قصه اسب چِل کُرّه



پادشاهی پسری داشت با اخلاق و رفتار و شایسته. پسر هر روز به ملا «مکتب خانه» می­رفت و هر وقت کار خوبی انجام می­داد ملا می­گفت: برو که ان­شاءا... اسب چل کره نصیبت بشه.

یک روز پسر پادشاه گفت: اسب چل کره یعنی چه؟
ملا گفت: به موقعش می­گم.
وقتی پسر پادشاه بزرگتر شد پیش ملا رفت و گفت: حالا به قولی که دادی وفا کن و بگو اسب چل کره کجاست و چطور آن را به دست بیاورم؟
ملا گفت: در بیابان خیلی دوری چاهی هست که اسبی هر یک سال یک مرتبه روی چاه می­نشیند و چهل کره می­زاید و چون از عهده بزرگ کردن آنها برنمی­آید همه آنها را در چاه می­اندازد اگر بتوانی یکی از کره­هایش را بگیری و در مکانی آینه کاری نگهداری نمایی و به جای جو نقل و به جای کاه پشمک و
به جای آب شربت به او دهی، بعد می­فهمی که ضرر نکرده­ای.
پسر پادشاه عده­ای خدم و حشم برداشت و عازم بیابان شد. مدتی منتظر ماند تا اسبی آمد و شتابان بر دهانه چاه نشست و شروع به انداختن کره­ها کرد.
پسر پادشاه جلو آمد و آخرین کره را گرفت. اسب که متوجه شد، گفت: تو از عهده این
کره اسب برنمی­آیی، غذایش با غذای سایر اسبها فرق می­کند، پسر پادشاه گفت: خودم می­دانم، آنگاه اسب را بغل گرفت و برد در اتاقی آینه کاری جای داد و بنا به دستور ملا او را تغذیه می­کرد. مراقبت شدید از اسب باعث حسادت یکی از زنان پادشاه شد و گفت: چرا باید به یک کره اسب این همه رسیدگی شود و همه دوستش داشته باشند؟ زن پیش خودش گفت: کاری می­کنم که این اسب و صاحبش نابود شوند، بنابراین به آشپزباشی دستور داد در غذای پسر پادشاه زهر بریزد. پسر پادشاه بر این عادت بود که قبل از خارج شدن و هنگام ورود به منزل اسبش را ببیند و همه اخبار و اتفاق ها را از او که قدرت جادویی داشت بشنود. بنابراین به وسیله اسب از تصمیم زن بابا مطلع شد و غذا نخورد.
روز بعد زن پادشاه دستور داد در درگاه اتاق شاهزاده چاهی پر از اشیاء برنده حفر کردند تا پسر پادشاه هنگام ورود، در آن سقوط کند. این دفعه نیز اسب ماجرا را به صاحبش رساند و شاهزاده از مرگ نجات یافت.
زن پادشاه نزد دعانویس رفت و شرح حال را گفت.
دعانویس چنین گفت: اسب چل کره قدرت جادویی دارد و از تصمیمات شما آگاه می­شود و به صاحبش اطلاع می­دهد، بنابراین باید چاره­ای دیگر بیندیشی.
زن چاره­ای اندیشید و نزد حکیم باشی رفت و گفت: من خودم را به ناخوشی می­زنم تو به عیادت من بیا و برای درمان من گوشت اسب چل کره را تجویز کن. سپس یکی از خدمتکاران را به مکتب خانه فرستاد و به ملا پیغام داد فردا به هیچ گونه به پسر پادشاه اجازه آمدن به منزل را ندهد.
زن پادشاه نیمه­های شب صورتش را با زردچوبه زرد کرد و مقداری نان خشک به کمرش بست و از این دنده به آن دنده می­شد تا نانها صدا بدهد و پادشاه را بیدار کند. وقتی پادشاه علت ناآرامی زن را پرسید، زن پاسخ داد استخوان­هایم شکسته.
پادشاه برای مداوای همسرش حکیم باشی را طلبید و حکیم باشی خوردن گوشت اسب چل کره را برای بهبودی او تجویز کرد.
پسر پادشاه مثل هر روز قبل از رفتن به مکتب خانه به دیدار اسبش رفت و او را گریان یافت، علت گریه را پرسید.
اسب گفت: زن پادشاه امروز دستور می­دهد که مرا بکشند و از  ملا هم خواسته اجازه آمدن به منزل را به تو ندهند، در نتیجه در غیبت تو مرا خواهند کشت.
پسر پادشاه گفت: غصه نخور، می­فهمم چکار کنم.
اسب گفت: گوش به زنگ باش من سه شیهه می­کشم. اولی نشانه اینست که مرا از تو طویله بیرون می­آورند. دومین شیهه­ام را زمانی می­شنوی که دست و پایم را می­بندند و سومی هنگامی به گوش می­رسد که درصدد کشتن من هستند.
پسر پادشاه گفت: غصه نخور من خودم را به موقع می­رسانم. آنگاه به مکتب خانه رفت و گوش به زنگ شیهه اسب ماند. اولین شیهه را که شنید، گفت: ملا اشرب. ملا گفت: بنشین!
با شنیدن شیهه دوم گفت: ملا... که باز ملا گفت: بنشین!
سومین شیهه که شنید گفت: ملا ادب و بدون آنکه منتظر پاسخ ملا بماند آفتابه را به سر او کوبید و به سرعت دور شد. همین که به قصر رسید به پدرش گفت: از اینکه اسبم را می­کشید، ناراحت نیستم فقط آرزو دارم یک دور اسب سواری کنم.
پادشاه گفت: اسب را آزاد کنید تا پسرم به آرزویش برسد.
پسر پادشاه گفت: در را ببندید تا مطمئن شوید فرار نمی­کنم اما یک دست لباس فاخر و یک شمشیر و مقداری هم طلا و جواهر به من بدهید تا مانند بقیه شاهزادگان اسب سواری کنم.
شاه دستور داد هر چه می­گوید عمل کنند و سپس پسر پادشاه سوار بر اسب شد و دو مرتبه دور قصر گشت در سومین مرحله اسب به پرواز در آمد و به قدری دور شد که دیگر پسر پادشاه اثری از ولایتش ندید.
اسب در سرزمینی دیگر پایین آمد و به پسر پادشاه گفت: من می­روم و تو هم این قوده مو «دسته مو» را بگیر و هر وقت خواستی یکی از موها را بسوزان من نزد تو می­آیم.
پسر پادشاه شکمبه گوسفندی خرید و روی سرش کشید و در بام حمام به عنوان کارگر مشغول کار شد. روزی حوصله­اش سر رفت. شکمبه را از سر برداشت و به حمام رفت. پس از بیرون آمدن مویی از اسب را آتش زد طولی نکشید اسب آمد و پسر پادشاه لباس پوشید و شمشیر حمایل کرد و سوار شد. اسب او را به باغ خیلی بزرگی برد و شاهزاده شروع به گردش کرد. دختر کوچک پادشاه نیز با ندیمه­هایش برای گردش به باغ آمده بود، چشمش که به سوار افتاد یک دل نه صد دل عاشقش شد. جوان بعد از مدتی از باغ بیرون آمد و دختر پادشاه نتوانست بفهمد این جوان از کجا آمده و به کجا رفت.
چند روز بعد دوباره جوان به همان باغ رفت و دختر به ندیمه­هایش گفت: او را تعقیب کنید و مکانش را مشخص کنید. ندیمه­ها خبر آوردند که روی بام حمام کارگری می­کند.
دختر پادشاه دو خواهر بزرگتر نیز داشت که هیچکدام ازدواج نکرده بودند. روزی یکی از وزراء که مردی زیرک و نکته بین بود سه عدد خیار «خربزه» برای شاه فرستاد یکی پوسیده، یکی کاملاً رسیده و دیگری تازه رس بود. به این مفهوم که دختر اول شاه از ازدواجش گذشته، دومی کاملاً آمادگی ازدواج دارد و سومی هم به سن ازدواج رسیده و مقصود وزیر این بود که یکی از دختران شاه را به عقد پسرش در آورد و دیگری را به ازدواج برادرزاده­اش.
شاه هم منظور وزیر را فهمید و متوجه شد اگر دخترانش را شوهر ندهد پشیمان خواهد شد. بنابراین دستور داد همه جوانان را جمع کردندو نارنج طلایی دست دخترانش داد و گفت: هر کدام از جوانان را پسندیدید با این نارنج به سینه­اش بزنید تا بقیه او را به عنوان داماد شاه بشناسند.
دختر اولی و دومی نارنج را پرت کردند، دختر سومی نارنج را پرت نکرد و به پدرش گفت: جوانی در شهر زندگی می­کند که فرمان تو به گوشش نرسیده، شاه دستور داد همه جا را گشتند. افراد شاه روی بام حمام مرد کچلی را دیدند که با یک دست چغندر پخته­ای را می­خورد و با دست دیگر آتش حمام را درست می­کرد، به او گفتند به دستور شاه باید همراه ما بیایی.
جوان گفت: شاه با من کچل چکار دارد، نمی­آیم!
آنها برگشتند و آنچه شنیده بودند به عرض شاه رسانیدند. شاه گفت: به او کاری نداشته باشید. در این موقع دختر شاه گفت: برگردید و او را بیاورید.
این بار با زور او را آوردند، دختر کوچک پادشاه نارنج را به سینه او زد. همه او را مسخره کردند. شاه که عصبانی شده بود گفت: بلکه دیوانه شده­ای؟ دختر گفت: یا همین کچل یا هیچ کس!
کچل هم بی توجه به دیگران هم چنان چغندر را گاز می­زد و هر لحظه درصدد بود که به محل کارش برگردد.
سرانجام شاه به دخترش گفت اگر این جوان را به شوهری انتخاب کرده­ای باید همین ساعت قصر را ترک کنی و هرگز به قصر برنگردی.
دختر قبول کرد و همراه جوان به گوشه­ای از طویله اسبها رفتند و هر روز لقمه­ای نان و جرعه­ای آب از مهتر می­گرفتند. روزی پادشاه مریض شد، حکیم باشی طبابت کرد اگر پادشاه حلیمی از کله آهو بخورد شفا می­یابد.
دو داماد شاه با کبکبه و دبدبه عازم شکار آهو شدند. دختر سومی هم خواهش کرد وسیله­ای در اختیار شوهرش بگذارند تا او هم به شکار برود. یک چوب تنور «چوبی که به وسیله آن آتش تنور را به هم می­زنند» و یک الاغ لنگ به او دادند بلکه کلپلی شکار کند. همه او را مسخره کردند و دختر با التماس از شوهرش خواست بازی را تمام کند و با همان وضعیت که روز اول خودش را نشان داده توی جمعیت حاضر شود.
در این موقع جوان که دلش به حال زنش سوخته بود مویی از اسب را آتش زد. اسب آمد کچل از اسب خواست قصر باشکوهی برایش بسازد و هر چه آهو در آن اطراف وجود دارد همه را جلو قصر جمع کند. در یک چشم
به هم زدن قصری ساخته شد و هزاران آهو جلو قصر مشغول چرا شدند.
کچل به اسب گفت: چند تایی را سر ببر و بگو مزه­اش به کله­اش! اسب همین کار را کرد. جوان هم لباسش را عوض کرد دستور داد از کله آهوها حلیم بپزند. کنیزان و غلامان دست به کار شدند.
هنگام غروب آفتاب دامادهای شاه خسته و کوفته به قصر رسیدند در حالی که آهویی هم شکار نکرده بودند و از دیدن قصر و آهوها تعجب کردند. اجازه گرفتند و وارد قصر شدند و از صاحب  قصر که همان جوان بود خواستند که آهویی به آنها بدهد.
جوان گفت: قابلی ندارد ولی به شرطی آهویی به شما می­دهم که اجازه بدهید بین دو کتفتان مهری بزنم، به این معنی که از این پس شما غلامان من هستید. دو داماد شاه گفتند عیبی ندارد کسی که نمی­آید کتف­های ما را ببیند.
آنها لباسهای خود را در آورده و جوان روی پشت هر یک مهر غلامی زد.
آنها هم آهوها را برده کبابی تهیه کرده به شاه دادند و شاه خوب نشد. در این هنگام دختر کوچک پادشاه به فرمان شوهرش کاسه­ای پر از حلیم برای شاه برد. شاه با خوردن حلیم سلامتی­اش را به دست آورد.
صبح شد، یکی از نگهبانان شاه روی بام قصر رفت و به مجرد اینکه چشمش به آن قصر باشکوه افتاد غش کرد و از بام به پایین افتاد. دیگری رفت او هم به پایین افتاد. شاه خودش بالای قصر رفت از تعجب زبانش در آمد و چشمانش کاج «لوچ» شد. او را پایین آوردند و بعد از مدتی که حالش خوب شد گفت: باید بروم و درباره این قصر اطلاعاتی به دست آورم. با عده­ای حرکت کرد از صاحب قصر اجازه دخول گرفت. شاه و همراهانش وارد شدند. شاه قصر را بزرگتر و پر شکوه­تر از قصر خودش دید.
از صاحب قصر خواست که خودش را معرفی کند.
جوان گفت: من ارباب دو داماد توأم.
شاه گفت: یعنی چه؟
جوان گفت: لباس دامادهایت را بالا بزن تا مهر غلامی مرا در بین دو کتف آنها ببینی. دامادها ابتدا از بالا زدن لباسهایشان خودداری کردند ولی چون پای زور به میان آمد، راضی شدند و شاه مهر غلامی را بر پشت آنها دید. در همین موقع دختر کوچک شاه از پشت پرده بیرون آمد و همه چیز برای شاه و همراهانش روشن شد. شاه از دختر و دامادش به خاطر رفتار ناپسندش عذرخواهی کرد و او را به عنوان جانشین خودش انتخاب کرد.
او سونه ما دوغ بود
همه ش دزد و دروغ بود
* * *
این قصه به نام ملک محمد شاه نیز خوانده می­شود. از این قصه روایت­های زیادی در همین صفحه چاپ کرده­ایم. در حقیقت این قصه روایتی است از کره سیاه- کره دریایی که در گوشه و کنار ایران آن را می­شناسند.
منبع: کتاب فرهنگ عامیانه سیرجان- گردآورنده مهری مؤید محسنی- انتشارات مرکز کرمان شناسی- چاپ اول 1381