تأملي در نقد شعر 

مقدمه

مطابق يكي از ديدگاه هايي كه در ادبيات وجود دارد - و من هم به آن معتقدم - متن ادبي براي آفرينش زيبايي به وجود مي آيد يا به عبارت ديگر مي توان متنيت متن را در مرحله اي از آفرينش آن بر زيبايي منطبق دانست و از طرفي ديگر زيبايي توليد شده در آفرينه (اينجا همان متن) با ايجاد لذت، رابطه اي متناظر و مستقيم دارند. هر چند كه دليل اين رابطه مستقيم هنوز براي من روشن نيست ولي مي توانم آن را به صورت تجربي بپذيرم؛ اما چون صحبت در عرصه لذت مي تواند عمومي هم نباشد و وارد عرصه سليقه و زيبايي ذهني هر نفر شده، بيشتر صحبت هايي كه در پي مي آيند قابل ابطالند. پس پذيرش هر گزاره اي بستگي به سليقه مخاطب و زيبايي شناسي حاكم بر انديشه و ذهن او خواهد داشت.
ديدگاه
۱ - رضا براهني در كتاب «طلا در مس» مي گويد: «هر فردی كه شعر مي خواند اولين توجهش بايد به زبان باشد... در شعر، زبان، ادبيت پُرِ زبان، به معناي مطلق كلمه وجود دارد...» پس يكي از قياس هايي كه براي تشخيص شعر و ناشعر مي توان به كار بست، همين زبان يا ادبيت پر زبان است، اما در بررسي زباني يا زبان شناختي اثر ادبي از منظري بايد براي همه شمول بودن بررسي سه ديدگاه را مد نظر داشت:
الف) اين بررسي تبيين جامعي از ابعاد ساختار زباني متن - به ویژه ابعاد كاربردي آن- به دست دهد.
ب) كاربردي از زبان را كه باعث ايجاد انديشه در ذهن مخاطب مي شود را نشان دهد.
ج) از ديدگاهي نشانه شناسانه معاني متن (نه معناي آن) را، در بنياني اجتماعي، استخراج كند، اما اگر در مورد شعر بخواهيم صحبت كنيم بايد بررسي كنيم كه آيا در شعر ادبيت پر زبان وجود دارد؟ (حتی نه به معناي مطلق كلمه) يعني شاعر توانسته از ادبيت زبان به ادبيت شعر برسد و از زبان، انديشه توليد كند يا خير؟ نيز به پاسخ اين پرسش بايد نايل آييم كه اصلاً شاعر چگونه كاركردي را از زبان طلب مي كرده؟ و آيا به كاركرد زباني شعر رسيده است؟ البته بيجا نمي بينم كه منظور از كاركرد زباني شعر را بيان كنم. همان طور كه مي دانيم زبان (به عنوان نظامی نشانه اي) ماهيتي دوگانه دارد:
الف) انتخاب واحدهاي زباني و تركيب اين واحدها در واحدهاي زباني ديگر. اين انتخاب، امكان جايگزين شدن را در ذهن تداعي مي كند، پس مي توان اين قسمت از زبان را ابزاري استعاري ساز(هم درمعنا و هم در ساختار) دانست.
ب) خصلت ديگر زبان مربوط به محور تركيبي زبان است و صنعت مجاز (انواع مختلف آن) را به وجود مي آورد. نيز مي دانيم كه طبق نظر زبان شناسان، قطب يا محور اول (كه همان محور استعاري است) زبان شعر است و محور دوم (كه محور تركيبي يا قطب مجاز زبان است) نثر مي باشد.
   ۱-۱ برخي راهكارهاي نقد زباني
۱-۱-۱ بيان ، نحو، لحن: ديدگاه براهني در مورد «ادبيت پر زبان» با نمونه ای كه از شعر فروغ آورده قابل لمس تر است؛ او در مورد اين قسمت از شعر :«من از تو مي مردم/ اما تو زندگاني من بودي» مي گويد كه كلمه «از» در اين سطر به نهايت كاركرد خود رسيده و به گفته او به «ازيت» رسيده است. به نظر مي رسد براهني مي خواهد بگويد شاعر با اين كاركردي كه از «از» به دست آورده بيان شعري زبان را نمودار كرده است. مي بينيم كه فروغ در اين سطر- خواسته يا ناخواسته- دست به كاري نو زده كه اين باعث حركت زبان در شعر مي شود. هر چند كه چنين كاركردي را نبايد در هر شعري انتظار داشت؛ اما از اين طريق مي توان فهميد كه زبان در شعر چقدر به زبانيت خود نزديك شده است و آيا اين زبان بوده كه عامل ايجاد شعر شده يا خير؛ زبان فقط وسيله اي بوده براي گفتن معنا يا هر استفاده ابزاري ديگر. در بررسي «بيان، نحو، لحن» يك شعر مي توان چند گزينه را در نظر داشت:
الف) غلط هاي نحوي ب ) نبود هوشمندي در استفاده از نحو يا بيان پ) نحو شكني غلط هاي نحوي در اثر ادبي نشان دهنده نبود تسلط شاعر يا نويسنده به نحو زبان است. همان طور كه نبود كاربري نحو يا بيان بهينه نمايان كننده فقير بودن صاحب اثر از نظر واژگاني و محدود بودن دايره كاربرد واژگاني اثر است. گزينه ديگر كه در شعر امروز بسيار مطرح مي شود گزينه نحوشكني است كه گاه نشان از جسارت شاعر دارد و گاه ناآگاهانه باعث ضربه جبران ناپذيري به شعر مي شود. در نقد زباني اثر نبايد هر لغزش زباني را با عنوان نحوشكني توجيه كرد. نكته ظريف اينجاست كه نحوشكني، با سرفصل كلي تر ساختارشكني مطرح مي شود. بايد توجه كرد كه نحوشكني در شعري بايد اتفاق بيفتد كه ساختارشكن باشد و گر نه شكستن نحو به خودي خود و با ساختاری تخت و مقتدر، اشتباهي از روي بي دقتي و نبود دانش آفريننده اثر است.
۱-۱-۲ - استفاده از صنايع ادبي
در اينجا دو نكته قابل اشاره اند: اول اين كه استفاده از صنايع ادبي - به نظر من - به خودي خود نه حسن كار محسوب مي شوند و نه ضعف آن؛ صنايع ادبي به كار رفته در متن فقط ويژگي آن متن است و اگر ايرادي بر آنها مترتب باشد يا تأييدي برآنها بزنيم يا به خاطر طراوت و تازگي دادن به شعر و باز كردن راهی جديد براي تأويل است يا به خاطر نكته دومي است كه حالا به آن اشاره مي كنم: در عمر چندين ساله ادبيات ما تقريباً هميشه صنايع ادبي به يك شكل و ساختار سنتي و قالبي مورد استفاده قرار گرفته اند؛ اما از نظر من ديگر زمان آن رسيده كه رويكرد تازه تري نسبت به استفاده از اين صنايع را ارایه دهيم و برای نمونه به جاي استفاده از تناسب (مراعات نظير) از «پساتناسب» يا به جاي استفاده از «پسااستفاده» و به جاي تشخيص(آدم نمايي) از «پساتشخيص» استفاده كنيم و... كه بررسي بيشتر اين نظر احتياج به صرف انرژي و ارایه راهكار به دست متخصصان اين امر دارد.
۲ - شفيعي كدكني در كتاب موسيقي شعر عنوان مي كند كه« شعر اتفاقي است كه در زبان مي افتد» البته براهني هم اين منظور را طور ديگري بيان كرده است. اين تعريف شايد يكي از جالب ترين تعريف ها براي شعر باشد، ولي متأسفانه كمتر به روح و مقصود اين جمله توجه مي شود. گاه حتی به نظر مي رسد كه منتقدان و شاعران به ساختار ساده همين جمله كوتاه هم توجه نمي كنند. از ديد آنها موضوع و محمول جمله (به قول بارت) سردرگم، ناپديد و گاه حتی جابه جا شده اند. در اين جمله موضوع «شعر» است و «اتفاقي كه در زبان مي افتد» محمول جمله است. به حتم روح و منظور جمله را محمول بيان مي كند، اما گاهي انگار محمول جمله فراموش مي شود و از ديد فراموش كنندگان تفاوتي بين «اتفاقي كه در زبان مي افتد» و «اتفاقي كه در زبان انداخته مي شود» وجود ندارد. چرا؟ شايد چون ما كمتر به ساختار اهميت مي دهيم و گاه فراموش مي كنيم كه ساختار دست کم نيمي از متن است. گويا مهم فقط همين اتفاق است، افتادن و انداخته شدنش تفاوتي ندارد. در اينجا سعي مي كنم به واشكافي و چگونگي تبديل «اتفاقي كه مي افتد» به «اتفاقي كه انداخته مي شود» بپردازم.
شايد يكي از دلايل اصلي اينكه به جاي اتفاق افتادن در زبان، شاعر خود اقدام به اين كار مي كند اين باشد كه شاعر طرح و ايده كلي پيش از سرايش در نظر داشته است و حال (يعني زمان سرايش) زبان، تنها تبديل به وسيله ای براي بيان آن طرح و ايده كلي و كلان مي شود و شاعر جرأت نمي كند شعر را به دست زبان بسپارد تا زبان آن را بسرايد و نسبت به زبان بي اعتماد است. پس با نهادينه شدن روايتی كلي در ذهن شاعر، او ناچار مي شود براي سرايش دست به كاري بزند و چون ابزار بيان شعر، زبان است پس شاعر اتفاقي را در زبان مي اندازد و سعي در توليد شعر مي كند، سپس با تصحيح كردن شعر مي تواند دست به فرابري شعر بزند و آفرينه بهتري ارایه دهد.
۳ - ديدگاه ديگري كه در بررسي و نقد و خوانش اثر ادبي به آن مي پردازند رويكرد معناشناسيك متن است؛ هر چند كه از ديد
«راجر فالر» رويكرد معناشناختي ديدگاه مهمي به شمار رفته، اما اين رويكرد دست کم با رويكرد نگارنده متن حاضر زياد سازگار نيست و به خاطر جلوگيري از اطاله كلام به بخش آخر اين مقال و مقاله مي پردازيم.
٤- ديدگاهي كه در بررسي متون ادبي تا به حال به سراغ آن نرفته اند ديدگاه « ادبيات به منزله انرژي » است. اگر زمان، زبان و تمركزي كه خالق متن صرف مي كند تا اثري را بيافريند و مخاطب نيز هدر مي دهد تا اثري را بخواند، انرژي بدانيم و بناميم، مي توان از اين ديدگاه نيز به بررسي اثري پرداخت وكشش ها، كنش ها، صعود و نزول اثري را بررسي كرد. نيز مي توان دانست كه در كدام قسمت متن انرژي بيشتري نهفته يا آزاد شده و كاربري اين انرژي درست است يا نه؟ يا اينكه با فرابري كدام قسمت از انرژي صرف شده، مي توان ساختار زيباتري پديد آورد. جا دارد همين جا كمي در تبيين و توضيح اين ديدگاه توضیح دهم كه بيشتر بر شعر متمركز است. پيشترها، شعر را «هديه خدايان» مي دانستند. اگر اين «هديه خدايان» را به منزله انرژي پايه و ابتدايي براي سرايش فرض كنيم (كه مي تواند تحت تأثير عوامل خاصي توليد ويژه و منحصر به فرد خود را داشته باشد) استفاده از تمهيدات مختلف شعري مانند زبان، تصوير، صنايع ادبي و... اموري خواهند شد كه براي جنبشي كردن انرژي پايه و آزاد كردن آن به كار مي روند. حال بايد ديد كه چه شعري از اين زاويه موفق تر آفريده مي شود و شاعر بايد چه ترفندهايي به كار برد تا هم به فرابري انرژي پايه كمك كرده باشد و هم از راه هاي مختلف به توليد و بازتوليد انرژي برسد. برای نمونه شاعر بايد بداند هنگام كم شدن انرژي از چه راهي با شعر برخورد كند يا براي انرژي چه تمهيدي به كار بندد. يكي از نشانه هاي تحليل و كم شدن انرژي (و در واقع به نفس نفس افتادن شعر) روي آوردن به سطرهاي كوتاه متوالي است يا يكي از روش هاي ايجاد انرژي ذخيره اي در شعر، ايجاد سطرهاي بلند است و از منظري ديگر نبود تقطيع مناسب، روي آوردن به كشيدگي تصاوير، نبود دقت در آزاد كردن به موقع انرژي ذخیره ای و تبديل آن به انرژي جنبشي و سرانجام نبود توجه به استفاده به موقع از انرژي جنبشي عواملي هستند كه به تلف شدن و نبود كاربري صحيح انرژي شعر مي انجامد. همچنين نبود توجه به حجم و شكل شعر با توجه به انرژي دروني آن باعث ايجاد شعری ضعيف خواهد شد. از اين ديدگاه همچنين مي توان به بررسي و دلايل رويكرد شاعران به سرايش شعرهاي كوتاه تر پرداخت. چرا؟ با توجه به دلايل پيراموني بسيار زيادي كه بيشتر ناشي از مدرنيت اجباري است يا به توجيه های دروني و نوع ورزيدگي ذهن شاعر برمي گردد، ديگر كمتر انرژي در شاعران براي سرايش شعرهاي بلندتر پيدا مي شود وكم كم به زماني خواهيم رسيد كه سرودن اشعار بلند احتياج به قدرت مخاطره پذیری بسيار زيادي خواهد
داشت.