نواندیشی در ادبیات داستانی



در آن دوره، شاعران و نويسندگان پيش‌رو مدرنيست، با تلاش بسيار، بر آن شدند تا وارد عرصه سياست شوند، و ـ در اصطلاح ـ انقلاب سياسي به راه افتاده را، حمايت كنند. «پابلو پيكاسو» به سال 1944، به طور آشكار، به حزب كمونيست پيوست.

در آن زمان و مدتي بعد از آن به نظر مي‌رسد انقلاب روسيه مي‌تواند پاسخگوي رؤياهاي مدرنيستها باشد. نظام كمونيستي، در تلاش بود تا جامعه بهتري بسازد. كمونيستها تمايلي به دسترسي به دمكراسي غربي نداشتند. آنها قصد داشتند در وجود خود، نوعي دمكراسي اقتصادي بنا كنند. بدين ترتيب بود كه ايده‌هاي كارل ماركس، توانست جنبش سورئاليستي را تحت تأثير خود قرار دهد.
با به قدرت رسيدن ديكتاتوري استالين، تمام آرزوها و رؤياهاي مدرنيستها و پيروانش به باد رفت. آنها بر آن شدند تا با اين ديكتاتوري مقابله كنند، اما به سرعت، توسط رئاليسم سوسياليستي، بلعيده شدند؛ و خود به عنوان ابزار قدرت كمونيستهاي استاليني درآمدند.
با ظهور حزب نازي هيتلري، گروه جديدي از مدرنيستها به سوي اين حزب رو آوردند، و به طور آشكار، تحت فرمان نازيسم درآمدند. اين در حالي بود كه برخي از مدرنيستها به حمايت از كمونيسم، و برخي ديگر به طرفداري از فاشيسم درآمدند. آنها همچنان با دادن شعار« بياييم آينده‌اي بهتر بسازيم»، در اين گروهاي سياسي مخوف و جنايتكار وارد شده، چونان ابزار قدرتمندي در دستان آنها قرار گرفتند، اما نتيجة‌ فعاليت مدرنيستها چيزي جز كشتار، ديكتاتوري و نااميدي انسانها به همراه نداشت.
بعد از انتشار خبر سوزاندن انسانها در آشويتس، تئودر آدورنو چنين گفت: «آيا هيچ ادبيات و هنري، از اين پس، حق حيات خواهد يافت؟»
حركت و جنبش مدرنيستها، از ديرباز، زير ذره‌بين منتقدان ادبي قرار دارد. آنها همواره از خود مي‌پرسند: چرا جنبش آزاديخواهي و ايجاد جامعه بهتري كه مدرنيستها خود را متولي آن مي‌دانست، در هر كشور و منطقه‌اي كه وارد شد، جز جنگ و خونريزي، و در پي آن، برقراري يك حكومت ديكتاتوري تمام عيار، چيزي به همراه نداشت؟!
با ظهور استعمار نو، مدرنيستها به دنبال اين حركت عظيم به راه افتادند؛ و اين بار، از جريان ادبيات استعمار نو حمايت كردند؛ و بر آن شدند تا در كشورهاي تحت استعمار جريان‌سازي كرده، به تقابل با سنن و تجربيات بومي ملل بروند. آنها با تخريب سنن و تجربيات ارزشمندي كه مردم قرنها براي به دست آوردن آنها تلاش كرده بودند، شرايط مناسب براي حضور استعمارگران را فراهم ساخته، هويت اصلي مردم تحت سيطره را خدشه‌دار كردند.
بدين ترتيب بود كه انسان، پس از رويارويي با تمامي رويدادهایي همچون انقلاب صنعتي، انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه، ظهور كمونيسم، جنگهاي جهاني اول و دوم، ظهور استعمار نو و.. به دام نااميدي و نهلیسم افتاد.
انسان مدرن، دريافته بود كه هيچ‌گاه قادر به ساختن جامعه‌اي ايده‌ال نيست.
جالب اين است كه نويسندگان و هنرمندان مدرنيست، از همين شرايط خاص نيز سوءاستفاده كرده، اقدام به خلق آثار پوچ انگار و نهليستي كرده؛ و بدين ترتيب، مردم را به فرو رفتن در باتلاق پوچگرايي، تشويق كردند.
در واقع، از سال 1950 به بعد، ادبيات پوچگرا، به صورت قدرت بلامنازعي درآمد. جدا از آن، ادبيات، محملي براي طرح جزبه‌جز مسایل مستهجن و غيراخلاقي شد.
ادبيات در اين دوره، رسالت خود را در طرح مسایل فتنه‌انگيز، بحران‌ساز و فساد‌آور مي‌دانست. ادبيات بر آن شد تا انسان را بي‌هويت نشان دهد و چهره‌اي عصيانگر، ناآرام و نااميد از او بسازد. در آثار ساموئل بكت، عصيان انسان، درشت نمايي شده است.در آثار او، پوچي و نهليسم، به صراحت رواج داده مي‌شود. او بيش از همه به شخصيتهايي كه انگل جامعه بودند توجه نشان مي‌داد؛ شخصيتهاي بي‌هويتي كه حاضر به انجام هر عمل زشت و پستي بودند.
ناتالي ساروت از ديگر نويسندگان مدرنيست به حساب مي‌آيد كه به آثار خود لقب «واكنش» را داده بود. سارتر آثار او را ضد رمان لقب داد؛ در‌حالي‌كه در همان دوره نيز، آثار او مي‌توانست در گروه «رمان نو»
قرار گيرد. ساروت به مقاله‌نويسي هم علاقه‌ داشت و در مجموعه مقالات خود، با عنوان «عصر بدگماني»، انديشه‌هاي پوچ و كژانديشانة خود را مطرح ساخت. او حتي ميان نويسنده و خواننده، به نوعي بدگماني و سوءظن اشاره داشت. در حقيقت، افرادي چون ساروت و بكت، درصدد طرح مشكلات و معضلات مردم براي بهبود آن نيستند. آنها بيشتر قصد دارند دنياي تك بعدي خود را بسازند؛ و به‌طور غير مستقيم، انديشه هرج و مرج‌طلبي و پوچگرايي را ميان مردم اشاعه دهند. به همين دليل، آثار آنها، به شرح مكنونات دروني انسانها بيشتر توجه دارد.
در حركت مدرنيستهاي افراطي در آن دوره، نوعي سنت‌شكني محض و بدون تفكر وجود دارد.
آنها چشمان خود را بسته بودند، و با هر رويدادي كه در گذشته شكل گرفته بود، مقابله مي‌كردند. آنها قصد نداشتند عناصر مثبت و ايده‌ال گذشته را حفظ كنند، و زوايد كار را بيرون بريزند.
طرح اصلي آن، بر هم زدن همه چيز بود. آنها قصد داشتند بر خلاف جريان آب شنا كنند، و هر آنچه را پيشينيان انجام مي‌دادند، تغيير دهند.
آلن روب گريه، به ارایه تئوريهاي مدوني در اين جهت پرداخت. تا آنجا كه او را «نظريه‌پرداز ادبيات مدرن» لقب داده‌اند. نظريه‌هاي او، با بي‌رحمي هر چه تمام‌تر، تمام پلها را پشت سر خراب كرد. او در يكي از آثار خود، به صراحت مي‌گويد: «دنيا نه معني دارد و نه معني ندارد؛ بلكه فقط هست.»
روب گريه تنها به غافلگير كردن انسانها علاقه دارد و به گونه‌اي مسایل را مطرح مي‌کند كه خواننده فرصت تفكر و انديشه نيابد. او نويسندگان را وامي‌دارد تا از نظم و رعايت قوانين داستان‌نويسي كه در گذشته مرسوم بود، خودداري ورزند. او عناصري چون شخصيت پردازي، حادثه، مضمون، درونمايه، زمان و مكان را دام بزرگي براي نويسنده مي‌داند. تأكيد او بيشتر در به بازي گرفتن حواس پنجگانه است.
«ميشل بوتور» نيز با ارایه مجموعه مقالات خود، نويسندگان را به پيشبرد طرحهاي پژوهشي دعوت كرد. او مدعي شد: قالب رمان بايد به خدمت طرح ديدگاههاي پژوهشي درآيد. بدين ترتيب است كه او مسایل پژوهشي خود را در محدوده زماني اندك مطرح مي‌سازد، و به انسان اجازه نمي‌دهد تا در پي دليل و برهان بگردد. در حقيقت او ابتدا طرح مسأله مي‌كند؛ اما با حربة كوتاه‌نويسي و ايجاد يك محدوده زماني كوتاه، قضية مطرح شده را لوث مي‌كند، و به نفع خود، نتيجه‌گيري مي‌كند. اين حربه، به كرات مورد استفاده ادبيات استعمار نو قرار گرفته است و مي‌گيرد. ادبيات استعمار نو، به منظور بازسازي تاريخ و تغيير مسایل مختلفي كه در گذشته رخ داده، از اين حربه سود برده، و همة مسایل را به نفع آرمانهاي خود مطرح کرده؛ و بی درنگ نتيجه‌گيري مي‌كند.
بايد به اين مسألة مهم توجه داشت كه اگر رمان نو را رويكرد ادبيات در يك دوره خاص، آن هم بعد از جنگ بين‌الملل، بدانيم، تحليل آثار ادبي و نحوه شكل‌گيري آنها قابل بررسي است، اما اگر منظور از رمان نو، آن چيزي باشد كه در هر دوره و زماني رخ مي‌دهد، ديگر نمي‌‌توان به درستي، پيدايش اين حركت عظيم را شناسايي كرد. به همين دليل است كه غالب پژوهشگران، به تحليل پيدايش مدرنيسم در آن مقطع خاص ‌پرداختند. البته، آنها در پژوهش پيرامون ادبيات مدرنيستي قرن 20، به مباني مهمي دست يافتند.
در قرن 20، مردم متوجه شدند طبيعت داراي ابعاد وسيع و پيچيده‌اي است، ودانش بشري براي شناسايي تمام نيروها و رازها ناتوان است. از اين رو، نويسندگان براي شناخت جهان، چون گذشته عمل نكردند؛ و به دنبال راههاي ديگري گشتند. آنها بيشتر مجذوب عوالم ماوراء طبيعه شدند، و خواستند به تجربيات فراحسي دست يابند. در اين دوره بود كه شعر بيشتر از ادبيات مورد توجه قرار گرفت؛ زیرا در قالب شعر، افراد راحت‌تر به عوالم فراحسي و نامحسوس وارد مي‌شدند.
آنها حتي تا آنجا پيش رفتند كه چنين ادعا كردند كه دانش بشري، بدون شعر ناقص است؛ و شعر مي‌تواند جايگزين ديدگاههاي فلسفي شود.
ادامه دارد...