صفحه 7--26 اردیبهشت 91
آن روز فرا خواهد رسید
«رفیق شامی» از دلش میگوید، از آرزوهای سرکوفته دوران کودکی و از فقری بنیان سوز، اما هیچگاه مناعت طبع خود را از دست نمیدهد. او نه از آسمان گله میکند و نه از سرنوشت و نه از اطرافیان. پدر نانوایش را آنچنان که هست قبول دارد. هیچگاه او را به خاطر اینکه شغلی دیگر انتخاب نکرده است سرزنش نمیکند. فقر او را به طرف دزدی سوق نمیدهد.
ورای این همه ویژگی، راوی کودک داستان کسی است که افسانهها او را به جهانی که دوست دارد نزدیک میکنند. او هر شخصی را که برایش افسانه بگوید دوست دارد و مهم این است که قهرمانان داستان اگر افسانهای را نقل میکنند به دلیل تأیید حرفهای خودشان است و در نتیجه پندآموز از کار در میآیند.
محیط داستانها محله تقریباً قدیمی شهر دمشق است؛ محلهای فقیرنشین که با مسیحیها همسایهاند و خیلی راحت یکدیگر را قبول میکنند. محله بالای شهر دارای سینما، کافه و خیابانهایی با مغازههای شیک است. طبیعی است که آدمهایش نیز از قماش دیگرند.
طنز بسیار رندانهای در تمام داستانها چه
زیر پوست و چه آشکار خود را نشان میدهد. حربه طنز برای رفیق شامی حربهای است که توسط آن میتواند داد دل خود را از ظالمان، آشکار و نهان بگیرد. چیزی که در اندیشه نویسنده همواره خود را نشان میدهد تنفر شدیدی است که از خرافه دارد. بدین جهت میل باطنیاش به سوی آدمهایی که شبیه خودش فکر میکنند، گرایش پیدا میکند.
عواملی که او به عنوان پایه و اساس در زیرساخت مجموعه داستانش انتخاب کرده است، عبارتند از:
الف: محلهای فقیرنشین که به احتمال قوی زادگاه او بوده است. توصیف او از مغازهها و شغلهای گوناگون عالی است. همذات پنداری با خوانندهای که در این نوع محلهها زندگی کرده بسیار بالاست. همه ما محمود کبابی را دیدهایم و به حتم او چند انگشت دست و شصت پایمان را جا انداخته است، تعمیرکار رادیو را دیده ایم و زیاد آوردن پیچ و مهره او را شاهد بودهایم و با کودک شیرینی فروش که در سینیاش پول میانداختیم یا زیر چشمی بازی میکردیم تا آب نباتی که درونش شیره شکر بود و رنگ به رنگ و درون آرد خوابانده شده بود را نوش جان کنیم، رفیق و همراه بودهایم.
کار هیچگاه در این کتاب عار نیست بلکه
سر گرسنه بر زمین گذاشتن خفّت دارد. دکتری که محله خود را رها نمیکند و به بالای شهر نمیرود. آدم مخفیها را دیده ایم که مشکلات خود را به رخ دیگران میکشند. خانههایی که روی سر هم سوارند. سنی و شیعه و مسیحی با سعه صدر کامل با هم آنجا زندگی میکنند. وجه مشترک آنها فقر است و امید به آیندهای بهتر. در داستانهای رفیق شامی ظلمت محض را نمیبینیم بلکه از اعماق سیاهی هم دریچههایی به طرف نور باز است.
ب: شخصیتها. رفیق شامی خانواده خود را اصل گرفته است. به ویژه مادر که خشونت پدر را ندارد. حتی رازدار عشق پنهان او هم هست. معلوم نبود اگر «سلما»، بانوی جا افتادهای که با راوی داستان «دستهایی از آتش» سر و سرّی دارد مسلمان بود باز هم نویسنده این گشاده دستی و سعه صدر را روا میداشت و مادر به نوعی مشوق او برای مرد شدنش بود؟
پدر خشن است، خسته است و درست نقطه مخالف مادر. راوی داستان هنگامی امیدش به آینده بیشتر میشود که در پناه مادر است و دست او را نوازش کنان بر سر خویش میبیند.
برادری در کار نیست تا پشت و پناه یکدیگر باشند. جز در یکی دو مورد حرفی از خواهرها به میان نمیآید. عمو سلیم پیرمردیست مسیحی. او انبان قصهها و ضرب المثلهاست و تجربههای گرانبها. با وجود این از خرافات بیزار است و به منطق زندگی بیشتر اهمیت میدهد. علت کشش عمو سلیم به راوی داستانها ریشه در همین مساله اندیشگانی دارد. این کودک- نوجوان آمادگی بسیار خوبی برای شنیدن و هضم کردن دارد. عمو سلیم میداند افسانههای او به قهرمان داستان نیروی مبارزه عطا میکند. دنبال پاکیها و زیبایی هاست. راوی داستان از روحیه ظلم ستیز عمو سلیم خوشش میآید. عمو سلیم برای اینکه عمله ظلم نباشد چهارسال به کوهستان پناه میبرد تا نخواهد برای حکومتهای کودتایی خدمت کند.
محمود کبابی یکی دو جا پیدایش میشود. در داستان «کباب یک فرهنگ است» شخصیت اول داستان است. دکتر شخصیت مردمی مهمی است. او یکسره خود را وقف مردم محله خویش کرده است. حذاقت و دانش او خواستاران پرشماری در محلههای اعیان نشین شمال شهر دارد. از ویژگیهای بارز او مبارزه با اورادوجادو و از مابهتران است. هرچند که در یک جامعه سنتی این همه نمیتواند ناآگاهیها و جهل و خرافات مردم را درمان کند و شیادان نیز به دنبال چنین جوامعی هستند تا خر خود را برانند.
از هم سن و سالهای راوی گاهی اشاره به یکی دو بچه مسیحی میشود که دایم با هم دعوا دارند و دیگری علی است که راوی راه و رسم کاسبی (شیرینی فروشی) را از او میآموزد. البته به روشی که خودش دوست دارد.
«نوح» یکی از شجاعترین و با ارزش ترین شخصیتهای کتاب است؛ نوجوانی نترس و با شهامت اما بسیار فقیر که گویی یک تنه جلو عالم و آدم ایستاده است.
***
طنز در سراسر داستانها حضوری پررنگ دارد. بیشتر طنزها حالت کلامی ندارد بلکه طنزیست که درون ذات و سرشت شخصیتهاست. گاه طنز موقعیت که به فضا و محیط کار و افعال آدمی گره میخورد را در اغلب داستانها شاهد هستیم.
***
«رفیق من نوح» یکی از بهترین داستانهای کتاب است. با اطلاعاتی که راوی داستان به خواننده میدهد، فضای سیاسی، اجتماعی و فقر بنیان کن حاشیهنشینان آشکار میشود. شروع داستان عالی است.
«برای ما دانش آموزان، کودتا یعنی سه روز تعطیلی، کودتا در دمشق خیلی سریع رخ میدهد و اغلب بعد از سپیده صبح انجام میشود. ما ساکنان محلههای قدیم شهر با رادیو از کودتا با خبر میشویم. ابتدا سکوت مطلق حاکم میشود. بعد از سکوت مارش نظامی نواخته میشود که معنای آن پیروزی کودتاست. در کودتای موفق صدای شلیک و تیراندازی به گوش نمیرسد. اگر کودتا موفق نباشد، خون و خونریزی راه میافتد.»
طنز شکوهمندی در این چند سطر نهفته است که حاصل آن این تساوی هاست. «کودتا یعنی سه روز تعطیلی»، «کودتا در سپیده صبح انجام میگیرد»، «حتماً باید از رادیو اعلام شود آن هم با مارش نظامی»، «کودتای موفق بدون تیراندازی مسلسها و تیربارهاست و کودتای ناموفق درست عکس این جریان». نویسنده در چند سطر وضعیت سیاسی کشورش را برای خواننده روشن میکند. دیگر کودتا برای مردم فرودست اهمیت خود را از دست داده است. این بازی مشغول کنندهای است که هر از گاهی ژنرالهای آرتش به طمع به دست آوردن سررشته اقتصاد کشور و منافع بیشتر به آن دست میزنند. مسأله این است که تمام کودتاچیان در ابتدا ادعای مبارزه با فساد، رشوه خواری و پارتی بازی دارند و فلسطین بینوا را هم بهانه کرده و چنین معلوم میشود که نیت آنها به هیچ وجه فداکاری در راه مام میهن نبوده است.
معلم تاریخ قبلی که انسانی میهن دوست و باسواد است به دست حکومت کودتا به زندان میافتد، اما معلم جدید «آدم ترسویی است.»
«تمام معلمهای مدرسه ما از انتقال به سیبری لرزه به اندامشان میافتد».
رفیق شامی با چند جمله دو پهلو و همراه با طنزی تلخ، جهان بینی خود و نظرش را درباره عربها به خوانندگان میرساند.
معلوم میشود که معلم تاریخ فقط در رویاهایی دست و پا میزند که خود برای خودش ساخته و پرداخته است و به عبارتی عامیانه به گروه لاف زنها و پهلوان پنبهها تعلق دارد. عروسکی که باد کرده و به صورت فرمایشی به درون جامعه فرستادهاند تا نیت صاحبان قدرت را برآورده کند. چنین کسی با «نوح»، جوانک کُرد، درگیر میشود، زیرا که «نوح» جواب دروغهای او را با منطق واقعی تاریخی میدهد.
«اما وقتی معلم صلاح الدین ایوبی را سردار عرب نامید نوح مانند مارگزیدهها از جای خود پرید و بعد با صلابت کسی که از حق خود دفاع میکند، فریاد زد:
صلاح الدین ایوبی کُرد است.
راستش ما نمیدانستیم که صلاح الدین ایوبی کرد است. با اینکه قبرش در دمشق است، اما هیچ یک از تاریخ نویسان ما به اصل و نسب او و به ملیتش اشاره نکرده اند، ما از این حرف خیلی متعجب شدیم، اما یقین داشتیم که صلاح الدین درس خوبی به اروپاییان داده بود که سردار فرانسوی بعد از هفتصدسال، وقتی در جنگ جهانی اول سوریه را تسخیر کرد، بر سر قبر او رفت و فریاد زد: رفیق! ما دوباره اینجا هستیم. این را پیران ما هنوز تعریف میکنند.»
نوح مریض میشود و آقا معلم با طعنه و کنایه میگوید: «این به اصطلاح کُرد ما پیدایش نیست.» راوی داستان به خانه «نوح» میرود تا از او عیادت کند و این بهانهای برای نشان دادن فقر شدید حاشیه نشینان توسط نویسنده میشود. در پایان داستان با مرگ نوح روبرو میشویم. داستان از انسانیتی بدون تبعیض صحبت میکند.
«رفیق شامی» سعی میکند بگوید تمام مردم دنیا با هم برابر و برادرند.
در کتاب هیچ داستانی نیست که گرد کسالت بر چهره خواننده بنشاند. نثر روان و زیباست. دست و پاگیر و نَفَس بر نیست. راحت است. از توصیفهای بیهوده در داستانها خبری نیست. همان چیزی است که باید باشد. کمتر به حواشی پرداخته میشود. اگر گهگاهی نویسنده دنباله داستان را رها میکند و به مطالب دیگر میپردازد، مطالبی است که به نوعی مطلع کردن خواننده از فضای سیاسی یا اجتماعی است که راوی در آن زیست میکند. خاصیت داستان روایتی یکی نیز این است. نویسنده نقش قصه گویی همه دان را بازی میکند که از همه چیز باخبر است و میتواند خواننده را به عمق ماجراها بکشاند. در کتاب این داستانها را میخوانیم:
آن وقت که خدا هنوز مادربزرگ بود، کباب فرهنگ است، چوب کبریت و جنگل، وقتی مترسک را ترس فرا گرفت، معامله حضرت عباسی، دستهایی از آتش، بادام یا بهشت، بُکرا: پادشاه فرداها، پدرم و داریوش، گلوله دایره نمیزند!، رفیق من نوح، آن روز
فرا خواهد رسید، مگس دوش
جای خالی او
در اولین جشنواره افسانههای مردم ایران که به صورت کشوری در استان فارس، شهرستان استهبان برگزار شد، استادان عزیزی چون ابوالقاسم فقیری، امین فقیری، صادق همایونی، سیروس رومی و دیگر عزیزان پیشکسوت در آن شرکت داشتند. همچنین نویسندگان و گردآورندگان و راویان افسانه ها، با حضور پر شور خود، جلسه گردهمایی را منور کرده بودند.
استاد عزیز و بزرگوارم آقای امین فقیری، مانند تمام پدربزرگها که از جیب شان نقل و نبات و نخودچی و کشمش در میآورند و به نوهایشان میدهند، از درون کیفشان کتابی به من هدیه دادند که در صفحه دوم آن برای من و همسرم از طرف خانم آذر ضاربی تقدیمی نوشته بودند. در آن شلوغی، بسیار شادمان شدم و بر دیده گذاشتم.
بعد از چندین روز که از پس لرزههای جشنواره فارغ شدم، فرصت کردم که کتاب را در دست بگیرم و بخوانم. فکر میکردم که نویسنده جوانی تازه کار است که برای خودش میخواهد در این عرصه جایی باز کند. نگاهم به عکس نویسنده افتاد. تعجب کردم، خانم متین و جا افتادهای را دیدم که معلوم بود رنج سفر بسیار کشیده و در دوران زندگی اش، تجربههایی اندوخته است.
در صفحه سخن مولف که نویسنده خود را معرفی میکند، آذربایجانی بودن او خیلی به چشمم دلچسب آمد. بیشتر کنجکاوی ام را برانگیخت. شروع به خواندن کردم و سه ساعته آن را به پایان بردم. حتما پیش خود میگویید: از سَرِ اجبار، سَرسَری خوانده، نه؟
زمانی که شروع به خواندن کردم با تمام اجزای داستان هایش آشنا بودم. انگاری هر خط و هر جمله آن، با سبک نوشتاری همسرم مرا به جلو هل میداد. محتوای داستانهای جهیزیه، عنایت، مرگ زیادعلی، تجربه تلخ، آغاز روزی سرشار از تنبیه، دروغ، زنگ دیکته، قاسم و رنج هایش، همه برایم آشنا بودند. حتی وجود علی اشرف درویشیان را هم در این میان حس میکردم. پا به پای آنان در کوچه، پس کوچهها راه میرفتم و سرکی به خانههای مردم آذربایجان و کرمانشاه میزدم.
داستانها تا سال 53 که تاریخ خورده است، سبک و سیاق جدا و منحصر به فرد خود را دارا میباشند.
داستانهای سکوت و جنگ نابرابر، سبک نوشتاری جدیدتری به خود گرفته است. معلوم میشود شهرنشینی در نویسنده اثر کرده و به مرور با تاریخ حوادثی که با زندگی در شهر، برایش اتفاق افتاده، نزدیک تر میشود.
دو داستان بعدی که اسم کتاب هم از یکی از آنها برگرفته، جای خالی او و گورستان، انگاری خاطرههای خود نویسنده است که در زندگی اش چنین مراحلی را گذرانده است.
داستان آخری به نام شهید زنده، خیلی برایم آشنا بود. چون مشابه متن داستان را در کتابهای دیگر خوانده و حتی فیلم سینمایی آن را دیده بودم و موضوع تازهای نداشت.
در پایان، من حقیر، نمیتوانم ادعایی برای کسی حتی برای همسرم محمدرضا آل ابراهیم داشته باشم، چه برسد به خانم آذر ضاربی دوست جدید عزیزم. چون با دیدن عکس ایشان و گرد پیری زودرس بر سر و روی، که گواه از دل رنج دیده شان میدهد و لحظه به لحظه، تمامی آلام و احساس زنانه و مادرانه شان را در وجودم حس کردم.
برای اولین کارشان هزاران شاخه گل نرگس شیرازی با تبریک و تهنیت تقدیم میدارم. از راه دور دستان پر مهر و محبت و زحمت کشیده ایشان را بر روی دو چشمانم میگذارم و آنها را بوسه باران میکنم.
از استاد عزیزم، آقای امین فقیری هم بسیار ممنون هستم و تشکر میکنم که چنین نقل و نباتی را در دستانم قرار دادند. من حتی خاک پای استادانم هم نمیشوم که بخواهم نقد و نظری بدهم. جسارت مرا ببخشید. آرزوی سلامتی و پیروزی و موفقیت برای شما و همه عزیزان را از خداوند منان خواستارم.
محیط داستانها محله تقریباً قدیمی شهر دمشق است؛ محلهای فقیرنشین که با مسیحیها همسایهاند و خیلی راحت یکدیگر را قبول میکنند. محله بالای شهر دارای سینما، کافه و خیابانهایی با مغازههای شیک است. طبیعی است که آدمهایش نیز از قماش دیگرند.
طنز بسیار رندانهای در تمام داستانها چه
زیر پوست و چه آشکار خود را نشان میدهد. حربه طنز برای رفیق شامی حربهای است که توسط آن میتواند داد دل خود را از ظالمان، آشکار و نهان بگیرد. چیزی که در اندیشه نویسنده همواره خود را نشان میدهد تنفر شدیدی است که از خرافه دارد. بدین جهت میل باطنیاش به سوی آدمهایی که شبیه خودش فکر میکنند، گرایش پیدا میکند.
عواملی که او به عنوان پایه و اساس در زیرساخت مجموعه داستانش انتخاب کرده است، عبارتند از:
الف: محلهای فقیرنشین که به احتمال قوی زادگاه او بوده است. توصیف او از مغازهها و شغلهای گوناگون عالی است. همذات پنداری با خوانندهای که در این نوع محلهها زندگی کرده بسیار بالاست. همه ما محمود کبابی را دیدهایم و به حتم او چند انگشت دست و شصت پایمان را جا انداخته است، تعمیرکار رادیو را دیده ایم و زیاد آوردن پیچ و مهره او را شاهد بودهایم و با کودک شیرینی فروش که در سینیاش پول میانداختیم یا زیر چشمی بازی میکردیم تا آب نباتی که درونش شیره شکر بود و رنگ به رنگ و درون آرد خوابانده شده بود را نوش جان کنیم، رفیق و همراه بودهایم.
کار هیچگاه در این کتاب عار نیست بلکه
سر گرسنه بر زمین گذاشتن خفّت دارد. دکتری که محله خود را رها نمیکند و به بالای شهر نمیرود. آدم مخفیها را دیده ایم که مشکلات خود را به رخ دیگران میکشند. خانههایی که روی سر هم سوارند. سنی و شیعه و مسیحی با سعه صدر کامل با هم آنجا زندگی میکنند. وجه مشترک آنها فقر است و امید به آیندهای بهتر. در داستانهای رفیق شامی ظلمت محض را نمیبینیم بلکه از اعماق سیاهی هم دریچههایی به طرف نور باز است.
ب: شخصیتها. رفیق شامی خانواده خود را اصل گرفته است. به ویژه مادر که خشونت پدر را ندارد. حتی رازدار عشق پنهان او هم هست. معلوم نبود اگر «سلما»، بانوی جا افتادهای که با راوی داستان «دستهایی از آتش» سر و سرّی دارد مسلمان بود باز هم نویسنده این گشاده دستی و سعه صدر را روا میداشت و مادر به نوعی مشوق او برای مرد شدنش بود؟
پدر خشن است، خسته است و درست نقطه مخالف مادر. راوی داستان هنگامی امیدش به آینده بیشتر میشود که در پناه مادر است و دست او را نوازش کنان بر سر خویش میبیند.
برادری در کار نیست تا پشت و پناه یکدیگر باشند. جز در یکی دو مورد حرفی از خواهرها به میان نمیآید. عمو سلیم پیرمردیست مسیحی. او انبان قصهها و ضرب المثلهاست و تجربههای گرانبها. با وجود این از خرافات بیزار است و به منطق زندگی بیشتر اهمیت میدهد. علت کشش عمو سلیم به راوی داستانها ریشه در همین مساله اندیشگانی دارد. این کودک- نوجوان آمادگی بسیار خوبی برای شنیدن و هضم کردن دارد. عمو سلیم میداند افسانههای او به قهرمان داستان نیروی مبارزه عطا میکند. دنبال پاکیها و زیبایی هاست. راوی داستان از روحیه ظلم ستیز عمو سلیم خوشش میآید. عمو سلیم برای اینکه عمله ظلم نباشد چهارسال به کوهستان پناه میبرد تا نخواهد برای حکومتهای کودتایی خدمت کند.
محمود کبابی یکی دو جا پیدایش میشود. در داستان «کباب یک فرهنگ است» شخصیت اول داستان است. دکتر شخصیت مردمی مهمی است. او یکسره خود را وقف مردم محله خویش کرده است. حذاقت و دانش او خواستاران پرشماری در محلههای اعیان نشین شمال شهر دارد. از ویژگیهای بارز او مبارزه با اورادوجادو و از مابهتران است. هرچند که در یک جامعه سنتی این همه نمیتواند ناآگاهیها و جهل و خرافات مردم را درمان کند و شیادان نیز به دنبال چنین جوامعی هستند تا خر خود را برانند.
از هم سن و سالهای راوی گاهی اشاره به یکی دو بچه مسیحی میشود که دایم با هم دعوا دارند و دیگری علی است که راوی راه و رسم کاسبی (شیرینی فروشی) را از او میآموزد. البته به روشی که خودش دوست دارد.
«نوح» یکی از شجاعترین و با ارزش ترین شخصیتهای کتاب است؛ نوجوانی نترس و با شهامت اما بسیار فقیر که گویی یک تنه جلو عالم و آدم ایستاده است.
***
طنز در سراسر داستانها حضوری پررنگ دارد. بیشتر طنزها حالت کلامی ندارد بلکه طنزیست که درون ذات و سرشت شخصیتهاست. گاه طنز موقعیت که به فضا و محیط کار و افعال آدمی گره میخورد را در اغلب داستانها شاهد هستیم.
***
«رفیق من نوح» یکی از بهترین داستانهای کتاب است. با اطلاعاتی که راوی داستان به خواننده میدهد، فضای سیاسی، اجتماعی و فقر بنیان کن حاشیهنشینان آشکار میشود. شروع داستان عالی است.
«برای ما دانش آموزان، کودتا یعنی سه روز تعطیلی، کودتا در دمشق خیلی سریع رخ میدهد و اغلب بعد از سپیده صبح انجام میشود. ما ساکنان محلههای قدیم شهر با رادیو از کودتا با خبر میشویم. ابتدا سکوت مطلق حاکم میشود. بعد از سکوت مارش نظامی نواخته میشود که معنای آن پیروزی کودتاست. در کودتای موفق صدای شلیک و تیراندازی به گوش نمیرسد. اگر کودتا موفق نباشد، خون و خونریزی راه میافتد.»
طنز شکوهمندی در این چند سطر نهفته است که حاصل آن این تساوی هاست. «کودتا یعنی سه روز تعطیلی»، «کودتا در سپیده صبح انجام میگیرد»، «حتماً باید از رادیو اعلام شود آن هم با مارش نظامی»، «کودتای موفق بدون تیراندازی مسلسها و تیربارهاست و کودتای ناموفق درست عکس این جریان». نویسنده در چند سطر وضعیت سیاسی کشورش را برای خواننده روشن میکند. دیگر کودتا برای مردم فرودست اهمیت خود را از دست داده است. این بازی مشغول کنندهای است که هر از گاهی ژنرالهای آرتش به طمع به دست آوردن سررشته اقتصاد کشور و منافع بیشتر به آن دست میزنند. مسأله این است که تمام کودتاچیان در ابتدا ادعای مبارزه با فساد، رشوه خواری و پارتی بازی دارند و فلسطین بینوا را هم بهانه کرده و چنین معلوم میشود که نیت آنها به هیچ وجه فداکاری در راه مام میهن نبوده است.
معلم تاریخ قبلی که انسانی میهن دوست و باسواد است به دست حکومت کودتا به زندان میافتد، اما معلم جدید «آدم ترسویی است.»
«تمام معلمهای مدرسه ما از انتقال به سیبری لرزه به اندامشان میافتد».
رفیق شامی با چند جمله دو پهلو و همراه با طنزی تلخ، جهان بینی خود و نظرش را درباره عربها به خوانندگان میرساند.
معلوم میشود که معلم تاریخ فقط در رویاهایی دست و پا میزند که خود برای خودش ساخته و پرداخته است و به عبارتی عامیانه به گروه لاف زنها و پهلوان پنبهها تعلق دارد. عروسکی که باد کرده و به صورت فرمایشی به درون جامعه فرستادهاند تا نیت صاحبان قدرت را برآورده کند. چنین کسی با «نوح»، جوانک کُرد، درگیر میشود، زیرا که «نوح» جواب دروغهای او را با منطق واقعی تاریخی میدهد.
«اما وقتی معلم صلاح الدین ایوبی را سردار عرب نامید نوح مانند مارگزیدهها از جای خود پرید و بعد با صلابت کسی که از حق خود دفاع میکند، فریاد زد:
صلاح الدین ایوبی کُرد است.
راستش ما نمیدانستیم که صلاح الدین ایوبی کرد است. با اینکه قبرش در دمشق است، اما هیچ یک از تاریخ نویسان ما به اصل و نسب او و به ملیتش اشاره نکرده اند، ما از این حرف خیلی متعجب شدیم، اما یقین داشتیم که صلاح الدین درس خوبی به اروپاییان داده بود که سردار فرانسوی بعد از هفتصدسال، وقتی در جنگ جهانی اول سوریه را تسخیر کرد، بر سر قبر او رفت و فریاد زد: رفیق! ما دوباره اینجا هستیم. این را پیران ما هنوز تعریف میکنند.»
نوح مریض میشود و آقا معلم با طعنه و کنایه میگوید: «این به اصطلاح کُرد ما پیدایش نیست.» راوی داستان به خانه «نوح» میرود تا از او عیادت کند و این بهانهای برای نشان دادن فقر شدید حاشیه نشینان توسط نویسنده میشود. در پایان داستان با مرگ نوح روبرو میشویم. داستان از انسانیتی بدون تبعیض صحبت میکند.
«رفیق شامی» سعی میکند بگوید تمام مردم دنیا با هم برابر و برادرند.
در کتاب هیچ داستانی نیست که گرد کسالت بر چهره خواننده بنشاند. نثر روان و زیباست. دست و پاگیر و نَفَس بر نیست. راحت است. از توصیفهای بیهوده در داستانها خبری نیست. همان چیزی است که باید باشد. کمتر به حواشی پرداخته میشود. اگر گهگاهی نویسنده دنباله داستان را رها میکند و به مطالب دیگر میپردازد، مطالبی است که به نوعی مطلع کردن خواننده از فضای سیاسی یا اجتماعی است که راوی در آن زیست میکند. خاصیت داستان روایتی یکی نیز این است. نویسنده نقش قصه گویی همه دان را بازی میکند که از همه چیز باخبر است و میتواند خواننده را به عمق ماجراها بکشاند. در کتاب این داستانها را میخوانیم:
آن وقت که خدا هنوز مادربزرگ بود، کباب فرهنگ است، چوب کبریت و جنگل، وقتی مترسک را ترس فرا گرفت، معامله حضرت عباسی، دستهایی از آتش، بادام یا بهشت، بُکرا: پادشاه فرداها، پدرم و داریوش، گلوله دایره نمیزند!، رفیق من نوح، آن روز
فرا خواهد رسید، مگس دوش
جای خالی او
در اولین جشنواره افسانههای مردم ایران که به صورت کشوری در استان فارس، شهرستان استهبان برگزار شد، استادان عزیزی چون ابوالقاسم فقیری، امین فقیری، صادق همایونی، سیروس رومی و دیگر عزیزان پیشکسوت در آن شرکت داشتند. همچنین نویسندگان و گردآورندگان و راویان افسانه ها، با حضور پر شور خود، جلسه گردهمایی را منور کرده بودند.
استاد عزیز و بزرگوارم آقای امین فقیری، مانند تمام پدربزرگها که از جیب شان نقل و نبات و نخودچی و کشمش در میآورند و به نوهایشان میدهند، از درون کیفشان کتابی به من هدیه دادند که در صفحه دوم آن برای من و همسرم از طرف خانم آذر ضاربی تقدیمی نوشته بودند. در آن شلوغی، بسیار شادمان شدم و بر دیده گذاشتم.
بعد از چندین روز که از پس لرزههای جشنواره فارغ شدم، فرصت کردم که کتاب را در دست بگیرم و بخوانم. فکر میکردم که نویسنده جوانی تازه کار است که برای خودش میخواهد در این عرصه جایی باز کند. نگاهم به عکس نویسنده افتاد. تعجب کردم، خانم متین و جا افتادهای را دیدم که معلوم بود رنج سفر بسیار کشیده و در دوران زندگی اش، تجربههایی اندوخته است.
در صفحه سخن مولف که نویسنده خود را معرفی میکند، آذربایجانی بودن او خیلی به چشمم دلچسب آمد. بیشتر کنجکاوی ام را برانگیخت. شروع به خواندن کردم و سه ساعته آن را به پایان بردم. حتما پیش خود میگویید: از سَرِ اجبار، سَرسَری خوانده، نه؟
زمانی که شروع به خواندن کردم با تمام اجزای داستان هایش آشنا بودم. انگاری هر خط و هر جمله آن، با سبک نوشتاری همسرم مرا به جلو هل میداد. محتوای داستانهای جهیزیه، عنایت، مرگ زیادعلی، تجربه تلخ، آغاز روزی سرشار از تنبیه، دروغ، زنگ دیکته، قاسم و رنج هایش، همه برایم آشنا بودند. حتی وجود علی اشرف درویشیان را هم در این میان حس میکردم. پا به پای آنان در کوچه، پس کوچهها راه میرفتم و سرکی به خانههای مردم آذربایجان و کرمانشاه میزدم.
داستانها تا سال 53 که تاریخ خورده است، سبک و سیاق جدا و منحصر به فرد خود را دارا میباشند.
داستانهای سکوت و جنگ نابرابر، سبک نوشتاری جدیدتری به خود گرفته است. معلوم میشود شهرنشینی در نویسنده اثر کرده و به مرور با تاریخ حوادثی که با زندگی در شهر، برایش اتفاق افتاده، نزدیک تر میشود.
دو داستان بعدی که اسم کتاب هم از یکی از آنها برگرفته، جای خالی او و گورستان، انگاری خاطرههای خود نویسنده است که در زندگی اش چنین مراحلی را گذرانده است.
داستان آخری به نام شهید زنده، خیلی برایم آشنا بود. چون مشابه متن داستان را در کتابهای دیگر خوانده و حتی فیلم سینمایی آن را دیده بودم و موضوع تازهای نداشت.
در پایان، من حقیر، نمیتوانم ادعایی برای کسی حتی برای همسرم محمدرضا آل ابراهیم داشته باشم، چه برسد به خانم آذر ضاربی دوست جدید عزیزم. چون با دیدن عکس ایشان و گرد پیری زودرس بر سر و روی، که گواه از دل رنج دیده شان میدهد و لحظه به لحظه، تمامی آلام و احساس زنانه و مادرانه شان را در وجودم حس کردم.
برای اولین کارشان هزاران شاخه گل نرگس شیرازی با تبریک و تهنیت تقدیم میدارم. از راه دور دستان پر مهر و محبت و زحمت کشیده ایشان را بر روی دو چشمانم میگذارم و آنها را بوسه باران میکنم.
از استاد عزیزم، آقای امین فقیری هم بسیار ممنون هستم و تشکر میکنم که چنین نقل و نباتی را در دستانم قرار دادند. من حتی خاک پای استادانم هم نمیشوم که بخواهم نقد و نظری بدهم. جسارت مرا ببخشید. آرزوی سلامتی و پیروزی و موفقیت برای شما و همه عزیزان را از خداوند منان خواستارم.
+ نوشته شده در 2012/5/15 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی