همه دنبال همان راه نرفته ...

 به‌نظر می رسد صحبت از انواع سبک‌ها و مکاتب هنری و نقاشی دیگر  برای همه هنرمندان و هنردوستان عزیز، تکراری و حتی خسته‌کننده باشد، زیرا به نظر نگارنده، هر جوینده و پرسش‌گر هنری که می خواهد درباره شیوه های نقاشی و هنری مطلبی و نکته ای بداند، به‌راحتی با مراجعه به یکی از کتاب‌های مرجع و معتبر هنری می تواند به خواسته خویش دست یابد. از طرفی معتقدیم و اصرار دارم تا فارغ از شیوه ها و سبک‌های مختلف و گذشته! به بحث پیرامون آنچه در دنیای هنر امروز می گذرد و اینکه به کدام سو می رود، بپردازیم که امیدوارم آغاز خوبی باشد؛ در یک بررسی کلی از هنر قرن بیستم می توان تحولات و دستاوردهای نوینی را در میان هنرمندان و جنبش‌های هنری مشاهده کرد که با شتابی زیاد امکان دستیابی به اهدافی هم‌سو با تحولات دنیای غرب را ایجاد کردند. تنوع شیوه های هنری و خلق ساختارهای نوین در سه دهه‌ اخیر به حدی است که امکان جمع بندی را ناممکن می سازد. شاید یکی از دلایل عدم انسجام و تطابق سبک های هنری معاصر همین کثرت و تنوع آن باشد، گرچه باید اذعان کرد که روحیه‌ بین المللی بر آثار هنری همه ملل در اواخر قرن بیستم سایه افکنده و به‌نظر می رسد که به‌صورت یک زبان تصویری مشترک بر همه‌ این تنوع های هنری حاکمیت یافته است. هدفی مانند نقاشی کردن، دیگر هنرمند نوین را ارضا نمی‌كند. جهان پُرتحول و پرشتاب ما اقتضائات خاص خود را می طلبد که باید آن را شناخت و هم‌سو با آن پیش رفت. باید دست به تعریف نوینی برای «هنر معاصر» زد. هنر نقاشی، دیگر تنها «نقاشی» نیست، یک «مولتی مدیا» است و باید پذیرفت که این ضرورت جامعه‌ نوین امروز ماست.

نقاشی دیگر محدود به «بوم» نیست و نقاشی دیگر در یک فضای چهارگوشِ محدود خلق اثر نمی کند و پالت رنگ او محدود به یک جعبه‌ رنگ و چند قلم‌مو و کاردک نیست. دیگر نه محدودیتی برای وسایل خلق هنری وجود دارد و نه محدودیتی برای اجرای آن و بدین دلیل است که حرف اول در این میان را خلاقیت و نوآوری هنرمند می زند.
در گذشته سبک‌های بزرگ بر مبنای اصول تغییرناپذیر پایه گذاری شده بودند و ماهرانه خود را برای ابد به‌ جهان تحمیل کرده بودند. اما اندیشه‌ هنری امروز می‌باید در تمام بخش‌های زندگی گسترده شود. پیچیدگی این اندیشه به همان اندازه که باعث پیدایش هنرمندان متعدد شده است، سبک‌های متعدد نیز به‌وجود آورده است. در عین‌حال، مراحل مختلفی در کار یک هنرمند ایجاد کرده است. به علاوه آهنگ تغییر و تبدیل‌ها و در نتیجه ابداع ها به‌طور بی سابقه ای تسریع یافته است. به‌همین جهت منطقی نیست که صبورانه به تماشای یک تابلو از آثار یک نقاش با رايانه بنشينيم به این امید که تمامی مشخصات کار نقاش را در آن ببینیم.
اگر آثار نقاشی و هنر نوین مورد اقبال اجتماعی قرار‌ نگيرد، می باید علل حرکت‌های نوگرایانه‌ آن را شناساند و در بیان و مفهوم آن جامعه را یاری رساند. هنرمند معاصر دیگر برای قرون آینده خلق اثر نمی کند. او حتی نمی تواند حدس بزند پایداری و ماندگاری اثرش تا چه زمانی است. هدف هنرمند امروز رفع نیازهای تجسمی و هنری روزمره‌ خود است و از این جهت است که می بینیم؛ اثر هنری (آن‌گونه که پاپ‌آرت تعریف می کند) تبدیل به‌یک محصول مصرفی، روزمره و عادی می شود، و به‌دنبال بیان هیچ ارزش اخلاقی و یا خوب و بدی نیست. هنر معاصر به‌علت جهانی شدن‌اش در مرز خاصی نمی گنجد و طبقه‌بندی کردن شیوه ای، مکانی و زمانی آن، کاری آن‌چنان سهل و محتمل نیست. ضرورت خلق اثر برای هنرمند امروز کاملاً فردی و شخصی شده است و از این رو ضرورت انتخاب شیوه، مضمون و محتوا را نیاز درونی هنرمند ایجاد می کند، نه امری از بیرون.
باربارا هپورث پیکره‌سازی که در اواخر عمرش به مرحله ای از خلوص انتزاعی رسید، در ارتباط با شیوه های هنری می گوید: «کار رئالیستی، عشق هنرمند را نسبت به زندگی و انسان و زمین تجدید می کند و کار انتزاعی‌گویی، شخصیت هنرمند را آزاد می کند و ادراک های او را تیزتر می کند، به‌طوری که در مشاهده‌ زندگی، آنچه در انسان بسیار تأثیر می گذارد، تمامیت یا نیت درونی است. اجزاء هر کدام در جای خود قرار‌ می گیرند و هر جزیی نشان دهنده‌ وحدت است.»
در هنر معاصر اینکه هنرمند «چه می خواهد بگوید؟» دیگر معنا ندارد. در بسیاری از آثار تنها به عملکرد ساختاری اثر توجه می شود. مسأله‌ ترکیب‌بندی دو بعدی فرم، مفهوم رنگ، مفهوم حرکت، مفهوم سطح و خط است که در اثر مطرح می‌شود و هیجان ها و تحریک های بصری را ایجاد می کند، همچون« اُپ‌آرت»؛ از این رو در این زمینه ارايه‌ هر تعبیر و تفسیری درباره‌ اثر هنری نامربوط است.
وظیفه‌ هنرمند امروز آن است تا خود را از دسته بندی‌های هنری رها كند. ضرورت زمان و جامعه‌ خود را بشناسد و مطابق با اقتضائات زمانه‌ خود با آگاهی و شناخت، خلق اثر کند، و همچنین خلاقیت هنری را در بین مردم شایع کند، بشناساند و انتشار دهد. هنرمند و نقاش معاصر تنها یک خالق اثر هنری نیست، پرورش دهنده‌ نحوه‌ نگاه و برانگیزاننده و بیدار کننده‌ احساس و حال نیز هست. بدین جهت در مرحله‌ اول باید به آگاهی برسد تا بعد بتواند جامعه را آگاهی بخشد. «... باید دست به هر کاری زد تا هنر معاصر، هنر ما، جای خود را در زمین بیابد. هر اثری باید دو نوع زندگی داشته‌ باشد، زندگی خاص خود در مقیاس خرد انسانی و زندگی همه جانبه‌ خود در معیار با کل انسان‌ها».
هنر ديني از منظر ساختاری

هنر ديني، هنري است كه در زير مجموعه دين به‌وجود آمده‌باشد و اين حقيقتي است متمايز از آنكه هنر امروز، امري مذهبي را موضوعِ كار خود برگزيند.
هنر امروز، بطور يقين هنري ديني نيست و اين حكم، حتي در آنجا كه هنر امروز به موضوع های ديني توجه كند نيز صادق است. حدود قابليت هوشي به ماهيتش باز مي گردد و بنابراين از هنرهايي كه در تناسب با وضع خاص بشر امروز پديد آمده اند، نمي توان انتظار داشت كه ماهيت خويش را انكار كنند و در برابر هر آنچه اجتماع از آنها مي خواهد سر فرود آورند.
هنر ديني، هنري است كه قالب و صورتي ديني داشته باشد، چنانچه آن را در شعر كهن، معماري قديمي ايران و يا موسيقي مي يابيم. از منظر دين، همه عالم ظاهر، رمزي است براي حقيقتِ مطلق در عين آنكه صورت متنزلي از آن نيز هست.
هنر ديني، نتيجه تاريخي تقرب انسان به حقيقت مطلق است و هنر امروز نتيجه تاريخي روي گرداندن بشر از حق و فرو افتادنش از بهشت مثاليِ وجود خويش. همان طوري كه در معماري قديم ايران اسلامي مي يابيم، هنرمند گمنام است و در مقابل اثر هنري است كه اصالت دارد اما هنر امروز از آنجا آغاز مي شود كه اراده آزاد هنرمند، اشياء را از صورت طبيعي و شأن ازلي شان بيرون مي آورد و توسط كلام و صوت و نقش و حجم، عوالم دروني خودش را محاسبه مي كند.
از آنجا كه مانند بسياري مباحث ديگر، در باب هنر ديني هم پيشگامانِ آن، غربي ها هستند مانند تيتوس بوركهات و فريتهوف شوان و... ولي وظيفه هر هنرمند و هنردوست ايراني است كه درباره مسایل هنري تحقيق و تفحص کند و چون بخش بزرگي از هنر ايراني، همان هنر ديني و اسلامي است، بايد بطور مجزا در اطراف موضوع های مرتبط با هنر و هنر ديني، از جمله حُسن و جمال، وهم و خيال، تمثيل و تمثّل و رمز و تأويل و مسایل مهم ديگر كه پايه هاي بنيادين هنر ديني را شكل مي دهد، تحقيق های بسياري انجام شود. اگر چه تحقيق های بسياري هم انجام شده و همچنان ادامه دارد ولي هنوز براي گفتن هزاران جمله نانوشته مانده است كه در درياي ژرفناك هستي همچنان به پيش روند و هنرمند به جايي برسد كه از صورت و صورتك ها كنده شده و به اسمي كه مظهر آن است، تعالي پيدا كند.
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوي ديده شد
آيا «هنر ديني» فقط به اثر هنري كه داراي موضوع مذهبي باشد اطلاق مي شود؟ خير. اين موضوع كه يك هنر از حقيقتي روحاني مايه گرفته باشد براي «ديني» ناميدنش كافي نيست، بلكه بايد زبان صوري آن هنر نيز از همان سرچشمه سيراب شده باشد تا بتوان ديني اش خواند.
مورخان هنر و كساني كه عنوان «هنر ديني» را به هر اثر هنري داراي موضوع مذهبي و ديني مي دهند از ياد مي برند كه هنر اساساً قالب و صورت است.
هنر مذهبي دوران «رسانس» يا «باروك» به هيچ وجه داراي چنين حالتي نيست، زيرا اين هنر مذهبي از لحاظ شيوه و سبك با هنر به تمام و كمال غير ديني و عرفي آن دوران تفاوتي ندارد. يعني موضوع هاي مذهبي را به صورت كاملاً سطحي بر مي گزيند؛ نه احساس های تعبدي كه در آن موج مي زند و نه روحيه پاك و شريفي كه گاه در آن جلوه گر مي شود براي ديني دانستن آن كفايت نمي كند.
تنها هنري را مي توان «هنر ديني» ناميد كه صورت و قالب آن نيز روشنگر رؤيت و باطن يك مذهب خاص باشد تا شايسته اين صفت شود.
ممكن است موضوع مذهبي يك اثر هنري، به نحوي به خودِ اثر افزوده شده و با زبان صوري اش بي ارتباط باشد، چنان كه هنر مسيحي از دوران «رنسانس» به بعد اين مسأله را ثابت مي كند.
بنابراين آثار هنري اساساً «غير ديني» و عرفي اي وجود دارند كه موضوعشان مذهبي است؛ اما هيچ اثر هنري «ديني» نمي توان يافت كه صورت و قالب عرفي و غير ديني داشته باشد. زيرا صورت و معني با يكديگر تناسب و شباهت كامل دارند.
هر هنر ديني مبتني است بر يك عدم به صور و قوالب يا به بيان ديگر بر آيين نمادي خاص صور و قوالب.
در اصل باورهاي ديني است كه نقش بسيار مهمي را در خلق آثار هنري دارند. هنرمندي كه اعتقادها و باورهاي معنوي در مسير كمال باشد مي تواند اثر هنري اي را بيافريند كه خارج از صورت ذهني، يك اعتقاد ديني و حقيقت و معنويتي را داشته باشد كه موجب اعتلاي صورت محسوس و انديشه او شود.
در اصل يك صورت ذهني مانند يك عقيده يا اعتقاد ديني مي تواند جلوه صحيح و يك حقيقت الهي باشد و در اينجاست كه رابطه عكس و معكوس اين دو نمايان مي شود.
اگر به جان عميق بنگريم و بينش روحاني را در نظر بگيريم، زيبايي يك چيز همان شفافيت پوشش هاي وجودي مادي آن چيز است. هنر واقعي زيباست زيرا حقيقي است، لازم نيست كه هر هنرمند كه به يك هنر ديني اشتغال دارد از اين قانون الهي كه در درون صور و قوالب موجود است آگاه باشد. او فقط بعضي از جنبه هاي اين قانون يا برخي موارد كاربرد آن را در محدوده هنر خويش كه تابعِ قوانين خاصي است مي شناسد. اين قواعد به او امكان مي دهد كه شمايل و صورتي را نقاشي كند، به خوشنويسي و خطاطي بپردازد، موسيقي كار كند و... اما بدون آنكه معناي عميق چيزهايي را كه به كار مي برد بداند بشناسد. اين «سنت» است كه با منتقل كردن نمونه هاي معنوي از نسلي به نسل ديگر ضامن اعتبار روحاني صور و قالب هاست. سنت داراي نيرويي مرموز و پنهاني است كه سراسر يك تمدن را تحت تأثير قرار مي دهد و حتي تعيين كننده هنرها و حرفه هايي است كه هدف خاص ديني ندارند.
همه از اين موضوع مي ترسند كه قواعد غيرشخصي و عيني، نبوغ خلاقه را از بين ببرند. در واقع هيچ اثر سنتي يعني «وابسته» به اصول تغييرناپذير وجود ندارد كه ظاهرش رساننده نوعي شادي و خلاقه روح نباشد. حال آنكه فردگرايي امروزي به استثناي چه اثر نبوغ آميز اما در معني و روح عقيم، آفريننده همه زشتي هاي بي حد و حصر و نوميدي آور اشكال و صورتهايي است كه
«زندگي معمولي» امروزه را پر مي كنند.
يكي از شرايط مهم درك زندگي و خوشبختي اين است كه بدانيم هر كاري كه مي كنيم متضمن يك معنا و ساحت جاوداني است، در يك جامعه كه اصول الهي بر آن حكمفرماست، كوچكترين فعاليت ها از اين بركت و رحمت آسماني برخوردار است.
   هنر ديني، يك رمز و نماد است و به اين اعتبار وسايل ساده و ابتدايي آن را بس است. در اين صورت مي توان بيان داشت، هنر ديني، پنداري است، پنداري زيبا و غيرقابل بيان.
هنر ديني، اصلي آسماني و ملكوتي دارد زيرا نمونه هاي هنر ديني، جلوه حقايق لاهوتي است. هنر ديني با تكرار آفرينش، به صورت خلاصه در قالب تمثيلات نشان دهنده ذات رمزي و نمادي جهان است و بدين گونه روح انسان را از قيد وابستگي به «وقايع مادي» خام و گذرا رهايي مي بخشد. و اين زيباترين حس و ادراك يك هنرمند است كه مي تواند آثار هنري را خلق كند، يكتا و بي نظير. چون وقتي روح انسان در هنر بتواند جايگاه اصلي خويش را بيابد، و از قفسِ تن و جسم خاكي بيرون پا نهد، در آن زمان است كه از
دو جهان و متعلقات آن رسته و به عالمي اُنس و الفت پيدا مي كند كه وصف ناشدني است.
بيا، بيا كه زماني ز مي خراب شويم
مگو رسیم به گنجي در اين خراب آباد
و در اين مرحله است كه به موضوع مقاله و نوشتار ـ اگرچه ناچيز ـ خود بر مي گرديم كه چه رابطه مستقيمي دارد اين كه انسان در خلقِ آثار هنري حال شعر، داستان، نقاشي، خوشنويسي، معماري، سينما، موسيقي و... مي تواند از لفظ به معني سير كند و با سمبوليسم و تشبيهات است كه انسان در يك اثر هنري از كثرات و امور دنيوي كنده شده و به سوي خدا مي رود، جايي كه از آنجا جدا شده و شكايت مي كند كه از اصل خويش دور مانده و بايد راهي سخت و ناهموار را بپيمايد تا دوباره بتواند سير الي ا... كند.
هر كسي كو دور ماند از اصلِ خويش
باز جويد روزگار وصلِ خويش
مشابهت ميان هنر الهي (دين) و هنر انساني در همين محقق ساختن خود. در اثر عيني يا عيني كردن خويشتن است.
براي اينكه يك اثر هنري ـ ديني، تأثير روحاني داشته باشد بايد وسايلِ بيانش زاييده بينش اصلي و اساسي باشد. يك ديدگاه روحاني و اعتقادهای روحي و عرفاني. و در اينجاست كه اثر هنري «شاهكار» مي آفريند و با روح و روان انسان سخن مي گويد. با دو چشم ظاهر آن را مي نگري و با دو چشم باطن و چشمِ دل آن را دريافت مي كني.
چشم دل باز كن كه آن بيني
آنچه ناديدني است آن بيني
منبع: اینترنت