صفحه 7--4 مرداد 91
واگویههای صابر به کوشش: ضیاء کمانه
چاپ اول ناشر: زبانکده کلام ابوالقاسم فقیری
چاپ اول ناشر: زبانکده کلام ابوالقاسم فقیری
اگر یادم کنی، یادِ خوشت باد
بلا دور از رخ لیلی وشت باد
اگرچه جان صابر لایقت نیست
بفرما، بیتعارف پیشکشت باد
با نام «صابر» نخستین بار در مقدمه کتاب یکهزاروچهارصد ترانه محلی صادق همایونی آشنا شدم «یکهزار و چهارصد ترانه محلی- کانون تربیت شیراز 1348» و همیشه دوست داشته و دارم ترانه سرایان فارس را بیشتر بشناسم. این کتابها را میشناسم:
ترانههای فایز- به کوشش عبدالمجید زنگویی
ترانههای باقر لارستانی- به کوشش صادق همایونی
ترانههای محیا- به کوشش احمد حبیبی
ترانههای مجرم بستکی- به کوشش احمد حبیبی
شعر و شروههای مشهور فرامرزی - به کوشش احمد حبیبی
ترانههای مهدی «مقاله» - به کوشش ابوالقاسم فقیری
و به تازگی به همت دوستم «محمود بهرهمند» واگویههای صابر را هم دریافت کردم. چاپ این مجموعه ترانه مربوط میشود به سال 1388. کاری است در خور توجه از ضیاء کمانه، زحمت گردآوری و تدوین و چاپ این مجموعه به عهده ایشان است که باید به جنابش
دست مریزاد گفت.
«اشاره» مطلبی است از نامبرده که به جای پیشگفتار باید به حسابش آورد. ضیاء کمانه حروف الفبا را به کار گرفته و با بهرهگیری از هر حرف گفتنیها را به زبان آورده است.
برای نمونه در مقابل حرف «الف» مینویسد: اول اینکه علی قلی بهارلو فرزند امیر آقاخان متخلص به «صابر» در تاریخ 4/9/1286 متولد و در 17 خرداد 1352 از این دنیای خاکی رخت بربست.
سپس ویژگیهای شاعر را مینویسد:
ظ- ظاهری آرام داشت، متین بود و موقر، خوش سخن بود و خوش اخلاق و خوب میپوشید.
ع- عیب کارش را فقط میتوان در آن دانست که تا خود در قید حیات بود نسبت به چاپ آثارش قدمی بر نمیداشت، چون برای همچون شخصی در آن شرایط زمانی کار چندان پر زحمتی نبود، شاید افتادگیاش مانع از این کار شد.
حسین سرفراز که اهالی فرهنگ او را به خوبی میشناسند و از جمله مفاخر مطبوعاتی دیار ماست بر کتاب مقدمهای زبان دار نوشته که حیفم آمد از آن بگذرم. در ارتباط با ترانههای محلی حرفهای تازهای دارد که عین نوشته ایشان را میخوانید:
مقدمه: به گمانم اولین بار شادروان کوهی کرمانی هفتصد ترانه را گرد آورد و در جزوه ای عرضه کرد. اعتبار و ارزش کار کوهی کرمانی به پیشگام بودن او بر میگردد و جز این تأمل و تعمقی در جمع آوری ترانهها دیده نمیشود. کار علمی و مبتنی بر روش شناسی تحقیق را شاعر و پژوهشگر ارجمند صادق همایونی انجام داد که ابتدا ترانههای جنوب را در مجموعه ای گرد آورد که در سال 1345 وزارت فرهنگ و هنر آن را انتشار داد. اما همایونی در تحقیق و تتبع و گردآوری ترانههای محلی جنوبی متوقف نماند و در سال 1379 مجموعه کاملی را از ترانههای فارس به دست انتشار سپرد و بنیاد فارس شناسی آن را منتشر کرد. همایونی برای این مهم از منابع موجود مقدمه ای تحقیقی نوشته است که خواننده را برای آگاهی از آنچه به عنوان ترانههای محلی میشناسیم از هر مرجع دیگر بی نیاز میکند. از آن جمله در همین مقدمه ریشه ترانههای محلی را با اوزان هجایی شعر پیش از اسلام نسبت میدهد. نکته دیگر، در همین مقدمه تحقیق درباره نام شاعران گمنامی است که ترانههای محلی را سروده اند که شناخته شده ترین و معروف ترین آنها همان فایز دشتستانی است و غیر از فایز از شاعران دیگر نیز مثل ابن لطیفا، محیا و صابر نام برده است و این صابر نیز همان علی قلی بهارلو است که اینک دوست ادیب و اهل قلم، ضیاء کمانه همت کرده است و مجموعه ترانههای او را تهیه و یکجا عرضه میکند.
درباره ترانههای محلی، جدا از لطافت و حس سرشاری که در آن موج میزند، نکته ای است که نباید آن را ناگفته گذاشت؛ نکته این است که این ترانهها دستکم در فارس در هر گوشه و شهر و شهرستانی، آدابی ویژه آن شهرستان را دارد.
در بوشهر و به ویژه نواحی دشتستان به عنوان «فایزخوانی» شناخته میشود. صدا و نوایی کلمات خالص و صمیمی این ترانهها را پرورش داده و به گوش شنونده میرساند.
در جایی مثل جهرم این ترانهها در ظرف و نام نوایی که به نام «جهرمی» معروف است بر زبان آوازه خوان میآید، چنین است که آن را در استهبان «سابوناتی» میشناسیم.
اما مهمترین و زیباترین ظرف و نوایی که حامل این ترانه هاست همان «شروه» یا در اصطلاح عام «شکوه» است که اگر نه به تمام معنا که به میزان وسیع باید آن را ویژه داراب دانست و شاید به همین ملاحظه و ریشه دار بودن شروه در داراب است که در بخشهای مختلف جغرافیایی این شهرستان آهنگ و ملودیهای شروهها با هم تفاوتهایی دارد و البته عموماً با همان سوزجگر سوز همراه است.
بعضی از این ملودیها و آهنگها و روشهای شروه خوانی نیز به اسم اشخاص معروف شده است. این ملودیها و آهنگها را تا آنجا که در داراب مشهور است، عنوان رُو (Rov) رُو بر وزن «دُو» از مصدر دویدن به معنای طرز و روش خواندن یا نواختن را بر خود دارد. و «رُو» حکم همان دستگاههای شناخته شده موسیقی کلاسیک را دارد و تا آنجا که به خاطر دارم و شنیده ام ملودیهای شروه خوانی با همان رُو سرکوهی، گیس چاگونی، منصور خانی، گلزاری، ننه بهمن خانی و گرمسیری شهره بوده اند و خواننده هر رُوی را که میخوانده در هر حال شعر مورد استفاده اش همین ترانهها بوده است. درست مثل غزل سعدی یا حافظ یا مولانا که مثلاً غزلی در
سه گاه و غزلی در همایون یا ماهور یا بیات ترک و کلاً دستگاههای موسیقی کلاسیک و سنتی خوانده میشده است. در شروه خوانی هم همین امر دیده میشود که ترانهها به فایز تعلق داشته یا به ابن لطیفا یا محیا و یا صابر و در زمان اجرا با زیر و بمی خوانده میشد که پیشاپیش در آن رُو ویژه تعبیه شده بوده است، اما این نکته نیز شاید لازم باشد که از نامگذاری «رُو» به اسم اشخاص تا آنجا که خود شاهد بودهام خود صدایی گرم داشته است و در زمان خود از شروه خوانان معروف به شمار میرفتند و این دو نفر یکی منصور سرفراز و دیگری گلزار عرب بود که شیوه شروه خوانی تازهای ابداع کردهاند که با شیوههای دیگر تفاوتهایی داشت و دارای ملودی متفاوتی بود، شخصاً تفاوتهای شناخته شده رُوپای مختلف را آن گونه نمیشناسم که بخواهم تعریفی از آن به دست بدهم. هم اکنون شاید از طریق گوش بتوانم تشخیص بدهم که «طرز» خواندن شروه خوان این نوع خواندن به کدامین «رُو» متعلق است.
این که میگویم ترانههای محلی در داراب بیشتر به صورت شروه خوانی نمود پیدا میکرد، بی آنکه شروه را درست متعلق به داراب بدانیم، یکی به اسم گذاری اجرای صوتی این ترانهها در مناطق مختلف بر میگردد، به عنوان مثال و همان گونه که اشاره کردم در بوشهر و نواحی دشتی و دشتستان بیشتر زیر عنوان «فایزخوانی» شناخته میشد و تعلق به منطقه ای داشت که معروفترین آنها هما دشتستانی بوده است.
نکته دیگری که درباره ترانههای محلی باید یادآوری شود، بیان این نکته است که اغلب ترانه سرایانی که اسمشان در یادها مانده است، امروز از مردان ایل بوده و بیشتر به ایلات خمسه تعلق داشته اند [جدا از ایلات قشقایی که به روایت نویسنده ارجمند محمدبهمن بیگی دنیای زیبا و پهناوری خود را دارد] و ییلاق و قشلاق داراب از مناطقی بوده که در طول سال بیشترین زمان را در آن میگذراندهاند.
اگرچه بسیاری از این ترانه سرایان از گمنامان به شمار میروند و فقط بعضی از آنها اسمی باقی گذاشتهاند. کار دشواری است که تشخیص داده شود که کدام یک از ترانهها به کدام یک از این گویندگان تعلق داشته است. بحث درباره ترانههای محلی و باز کردن ویژگیهای آن، کار محقق ویژه و پژوهشگری است که زمینه کار خود را به تحقیق درباره ترانههای محلی اختصاص داده باشد. اما بر من معلوم نیست، چرا شنیدن این ترانهها بیشتر، مناطق جنوبی ایران را تداعی میکند؟
در حالی که میدانیم لطیف ترین و شوریده ترین این ترانهها به «بابای عریان» تعلق دارد که میدانیم جنوبی نیست و جدا از این، در خراسان بزرگ کمتر کار فراوانی بین ترانههایی که در جنوب خوانده میشود و ترانههایی در شرق ایران نیز بر زبانهاست دیده میشود، حتی ترانهها و دوبیتیهایی که در افغانستان و تاجیکستان و نیز سمرقند و بخارا ثبت و ضبط شده است.
ضیاء کمانه دوست نازنین این قلم که جانش را در گرو هنر و ادبیات گذاشته است با همت خود ترانههای متعلق به شادروان علی قلی بهارلو که تخلص «صابر» را انتخاب کرده بود، گردآوری کرده که گرد و غبار زمانه را از چهره آن برگیرد و این ترانهها را از معرض فراموشی دور کند. سعی او مشکور باد و اضافه کنم که مرحوم علی قلی بهارلو که از پدری ترک و مادری عرب، زاده شده بود از کسانی بود که در دوران معروف به «ترکتازی»ها با مشی و آرامشی که در رفتار داشت نشان میداد که جهان را به گونهای دیگر تماشا میکند؛ گونهای که به دنبال لطافت عشق و آرامش است و نه جنگ و خشونت و خونریزی و هم او این نگاه متفاوت از همگان را در ترانههایی ریخت که جمعآوری و نگهداری آنها در زمانهای که همه چیز در معرض فراموشی و تغییر است، خود یک کار فرهنگی و ارزشمند است.
فضای شعری صابر، فضایی است عاشقانه و در زندگی عشق برای او عمده میباشد و همه از عشق میگوید و در بند زندگی مردم اطرافش نیست. او در جوار مردم زندگی میکند ولی غم و درد آنها را نمیبیند. با همه محبتی که به مردم دیارش دارد ولی این صفات انسانی او در شعرش نمودی ندارد.
بیشتر به یاد و دلدادهاش میاندیشد و این موجود پری وش را این چنین میبینیم:
چهارده ساله، با گیسوانی بور و چشمانی زاغ که چهارده بهار را بیشتر به خود ندیده است.
فدای پیکر حورت بگردم
فدای گیسوی بورت بگردم
مخواه عذر مرا، دلدار صابر
فدای قلب معذورت بگردم
***
دلم میخواد ببینم روی حورت
دلم میخواد که باشم در حضورت
دل از صابر ربوده چار حسنت
لب و دندان و چشم و گیس بورت
از میان شاعران، صابر به فردوسی بزرگ دلبستگی ویژهای دارد، معلوم است که اشعار حماسی او را بارها و بارها خوانده است و
تحت تأثیر فردوسی ترانههایی سروده، این هم نمونهای از این ترانه:
لبت یاقوت عمانی رخت ماه
به ملک حسن میباشی شهنشاه
منیژه وار، چه غم دادی به صابر
کشد مانند بیژن، ناله از چاه
***
کمان رستم است یا طاق ابرو
دو شهلا نرگس است با چشم جادو
ز رنگینی فتد طاووس هندی
مه صابر چو بنمایی تو گیسو
نکته قابل توجهی را که درباره ترانه سرایان جنوب میتوان بیان کرد، اینکه هر شاعر از شاعر پیش از خود تاثیر پذیرفته است. مثلاً صابر تحت تاثیر شاعران پیش از خود فایز، محیا و باقر بوده است و گاهی از مضامینی سود برده که در ترانه شاعران پیش از آنها میبینیم.
شبی جویا شدم از عارض یار
که تو رنگین تر استی یا گل نار
بگفت صابر مگو میرنجم از تو
گل سرخ پیش روی من بود خار
و فایز میگوید:
سحر پرسیدم از گیسوی دلبر
که تو خوشبوتری یا مشک عنبر
بگفتا فایزا میرنجم از تو
مرا با مشک میسازی برابر؟
کار دوست نادیده ضیاءکمانه شایسته تقدیر است. دست ایشان را صمیمانه میفشارم و برای ایشان سلامتی آرزو میکنم.
اگرچه جان صابر لایقت نیست
بفرما، بیتعارف پیشکشت باد
با نام «صابر» نخستین بار در مقدمه کتاب یکهزاروچهارصد ترانه محلی صادق همایونی آشنا شدم «یکهزار و چهارصد ترانه محلی- کانون تربیت شیراز 1348» و همیشه دوست داشته و دارم ترانه سرایان فارس را بیشتر بشناسم. این کتابها را میشناسم:
ترانههای فایز- به کوشش عبدالمجید زنگویی
ترانههای باقر لارستانی- به کوشش صادق همایونی
ترانههای محیا- به کوشش احمد حبیبی
ترانههای مجرم بستکی- به کوشش احمد حبیبی
شعر و شروههای مشهور فرامرزی - به کوشش احمد حبیبی
ترانههای مهدی «مقاله» - به کوشش ابوالقاسم فقیری
و به تازگی به همت دوستم «محمود بهرهمند» واگویههای صابر را هم دریافت کردم. چاپ این مجموعه ترانه مربوط میشود به سال 1388. کاری است در خور توجه از ضیاء کمانه، زحمت گردآوری و تدوین و چاپ این مجموعه به عهده ایشان است که باید به جنابش
دست مریزاد گفت.
«اشاره» مطلبی است از نامبرده که به جای پیشگفتار باید به حسابش آورد. ضیاء کمانه حروف الفبا را به کار گرفته و با بهرهگیری از هر حرف گفتنیها را به زبان آورده است.
برای نمونه در مقابل حرف «الف» مینویسد: اول اینکه علی قلی بهارلو فرزند امیر آقاخان متخلص به «صابر» در تاریخ 4/9/1286 متولد و در 17 خرداد 1352 از این دنیای خاکی رخت بربست.
سپس ویژگیهای شاعر را مینویسد:
ظ- ظاهری آرام داشت، متین بود و موقر، خوش سخن بود و خوش اخلاق و خوب میپوشید.
ع- عیب کارش را فقط میتوان در آن دانست که تا خود در قید حیات بود نسبت به چاپ آثارش قدمی بر نمیداشت، چون برای همچون شخصی در آن شرایط زمانی کار چندان پر زحمتی نبود، شاید افتادگیاش مانع از این کار شد.
حسین سرفراز که اهالی فرهنگ او را به خوبی میشناسند و از جمله مفاخر مطبوعاتی دیار ماست بر کتاب مقدمهای زبان دار نوشته که حیفم آمد از آن بگذرم. در ارتباط با ترانههای محلی حرفهای تازهای دارد که عین نوشته ایشان را میخوانید:
مقدمه: به گمانم اولین بار شادروان کوهی کرمانی هفتصد ترانه را گرد آورد و در جزوه ای عرضه کرد. اعتبار و ارزش کار کوهی کرمانی به پیشگام بودن او بر میگردد و جز این تأمل و تعمقی در جمع آوری ترانهها دیده نمیشود. کار علمی و مبتنی بر روش شناسی تحقیق را شاعر و پژوهشگر ارجمند صادق همایونی انجام داد که ابتدا ترانههای جنوب را در مجموعه ای گرد آورد که در سال 1345 وزارت فرهنگ و هنر آن را انتشار داد. اما همایونی در تحقیق و تتبع و گردآوری ترانههای محلی جنوبی متوقف نماند و در سال 1379 مجموعه کاملی را از ترانههای فارس به دست انتشار سپرد و بنیاد فارس شناسی آن را منتشر کرد. همایونی برای این مهم از منابع موجود مقدمه ای تحقیقی نوشته است که خواننده را برای آگاهی از آنچه به عنوان ترانههای محلی میشناسیم از هر مرجع دیگر بی نیاز میکند. از آن جمله در همین مقدمه ریشه ترانههای محلی را با اوزان هجایی شعر پیش از اسلام نسبت میدهد. نکته دیگر، در همین مقدمه تحقیق درباره نام شاعران گمنامی است که ترانههای محلی را سروده اند که شناخته شده ترین و معروف ترین آنها همان فایز دشتستانی است و غیر از فایز از شاعران دیگر نیز مثل ابن لطیفا، محیا و صابر نام برده است و این صابر نیز همان علی قلی بهارلو است که اینک دوست ادیب و اهل قلم، ضیاء کمانه همت کرده است و مجموعه ترانههای او را تهیه و یکجا عرضه میکند.
درباره ترانههای محلی، جدا از لطافت و حس سرشاری که در آن موج میزند، نکته ای است که نباید آن را ناگفته گذاشت؛ نکته این است که این ترانهها دستکم در فارس در هر گوشه و شهر و شهرستانی، آدابی ویژه آن شهرستان را دارد.
در بوشهر و به ویژه نواحی دشتستان به عنوان «فایزخوانی» شناخته میشود. صدا و نوایی کلمات خالص و صمیمی این ترانهها را پرورش داده و به گوش شنونده میرساند.
در جایی مثل جهرم این ترانهها در ظرف و نام نوایی که به نام «جهرمی» معروف است بر زبان آوازه خوان میآید، چنین است که آن را در استهبان «سابوناتی» میشناسیم.
اما مهمترین و زیباترین ظرف و نوایی که حامل این ترانه هاست همان «شروه» یا در اصطلاح عام «شکوه» است که اگر نه به تمام معنا که به میزان وسیع باید آن را ویژه داراب دانست و شاید به همین ملاحظه و ریشه دار بودن شروه در داراب است که در بخشهای مختلف جغرافیایی این شهرستان آهنگ و ملودیهای شروهها با هم تفاوتهایی دارد و البته عموماً با همان سوزجگر سوز همراه است.
بعضی از این ملودیها و آهنگها و روشهای شروه خوانی نیز به اسم اشخاص معروف شده است. این ملودیها و آهنگها را تا آنجا که در داراب مشهور است، عنوان رُو (Rov) رُو بر وزن «دُو» از مصدر دویدن به معنای طرز و روش خواندن یا نواختن را بر خود دارد. و «رُو» حکم همان دستگاههای شناخته شده موسیقی کلاسیک را دارد و تا آنجا که به خاطر دارم و شنیده ام ملودیهای شروه خوانی با همان رُو سرکوهی، گیس چاگونی، منصور خانی، گلزاری، ننه بهمن خانی و گرمسیری شهره بوده اند و خواننده هر رُوی را که میخوانده در هر حال شعر مورد استفاده اش همین ترانهها بوده است. درست مثل غزل سعدی یا حافظ یا مولانا که مثلاً غزلی در
سه گاه و غزلی در همایون یا ماهور یا بیات ترک و کلاً دستگاههای موسیقی کلاسیک و سنتی خوانده میشده است. در شروه خوانی هم همین امر دیده میشود که ترانهها به فایز تعلق داشته یا به ابن لطیفا یا محیا و یا صابر و در زمان اجرا با زیر و بمی خوانده میشد که پیشاپیش در آن رُو ویژه تعبیه شده بوده است، اما این نکته نیز شاید لازم باشد که از نامگذاری «رُو» به اسم اشخاص تا آنجا که خود شاهد بودهام خود صدایی گرم داشته است و در زمان خود از شروه خوانان معروف به شمار میرفتند و این دو نفر یکی منصور سرفراز و دیگری گلزار عرب بود که شیوه شروه خوانی تازهای ابداع کردهاند که با شیوههای دیگر تفاوتهایی داشت و دارای ملودی متفاوتی بود، شخصاً تفاوتهای شناخته شده رُوپای مختلف را آن گونه نمیشناسم که بخواهم تعریفی از آن به دست بدهم. هم اکنون شاید از طریق گوش بتوانم تشخیص بدهم که «طرز» خواندن شروه خوان این نوع خواندن به کدامین «رُو» متعلق است.
این که میگویم ترانههای محلی در داراب بیشتر به صورت شروه خوانی نمود پیدا میکرد، بی آنکه شروه را درست متعلق به داراب بدانیم، یکی به اسم گذاری اجرای صوتی این ترانهها در مناطق مختلف بر میگردد، به عنوان مثال و همان گونه که اشاره کردم در بوشهر و نواحی دشتی و دشتستان بیشتر زیر عنوان «فایزخوانی» شناخته میشد و تعلق به منطقه ای داشت که معروفترین آنها هما دشتستانی بوده است.
نکته دیگری که درباره ترانههای محلی باید یادآوری شود، بیان این نکته است که اغلب ترانه سرایانی که اسمشان در یادها مانده است، امروز از مردان ایل بوده و بیشتر به ایلات خمسه تعلق داشته اند [جدا از ایلات قشقایی که به روایت نویسنده ارجمند محمدبهمن بیگی دنیای زیبا و پهناوری خود را دارد] و ییلاق و قشلاق داراب از مناطقی بوده که در طول سال بیشترین زمان را در آن میگذراندهاند.
اگرچه بسیاری از این ترانه سرایان از گمنامان به شمار میروند و فقط بعضی از آنها اسمی باقی گذاشتهاند. کار دشواری است که تشخیص داده شود که کدام یک از ترانهها به کدام یک از این گویندگان تعلق داشته است. بحث درباره ترانههای محلی و باز کردن ویژگیهای آن، کار محقق ویژه و پژوهشگری است که زمینه کار خود را به تحقیق درباره ترانههای محلی اختصاص داده باشد. اما بر من معلوم نیست، چرا شنیدن این ترانهها بیشتر، مناطق جنوبی ایران را تداعی میکند؟
در حالی که میدانیم لطیف ترین و شوریده ترین این ترانهها به «بابای عریان» تعلق دارد که میدانیم جنوبی نیست و جدا از این، در خراسان بزرگ کمتر کار فراوانی بین ترانههایی که در جنوب خوانده میشود و ترانههایی در شرق ایران نیز بر زبانهاست دیده میشود، حتی ترانهها و دوبیتیهایی که در افغانستان و تاجیکستان و نیز سمرقند و بخارا ثبت و ضبط شده است.
ضیاء کمانه دوست نازنین این قلم که جانش را در گرو هنر و ادبیات گذاشته است با همت خود ترانههای متعلق به شادروان علی قلی بهارلو که تخلص «صابر» را انتخاب کرده بود، گردآوری کرده که گرد و غبار زمانه را از چهره آن برگیرد و این ترانهها را از معرض فراموشی دور کند. سعی او مشکور باد و اضافه کنم که مرحوم علی قلی بهارلو که از پدری ترک و مادری عرب، زاده شده بود از کسانی بود که در دوران معروف به «ترکتازی»ها با مشی و آرامشی که در رفتار داشت نشان میداد که جهان را به گونهای دیگر تماشا میکند؛ گونهای که به دنبال لطافت عشق و آرامش است و نه جنگ و خشونت و خونریزی و هم او این نگاه متفاوت از همگان را در ترانههایی ریخت که جمعآوری و نگهداری آنها در زمانهای که همه چیز در معرض فراموشی و تغییر است، خود یک کار فرهنگی و ارزشمند است.
فضای شعری صابر، فضایی است عاشقانه و در زندگی عشق برای او عمده میباشد و همه از عشق میگوید و در بند زندگی مردم اطرافش نیست. او در جوار مردم زندگی میکند ولی غم و درد آنها را نمیبیند. با همه محبتی که به مردم دیارش دارد ولی این صفات انسانی او در شعرش نمودی ندارد.
بیشتر به یاد و دلدادهاش میاندیشد و این موجود پری وش را این چنین میبینیم:
چهارده ساله، با گیسوانی بور و چشمانی زاغ که چهارده بهار را بیشتر به خود ندیده است.
فدای پیکر حورت بگردم
فدای گیسوی بورت بگردم
مخواه عذر مرا، دلدار صابر
فدای قلب معذورت بگردم
***
دلم میخواد ببینم روی حورت
دلم میخواد که باشم در حضورت
دل از صابر ربوده چار حسنت
لب و دندان و چشم و گیس بورت
از میان شاعران، صابر به فردوسی بزرگ دلبستگی ویژهای دارد، معلوم است که اشعار حماسی او را بارها و بارها خوانده است و
تحت تأثیر فردوسی ترانههایی سروده، این هم نمونهای از این ترانه:
لبت یاقوت عمانی رخت ماه
به ملک حسن میباشی شهنشاه
منیژه وار، چه غم دادی به صابر
کشد مانند بیژن، ناله از چاه
***
کمان رستم است یا طاق ابرو
دو شهلا نرگس است با چشم جادو
ز رنگینی فتد طاووس هندی
مه صابر چو بنمایی تو گیسو
نکته قابل توجهی را که درباره ترانه سرایان جنوب میتوان بیان کرد، اینکه هر شاعر از شاعر پیش از خود تاثیر پذیرفته است. مثلاً صابر تحت تاثیر شاعران پیش از خود فایز، محیا و باقر بوده است و گاهی از مضامینی سود برده که در ترانه شاعران پیش از آنها میبینیم.
شبی جویا شدم از عارض یار
که تو رنگین تر استی یا گل نار
بگفت صابر مگو میرنجم از تو
گل سرخ پیش روی من بود خار
و فایز میگوید:
سحر پرسیدم از گیسوی دلبر
که تو خوشبوتری یا مشک عنبر
بگفتا فایزا میرنجم از تو
مرا با مشک میسازی برابر؟
کار دوست نادیده ضیاءکمانه شایسته تقدیر است. دست ایشان را صمیمانه میفشارم و برای ایشان سلامتی آرزو میکنم.
+ نوشته شده در 2012/7/25 ساعت 5:10 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی