آن سالهای کوفتی
خاطره­ای از سالهای دور


بیش از چهل سال از آن سالها می­گذرد. کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم. تازه سواد دار شده بودم و به خواندن کتابهای قصه و شعر علاقه زیادی داشتم، اما چیز زیادی برای خواندن نبود. کرمعلی را می­شناختم. او شاگرد مسافرخانه داری بود به نام حیدری. مسافرخانه سه راه بهار بود. باید از راهرو درازی می­گذشتی تا به ساختمان اصلی آن برسی. جنب همین پاساژی که حالا در سه راه بهار زده اند. حیدری در پیری مسافرخانه را بخاطر کسادی بست و کارش شده بود خرید و فروش کت کهنه. دوره گردی می­کرد و کت کهنه می­فروخت. کرمعلی همیشه خدا توی راهروی دراز مسافرخانه متروکه می­نشست و روزنامه و مجله­های باطله می­خواند. آنها را منی می­خرید. منی پنج ریال. خوراک یکی دو هفته اش می­شد. همه جور روزنامه و مجله توش بود. بعضی قسمتهایش جذابیت بیشتری داشتند. مثل صفحه حوادث که دو صفحه بود، یک صفحه حوادث ایران و یک صفحه هم حوادث جهان، با نقاشی و عکس. گاهی یکیش را برایم می­آورد، آن­قدر جذاب بودند که نگو!

اما یک بار اتفاقی افتاد که دیگر روزنامه خواندن برایم بی ارزش شد. همکلاسی داشتم به نام کورش. یک روز کتاب داستانی با پشت جلد زیبا و کاغذ اعلا و براق به نام «جک و ساقه لوبیا» (اگر درست یادم مانده باشد) را آورد سر کلاس. درست برخلاف ما وضع مالیشان خوب بود و باباش برایش کتابهای داستان می­خرید. قیمت هر کدام بین ده تا بیست ریال بود. مرتب شلوغ می­کرد. صدای زیری داشت و خیلی با حرارت حرف می­زد. من نمی­دانستم باید ازش خوشم بیاید یا نه، اما بهش نیاز داشتم. ما همکلاس بودیم و هر دو به کتاب خواندن علاقه داشتیم.
بعد فهمیدم که تا بخواهی کتابهای کودکان داشت. شاید هم من این طور فکر می­کردم. مجموعه کاملی از کتابهای طلایی. یک گنجینه بزرگ. واقعا مثل یک گنج! پدرش کاسب بود، پدر من هم. اما کاسبی پدر او برخلاف پدر من رونق داشت. او با پول تو جیبی روزانه اش می­توانست هر روز یک کتاب بخرد اما من باید دو هفته پولهای تو جیبی را جمع می­کردم تا قیمت یک کتاب طلایی جمع شود. پول تو جیبی من بین یک ریال تا دو ریال در نوسان بود. روزهایی که با حلبی روغن شاه پسند ده کیلویی آب می­آوردم و می­ریختم پای درخت توت جلوی مغازه، دو ریال از پدر می­گرفتم، بقیه روزها یک ریال. خیلی دلم می­خواست که کورش کتابهایش را بدهد تا بخوانم، اما جرأت گفتنش را نداشتم. می­ترسیدم موافقت نکند و خجالت بکشم. مانده بودم چه کنم. اما بالاخره وسوسه خواندن کتابهای طلایی کار خودش را کرد. یک روز تقاضا کردم کتابهایش را بهم امانت بدهد و تاکید کردم که از آنها مثل تخم چشمهایم مواظبت می­کنم. کمی ناز کرد ولی اولین کتاب را صبح فردایش برایم آورد. ذوق زده شده بودم و همان صبح توی زنگهای راحت خواندم و ظهر هم بردم خانه و دوباره خواندم و عصر برایش پس آوردم. آن روزها مدرسه دو شیفته بود. هم صبح می­رفتیم هم بعد از ظهر.
فردا قرار شد برایم یکی دیگر بیاورد. احساس خیلی خوبی داشتم و از انتظار و اشتیاق کتاب تازه خوابم نمی­برد. اما فردا که آمد مدرسه کتاب را نیاورده بود.
پرسان و لرزان نگاهش کردم. رو کرد به من و گفت: «بیا با هم معامله­ای بکنیم.»
گفتم: «چه معامله ای؟»
گفت: «من کتابها را بهت کرایه می­دهم. کتابهای ده ریالی روزی یک ریال و کتابهای بیست ریالی روزی دو ریال.»
هم حرصم گرفته بود هم ذوق زده شده بودم. از یک طرف پول تو جیبی­ام می­رفت برای کرایه کتابها، از طرفی هر روز می­توانستم یک کتاب جدید بخوانم.
گفتم: «باشه.»
سرش را تکان داد و دستش را دراز کرد و گفت: «برای فردا.»
من قید بستنی دم در مدرسه را زدم. یک ریالم را در آوردم و گفتم: «بفرما.»
فردا یک داستان ده ریالی آورد. دوباره همان نوبت صبح توی زنگهای راحت تمامش را خواندم. آن روز و آن شب هم چند بار دیگر خواندم.
از فردا این بازی ادامه یافت. کتاب دیگری آورد و من دوباره آن را کرایه کردم. بزودی متوجه این حقیقت شدم که مقدار پول تو جیبی من کفاف کرایه کتابها را نمی­دهد. اشتهای کتاب خواندنم زیاد شده بود. یک روز بهش پیشنهاد دادم که کتابها را نصف روز امانت بدهد و کرایه اش را نصف حساب کند، اما قبول نکرد.
همه بدبختی من از زمانی شروع شد که فهمید برای حساب و کتاب خیلی منظم هستم. قبول کرد که وقتی پول ندارم نسیه حساب کند. اما من آن قدر توی فضای داستانها قرار گرفته بودم که دیگر حساب و کتاب از دستم در رفته بود. یک مرتبه متوجه شدم مبلغ هنگفتی (بین ده تا بیست ریال) بدهکار شده ام. نمی­دانستم چکار کنم. در پرداختهای من اختلالاتی بوجود آمده بود و بدهی من صعودی بالا رفته بود. او هم که متوجه شده بود تحویل کتابهای جدید را قطع کرد و بعد بهم فشار آورد که بدهی­های قبل را صاف کنم. هر چه التماس کردم که دو سه هفته مهلت بدهد یا این که خرد خرد بگیرد قبول نکرد که نکرد. تا دو سه روز مرتب به توت­های جلو مغازه آب می­ دادم شاید با دو برابر شدن پول تو جیبی بشود بدهی را صاف کرد، اما جور نمی­شد. پایش را توی یک کفش کرده بود که همه اش را یک جا می­خواهد، کاری که به هیچ وجه برای من مقدور نبود. تا این که یک روز تهدید کرد اگر تا فردا بدهی­ام را تسویه نکنم به پدرم شکایت می­کند. از پدرم به شدت می­ترسیدم. هر چند که خیلی کم پیش آمده بود، تنبیه بشوم اما او فوق العاده جذبه داشت. هر چه التماس کردم به خرجش نرفت که نرفت.
دنیا در نظرم تیره و تار شده بود و هیچ راهی به نظرم نمی­رسید. تا فردا صد بار مردم و زنده شدم. فردا زنگ اول وقتی که دید بوی خیر از جیب من به مشام نمی­رسد هیچ چی نگفت. فقط سرش را تکان داد و این مرا بیشتر نگران کرد. نمی­دانستم چه خواهد شد. چند بار تصمیم گرفتم دوباره بروم پیشش و التماس بکنم، اما می­دانستم که بی فایده است. آدم کله شق و یک دنده­ای بود. آن نوبت گذشت، مثل آرامش قبل از توفان. نوبت دوم دل توی دلم نبود. هر چه نگاهش کردم چیزی دستگیرم نشد. قیافه اش آرام بود و این بیشتر مرا نگران می­کرد. هر چه به زنگ تعطیل مدرسه نزدیک می­شدم دلهره و اضطرابم فزونی می­گرفت. از رسیدن به خانه وحشت داشتم و از صف خانه عقب افتادم. مبصر اسمم را برای تنبیه روز بعد نوشت و کار خراب تر شد. دیر کرده بودم و می­دانستم که پدر حالا دکانش را بسته و خانه است. در را باز کردم و آمدم داخل. با هزار ترس و لرز کفشم را در آوردم و ایستادم توی درگاه اتاق و به پدر که نشسته بود نگاه کردم. لب زیرش را چپ و چوله کرده بود و آن را دندان می­گرفت. این علامت بدی بود. چون هر بار که عصبی بود همین کار را می­کرد. دیگر شکی نمانده بود که ماجرا لو رفته است. قلبم توی سینه به شدت می­زد. پدرم به من زل زده بود من هم در حالی که بهش نگاه می­کردم خشکم زده بود. مادرم که مشکوک شده بود به ما دو نفر نگاه کرد و با شم مادرانه اش متوجه شد که چیزی پسرش را تهدید می­کند و توفانی در پیش است. یادم می­آید که پدر یک مرتبه انبر را از توی اجاق بر داشت و نیم خیز شد که مرا بزند.
 مادرم که زیر چشمی ما را می­پایید جیغ زد و خودش را رویم انداخت و گفت: «نمی گذارم به بچه­ام دست بزنی.»
پدر رویش را به من کرد و با عصبانیت داد زد: «حالا دیگر می­روی معامله می­کنی و پول قرض می­کنی؟ با آبروی من بازی می­کنی؟»
و شروع کرد به داد و قال. وسط حرفهایش مرتب تکرار می­کرد که توی بازار آدم آبرو داری بوده و حالا آبرویش رفته است. گوشه لبش سفید شده و چهره اش برافروخته بود. خانه کوچک ما هیچگاه این قدر متشنج و طوفانی نشده بود. قلبم داشت از جا کنده می­شد و نمی­دانستم چکار کنم. نه توان فرار کردن داشتم نه شجاعت ماندن. همان طور بلا تکلیف توی آغوش مادر مانده بودم. او هم مرا از اتاق بیرون برد و تا یک هفته از تیررس خشم پدر دور نگه داشت. فردا که رفتم مدرسه، کورش ایستاده بود توی حیاط. تا مرا دید پوزخند پیروزمندانه­ای زد. فهمیدم که پدر در جا طلبش را داده است. کتابهایی که خوانده بودم همه زهر مارم شده بود و هیچ امیدی هم به آینده نبود.
چند روز گذشت. آتش خشم پدر خاموش شد. اما من همان طور نگران و آشفته در حسرت کتابهای طلایی می­سوختم، تا این که فکری به ذهنم رسید.
یک صبح جمعه رفتم سراغ کرمعلی توی مسافرخانه. مثل همیشه نشسته بود و روزنامه و مجله باطله می­خواند.
گفتم: «کرمعلی، روزنامه­هایی را که می­خری بعد از خواندن باهاشان چکار می­کنی؟»
پرسید: «چطور مگه؟»
گفتم: «کم کم همه­اش را ازت می­خرم.
منی دو ریال. هم به نفع توست و هم من!»
چشمهایش برقی زد و گفت:« قبول.»
روزنامه باطله هم خوب بود، اما کتابهای طلایی چیز دیگری بود و حسرتش تا آخر کودکی به دلم ماند که ماند!