. من نمی دهم مگر به یک شرط آن هم به این شرط که اگر زد و خودش را کشت تو خودت تقصیرکار باشی.»
دیو از این سفارش منظور دختر را فهمید، به دکاندار گفت «خیلی خوب» و سنگ صبور و خنجر تیز را خرید و برگشت.
شب به نامزدش گفت: «هرچه خواستی برات آوردم»
به دختر تاجر هم گفت: «بیا دختر برای تو هم سنگ صبور و خنجر تیز آوردم»
دختر تاجر سنگ صبور و خنجر تیز را گرفت و به یکی از خانههای دیگر قلعه داخل شد دید هفت خانه تو در تو هستند. دختر به هر خانهای که میرفت درش را پیش میکرد. دیو که از پیش منظور دختر را فهمیده بود طوری که او ملتفت نشود پشت سرش میرفت به طوری که دو خانه که دختر میرفت، دیو یک خانه میرفت. دختر به خانه هفتم رسید و در وسط خانه نشست سنگ صبور را که به اندازه یک بشقاب بود پیش خود گذاشت و خنجر تیز را هم روی سنگ صبور نهاد و سرگذشت خود را از روز اول تولد در خانه پدر و آن پیشامدها را تا رسیدن به خانه دیو شروع کرد به گفتن و پس از هر سرگذشت همانطور که خنجر را روی سنگ صبور میگرداند میگفت: «ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟».
و ادامه میداد: «در خانه و زندگیم بودم، پدر و مادرم مرا آوردند بالای سر مردهای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟ چهل روز مرده داری کردم و سرِ مرده را روی زانویم گذاشتم و پرستاریش کردم.ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
ای سنگ صبور سرِ چهل روز من رفتم سرم را بشویم، دختر کولی را محرم خود دانستم حالا دختر کولی خانم شده و من کنیز او،ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
پس از تعریف سرگذشت، سنگ از ناراحتی دختر به اندازه یک مجمعه شد.
آخرین دفعه دختر گفت:ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
سنگ به حرف آمده گفت: «تو»
دختر خنجر را بلند کرد که به شکم خود بزند دیو که از پشت سر دختر آمده بود خنجر را از دست دختر گرفت و دانست که این دختر پرستار او بوده و از او نگهداری میکرده.
دست دختر تاجر را گرفت و پیش دختر غربت برد و در آنجا از دختر تاجر پرسید: تو این دختر کولی را از کجا آوردی؟
دختر جواب داد: از یک دسته کولی خریدم و با یک طناب کشیدمش بالا.
دیو همان طناب را به گردن دختر بست. او را از بالای قلعه پرت کرد پایین.
شب که شد دیو قوم و خویشهای خود را جمع کرد تا دختر تاجر را برای او عقد کنند. پس از چند شبانه روز که با هم به سر بردند یک روز دیو پرسید: میدانی پدر و مادرت در کجا هستند:
گفت: میدانم
دیو دختر را به پشت خود سوار کرد و به هوا رفت تا به آبادی پدر و مادر دختر رسیدند به خانه آنها رفتند. پدر و مادر با دیدن دختر دست در گردنش انداختند و از خوشحالی شروع به گریستن کردند.
دختر شب که شد قصه را برای آنها تعریف کرد پدر و مادر دختر گفتند: «تا باشی سرت سبز و عمرت دراز باشد»
پس از چند روز که تازه شد، به خانه خود برگشتند و به زندگی ادامه دادند و ما از آنجا برگشتیم. افسانه ما به سر رسید، کلاغ کور به خانه اش نرسید.
منبع: کتاب عروسک سنگ صبور «قصههای ایرانی- جلد سوم» گردآوری و تالیف: زنده یاد سیدابوالقاسم انجوی شیرازی
دختر گفت: برای چه؟
درویش گفت: برای اینکه باید چهل روز مرده داری کنی.
دختر از شنیدن این حرف پیش مادر آمد. خودش را به زمین زد و شروع کرد به گریستن و به مادر گفت:
- ننه علاج این چیه که به من گفت باید چهل روز مرده داری کنی؟
زن تاجر حسن از شنیدن این حرف ناراحت شد و فرستاد دنبال شوهرش، وقتی شوهرش آمد قضیه را برایش شرح داد.
تاجر حسن با ناراحتی دنبال درویش رفت و او را پیدا کرد. با هم به خانه آمدند و ناهار را خوردند. پس از آن تاجر حسن از درویش پرسید: تو از کجا فهمیدی که دختر من باید چهل روز مرده داری کند؟
درویش گفت: «این سرنوشت تو پیشاپیش نوشته.»
درویش را با دادن خوراکی خوشحال کردند و رفت. شب که شد زن و مرد فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که خوب است دختر را به جایی ببرند که در آنجا کسی نمیرد. آن وقت مقداری از اموال خود را بین فقرا تقسیم کردند و از آبادی خارج شدند در چهار فرسخی به یک کلاته «آبادی بی جمعیت» رسیدند که در آن کلاته قلعه دربستهای بود. دختر ترسید و شروع کرد به گریه کردن. مادر و پدرش وقتی برگشتند دیدند دختر وارد قلعه شد و در هم بسته شده، دختر از آن طرف و پدر و مادر این طرف در تا توانستند گریستند.
تاجر حسن از پشت در به دختر گفت: «برو بابا بگرد ببین این قلعه آدم نشین است یا نه؟»
دختر رفت و گردید و دید که این قلعه دارای اتاقهای بزرگ سفیدکاری شده است و به قدری زیباست که تاکنون چنین خانهای ندیده بود. در یکی از اتاقها دید مردهای دراز خوابیده از دیدن مرده ناراحت شد و به پشت درآمد به پدر و مادرش گفت: «بابا جان، ننه جان خواستم که فراق را نبینم دیدم، آمد به سرم از آنچه میترسیدم.» شروع کرد به شکایت کردن که تقصیر از شماها بود که مرا با دست خود و پای خود به اینجا آوردید. حالا شما برگردید، بروید به خانه، من همین جا هستم. پدر و مادر برگشتند و به خانه اشان رفتند.
دختر هر روز از صبح زود سه مرده را روی زانوی خود میگذاشت و شروع میکرد به باد زدن مرده تا مبادا مگس روی آن بنشیند. تا بیست و هشت روز کارش همین بود. از تنهایی داشت بی طاقت میشد که یک دفعه صدای زنگ شتر شنید و از دلتنگی سر مرده را روی زمین گذاشت و رفت بالای بام قلعه. دید یک قطار شتر میآید. ساربانها که نزدیک قلعه رسیدند دختر گفت: «آی برادر شماها یک کنیز یا یک غلام فروشی ندارید که بدهید به من، هرچه بگویید میدهم.»
ساربان گفت: نه خیر! ما فقط یک گربه داریم.
دختر گفت: برادر همان گربه را بدهید هرچه بخواهید میدهم.
ساربان گفت: «برو یک طناب بیار به پایین بده تا ما این گربه را با طناب ببندیم، آن وقت بکشی بالا»
دختر برگشت و یک خشت طلا و یک خشت نقره را به طناب بست و در عوض گربه پایین انداخت.
ساربان خشت طلا و نقره را باز کرد و در عوض گربه را با طناب بست و دختر گربه را بالا کشید.
حالا با این مرده یک دختر است و یک گربه. گربه پس از چند روزی چنان باخوی طبع دختر آشنا شد که هرچه دختر میگفت گربه میفهمید تا روز سی و هشتم که باز هم دختر صدای قیل و قال مردم را شنید. به بالای قلعه رفت و دید یک دسته غربت «کولی» دارند میآیند. وقتی رسیدند دختر از آنها پرسید: «برادر جان یک کنیز یا یک غلامی ندارید به من بدهید که دلم از «تنهایی» میخواهد بترکد»
گفتند چرا یک دختر غربت که بی پدر و مادر است داریم، اما در کنار شما خیلی زشت است.
دختر گفت: میخواهمش و باز در برابر، یک خشت طلا و یک خشت نقره این دختر را خرید و از آن روز دختر غربت به جای دختر تاجر سر مرده را روی زانوی خود میگذاشت تا روز سی و نهم که به دختر غربت گفت: «سر این مرده را بالای زانویت بگذار، یک انگشتر قیمتی در انگشت مرده است، یک وقت این انگشتر را در نیاریها؟
این مرده همان دیوی است که چهل روز در خواب بوده و دختر غربت از آن بی خبر است. به دختر غربت گفت: من چهل روزه که کارم همینه، هنوز نتوانسته ام سرم را بشورم تو مواظب این مرده باش تا من بروم سرم را بشورم»
دختر تاجر رفت تا سرش را بشوید، وقتی دختر با مرده تنها ماند با خود فکر کرد: «این مرده را فردا به خاک خواهند سپرد. حیف انگشتری به این زیبایی است که به زیر خاک برود. خوبه من این انگشتر را از انگشتش بیرون بیاورم»
روز چهلم شد و دیو عطسهای کرد و بیدار شد و نشست.
در این هنگام گربه که بیدار شدن دیو را دید جلد و فرز خود را به دختر تاجر رساند و خودش را به دختر کشید. دختر از این حرکت گربه قضیه را فهمید و فوری لباسهای خود را پوشید و خود را به خانه رسانید. دید که دیو نشسته و با دختر غربت صحبت میکند. دیو به خیال اینکه همین دختر غربت از روز اول از او پرستاری کرده به او عزت و احترام کرد و به دختر تاجر گفت: «بیا دختر سماور را آتش کن»
دختر تاجر سماور را آتش کرد و پیش دیو گذاشت.
دیو باز به دختر تاجر گفت: بیا دختر بنشین چای بریز تا بخوریم» دختر استکان نعلبکی را آورد و گفت: «من عادت ندارم و نمی توانم چای بریزم»
دختر غربت به پیش سماور آمد و شروع به چای ریختن کرد. وقتی چای خوردند دیو به دختر تاجر گفت: بیا دختر سماور را جمع کن، قوری چای داره برو خودت بریز و بخور»
دختر تاجر با ناراحتی و در حالی که غمناک بود گفت: «من نمی تونم چای بخورم» سماور را جمع کرد.
دیو در این موقع به دختر غربت گفت: «تو امشب هرچه میخواهی بگو تا من فردا برایت خریداری کنم و فردا شب تو را عقد کنم»
دختر غربت هرچه میخواست گفت.
دیو به دختر تاجر هم گفت: «تو چه میخواهی که برایت بیاورم؟»
دختر تاجر گفت: «اگر میخواهی برای من چیزی بیاوری فقط یک سنگ صبور و یک خنجر تیزی بیار»
دیو به هوا رفت و از شهر هرچه میخواست برای دختر غربت خرید، اما سنگ صبور و خنجر تیز را فراموش کرد. وقتی مسافتی از راه را آمد به یادش آمد که برای دختر تاجر چیزی نخریده، این بود که برگشت و به یک دکاندار گفت: من یک سنگ صبور و یک خنجر تیز میخواهم.»
دکاندار گفت: «سنگ صبور و خنجر تیز را به تو نمی دهم چون کسی که اینها را خواسته، هر کس هست، میخواهد خودش را بکشد. من نمی دهم مگر به یک شرط آن هم به این شرط که اگر زد و خودش را کشت تو خودت تقصیرکار باشی.»
دیو از این سفارش منظور دختر را فهمید، به دکاندار گفت «خیلی خوب» و سنگ صبور و خنجر تیز را خرید و برگشت.
شب به نامزدش گفت: «هرچه خواستی برات آوردم»
به دختر تاجر هم گفت: «بیا دختر برای تو هم سنگ صبور و خنجر تیز آوردم»
دختر تاجر سنگ صبور و خنجر تیز را گرفت و به یکی از خانههای دیگر قلعه داخل شد دید هفت خانه تو در تو هستند. دختر به هر خانهای که میرفت درش را پیش میکرد. دیو که از پیش منظور دختر را فهمیده بود طوری که او ملتفت نشود پشت سرش میرفت به طوری که دو خانه که دختر میرفت، دیو یک خانه میرفت. دختر به خانه هفتم رسید و در وسط خانه نشست سنگ صبور را که به اندازه یک بشقاب بود پیش خود گذاشت و خنجر تیز را هم روی سنگ صبور نهاد و سرگذشت خود را از روز اول تولد در خانه پدر و آن پیشامدها را تا رسیدن به خانه دیو شروع کرد به گفتن و پس از هر سرگذشت همانطور که خنجر را روی سنگ صبور میگرداند میگفت: «ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟».
و ادامه میداد: «در خانه و زندگیم بودم، پدر و مادرم مرا آوردند بالای سر مردهای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟ چهل روز مرده داری کردم و سرِ مرده را روی زانویم گذاشتم و پرستاریش کردم.ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
ای سنگ صبور سرِ چهل روز من رفتم سرم را بشویم، دختر کولی را محرم خود دانستم حالا دختر کولی خانم شده و من کنیز او،ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
پس از تعریف سرگذشت، سنگ از ناراحتی دختر به اندازه یک مجمعه شد.
آخرین دفعه دختر گفت:ای سنگ صبور تو صبوری یا دل من؟
سنگ به حرف آمده گفت: «تو»
دختر خنجر را بلند کرد که به شکم خود بزند دیو که از پشت سر دختر آمده بود خنجر را از دست دختر گرفت و دانست که این دختر پرستار او بوده و از او نگهداری میکرده.
دست دختر تاجر را گرفت و پیش دختر غربت برد و در آنجا از دختر تاجر پرسید: تو این دختر کولی را از کجا آوردی؟
دختر جواب داد: از یک دسته کولی خریدم و با یک طناب کشیدمش بالا.
دیو همان طناب را به گردن دختر بست. او را از بالای قلعه پرت کرد پایین.
شب که شد دیو قوم و خویشهای خود را جمع کرد تا دختر تاجر را برای او عقد کنند. پس از چند شبانه روز که با هم به سر بردند یک روز دیو پرسید: میدانی پدر و مادرت در کجا هستند:
گفت: میدانم
دیو دختر را به پشت خود سوار کرد و به هوا رفت تا به آبادی پدر و مادر دختر رسیدند به خانه آنها رفتند. پدر و مادر با دیدن دختر دست در گردنش انداختند و از خوشحالی شروع به گریستن کردند.
دختر شب که شد قصه را برای آنها تعریف کرد پدر و مادر دختر گفتند: «تا باشی سرت سبز و عمرت دراز باشد»
پس از چند روز که تازه شد، به خانه خود برگشتند و به زندگی ادامه دادند و ما از آنجا برگشتیم. افسانه ما به سر رسید، کلاغ کور به خانه اش نرسید.
منبع: کتاب عروسک سنگ صبور «قصههای ایرانی- جلد سوم» گردآوری و تالیف: زنده یاد سیدابوالقاسم انجوی شیرازی
+ نوشته شده در 2012/5/9 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی