یادداشت

محمد عسلی

دیروز، امروز، فردا!

پیش درآمد:

از قدیم هم گفته­اند: حافظه به فرمان دل است! دوست داشتن دلبستگی را به دنبال دارد و دلبستگی یعنی انگیزه­ای که انسان را برای کار و تلاش بیشتر به حرکت و تکاپو در می­آورد. همه ما با گذشته­هایمان زندگی می­کنیم، چرا که مرور خاطرات و هر آنچه بر ما گذشته نقش­های پایداری هستند که از همان آغاز فهم زندگی و غلبه احساسات بر عقل بر لوح ضمیرمان جا خوش کرده­اند و خوب یا بد مدام به یاد می­آیند و تداعی می­شوند!

جوان باشی یا نوجوان، میانسال یا پیر و کهن­سال چندان فرقی نمی­کند. ایام کودکی که به تعبیری همان دیروز باشد یادآور لحظات عمری است که زندگی نام گرفته است...!

و اما بعد...!

نشسته­ای در جمع بازنشستگان در جمع همردیف­هایی که همه از اصحاب فرهنگ و ادبند. کسانی که مویی سپید کرده و به هر سفیدی مویشان کتابی از واژه­های دانش و فهم را چه بسا بارها مرور کرده­اند و در کلاس­های متعدد، مدام زبان گشوده آبشار ذهن را به روی نگاه دانش­آموزان و دانشجویان سرازیر کرده­اند...!

به هر جلسه که گاه پس از یک ماه تشکیل می­شود گرگ اجل یکی را ربوده و جای او را در جمع خالی می­بینی. به خودت نگاه می­کنی و بازماندگان از آلبوم عکس­های به جای مانده!

حالا در جمع همه کسانی هستی که روزی روزگاری در بازی سرنوشت شوت­زن توپی بوده­اند که به سادگی جواز ورود به دروازه را نمی­یافته و اگر هم گلی از آن همه بازی ثبت می­شده، نام هیچ گل­زنی را در تاریخ گذشته­ها نمی­بینی جز صدای زنگی که حتی نیمه شب­ها هم در خواب تو را راحت نمی­گذارد!

مدرسه! دبیرستان! تربیت معلم، آموزشکده، دانشکده، دانشگاه، ضمن خدمت و هم­اینک روزنامه...!...!

همه اینها فضاهایی هستند بی در و دروازه که به سرعت و با جرأت از مرز آنها عبور کرده­ای. با همدلان و همکاران و می­بینی که از این رباط دو در کوچ باید کرد!

آمدنت را در روزنامه­ها کسی تبریک نگفت! چرا که در تاریکی و جهل اجبار یک نان­خور به جمع گرسنگان اضافه شد و هم­اینک نیز برای رفتنت تسلیتی نیست و تو در این میانه از یاد رفته­ای!

میراث تو قفسه­های سوهان خورده کتاب­هایی است که زیر هر خطی از آنها بارها علامت گذاشته­ای و به هر علامت تأملی بوده است که فرزندان تو حتی مجال بازگشایی آنها را ندارند چه رسد به آن که بیاندیشند، این نشانه­ها چه عمری را در آشپزخانه ذهن بر دیگ جوشان سینه ریخته و بر آنها آتش گشوده است!

صدایی حزن­انگیز تو را از آلبوم عکس­ها بیرون می­کشد! صدایی که دیروز به فریاد می­مانست و اینک به سختی از ته گلو در می­آید!

اگر در جلسه پیش نبودم معذرت می­خواهم! من بالن زدم! منِ دونده کوهنورد! من که به هر بامداد مسیر چمران را طی می­کردم!

چرا؟

خیلی ساده! سر دلم می­سوخت، فکر می­کردم معده درد دارم، دکتر آزمایش داد، نوار گرفتم و بلافاصله در CCU خوابیدم...!

***

آری شادترین و جوان­ترین مدرس تربیت معلم هم در جمع بازنشستگان بالن سوار شد و چهره پیرترها را سفید و صورتی کرد تا باز هم نگاهی به گذشته و یادی از دیروز چاشنی امروز باشد!

و در این جمع سعادت قرین شده تا کتابی هم در باب قضا و قدر به شیوه فیزیکدانان تألیف شود و بحثی باز که راستی خدا ما را به کجا می­برد؟

ضیاء به سخن در آمد و آهنگی نواخت با تارهای صوتی خوش­ و همه رفتند به عالم نوازش و مهر تا از پس آن لطیفه­ای و پایان جلسه!

و اما فردا!

فردا نیز دستمایه امروز است، با رویکردی که حوادث را به مبارزه می­طلبد، شاید شعری، عکسی و خطی به یادگار بماند از آن همه رفتن­ها و آمدن­ها!

آنچه مهم می­نماید اینکه قدر استاد نکو دانستن حیف استاد به من یاد نداد...!

فردا می­تواند خلاصه­ای کمتر از امروز و امروز خلاصه­تری کمتر از دیروز باشد و هم می­تواند خط بطلان بر همه تلاش­ها و کنکاش­ها کشد!

به قول دیگران فردا را چه دیدی؟