صفحه 10--11 خرداد 91
فراز و نشیب در شعر شاعران جوان
با مروری بر دفترهای شعر شاعران جوان بین 20 تا 35 سال با یک ویژگی ثابت مواجه می شویم و آن این است که فراز و نشیب در این دفترها حالتی تعادلی و پنجاه درصدی دارد، یعنی نمی توان گفت که فلان مجموعه شعر نقاط قوتش بیشتر یا کمتر از نقاط ضعف آن است. این ضعف بیشتر به خاطر فضای آزمون و خطایی است که بر شعر بیشتر جوانان شاعر معاصر حاکم است و بدیهی است که هر کدام از این شاعران جدی تر به مقوله شعر و شاعری بنگرند، نقاط قوت سروده هایشان به مرور بیشتر و بیشتر خواهد بود.
***
فراز و نشیب در دفتر شعر «عکاس دوره گرد» سروده شاعر بیست و هشت ساله معاصر؛ حامد رحمتی نیز حالتی پنجاه درصدی و متعادل دارد که در ادامه به این روند سرایش می پردازیم.
یکی از نقاط قوت سروده های رحمتی، به کارگیری درست و در نهایت موفق از روایت در شعر است. در شعر «زندان گوانتانامو» فضای زندان مزبور و زندانیان محبوس در آن روایت می شود اما این روایت، خطی، روزنامه ای و خبری نیست، بلکه شاعر با استفاده از آرایه های ادبی از جمله انسان نمایی، هنجارگریزی و بیان غیرمستقیم روایت را به شعر، پیوندی جدانشدنی می دهد، با توجه به اینکه شاعر تمام شعرهایش بی وزن هستند و سعی نکرده که با حربه وزن، ابتدایی ترین کلام را به حوزه شعر نزدیک کند:
زاویه را با کمی تأخیر/ به سمت راست می چرخاند/ کثافت از دیوار بالا می رود/ و سوسک ها/ از روی سقف خیره می شوند/ به لباس های زیر/ دیوار/ ناگهان خودش را/ به مرد می کوبد/ سرباز، هوای مسموم را/ در گلوی دریچه می اندازد/ خفه خون می گیری یا نه؟/ قطره های خون درون بالش فرو می رود/ پرهای قو/ کف زمین را سیاه می کند/ سوسک ها/ با سردرگمی روی سقف می ایستند/ ویراژ می دهند/ و به لباس های زیر خیره می شوند/ زاویه را با کمی احتیاط/ به سمت چپ می چرخاند/ کثافت از دیوار پایین می آید... چه حِسّ مضحکی هم آغوشی با سایه ای باریک که دیگر نَفس نَفس
نمی زند.
(صص 41 -42)
در سطرهای بالا فاکتورهای نزدیکی این اثر به شعر بدین نحو قابل تشخیص است:
آرایه انسان نمایی: سوسک ها از روی سقف خیره می شوند به لباس های زیر
هنجار گریزی: دیوار ناگهان خودش را به مرد می کوبد.
بیان غیرمستقیم: چه حس مضحکی! هم آغوشی با سایه ای باریک/ که دیگر نَفس نَفس نمی زند؟
بی درنگ پس از شعر یاد شده و در شعر «زندان گوانتانامو» شاعر طرز هنرمندانه دیگری از روایت را ارایه می دهد و آن تغییر زمان و به تعبیری عوض شدن فضای شعر است:
فکرش را نمی توانم بکنم/ روزی در زندان گوانتانامو/ اسیرِ جنگی باشم/ و به سربازی گمنام/ زیرِ لب ناسزا بگویم/ تا پوستم کلفت شود و/ از جداره های دیوار/ بزند بیرون/ بیرون می زنم و/ در کوچه های خاکیِ کاشان/ ناگهان به سهراب بر می خورم/ از سایه های لطیف/ که او را حاطه کرده اند/ حدس می زنم/ شعری در سر می پروراند/ چقدر خوش باور است سهراب/ از دیوارهای تو در تو/ به راحتی عبور می کند/ بدونِ آن که بداند/ در همسایگی سلول ما/ یک افسر سیاه پوست/ روی زخم هایش نمک می پاشد/ و به مورچه های کارگر دستور می دهد/ مرا بخورید بی عرضه ها...
(همان، صص 44-45)
در این شعر، شاعر از فضای زندانِ یاد شده و تنها به خاطر واژه «بیرون» گریزی می زند به کوچه های خاکی کاشان و از کاشان به یاد سهراب سپهری می افتد و در میانه شعر باز به فضای زندان مذکور باز می گردد.
این شیوه از روایت که کار چندان ساده ای هم نیست، سبب می شود که خواننده یا شنونده تنها با روایتی صرف روبرو نباشد و این نوع تنوع مضمونی، مخاطب را تا آخر به دنبال شعر بکشاند.
در جایی دیگر شاعر تنها در چهار سطر دو آرایه ادبی را به کار می برد؛ یکی آرایه تلمیح و دیگری ایهام تناسب:
از کدام جاذبه/ حرف می زنم؟/ گاهی همسرم/ مثل سیب، سرخ می شود...
(همان، ص 17)
آوردن دو واژه «جاذبه» و «سیب»، ذهن را به سرعت به طرف افتادن سیب و کشف جاذبه زمین توسط نیوتون هدایت می کند، اما سیب برای نقل کردن این واقعه در شعر به کار نمی رود و بدین ترتیب به طور غیرمستقیم و هنرمندانه ای با واژه «جاذبه» پیوند می خورد.
از سوی دیگر حالت روایی شعرهای «عکاس دوره گرد» گاهی وقتها کار دست شاعر داده که بخش «نشیب» و پنجاه درصد دیگر شعرهای این دفتر را شامل می شود، از جمله موارد زیر:
- بهره نگرفتن شاعرانه از واژه ها و ترکیبات:
این دوربینِ قدیمی را/ چگونه تنظیم کنم؟/ لنزِ شکسته اش/ سویی ندارد/ بهتر نیست کمی عقب تر بایستی/ هنوز ظاهر نشده ای/ و درِ تاریکخانه بسته است...
(همان، ص 27)
واژه مرکب «تاریکخانه» از آن دست واژه هایی است که شاعر می تواند از آن نهایت استفاده را بکند یعنی هم معنی ظاهری و هم معنای نمادین و ایهامی آن را در نظر بگیرد و حرف دل خود را بدین وسیله به بهترین نحو ابراز کند، اما در ادامه از این واژه مرکب، آن گونه که باید و شاید بهره گرفته نمی شود و در واقع به حال خود رها می شود.
- پراکندگی و پخش بودن مضامین: به عبارت بهتر می توان از عنوان «از این شاخه به آن شاخه پریدن» استفاده کرد، برای نمونه در شعر «گاهی تصور می کنی» واژه هایی مختلف آورده شده که این واژه ها هیچ پیوندی از لحاظ مضمون و ارتباط معنایی با هم نخورده اند، واژه هایی مانند: صابون، خیابان، آشپزخانه و... از این دست است، گذشته از این رحمتی در کنار ارایه روایتهای موفق، در برخی از شعرهایش/ در بعضی از این روایت ها، ناموفق عمل کرده است و در واقع روایتی را عاری از شعر ارایه می دهد:
از وقتی خود را شناخته ام/ جنگلی تنها بوده ام/ هرگز بهار را باور نداشته ام!/ در کنار رودخانه/ به مردی مشکوک پناه داده ام/ هنگامی که آواز می خواند/ پرندگان مهاجر/ به پیشواز خورشید می روند/ و روز دیگری را/ در من آغاز می کنند/ یک شب سایه ها به جستجوی او آمدند/ از میان درخت ها عبور کردند/ سگ ها/ مدام پارس می کردند/ بو می کشیدند/ ناگهان/ صدای شلیک گلوله ها/ پرندگان مهاجر را پر داد/ و جنگل/ از آواز آن مرد خالی شد.
(همان، صص 93 و 94)
زبان شعرهای «عکاس دوره گرد» در ادامه سیر ساده گرایی و ساده گویی شاعران امروز، روان، سلیس و بی تکلف است، اما این سادگی حالت راه رفتن روی لبه تیغ را دارد و همان گونه که در ابتدای این مقاله عنوان کردیم، حالت فراز و نشیب دارد و ممکن است روایتی موفق از آب در بیاید و همین طور عکس آن هم صادق است.
کوه بمو
نه چنان دور، در آن قاب چه بود؟
«شالی از ابر سپید
گردگاه کمر کوه بمو
گردن آویزش از انبوهی رنگ
آسمان آبی و صاف
دست خورشید به تاجش زده رنگی
ز طلا...»
خاطراتی همه کمرنگ و کبود
دیگر این کوه نه آن است که بود!
به درازای زمان
کوه استاده کران تا به کران
و نگاهش نگران:
«خط سرخ قدم تشنه ی آهو به زمین
غفلت قافله ی کبک دری
ردی از گرد و غبار گله ی بی خبری
فصلی از فاصله ی بود و نبود...»
دیگر این کوه نه آن است که بود!
یاد باد آن تری و جلوه گری
رنگ ها بر نمد خاک پر از نقش و نمود:
«صف تیغال و سیه فندق و سربال بر آن سینه ی پهن
رمه ها، درمنه ها، میخک حافظ و گون
(فارغ از بار و غباری که بر اوست)
پیچش پیچک سبز
دست لرزنده ی دوست...»
دیر دریافتمش، وه که چه دیر
زودش از دست بدادم، و چه زود..
دیگر این کوه نه آن است که بود!
به غریبانه نهیبی ز غروب
گاه بدرود و فرود
واپسین گفت و شنود:
- «سود و فرسود تنم...»
- «غصه چه سود؟...»
باز می بینمش از پشت سراپرده ی دود...
دیگر این کوه نه آن است که بود!
فراز و نشیب در دفتر شعر «عکاس دوره گرد» سروده شاعر بیست و هشت ساله معاصر؛ حامد رحمتی نیز حالتی پنجاه درصدی و متعادل دارد که در ادامه به این روند سرایش می پردازیم.
یکی از نقاط قوت سروده های رحمتی، به کارگیری درست و در نهایت موفق از روایت در شعر است. در شعر «زندان گوانتانامو» فضای زندان مزبور و زندانیان محبوس در آن روایت می شود اما این روایت، خطی، روزنامه ای و خبری نیست، بلکه شاعر با استفاده از آرایه های ادبی از جمله انسان نمایی، هنجارگریزی و بیان غیرمستقیم روایت را به شعر، پیوندی جدانشدنی می دهد، با توجه به اینکه شاعر تمام شعرهایش بی وزن هستند و سعی نکرده که با حربه وزن، ابتدایی ترین کلام را به حوزه شعر نزدیک کند:
زاویه را با کمی تأخیر/ به سمت راست می چرخاند/ کثافت از دیوار بالا می رود/ و سوسک ها/ از روی سقف خیره می شوند/ به لباس های زیر/ دیوار/ ناگهان خودش را/ به مرد می کوبد/ سرباز، هوای مسموم را/ در گلوی دریچه می اندازد/ خفه خون می گیری یا نه؟/ قطره های خون درون بالش فرو می رود/ پرهای قو/ کف زمین را سیاه می کند/ سوسک ها/ با سردرگمی روی سقف می ایستند/ ویراژ می دهند/ و به لباس های زیر خیره می شوند/ زاویه را با کمی احتیاط/ به سمت چپ می چرخاند/ کثافت از دیوار پایین می آید... چه حِسّ مضحکی هم آغوشی با سایه ای باریک که دیگر نَفس نَفس
نمی زند.
(صص 41 -42)
در سطرهای بالا فاکتورهای نزدیکی این اثر به شعر بدین نحو قابل تشخیص است:
آرایه انسان نمایی: سوسک ها از روی سقف خیره می شوند به لباس های زیر
هنجار گریزی: دیوار ناگهان خودش را به مرد می کوبد.
بیان غیرمستقیم: چه حس مضحکی! هم آغوشی با سایه ای باریک/ که دیگر نَفس نَفس نمی زند؟
بی درنگ پس از شعر یاد شده و در شعر «زندان گوانتانامو» شاعر طرز هنرمندانه دیگری از روایت را ارایه می دهد و آن تغییر زمان و به تعبیری عوض شدن فضای شعر است:
فکرش را نمی توانم بکنم/ روزی در زندان گوانتانامو/ اسیرِ جنگی باشم/ و به سربازی گمنام/ زیرِ لب ناسزا بگویم/ تا پوستم کلفت شود و/ از جداره های دیوار/ بزند بیرون/ بیرون می زنم و/ در کوچه های خاکیِ کاشان/ ناگهان به سهراب بر می خورم/ از سایه های لطیف/ که او را حاطه کرده اند/ حدس می زنم/ شعری در سر می پروراند/ چقدر خوش باور است سهراب/ از دیوارهای تو در تو/ به راحتی عبور می کند/ بدونِ آن که بداند/ در همسایگی سلول ما/ یک افسر سیاه پوست/ روی زخم هایش نمک می پاشد/ و به مورچه های کارگر دستور می دهد/ مرا بخورید بی عرضه ها...
(همان، صص 44-45)
در این شعر، شاعر از فضای زندانِ یاد شده و تنها به خاطر واژه «بیرون» گریزی می زند به کوچه های خاکی کاشان و از کاشان به یاد سهراب سپهری می افتد و در میانه شعر باز به فضای زندان مذکور باز می گردد.
این شیوه از روایت که کار چندان ساده ای هم نیست، سبب می شود که خواننده یا شنونده تنها با روایتی صرف روبرو نباشد و این نوع تنوع مضمونی، مخاطب را تا آخر به دنبال شعر بکشاند.
در جایی دیگر شاعر تنها در چهار سطر دو آرایه ادبی را به کار می برد؛ یکی آرایه تلمیح و دیگری ایهام تناسب:
از کدام جاذبه/ حرف می زنم؟/ گاهی همسرم/ مثل سیب، سرخ می شود...
(همان، ص 17)
آوردن دو واژه «جاذبه» و «سیب»، ذهن را به سرعت به طرف افتادن سیب و کشف جاذبه زمین توسط نیوتون هدایت می کند، اما سیب برای نقل کردن این واقعه در شعر به کار نمی رود و بدین ترتیب به طور غیرمستقیم و هنرمندانه ای با واژه «جاذبه» پیوند می خورد.
از سوی دیگر حالت روایی شعرهای «عکاس دوره گرد» گاهی وقتها کار دست شاعر داده که بخش «نشیب» و پنجاه درصد دیگر شعرهای این دفتر را شامل می شود، از جمله موارد زیر:
- بهره نگرفتن شاعرانه از واژه ها و ترکیبات:
این دوربینِ قدیمی را/ چگونه تنظیم کنم؟/ لنزِ شکسته اش/ سویی ندارد/ بهتر نیست کمی عقب تر بایستی/ هنوز ظاهر نشده ای/ و درِ تاریکخانه بسته است...
(همان، ص 27)
واژه مرکب «تاریکخانه» از آن دست واژه هایی است که شاعر می تواند از آن نهایت استفاده را بکند یعنی هم معنی ظاهری و هم معنای نمادین و ایهامی آن را در نظر بگیرد و حرف دل خود را بدین وسیله به بهترین نحو ابراز کند، اما در ادامه از این واژه مرکب، آن گونه که باید و شاید بهره گرفته نمی شود و در واقع به حال خود رها می شود.
- پراکندگی و پخش بودن مضامین: به عبارت بهتر می توان از عنوان «از این شاخه به آن شاخه پریدن» استفاده کرد، برای نمونه در شعر «گاهی تصور می کنی» واژه هایی مختلف آورده شده که این واژه ها هیچ پیوندی از لحاظ مضمون و ارتباط معنایی با هم نخورده اند، واژه هایی مانند: صابون، خیابان، آشپزخانه و... از این دست است، گذشته از این رحمتی در کنار ارایه روایتهای موفق، در برخی از شعرهایش/ در بعضی از این روایت ها، ناموفق عمل کرده است و در واقع روایتی را عاری از شعر ارایه می دهد:
از وقتی خود را شناخته ام/ جنگلی تنها بوده ام/ هرگز بهار را باور نداشته ام!/ در کنار رودخانه/ به مردی مشکوک پناه داده ام/ هنگامی که آواز می خواند/ پرندگان مهاجر/ به پیشواز خورشید می روند/ و روز دیگری را/ در من آغاز می کنند/ یک شب سایه ها به جستجوی او آمدند/ از میان درخت ها عبور کردند/ سگ ها/ مدام پارس می کردند/ بو می کشیدند/ ناگهان/ صدای شلیک گلوله ها/ پرندگان مهاجر را پر داد/ و جنگل/ از آواز آن مرد خالی شد.
(همان، صص 93 و 94)
زبان شعرهای «عکاس دوره گرد» در ادامه سیر ساده گرایی و ساده گویی شاعران امروز، روان، سلیس و بی تکلف است، اما این سادگی حالت راه رفتن روی لبه تیغ را دارد و همان گونه که در ابتدای این مقاله عنوان کردیم، حالت فراز و نشیب دارد و ممکن است روایتی موفق از آب در بیاید و همین طور عکس آن هم صادق است.
کوه بمو
نه چنان دور، در آن قاب چه بود؟
«شالی از ابر سپید
گردگاه کمر کوه بمو
گردن آویزش از انبوهی رنگ
آسمان آبی و صاف
دست خورشید به تاجش زده رنگی
ز طلا...»
خاطراتی همه کمرنگ و کبود
دیگر این کوه نه آن است که بود!
به درازای زمان
کوه استاده کران تا به کران
و نگاهش نگران:
«خط سرخ قدم تشنه ی آهو به زمین
غفلت قافله ی کبک دری
ردی از گرد و غبار گله ی بی خبری
فصلی از فاصله ی بود و نبود...»
دیگر این کوه نه آن است که بود!
یاد باد آن تری و جلوه گری
رنگ ها بر نمد خاک پر از نقش و نمود:
«صف تیغال و سیه فندق و سربال بر آن سینه ی پهن
رمه ها، درمنه ها، میخک حافظ و گون
(فارغ از بار و غباری که بر اوست)
پیچش پیچک سبز
دست لرزنده ی دوست...»
دیر دریافتمش، وه که چه دیر
زودش از دست بدادم، و چه زود..
دیگر این کوه نه آن است که بود!
به غریبانه نهیبی ز غروب
گاه بدرود و فرود
واپسین گفت و شنود:
- «سود و فرسود تنم...»
- «غصه چه سود؟...»
باز می بینمش از پشت سراپرده ی دود...
دیگر این کوه نه آن است که بود!
+ نوشته شده در 2012/5/31 ساعت 5:7 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی