عزیز شبانی  از شاعران معاصر، جستاری پیرامون رویدادی رخ داده در دوره قاجار را دستمایه شعری زیبا قرار داده که از نظر خوانندگان می گذرد.
برای  هم - فکر سپهسالار
یک کلمه
در هندسۀ استبداد
حرفِ حسابی جایی
          نداشت
فقط خشت مال ها
به نان و نوا
           می رسیدند
در همان هندسه
مردی تمام حرفهایش را
در «یک کلمه»
           خلاصه کرد
هنگامی که آن یک کلمه کتاب
                    شد
آنقدر کتاب را بر سر مرد
                 کوبیدند
تا
مُرد

مرد
کتاب
مرگ

 

محمد قائدی
تو فلسفۀ زخم عمیقم هستی
خمیازۀ ساعت دقیقم هستی
ای شکلک هاج و واج ای سایه ترین
ای مرگ تو بهترین رفیقم هستی

در پنجۀ مرداب اسیری... ماهی!
بوس از لب خرچنگ نگیری... ماهی!
مرداب کشنده است، مرداب، بد است
اما تو خدا کند نمیری... ماهی!

 

فریده هوشیار
هیچ کجای این ناکجا
برای: منوچهر آتشی، یاغی آخر
با سپاس از حسین عسکری
که با او آتشی را شناختم و شعر را

هیچ کجای این ناکجا جای تو نیست
بوی شور  خاک و
              سنگفرش خیابان های مدرن
چیزی نمانده، به آخر حرفهای بی نقطۀ من
به اول سیاه مشق های پر از نخل تو
انگار،
بدون عطر سیگار و شرجی نفس
یک جای پاییز کم است
باید، دوباره برای روزنامه تسلیت بفرستیم
چیزی نمانده/
دست کم، به آخر دهان های باز
که هر چه می دوم، به اول تو نمی رسم
همیشه زنگها دیر به صدا در می آید
و نگاه های پشت دیوار، به پنجره نمی رسد
باید بدوم
چیزی عوض نشده
           نقطه کلام نمی شود.
سایۀ زمین همیشه کج است
وارونه نوشته ام؛
گریه هایم از این چهارچوب بیرون نمی زند.
از پشت «هیس»!
که همیشه روی لبهایت خوابیده بود
هنوز روی شب دست نکشیده/
              انگشت هایمان شکست
نزدیک نمی شوم
به نگاهت که قدری اریب است
و صدایت
که در لبت گم شد
می خواهم به خودم برگردم
به عقب
جایی پشت این اتفاق آخر
یا حداقل وسط این جمله
این همه خودکار...
           کاغذ....
                 دیوار....
که اگر ننویسم
خیابان را لبریز می کند.

 

دو شعر ازمرتضی زندپور

سی مُرغ
بریال شب چکید
قطره ای از خون سُرخ تاک
مرغی به روی پنجره سایید
-بال خویش
در امتداد دیدۀ من آرمیده بود
ساروک نغمه خوان
***
آتش نهاد
پرندۀ سدره نشین
در میان جام
برخیز همسفر
در میان شعله بیفکن
ردای خویش
سیمرغ همره است


رویش
رویید سبزه
-براندام خشک باغ
تابید سیماب آتشین
-بریال زردکوه
پیچید پژواک بال پرنده
در ارتعاش باد
خشکیده چشمۀ تاریک دل
چرا بارور نشد؟!
برخیز...
تا دشت سبز عاطفه
با هم سفر کنیم
اسب سپیده دم
در انتظار توست....

 

حسین عسکری

عشق می داند چرا
برای: منوچهر آتشی
می روی، با پای خسته- عشق می داند چرا
با پر و بالی شکسته- عشق می داند چرا
می روی، گویاتر از فریاد! اما بی صدا
در گلو خاری نشسته- عشق می داند چرا
می روی، تیغ و قفس در شهر می چرخد مدام
شانه بسته، دل شکسته - عشق می داند چرا
می روی، دستی نمی گردد به دور گردنی
تار الفت ها گسسته- عشق می داند چرا
                         
می روی، سیر خیالت نیمه شب ها تا سحر
می کند خوابم خجسته- عشق می داند چرا
می روی از دیده اما خانه دل تا ابد
عهد با نقش تو بسته – عشق می داند چرا