صفحه 10--8 خرداد 91
نويسندهاي با چاقوي جراحي
نگاهي به طنز تلخ چخوف از زبان قطبالدين صادقي
نگاهي به طنز تلخ چخوف از زبان قطبالدين صادقي
اشاره: يكي از ضرورتها و نيازهاي فرهنگي جامعه امروز، توليد آثار طنز و كميك است كه بايد از سوي متوليان، سياستگذاران واهالي فرهنگ و هنر انجام پذيرد و بيگمان يكي از مؤثرترين اين آثار، نمايشنامهنويسي و اجراي نمايشهاي طنز است. اينكه چگونه يك متن از عنصر طنز بهرهمند ميشود و يك نمايش طنزآميز چگونه توليد ميشود و به مرحله اجرا در ميآيد نياز به پشتوانهها و خلاقيتها و تجربيات نويسندگان و كارگردانان و ديگر عوامل اجرايي يك گروه تأتري دارد. بررسي آثار طنز و كميك سبكهاي اجرايي مختلف و آثار هر يك از نويسندگان مجرب ميتواند مورد توجه همه دستاندركاران و اهالي تأتري قرار بگيرد. در ادامه نگاه قطبالدين صادقي به کمدیادلارته و طنز در آثار چخوف را می خوانیم.
***
ژانر كمديادلارته تجلي فرهنگ ايتالياست و شكلهاي بدويتر آن غير از دوره مسيحيت در ايتاليا وجود داشت اما در دوره رنسانس اين شكل ناگهان شكوفا شد. در دروه قرون وسطي نمايشگران كمدي به شكل دورهگرد عمل ميكردند و وقتي كه مسيحيت به قدرت رسيد آنها پراكنده شدند و از آنجا كه يكي از تمهاي اوليه اين نوع نمايشها مسخره كردن مسيحيان بود، در اين دوره روي خوشي به آنها نشان ندادند زيرا كار آنها را غير اخلاقي ميدانستند.
نمايشهاي اين نمايشگران كوتاه، ساده و براساس تيپهاي ثابت بود؛ مثل زن تندخو، مرد پرخور، خسيس و... در دوره رنسانس تحول حيرتانگيزي رخ داد و آنچه كه ما به آن فرهنگ مردمي ميگوييم شكوفا شد و چون ديگر چيزهايي را كه كليسا نميپسنديد، آنها به سوي مسائل ديگري روي آوردند و آنها نمايشهاي "فارِس" را به اين شكل درآوردند كه امروزه آنها را ميشناسيم.
حال بايد ببينيم كه اين نوع نمايش چيست و چه مشخصههاي ثابتي دارد؟ نمايش كمديادلارته تيپهاي ثابتي دارد كه هر تيپ ماسك خاص خود و ويژگيهاي منحصر به فرد خود را دارد. بازيگران خود متخصص اين نوع نقشها هستند و در همه اين نوع نمايشها، اين تيپها و ماسكها وجود دارند اما داستانهاي هر نمايش متفاوت است اما از آنجا كه اين نوع نمايش متعلق به فرهنگ تودههاي مردم است، نمايشنامه ندارند اما سناريو (خلاصه يا چكيدهاي از هر نمايش) دارند و اين سناريوها توسط عدهاي نوشته ميشد. و البته هر يك از اعضاي گروه برمبناي تخصص خود، جملاتي از پيش آماده داشت مثل جملات فكاهي، اشعار و قطعات طنزآميز و حاضر جوابيهايي كه مختص اين نوع نمايش است. اين دست نوشتهها در جزوههاي كوچكي چاپ و منتشر ميشد و در دسترس مردم قرار ميگرفت. به نوعي ميتوان گفت اين نوع نمايشها مظهر شادي مردم در دوره رنسانس بود. اما داستانهاي اين نوع نمايشها عموماً عاشقانه است و تيپهايي مانند زن و مرد عاشق در آن بازي ميكردند كه معمولاً موانعي بر سر راه ازدواج آنها وجود داشت. پايان نمايشهاي كمديادلارته هم معمولاً به خوبي و خوشي تمام ميشد. چون كمدي مظهر خشنودي نسبت به زندگي است كه در آن تداوم حيات و ازدواج و تولد وجود دارد، در انتها داستان نمايش معمولاً عاشق و معشوق به يكديگر ميرسيدند. يكي از تيپهايي كه مانع رسيدن اين دو فرد ميشد "دو توره" نام دارد كه جزو تحصيلكردگان جامعه و حقوق خوانده و نماينده انسانهاي فضل فروش است و كلمات لاتين به كار ميبرد. او با آنكه مسنتر از بقيه تيپهاي داستان است، اما با توسل به موقعيت خويش بر آن بود كه به وصل معشوق نايل شود. تيپ ديگر، "پانتالونه" (شلوار) نام دارد. او كيسه بزرگي بر روي شلوارش ديده ميشود و لهجه ونيزي دارد و نماينده نوكيسهها و بورژواهاست، زيرا در آن زمان پولدارها ساكن بندر ثروتمند و تاريخي ونيز بودند. "پانتالونه" دقيقاً معادل شخصيت سامي نمايشهاي ايراني است. پانتالونه پدر دختر (معشوق) و دوتوره پدر داماد (عاشق) محسوب ميشود. البته در اين نوع نمايشها تيپهاي ديگري همچون كلفت يا نوكر با نام آرلوكينو وجود دارد. او معروفترين تيپ اين نوع نمايش است و معمولاً طراح ماجراي قصه و كمك كننده به جوانان عاشق است و معادل شخصيت سياه نمايش تخت حوضي است. آرلوكينو لهجهاي برگامويي دارد و برگامو مكاني فقيرنشين با معادن ذغال سنگ است كه ساكنانش مهاجراني به شهرهاي همانند ونيز بودند. اين تيپ به دليل آنكه كارگر معدن ذغال سنگ بود، چهرهاي سياه داشت. هر چند كه تيپهاي سياه شيطان و كميك در نمايشهاي مذهبي وغير مذهبي قرون وسطي هم ديده ميشود اما سياهي چهره آرلوكينو به دليل وضعيت خاص جغرافيايي او بود. از ديگر تيپهاي اين نوع نمايش "آل كاپتيانو" است كه به لافزني مشهور است. اين تيپ كه به پهلوان پنبه بودن هم شهرت دارد بعد از به قدرت رسيدن امپراتوري اسپانيا توسط ايتالياييها به وجود آمد و اشارهاي است به اين كه اسپانياييها پهلوان پنبه هستند و بدين صورت ايتالياييها از آنها انتقام ميگرفتند.
به طور اختصار ميتوان گفت كه نمايش كمديادلارته نمايشي است كه حامي طبقات ضعيف جامعه است و از كلفت و نوكر جوانان عاشق دفاع ميكند و همه قدرت خود را براي وصال عاشق به كار ميگيرد. او همچنين از نيروهاي مسلط اجتماعي همانند دو تيپ الكاپتيانو و دوتوره انتقام ميگيرد و به این وسیله سبب خشم تودههاي مردم و طبقه ضعيف جامعه ميشود. كمديادلارته نمايشي بسيار شاد و پر تحرك و توأم با موسيقي است. به تعريفي ديگر همه شاديهاي فراموششده هزار سال حاكميت كليسا با اين نوع نمايش دوباره به مردم برگردانده شد و به سرعت همه نقاط اروپا و به ویژه فرانسه را فرا گرفت. اين نمايش بيشتر براساس حركات غلوآميز و البته بسيار تراش خورده بوده و به نماد تبديل شده است. محتواي آن اجتماعي است اما ذاتاًً داستانهاي آن عاشقانه است.
اما طنزپردازان و كمدينها، كمدي را به سه دسته تقسيم ميكنند:
1 - كمدي بزن و بكوب (بوف) كه به رابطه مشخص مربوط است و خيلي تفكرانگيز نيست.
2 - كمدي طنز كه ويژگي خود را دارد و بدون آن قابل فهم و اجرا نيست و ويژگي آن هم اين است كه با مسایل اجتماعي ارتباط دارد. طنز كارش رنجاندن و راست و دروغ را
نشان دادن است. طنز بر كژيهايي انگشت ميگذارد كه در جامعه وجود دارد. به همين دليل در ذات آن تفكر ديده ميشود. طنز در آدمي قدرت تعمق و تفكر را برميانگيزد و لذت فكري به وجود ميآورد و در نهايت انسان را به شناخت ميرساند.
3 - گروتسك كه بر خلاف آن دو، بار فلسفي دارد و اگر خندهاي ايجاد ميكند به همراه آن وحشت نيز به وجود ميآورد و نوعي خنده فرو خورده را موجب ميشود. گروتسك اضطراب فلسفي را در انسان به وجود ميآورد كه خود منشأ افكار فلسفي ميشود. با اين مقدمه ميبينيم كه آثار چخوف نه به دسته اول تعلق دارد نه به دسته سوم، بلكه آثار او با طنز درآميخته است. اساساً او اهل طنز است. از نظر بعضي تحليلگران، چخوف معلم فكر و اخلاق مبشر انقلاب سوسياليستي است. اين عده معتقدند آثار چخوف مربوط به آيندهاي است كه در آن كار ستايش ميشود. اين افراد صداي پاي انقلاب را در آثار او تحليل كردهاند. اما در مقابل منتقدان ديگري ميگويند كه چخوف پيامآور يأس و ترديد است و كاري را انجام ميدهد كه امثال ساموئل بكت و اوژن يونسكو انجام دادند.
دسته سومي نيز هستند كه چخوف را انسان دوست و با تفكرات اومانيستي ميدانند همانند تولستوي. به نظر من تفكر چخوف، هم رده هيچكدام از اين سه نظام فكري نيست بلكه او فقط يك هشدار دهنده بيرحم است. ميدانيم كه چخوف پزشك بود و به قول كارگردان رومانيايي لوسين اپتيليه "چخوف با چاقوي جراحي مينويسد" يعني چخوف عاشق بيمارش نيست بلكه عاشق بيماري اوست. در آثار چخوف هرگز يك تيپ مثبت ديده نميشود و تنها نويسندهاي است كه در آثار او قهرماني وجود ندارد. او هيچكس را الگو و نمونه كاملي نميداند بنابراين او هرگز چهرههاي بزرگ را در آثارش به كار نميگيرد و بر خلاف عادت حركت ميكند. او شخصيتهاي كوچكي را تصوير ميكند كه داراي افكار و موقعيتهاي فوقالعادهاي هستند. مثلاً در برابر چخوف ميتوان شكسپير را مثال زد كه همه شخصيتهايش بزرگ و باشكوه و داراي موقعيت تاريخي هستند ولي هيچ يك از شخصيت هاي آثار چخوف نمايشي نيستند. او تنها كسي است كه داراي كيش شخصيتي نيست يعني هيچ يك را نميپرستد و آن را كامل نميداند، بلكه او بيرحمانه با چاقوي جراحي خود زخمهاي شخصيتهاي خود را ميشكافد تا بيماري آنها را كشف كند. او هيچ كدام از آدمهايش را دوست ندارد اما علاقهمند به بيماري آنهاست. مثلاً هيچكدام از شخصيتهاي باغ آلبالو قهرمان نيستند بلكه همه به يك اندازه ديده ميشوند. در واقع مهمترين كار او تمركز نكردن بر يك شخصيت محوري است؛ او مثال كاملي از اين ضربالمثل زيباي لاتين است: "نبايد يك درخت همه جنگل را بپوشاند".
چخوف قصهاي دارد به نام استپ. استپ از لحاظ جغرافيايي زميني است كه گياهانش به يك اندازه ديده ميشود و من فكر ميكنم چخوف اين نحوه تفكر خود را متأثر از طبيعت روسيه بود كه تأثيرش در اين قصه هم مشهود است، چنانكه همه شخصيتها و حتي اشياء و مكانها به يك اندازه ديده ميشوند مثل فيلمهاي كمدي كه در لانگشات فيلمبرداري ميشود اما بر عكس در فيلمهاي تراژدي نماي كلوزآپ بيشتر به چشم ميخورد براي اينكه روح شخصيتها برجسته شود. به اين دليل در كمدي تماشاگر با قهرمان يكي نميشود كه اگر يكي شود، نميتواند با او همذاتپنداري كند و در نتيجه نميتواند به او بخندد ولي در تراژدي با او همذاتپنداري ميكند زيرا هدفش اين است.
چخوف در آثار خود هرگز به هيچ قهرماني نزديك نميشود و با او همدلي نميكند و اشياء و محيط هم تا حد زيادي شامل اين يكي شدن هستند. او اولين تكنيكي را كه به كار ميگيرد تا آدمهايش كم اهميت جلو داده شود، تفكيك و تضعيف چهارچوب است. او پيوندهاي علت و معلولي را تجزيه ميكند و از بين ميبرد و به همين دليل ريتم آثار او كند به نظر ميرسد. هيچكدام از شخصيتهاي آثار او به حرف ديگري گوش نميدهد و با هم ارتباط ندارند و آگاهانه عمل نميكنند و با هم صحبت نميكنند. شخصيتهاي او گيج و بيهدف هستند.
برگسون در مقالهاي مينويسد: "چرا به آدم گيج ميخنديم براي اينكه او تحت تأثير ناخودآگاهش است." اين ناخودآگاهي بزرگترين دليل طنز در آثار چخوف است. او در آثار خود به انسانها هشدار ميدهد كه اي انسانها بيدار شويد. اما همه آدمهاي او به جاي آنكه بيدار شوند به دو چيز پناه ميبرند: كوري و توهم. آنها سادهترين راهي كه برگزيدهاند، انكار واقعيت است و از اين طريق خود را نشان ميدهند. آنها دچار توهمي هستند كه جاي زندگي را گرفته است. مثلاً در نمايشنامه باغ آلبالو، گردش، بازي بيليارد و موسيقي شنيدن جاي زندگي را گرفته است و مخاطب در هيچ جايي در آثار او زندگي را نميبيند. شخصيتهاي آثار او شهامت رويارويي با زندگي را ندارند و همه آنها جعلي هستند و چخوف در برابر آنها موضع گيري بيرحمانهاي ميكند. چخوف در آثار خود سه دسته آدم را آفريده است:
1 - كساني كه در گذشته سير ميكنند و در برابر آن احساس مسووليت ندارند و نداشتن مسووليت مهمترين ويژگي آنهاست.
2 - دستهاي كه در زمان حال زندگي ميكنند.
3 - دستهاي كه در زمان آينده زندگي ميكنند آن هم آيندهاي مبهم.
آدمهاي اين دسته به طور غريبي يا به كودكي پناه ميبرند يا به آيندهاي گنگ اميدوارند. در نتيجه مخاطب در آثار او هرگز آدمهاي خلاق و داراي ايده را نميبيند. آدمهاي او فقط آه و ناله ميكنند و محتاج نگاه ديگرانند و جامعهاي كه او ترسيم كرده گويي پذيراي هيچ فرشتهاي نيست.
به نظر من چكيده آثار چخوف در يك جمله است: او فقط هشدار ميدهد و به تلخي، آينهاي را در برابر جامعه نگه مي دارد. او معتقد است كه از زندگي بسيار آموخته است اما نكته اساسي را هنوز نياموختهايم و آن اين است كه هنوز زندگي كردن را ياد نگرفتهايم.
ژانر كمديادلارته تجلي فرهنگ ايتالياست و شكلهاي بدويتر آن غير از دوره مسيحيت در ايتاليا وجود داشت اما در دوره رنسانس اين شكل ناگهان شكوفا شد. در دروه قرون وسطي نمايشگران كمدي به شكل دورهگرد عمل ميكردند و وقتي كه مسيحيت به قدرت رسيد آنها پراكنده شدند و از آنجا كه يكي از تمهاي اوليه اين نوع نمايشها مسخره كردن مسيحيان بود، در اين دوره روي خوشي به آنها نشان ندادند زيرا كار آنها را غير اخلاقي ميدانستند.
نمايشهاي اين نمايشگران كوتاه، ساده و براساس تيپهاي ثابت بود؛ مثل زن تندخو، مرد پرخور، خسيس و... در دوره رنسانس تحول حيرتانگيزي رخ داد و آنچه كه ما به آن فرهنگ مردمي ميگوييم شكوفا شد و چون ديگر چيزهايي را كه كليسا نميپسنديد، آنها به سوي مسائل ديگري روي آوردند و آنها نمايشهاي "فارِس" را به اين شكل درآوردند كه امروزه آنها را ميشناسيم.
حال بايد ببينيم كه اين نوع نمايش چيست و چه مشخصههاي ثابتي دارد؟ نمايش كمديادلارته تيپهاي ثابتي دارد كه هر تيپ ماسك خاص خود و ويژگيهاي منحصر به فرد خود را دارد. بازيگران خود متخصص اين نوع نقشها هستند و در همه اين نوع نمايشها، اين تيپها و ماسكها وجود دارند اما داستانهاي هر نمايش متفاوت است اما از آنجا كه اين نوع نمايش متعلق به فرهنگ تودههاي مردم است، نمايشنامه ندارند اما سناريو (خلاصه يا چكيدهاي از هر نمايش) دارند و اين سناريوها توسط عدهاي نوشته ميشد. و البته هر يك از اعضاي گروه برمبناي تخصص خود، جملاتي از پيش آماده داشت مثل جملات فكاهي، اشعار و قطعات طنزآميز و حاضر جوابيهايي كه مختص اين نوع نمايش است. اين دست نوشتهها در جزوههاي كوچكي چاپ و منتشر ميشد و در دسترس مردم قرار ميگرفت. به نوعي ميتوان گفت اين نوع نمايشها مظهر شادي مردم در دوره رنسانس بود. اما داستانهاي اين نوع نمايشها عموماً عاشقانه است و تيپهايي مانند زن و مرد عاشق در آن بازي ميكردند كه معمولاً موانعي بر سر راه ازدواج آنها وجود داشت. پايان نمايشهاي كمديادلارته هم معمولاً به خوبي و خوشي تمام ميشد. چون كمدي مظهر خشنودي نسبت به زندگي است كه در آن تداوم حيات و ازدواج و تولد وجود دارد، در انتها داستان نمايش معمولاً عاشق و معشوق به يكديگر ميرسيدند. يكي از تيپهايي كه مانع رسيدن اين دو فرد ميشد "دو توره" نام دارد كه جزو تحصيلكردگان جامعه و حقوق خوانده و نماينده انسانهاي فضل فروش است و كلمات لاتين به كار ميبرد. او با آنكه مسنتر از بقيه تيپهاي داستان است، اما با توسل به موقعيت خويش بر آن بود كه به وصل معشوق نايل شود. تيپ ديگر، "پانتالونه" (شلوار) نام دارد. او كيسه بزرگي بر روي شلوارش ديده ميشود و لهجه ونيزي دارد و نماينده نوكيسهها و بورژواهاست، زيرا در آن زمان پولدارها ساكن بندر ثروتمند و تاريخي ونيز بودند. "پانتالونه" دقيقاً معادل شخصيت سامي نمايشهاي ايراني است. پانتالونه پدر دختر (معشوق) و دوتوره پدر داماد (عاشق) محسوب ميشود. البته در اين نوع نمايشها تيپهاي ديگري همچون كلفت يا نوكر با نام آرلوكينو وجود دارد. او معروفترين تيپ اين نوع نمايش است و معمولاً طراح ماجراي قصه و كمك كننده به جوانان عاشق است و معادل شخصيت سياه نمايش تخت حوضي است. آرلوكينو لهجهاي برگامويي دارد و برگامو مكاني فقيرنشين با معادن ذغال سنگ است كه ساكنانش مهاجراني به شهرهاي همانند ونيز بودند. اين تيپ به دليل آنكه كارگر معدن ذغال سنگ بود، چهرهاي سياه داشت. هر چند كه تيپهاي سياه شيطان و كميك در نمايشهاي مذهبي وغير مذهبي قرون وسطي هم ديده ميشود اما سياهي چهره آرلوكينو به دليل وضعيت خاص جغرافيايي او بود. از ديگر تيپهاي اين نوع نمايش "آل كاپتيانو" است كه به لافزني مشهور است. اين تيپ كه به پهلوان پنبه بودن هم شهرت دارد بعد از به قدرت رسيدن امپراتوري اسپانيا توسط ايتالياييها به وجود آمد و اشارهاي است به اين كه اسپانياييها پهلوان پنبه هستند و بدين صورت ايتالياييها از آنها انتقام ميگرفتند.
به طور اختصار ميتوان گفت كه نمايش كمديادلارته نمايشي است كه حامي طبقات ضعيف جامعه است و از كلفت و نوكر جوانان عاشق دفاع ميكند و همه قدرت خود را براي وصال عاشق به كار ميگيرد. او همچنين از نيروهاي مسلط اجتماعي همانند دو تيپ الكاپتيانو و دوتوره انتقام ميگيرد و به این وسیله سبب خشم تودههاي مردم و طبقه ضعيف جامعه ميشود. كمديادلارته نمايشي بسيار شاد و پر تحرك و توأم با موسيقي است. به تعريفي ديگر همه شاديهاي فراموششده هزار سال حاكميت كليسا با اين نوع نمايش دوباره به مردم برگردانده شد و به سرعت همه نقاط اروپا و به ویژه فرانسه را فرا گرفت. اين نمايش بيشتر براساس حركات غلوآميز و البته بسيار تراش خورده بوده و به نماد تبديل شده است. محتواي آن اجتماعي است اما ذاتاًً داستانهاي آن عاشقانه است.
اما طنزپردازان و كمدينها، كمدي را به سه دسته تقسيم ميكنند:
1 - كمدي بزن و بكوب (بوف) كه به رابطه مشخص مربوط است و خيلي تفكرانگيز نيست.
2 - كمدي طنز كه ويژگي خود را دارد و بدون آن قابل فهم و اجرا نيست و ويژگي آن هم اين است كه با مسایل اجتماعي ارتباط دارد. طنز كارش رنجاندن و راست و دروغ را
نشان دادن است. طنز بر كژيهايي انگشت ميگذارد كه در جامعه وجود دارد. به همين دليل در ذات آن تفكر ديده ميشود. طنز در آدمي قدرت تعمق و تفكر را برميانگيزد و لذت فكري به وجود ميآورد و در نهايت انسان را به شناخت ميرساند.
3 - گروتسك كه بر خلاف آن دو، بار فلسفي دارد و اگر خندهاي ايجاد ميكند به همراه آن وحشت نيز به وجود ميآورد و نوعي خنده فرو خورده را موجب ميشود. گروتسك اضطراب فلسفي را در انسان به وجود ميآورد كه خود منشأ افكار فلسفي ميشود. با اين مقدمه ميبينيم كه آثار چخوف نه به دسته اول تعلق دارد نه به دسته سوم، بلكه آثار او با طنز درآميخته است. اساساً او اهل طنز است. از نظر بعضي تحليلگران، چخوف معلم فكر و اخلاق مبشر انقلاب سوسياليستي است. اين عده معتقدند آثار چخوف مربوط به آيندهاي است كه در آن كار ستايش ميشود. اين افراد صداي پاي انقلاب را در آثار او تحليل كردهاند. اما در مقابل منتقدان ديگري ميگويند كه چخوف پيامآور يأس و ترديد است و كاري را انجام ميدهد كه امثال ساموئل بكت و اوژن يونسكو انجام دادند.
دسته سومي نيز هستند كه چخوف را انسان دوست و با تفكرات اومانيستي ميدانند همانند تولستوي. به نظر من تفكر چخوف، هم رده هيچكدام از اين سه نظام فكري نيست بلكه او فقط يك هشدار دهنده بيرحم است. ميدانيم كه چخوف پزشك بود و به قول كارگردان رومانيايي لوسين اپتيليه "چخوف با چاقوي جراحي مينويسد" يعني چخوف عاشق بيمارش نيست بلكه عاشق بيماري اوست. در آثار چخوف هرگز يك تيپ مثبت ديده نميشود و تنها نويسندهاي است كه در آثار او قهرماني وجود ندارد. او هيچكس را الگو و نمونه كاملي نميداند بنابراين او هرگز چهرههاي بزرگ را در آثارش به كار نميگيرد و بر خلاف عادت حركت ميكند. او شخصيتهاي كوچكي را تصوير ميكند كه داراي افكار و موقعيتهاي فوقالعادهاي هستند. مثلاً در برابر چخوف ميتوان شكسپير را مثال زد كه همه شخصيتهايش بزرگ و باشكوه و داراي موقعيت تاريخي هستند ولي هيچ يك از شخصيت هاي آثار چخوف نمايشي نيستند. او تنها كسي است كه داراي كيش شخصيتي نيست يعني هيچ يك را نميپرستد و آن را كامل نميداند، بلكه او بيرحمانه با چاقوي جراحي خود زخمهاي شخصيتهاي خود را ميشكافد تا بيماري آنها را كشف كند. او هيچ كدام از آدمهايش را دوست ندارد اما علاقهمند به بيماري آنهاست. مثلاً هيچكدام از شخصيتهاي باغ آلبالو قهرمان نيستند بلكه همه به يك اندازه ديده ميشوند. در واقع مهمترين كار او تمركز نكردن بر يك شخصيت محوري است؛ او مثال كاملي از اين ضربالمثل زيباي لاتين است: "نبايد يك درخت همه جنگل را بپوشاند".
چخوف قصهاي دارد به نام استپ. استپ از لحاظ جغرافيايي زميني است كه گياهانش به يك اندازه ديده ميشود و من فكر ميكنم چخوف اين نحوه تفكر خود را متأثر از طبيعت روسيه بود كه تأثيرش در اين قصه هم مشهود است، چنانكه همه شخصيتها و حتي اشياء و مكانها به يك اندازه ديده ميشوند مثل فيلمهاي كمدي كه در لانگشات فيلمبرداري ميشود اما بر عكس در فيلمهاي تراژدي نماي كلوزآپ بيشتر به چشم ميخورد براي اينكه روح شخصيتها برجسته شود. به اين دليل در كمدي تماشاگر با قهرمان يكي نميشود كه اگر يكي شود، نميتواند با او همذاتپنداري كند و در نتيجه نميتواند به او بخندد ولي در تراژدي با او همذاتپنداري ميكند زيرا هدفش اين است.
چخوف در آثار خود هرگز به هيچ قهرماني نزديك نميشود و با او همدلي نميكند و اشياء و محيط هم تا حد زيادي شامل اين يكي شدن هستند. او اولين تكنيكي را كه به كار ميگيرد تا آدمهايش كم اهميت جلو داده شود، تفكيك و تضعيف چهارچوب است. او پيوندهاي علت و معلولي را تجزيه ميكند و از بين ميبرد و به همين دليل ريتم آثار او كند به نظر ميرسد. هيچكدام از شخصيتهاي آثار او به حرف ديگري گوش نميدهد و با هم ارتباط ندارند و آگاهانه عمل نميكنند و با هم صحبت نميكنند. شخصيتهاي او گيج و بيهدف هستند.
برگسون در مقالهاي مينويسد: "چرا به آدم گيج ميخنديم براي اينكه او تحت تأثير ناخودآگاهش است." اين ناخودآگاهي بزرگترين دليل طنز در آثار چخوف است. او در آثار خود به انسانها هشدار ميدهد كه اي انسانها بيدار شويد. اما همه آدمهاي او به جاي آنكه بيدار شوند به دو چيز پناه ميبرند: كوري و توهم. آنها سادهترين راهي كه برگزيدهاند، انكار واقعيت است و از اين طريق خود را نشان ميدهند. آنها دچار توهمي هستند كه جاي زندگي را گرفته است. مثلاً در نمايشنامه باغ آلبالو، گردش، بازي بيليارد و موسيقي شنيدن جاي زندگي را گرفته است و مخاطب در هيچ جايي در آثار او زندگي را نميبيند. شخصيتهاي آثار او شهامت رويارويي با زندگي را ندارند و همه آنها جعلي هستند و چخوف در برابر آنها موضع گيري بيرحمانهاي ميكند. چخوف در آثار خود سه دسته آدم را آفريده است:
1 - كساني كه در گذشته سير ميكنند و در برابر آن احساس مسووليت ندارند و نداشتن مسووليت مهمترين ويژگي آنهاست.
2 - دستهاي كه در زمان حال زندگي ميكنند.
3 - دستهاي كه در زمان آينده زندگي ميكنند آن هم آيندهاي مبهم.
آدمهاي اين دسته به طور غريبي يا به كودكي پناه ميبرند يا به آيندهاي گنگ اميدوارند. در نتيجه مخاطب در آثار او هرگز آدمهاي خلاق و داراي ايده را نميبيند. آدمهاي او فقط آه و ناله ميكنند و محتاج نگاه ديگرانند و جامعهاي كه او ترسيم كرده گويي پذيراي هيچ فرشتهاي نيست.
به نظر من چكيده آثار چخوف در يك جمله است: او فقط هشدار ميدهد و به تلخي، آينهاي را در برابر جامعه نگه مي دارد. او معتقد است كه از زندگي بسيار آموخته است اما نكته اساسي را هنوز نياموختهايم و آن اين است كه هنوز زندگي كردن را ياد نگرفتهايم.
+ نوشته شده در 2012/5/28 ساعت 5:7 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی