صفحه 7--27 خرداد 91
خاطرهای از سالهای دور
بیش از چهل سال از آن سالها میگذرد. کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم. تازه سواد دار شده بودم و به خواندن کتابهای قصه و شعر علاقه زیادی داشتم، اما چیز زیادی برای خواندن نبود. کرمعلی را میشناختم. او شاگرد مسافرخانه داری بود به نام حیدری. مسافرخانه سه راه بهار بود. باید از راهرو درازی میگذشتی تا به ساختمان اصلی آن برسی. جنب همین پاساژی که حالا در سه راه بهار زده اند. حیدری در پیری مسافرخانه را بخاطر کسادی بست و کارش شده بود خرید و فروش کت کهنه. دوره گردی میکرد و کت کهنه میفروخت. کرمعلی همیشه خدا توی راهروی دراز مسافرخانه متروکه مینشست و روزنامه و مجلههای باطله میخواند. آنها را منی میخرید. منی پنج ریال. خوراک یکی دو هفته اش میشد. همه جور روزنامه و مجله توش بود. بعضی قسمتهایش جذابیت بیشتری داشتند. مثل صفحه حوادث که دو صفحه بود، یک صفحه حوادث ایران و یک صفحه هم حوادث جهان، با نقاشی و عکس. گاهی یکیش را برایم میآورد، آنقدر جذاب بودند که نگو!
بعد فهمیدم که تا بخواهی کتابهای کودکان داشت. شاید هم من این طور فکر میکردم. مجموعه کاملی از کتابهای طلایی. یک گنجینه بزرگ. واقعا مثل یک گنج! پدرش کاسب بود، پدر من هم. اما کاسبی پدر او برخلاف پدر من رونق داشت. او با پول تو جیبی روزانه اش میتوانست هر روز یک کتاب بخرد اما من باید دو هفته پولهای تو جیبی را جمع میکردم تا قیمت یک کتاب طلایی جمع شود. پول تو جیبی من بین یک ریال تا دو ریال در نوسان بود. روزهایی که با حلبی روغن شاه پسند ده کیلویی آب میآوردم و میریختم پای درخت توت جلوی مغازه، دو ریال از پدر میگرفتم، بقیه روزها یک ریال. خیلی دلم میخواست که کورش کتابهایش را بدهد تا بخوانم، اما جرأت گفتنش را نداشتم. میترسیدم موافقت نکند و خجالت بکشم. مانده بودم چه کنم. اما بالاخره وسوسه خواندن کتابهای طلایی کار خودش را کرد. یک روز تقاضا کردم کتابهایش را بهم امانت بدهد و تاکید کردم که از آنها مثل تخم چشمهایم مواظبت میکنم. کمی ناز کرد ولی اولین کتاب را صبح فردایش برایم آورد. ذوق زده شده بودم و همان صبح توی زنگهای راحت خواندم و ظهر هم بردم خانه و دوباره خواندم و عصر برایش پس آوردم. آن روزها مدرسه دو شیفته بود. هم صبح میرفتیم هم بعد از ظهر.
فردا قرار شد برایم یکی دیگر بیاورد. احساس خیلی خوبی داشتم و از انتظار و اشتیاق کتاب تازه خوابم نمیبرد. اما فردا که آمد مدرسه کتاب را نیاورده بود.
پرسان و لرزان نگاهش کردم. رو کرد به من و گفت: «بیا با هم معاملهای بکنیم.»
گفتم: «چه معامله ای؟»
گفت: «من کتابها را بهت کرایه میدهم. کتابهای ده ریالی روزی یک ریال و کتابهای بیست ریالی روزی دو ریال.»
هم حرصم گرفته بود هم ذوق زده شده بودم. از یک طرف پول تو جیبیام میرفت برای کرایه کتابها، از طرفی هر روز میتوانستم یک کتاب جدید بخوانم.
گفتم: «باشه.»
سرش را تکان داد و دستش را دراز کرد و گفت: «برای فردا.»
من قید بستنی دم در مدرسه را زدم. یک ریالم را در آوردم و گفتم: «بفرما.»
فردا یک داستان ده ریالی آورد. دوباره همان نوبت صبح توی زنگهای راحت تمامش را خواندم. آن روز و آن شب هم چند بار دیگر خواندم.
از فردا این بازی ادامه یافت. کتاب دیگری آورد و من دوباره آن را کرایه کردم. بزودی متوجه این حقیقت شدم که مقدار پول تو جیبی من کفاف کرایه کتابها را نمیدهد. اشتهای کتاب خواندنم زیاد شده بود. یک روز بهش پیشنهاد دادم که کتابها را نصف روز امانت بدهد و کرایه اش را نصف حساب کند، اما قبول نکرد.
همه بدبختی من از زمانی شروع شد که فهمید برای حساب و کتاب خیلی منظم هستم. قبول کرد که وقتی پول ندارم نسیه حساب کند. اما من آن قدر توی فضای داستانها قرار گرفته بودم که دیگر حساب و کتاب از دستم در رفته بود. یک مرتبه متوجه شدم مبلغ هنگفتی (بین ده تا بیست ریال) بدهکار شده ام. نمیدانستم چکار کنم. در پرداختهای من اختلالاتی بوجود آمده بود و بدهی من صعودی بالا رفته بود. او هم که متوجه شده بود تحویل کتابهای جدید را قطع کرد و بعد بهم فشار آورد که بدهیهای قبل را صاف کنم. هر چه التماس کردم که دو سه هفته مهلت بدهد یا این که خرد خرد بگیرد قبول نکرد که نکرد. تا دو سه روز مرتب به توتهای جلو مغازه آب می دادم شاید با دو برابر شدن پول تو جیبی بشود بدهی را صاف کرد، اما جور نمیشد. پایش را توی یک کفش کرده بود که همه اش را یک جا میخواهد، کاری که به هیچ وجه برای من مقدور نبود. تا این که یک روز تهدید کرد اگر تا فردا بدهیام را تسویه نکنم به پدرم شکایت میکند. از پدرم به شدت میترسیدم. هر چند که خیلی کم پیش آمده بود، تنبیه بشوم اما او فوق العاده جذبه داشت. هر چه التماس کردم به خرجش نرفت که نرفت.
دنیا در نظرم تیره و تار شده بود و هیچ راهی به نظرم نمیرسید. تا فردا صد بار مردم و زنده شدم. فردا زنگ اول وقتی که دید بوی خیر از جیب من به مشام نمیرسد هیچ چی نگفت. فقط سرش را تکان داد و این مرا بیشتر نگران کرد. نمیدانستم چه خواهد شد. چند بار تصمیم گرفتم دوباره بروم پیشش و التماس بکنم، اما میدانستم که بی فایده است. آدم کله شق و یک دندهای بود. آن نوبت گذشت، مثل آرامش قبل از توفان. نوبت دوم دل توی دلم نبود. هر چه نگاهش کردم چیزی دستگیرم نشد. قیافه اش آرام بود و این بیشتر مرا نگران میکرد. هر چه به زنگ تعطیل مدرسه نزدیک میشدم دلهره و اضطرابم فزونی میگرفت. از رسیدن به خانه وحشت داشتم و از صف خانه عقب افتادم. مبصر اسمم را برای تنبیه روز بعد نوشت و کار خراب تر شد. دیر کرده بودم و میدانستم که پدر حالا دکانش را بسته و خانه است. در را باز کردم و آمدم داخل. با هزار ترس و لرز کفشم را در آوردم و ایستادم توی درگاه اتاق و به پدر که نشسته بود نگاه کردم. لب زیرش را چپ و چوله کرده بود و آن را دندان میگرفت. این علامت بدی بود. چون هر بار که عصبی بود همین کار را میکرد. دیگر شکی نمانده بود که ماجرا لو رفته است. قلبم توی سینه به شدت میزد. پدرم به من زل زده بود من هم در حالی که بهش نگاه میکردم خشکم زده بود. مادرم که مشکوک شده بود به ما دو نفر نگاه کرد و با شم مادرانه اش متوجه شد که چیزی پسرش را تهدید میکند و توفانی در پیش است. یادم میآید که پدر یک مرتبه انبر را از توی اجاق بر داشت و نیم خیز شد که مرا بزند.
مادرم که زیر چشمی ما را میپایید جیغ زد و خودش را رویم انداخت و گفت: «نمی گذارم به بچهام دست بزنی.»
پدر رویش را به من کرد و با عصبانیت داد زد: «حالا دیگر میروی معامله میکنی و پول قرض میکنی؟ با آبروی من بازی میکنی؟»
و شروع کرد به داد و قال. وسط حرفهایش مرتب تکرار میکرد که توی بازار آدم آبرو داری بوده و حالا آبرویش رفته است. گوشه لبش سفید شده و چهره اش برافروخته بود. خانه کوچک ما هیچگاه این قدر متشنج و طوفانی نشده بود. قلبم داشت از جا کنده میشد و نمیدانستم چکار کنم. نه توان فرار کردن داشتم نه شجاعت ماندن. همان طور بلا تکلیف توی آغوش مادر مانده بودم. او هم مرا از اتاق بیرون برد و تا یک هفته از تیررس خشم پدر دور نگه داشت. فردا که رفتم مدرسه، کورش ایستاده بود توی حیاط. تا مرا دید پوزخند پیروزمندانهای زد. فهمیدم که پدر در جا طلبش را داده است. کتابهایی که خوانده بودم همه زهر مارم شده بود و هیچ امیدی هم به آینده نبود.
چند روز گذشت. آتش خشم پدر خاموش شد. اما من همان طور نگران و آشفته در حسرت کتابهای طلایی میسوختم، تا این که فکری به ذهنم رسید.
یک صبح جمعه رفتم سراغ کرمعلی توی مسافرخانه. مثل همیشه نشسته بود و روزنامه و مجله باطله میخواند.
گفتم: «کرمعلی، روزنامههایی را که میخری بعد از خواندن باهاشان چکار میکنی؟»
پرسید: «چطور مگه؟»
گفتم: «کم کم همهاش را ازت میخرم.
منی دو ریال. هم به نفع توست و هم من!»
چشمهایش برقی زد و گفت:« قبول.»
روزنامه باطله هم خوب بود، اما کتابهای طلایی چیز دیگری بود و حسرتش تا آخر کودکی به دلم ماند که ماند!
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی