آن روز فرا خواهد رسید

«رفیق شامی» از دلش می­گوید، از آرزوهای سرکوفته دوران کودکی و از فقری بنیان سوز، اما هیچگاه مناعت طبع خود را از دست نمی­دهد. او نه از آسمان گله می­کند و نه از سرنوشت و نه از اطرافیان. پدر نانوایش را آن­چنان که هست قبول دارد. هیچگاه او را به خاطر اینکه شغلی دیگر انتخاب نکرده است سرزنش نمی­کند. فقر او را به طرف دزدی سوق نمی­دهد.

ورای این همه ویژگی، راوی کودک داستان کسی است که افسانه­ها او را به جهانی که دوست دارد نزدیک می­کنند. او هر شخصی را که برایش افسانه بگوید دوست دارد و مهم این است که قهرمانان داستان اگر افسانه­ای را نقل می­کنند به دلیل تأیید حرفهای خودشان است و در نتیجه پندآموز از کار در می­آیند.
محیط داستان­ها محله تقریباً قدیمی شهر دمشق است؛ محله­ای فقیرنشین که با مسیحی­ها همسایه­اند و خیلی راحت یکدیگر را قبول می­کنند. محله بالای شهر دارای سینما، کافه و خیابان­هایی با مغازه­های شیک است. طبیعی است که آدمهایش نیز از قماش دیگرند.
طنز بسیار رندانه­ای در تمام داستانها چه
زیر پوست و چه آشکار خود را نشان می­دهد. حربه طنز برای رفیق شامی حربه­ای است که توسط آن می­تواند داد دل خود را از ظالمان، آشکار و نهان بگیرد. چیزی که در اندیشه نویسنده همواره خود را نشان می­دهد تنفر شدیدی است که از خرافه دارد. بدین جهت میل باطنی­اش به سوی آدمهایی که شبیه خودش فکر می­کنند، گرایش پیدا می­کند.
عواملی که او به عنوان پایه و اساس در زیرساخت مجموعه داستانش انتخاب کرده است، عبارتند از:
الف: محله­ای فقیرنشین که به احتمال قوی زادگاه او بوده است. توصیف او از مغازه­ها و شغلهای گوناگون عالی است. همذات پنداری با خواننده­ای که در این نوع محله­ها زندگی کرده­ بسیار بالاست. همه ما محمود کبابی را دیده­ایم و به حتم او چند انگشت دست و شصت پایمان را جا انداخته است، تعمیرکار رادیو را دیده ایم و زیاد آوردن پیچ و مهره او را شاهد بوده­ایم و با کودک شیرینی فروش که در سینی­اش پول می­انداختیم یا زیر چشمی بازی می­کردیم تا آب نباتی که درونش شیره شکر بود و رنگ به رنگ و درون آرد خوابانده شده بود را نوش جان کنیم، رفیق و همراه بوده­ایم.
کار هیچگاه در این کتاب عار نیست بلکه
سر گرسنه بر زمین گذاشتن خفّت دارد. دکتری که محله خود را رها نمی­کند و به بالای شهر نمی­رود. آدم مخفی­ها را دیده ایم که مشکلات خود را به رخ دیگران می­کشند. خانه­هایی که روی سر هم سوارند. سنی و شیعه و مسیحی با سعه صدر کامل با هم آنجا زندگی می­کنند. وجه مشترک آنها فقر است و امید به آینده­ای بهتر. در داستانهای رفیق شامی ظلمت محض را نمی­بینیم بلکه از اعماق سیاهی هم دریچه­هایی به طرف نور باز است.
ب: شخصیتها. رفیق شامی خانواده خود را اصل گرفته است. به ویژه مادر که خشونت پدر را ندارد. حتی رازدار عشق پنهان او هم هست. معلوم نبود اگر «سلما»، بانوی جا افتاده­ای که با راوی داستان «دست­هایی از آتش» سر و سرّی دارد مسلمان بود باز هم نویسنده این گشاده دستی و سعه صدر را روا می­داشت و مادر به نوعی مشوق او برای مرد شدنش بود؟
پدر خشن است، خسته است و درست نقطه مخالف مادر. راوی داستان هنگامی امیدش به آینده بیشتر می­شود که در پناه مادر است و دست او را نوازش کنان بر سر خویش می­بیند.
برادری در کار نیست تا پشت و پناه یکدیگر باشند. جز در یکی دو مورد حرفی از خواهرها به میان نمی­آید. عمو سلیم پیرمردیست مسیحی. او انبان قصه­ها و ضرب المثلهاست و تجربه­های گرانبها. با وجود این از خرافات بیزار است و به منطق زندگی بیشتر اهمیت می­دهد. علت کشش عمو سلیم به راوی داستانها ریشه در همین مساله اندیشگانی دارد. این کودک- نوجوان آمادگی بسیار خوبی برای شنیدن و هضم کردن دارد. عمو سلیم می­داند افسانه­های او به قهرمان داستان نیروی مبارزه عطا می­کند. دنبال پاکی­ها و زیبایی هاست. راوی داستان از روحیه ظلم ستیز عمو سلیم خوشش می­آید. عمو سلیم برای اینکه عمله ظلم نباشد چهارسال به کوهستان پناه می­برد تا نخواهد برای حکومت­های کودتایی خدمت کند.
محمود کبابی یکی دو جا پیدایش می­شود. در داستان «کباب یک فرهنگ است» شخصیت اول داستان است. دکتر شخصیت مردمی مهمی است. او یکسره خود را وقف مردم محله خویش کرده است. حذاقت و دانش او خواستاران پرشماری در محله­های اعیان نشین شمال شهر دارد. از ویژگیهای بارز او مبارزه با اورادوجادو و از مابهتران است. هرچند که در یک جامعه سنتی این همه نمی­تواند ناآگاهی­ها و جهل و خرافات مردم را درمان کند و شیادان نیز به دنبال چنین جوامعی هستند تا خر خود را برانند.
از هم سن و سال­های راوی گاهی اشاره به یکی دو بچه مسیحی می­شود که دایم با هم دعوا دارند و دیگری علی است که راوی راه و رسم کاسبی (شیرینی فروشی) را از او می­آموزد. البته به روشی که خودش دوست دارد.
«نوح» یکی از شجاع­ترین و با ارزش ترین شخصیت­های کتاب است؛ نوجوانی نترس و با شهامت اما بسیار فقیر که گویی یک تنه جلو عالم و آدم ایستاده است.
***
طنز در سراسر داستانها حضوری پررنگ دارد. بیشتر طنزها حالت کلامی ندارد بلکه طنزیست که درون ذات و سرشت شخصیتهاست. گاه طنز موقعیت که به فضا و محیط کار و افعال آدمی گره می­خورد را در اغلب داستانها شاهد هستیم.
***
«رفیق من نوح» یکی از بهترین داستانهای کتاب است. با اطلاعاتی که راوی داستان به خواننده می­دهد، فضای سیاسی، اجتماعی و فقر بنیان کن حاشیه­نشینان آشکار می­شود. شروع داستان عالی است.
«برای ما دانش آموزان، کودتا یعنی سه روز تعطیلی، کودتا در دمشق خیلی سریع رخ می­دهد و اغلب بعد از سپیده صبح انجام می­شود. ما ساکنان محله­های قدیم شهر با رادیو از کودتا با خبر می­شویم. ابتدا سکوت مطلق حاکم می­شود. بعد از سکوت مارش نظامی نواخته می­شود که معنای آن پیروزی کودتاست. در کودتای موفق صدای شلیک و تیراندازی به گوش نمی­رسد. اگر کودتا موفق نباشد، خون و خونریزی راه می­افتد.»
طنز شکوهمندی در این چند سطر نهفته است که حاصل آن این تساوی هاست. «کودتا یعنی سه روز تعطیلی»، «کودتا در سپیده صبح انجام می­گیرد»، «حتماً باید از رادیو اعلام شود آن هم با مارش نظامی»، «کودتای موفق بدون تیراندازی مسلسها و تیربارهاست و کودتای ناموفق درست عکس این جریان». نویسنده در چند سطر وضعیت سیاسی کشورش را برای خواننده روشن می­کند. دیگر کودتا برای مردم فرودست اهمیت خود را از دست داده است. این بازی مشغول کننده­ای است که هر از گاهی ژنرالهای آرتش به طمع به دست آوردن سررشته اقتصاد کشور و منافع بیشتر به آن دست می­زنند. مسأله این است که تمام کودتاچیان در ابتدا ادعای مبارزه با فساد، رشوه خواری و پارتی بازی دارند و فلسطین بینوا را هم بهانه کرده و چنین معلوم می­شود که نیت آنها به هیچ وجه فداکاری در راه مام میهن نبوده است.
معلم تاریخ قبلی که انسانی میهن دوست و باسواد است به دست حکومت کودتا به زندان می­افتد، اما معلم جدید «آدم ترسویی است.»
«تمام معلمهای مدرسه ما از انتقال به سیبری لرزه به اندامشان می­افتد».
رفیق شامی با چند جمله دو پهلو و همراه با طنزی تلخ، جهان بینی خود و نظرش را درباره عربها به خوانندگان می­رساند.
معلوم می­شود که معلم تاریخ فقط در رویاهایی دست و پا می­زند که خود برای خودش ساخته و پرداخته است و به عبارتی عامیانه به گروه لاف زنها و پهلوان پنبه­ها تعلق دارد. عروسکی که باد کرده و به صورت فرمایشی به درون جامعه فرستاده­اند تا نیت صاحبان قدرت را برآورده کند. چنین کسی با «نوح»، جوانک کُرد، درگیر می­شود، زیرا که «نوح» جواب دروغهای او را با منطق واقعی تاریخی می­دهد.
«اما وقتی معلم صلاح الدین ایوبی را سردار عرب نامید نوح مانند مارگزیده­ها از جای خود پرید و بعد با صلابت کسی که از حق خود دفاع می­کند، فریاد زد:
صلاح الدین ایوبی کُرد است.
راستش ما نمی­دانستیم که صلاح الدین ایوبی کرد است. با اینکه قبرش در دمشق است، اما هیچ یک از تاریخ نویسان ما به اصل و نسب او و به ملیتش اشاره نکرده اند، ما از این حرف خیلی متعجب شدیم، اما یقین داشتیم که صلاح الدین درس خوبی به اروپاییان داده بود که سردار فرانسوی بعد از هفتصدسال، وقتی در جنگ جهانی اول سوریه را تسخیر کرد، بر سر قبر او رفت و فریاد زد: رفیق! ما دوباره اینجا هستیم. این را پیران ما هنوز تعریف می­کنند.»
نوح مریض می­شود و آقا معلم با طعنه و کنایه می­گوید: «این به اصطلاح کُرد ما پیدایش نیست.» راوی داستان به خانه «نوح» می­رود تا از او عیادت کند و این بهانه­ای برای نشان دادن فقر شدید حاشیه نشینان توسط نویسنده می­شود. در پایان داستان با مرگ نوح روبرو می­شویم. داستان از انسانیتی بدون تبعیض صحبت می­کند.
«رفیق شامی» سعی می­کند بگوید تمام مردم دنیا با هم برابر و برادرند.
در کتاب هیچ داستانی نیست که گرد کسالت بر چهره خواننده بنشاند. نثر روان و زیباست. دست و پاگیر و نَفَس بر نیست. راحت است. از توصیفهای بیهوده در داستان­ها خبری نیست. همان چیزی است که باید باشد. کمتر به حواشی پرداخته می­شود. اگر گهگاهی نویسنده دنباله داستان را رها می­کند و به مطالب دیگر می­پردازد، مطالبی است که به نوعی مطلع کردن خواننده از فضای سیاسی یا اجتماعی است که راوی در آن زیست می­کند. خاصیت داستان روایتی یکی نیز این است. نویسنده نقش قصه گویی همه دان را بازی می­کند که از همه چیز باخبر است و می­تواند خواننده را به عمق ماجراها بکشاند. در کتاب این داستانها را می­خوانیم:
آن وقت که خدا هنوز مادربزرگ بود، کباب فرهنگ است، چوب کبریت و جنگل، وقتی مترسک را ترس فرا گرفت، معامله حضرت عباسی، دست­هایی از آتش، بادام یا بهشت، بُکرا: پادشاه فرداها، پدرم و داریوش، گلوله دایره نمی­زند!، رفیق من نوح، آن روز
فرا خواهد رسید، مگس دوش
جای خالی او

در اولین جشنواره افسانه­های مردم ایران که به صورت کشوری در استان فارس، شهرستان استهبان برگزار شد، استادان عزیزی چون ابوالقاسم فقیری، امین فقیری، صادق همایونی، سیروس رومی و دیگر عزیزان پیشکسوت در آن شرکت داشتند. همچنین نویسندگان و گردآورندگان و راویان افسانه ها، با حضور پر شور خود، جلسه گردهمایی را منور کرده بودند.
استاد عزیز و بزرگوارم آقای امین فقیری، مانند تمام پدربزرگ­ها که از جیب شان نقل و نبات و نخودچی و کشمش در می­آورند و به نوهایشان می­دهند، از درون کیفشان کتابی به من هدیه دادند که در صفحه دوم آن برای من و همسرم از طرف خانم آذر ضاربی تقدیمی نوشته بودند. در آن شلوغی، بسیار شادمان شدم و بر دیده گذاشتم.
بعد از چندین روز که از پس لرزه­های جشنواره فارغ شدم، فرصت کردم که کتاب را در دست بگیرم و بخوانم. فکر می­کردم که نویسنده جوانی تازه کار است که برای خودش می­خواهد در این عرصه جایی باز کند. نگاهم به عکس نویسنده افتاد. تعجب کردم، خانم متین و جا افتاده­ای را دیدم که معلوم بود رنج سفر بسیار کشیده و در دوران زندگی اش، تجربه­هایی اندوخته است.
در صفحه سخن مولف که نویسنده خود را معرفی می­کند، آذربایجانی بودن او خیلی به چشمم دلچسب آمد. بیشتر کنجکاوی ام را برانگیخت. شروع به خواندن کردم و سه ساعته آن را به پایان بردم. حتما پیش خود می­گویید: از سَرِ اجبار، سَرسَری خوانده، نه؟
زمانی که شروع به خواندن کردم با تمام اجزای داستان هایش آشنا بودم. انگاری هر خط و هر جمله آن، با سبک نوشتاری همسرم مرا به جلو هل می­داد. محتوای داستان­های جهیزیه، عنایت، مرگ زیادعلی، تجربه تلخ، آغاز روزی سرشار از تنبیه، دروغ، زنگ دیکته، قاسم و رنج هایش، همه برایم آشنا بودند. حتی وجود علی اشرف درویشیان را هم در این میان حس می­کردم. پا به پای آنان در کوچه، پس کوچه­ها راه می­رفتم و سرکی به خانه­های مردم آذربایجان و کرمانشاه می­زدم.
داستان­ها تا سال 53 که تاریخ خورده است، سبک و سیاق جدا و منحصر به فرد خود را دارا می­باشند.
داستان­های سکوت و جنگ نابرابر، سبک نوشتاری جدیدتری به خود گرفته است. معلوم می­شود شهرنشینی در نویسنده اثر کرده و به مرور با تاریخ حوادثی که با زندگی در شهر، برایش اتفاق افتاده، نزدیک تر می­شود.
دو داستان بعدی که اسم کتاب هم از یکی از آنها برگرفته، جای خالی او و گورستان، انگاری خاطره­های خود نویسنده است که در زندگی اش چنین مراحلی را گذرانده است.
داستان آخری به نام شهید زنده، خیلی برایم آشنا بود. چون مشابه متن داستان را در کتاب­های دیگر خوانده و حتی فیلم سینمایی آن را دیده بودم و موضوع تازه­ای نداشت.
در پایان، من حقیر، نمی­توانم ادعایی برای کسی حتی برای همسرم محمدرضا آل ابراهیم داشته باشم، چه برسد به خانم آذر ضاربی دوست جدید عزیزم. چون با دیدن عکس ایشان و گرد پیری زودرس بر سر و روی، که گواه از دل رنج دیده شان می­دهد و لحظه به لحظه، تمامی آلام و احساس زنانه و مادرانه شان را در وجودم حس کردم.
برای اولین کارشان هزاران شاخه گل نرگس شیرازی با تبریک و تهنیت تقدیم می­دارم. از راه دور دستان پر مهر و محبت و زحمت کشیده ایشان را بر روی دو چشمانم می­گذارم و آن­ها را بوسه باران می­کنم.
از استاد عزیزم، آقای امین فقیری هم بسیار ممنون هستم و تشکر می­کنم که چنین نقل و نباتی را در دستانم قرار دادند. من حتی خاک پای استادانم هم نمی­شوم که بخواهم نقد و نظری بدهم. جسارت مرا ببخشید. آرزوی سلامتی و پیروزی و موفقیت برای شما و همه عزیزان را از خداوند منان خواستارم.