واگویه­های صابر به کوشش: ضیاء کمانه
چاپ اول ناشر: زبانکده کلام ابوالقاسم فقیری


اگر یادم کنی، یادِ خوشت باد

بلا دور از رخ لیلی وشت باد
اگرچه جان صابر لایقت نیست
بفرما، بی­تعارف پیشکشت باد
با نام «صابر» نخستین بار در مقدمه کتاب یکهزاروچهارصد ترانه محلی صادق همایونی آشنا شدم «یکهزار و چهارصد ترانه محلی- کانون تربیت شیراز 1348» و همیشه دوست داشته و دارم ترانه سرایان فارس را بیشتر بشناسم. این کتابها را می­شناسم:
ترانه­های فایز- به کوشش عبدالمجید زنگویی
ترانه­های باقر لارستانی- به کوشش صادق همایونی
ترانه­های محیا- به کوشش احمد حبیبی
ترانه­های مجرم بستکی- به کوشش احمد حبیبی
شعر و شروه­های مشهور فرامرزی - به کوشش احمد حبیبی
ترانه­های مهدی «مقاله» -  به کوشش ابوالقاسم فقیری
و به تازگی به همت دوستم «محمود بهره­مند» واگویه­های صابر را هم دریافت کردم. چاپ این مجموعه ترانه مربوط می­شود به سال 1388. کاری است در خور توجه از ضیاء کمانه، زحمت گردآوری و تدوین و چاپ این مجموعه به عهده ایشان است که باید به جنابش
دست مریزاد گفت.
«اشاره» مطلبی است از نامبرده که به جای پیشگفتار باید به حسابش آورد. ضیاء کمانه حروف الفبا را به کار گرفته و با بهره­گیری از هر حرف گفتنی­ها را به زبان آورده است.
برای نمونه در مقابل حرف «الف» می­نویسد: اول اینکه علی قلی بهارلو فرزند امیر آقاخان متخلص به «صابر» در تاریخ 4/9/1286 متولد و در 17 خرداد 1352 از این دنیای خاکی رخت بربست.
سپس ویژگیهای شاعر را می­نویسد:
ظ- ظاهری آرام داشت، متین بود و موقر، خوش سخن بود و خوش اخلاق و خوب می­پوشید.
ع- عیب کارش را فقط می­توان در آن دانست که تا خود در قید حیات بود نسبت به چاپ آثارش قدمی بر نمی­داشت، چون برای همچون شخصی در آن شرایط زمانی کار چندان پر زحمتی نبود، شاید افتادگی­اش مانع از این کار شد.
حسین سرفراز که اهالی فرهنگ او را به خوبی می­شناسند و از جمله مفاخر مطبوعاتی دیار ماست بر کتاب مقدمه­ای زبان دار نوشته که حیفم آمد از آن بگذرم. در ارتباط با ترانه­های محلی حرف­های تازه­ای دارد که عین نوشته ایشان را می­خوانید:
مقدمه: به گمانم اولین بار شادروان کوهی کرمانی هفتصد ترانه را گرد آورد و در جزوه ای عرضه کرد. اعتبار و ارزش کار کوهی کرمانی به پیشگام بودن او بر می­گردد و جز این تأمل و تعمقی در جمع آوری ترانه­ها دیده نمی­شود. کار علمی و مبتنی بر روش شناسی تحقیق را شاعر و پژوهشگر ارجمند صادق همایونی انجام داد که ابتدا ترانه­های جنوب را در مجموعه ای گرد آورد که در سال 1345 وزارت فرهنگ و هنر آن را انتشار داد. اما همایونی در تحقیق و تتبع و گردآوری ترانه­های محلی جنوبی متوقف نماند و در سال 1379 مجموعه کاملی را از ترانه­های فارس به دست انتشار سپرد و بنیاد فارس شناسی آن را منتشر کرد. همایونی برای این مهم از منابع موجود مقدمه ای تحقیقی نوشته است که خواننده را برای آگاهی از آنچه به عنوان ترانه­های محلی می­شناسیم از هر مرجع دیگر بی نیاز می­کند. از آن جمله در همین مقدمه ریشه ترانه­های محلی را با اوزان هجایی شعر پیش از اسلام نسبت می­دهد. نکته دیگر، در همین مقدمه تحقیق درباره نام شاعران گمنامی است که ترانه­های محلی را سروده اند که شناخته شده ترین و معروف ترین آنها همان فایز دشتستانی است و غیر از فایز از شاعران دیگر نیز مثل ابن لطیفا، محیا و صابر نام برده است و این صابر نیز همان علی قلی بهارلو است که اینک دوست ادیب و اهل قلم، ضیاء کمانه همت کرده است و مجموعه ترانه­های او را تهیه و یک­جا عرضه می­کند.
درباره ترانه­های محلی، جدا از لطافت و حس سرشاری که در آن موج می­زند، نکته ای است که نباید آن را ناگفته گذاشت؛ نکته این است که این ترانه­ها دست­کم در فارس در هر گوشه و شهر و شهرستانی، آدابی ویژه آن شهرستان را دارد.
در بوشهر و به ویژه نواحی دشتستان به عنوان «فایزخوانی» شناخته می­شود. صدا و نوایی کلمات خالص و صمیمی این ترانه­ها را پرورش داده و به گوش شنونده می­رساند.
در جایی مثل جهرم این ترانه­ها در ظرف و نام نوایی که به نام «جهرمی» معروف است بر زبان آوازه خوان می­آید، چنین است که آن را در استهبان «سابوناتی» می­شناسیم.
اما مهمترین و زیباترین ظرف و نوایی که حامل این ترانه هاست همان «شروه» یا در اصطلاح عام «شکوه» است که اگر نه به تمام معنا که به میزان وسیع باید آن را ویژه داراب دانست و شاید به همین ملاحظه و ریشه دار بودن شروه در داراب است که در بخش­های مختلف جغرافیایی این شهرستان آهنگ و ملودی­های شروه­ها با هم تفاوت­هایی دارد و البته عموماً با همان سوزجگر سوز همراه است.
بعضی از این ملودی­ها و آهنگ­ها و روش­های شروه خوانی نیز به اسم اشخاص معروف شده است. این ملودی­ها و آهنگ­ها را تا آنجا که در داراب مشهور است، عنوان رُو (Rov) رُو بر وزن «دُو» از مصدر دویدن به معنای طرز و روش خواندن یا نواختن را بر خود دارد. و «رُو» حکم همان دستگاههای شناخته شده موسیقی کلاسیک را دارد و تا آنجا که به خاطر دارم و شنیده ام ملودی­های شروه خوانی با همان رُو سرکوهی، گیس چاگونی، منصور خانی، گلزاری، ننه بهمن خانی و گرمسیری شهره بوده اند و خواننده هر رُوی را که می­خوانده در هر حال شعر مورد استفاده اش همین ترانه­ها بوده است. درست مثل غزل سعدی یا حافظ یا مولانا که مثلاً غزلی در
سه گاه و غزلی در همایون یا ماهور یا بیات ترک و کلاً دستگاههای موسیقی کلاسیک و سنتی خوانده می­شده است. در شروه خوانی هم همین امر دیده می­شود که ترانه­ها به فایز تعلق داشته یا به ابن لطیفا یا محیا و یا صابر و در زمان اجرا با زیر و بمی خوانده می­شد که پیشاپیش در آن رُو ویژه تعبیه شده بوده است، اما این نکته نیز شاید لازم باشد که از نامگذاری «رُو» به اسم اشخاص تا آنجا که خود شاهد بوده­ام خود صدایی گرم داشته است و در زمان خود از شروه خوانان معروف به شمار می­رفتند و این دو نفر یکی منصور سرفراز و دیگری گلزار عرب بود که شیوه شروه خوانی تازه­ای ابداع کرده­اند که با شیوه­های دیگر تفاوت­هایی داشت و دارای ملودی متفاوتی بود، شخصاً تفاوت­های شناخته شده رُوپای مختلف را آن گونه نمی­شناسم که بخواهم تعریفی از آن به دست بدهم. هم اکنون شاید از طریق گوش بتوانم تشخیص بدهم که «طرز» خواندن شروه خوان این نوع خواندن به کدامین «رُو» متعلق است.
این که می­گویم ترانه­های محلی در داراب بیشتر به صورت شروه خوانی نمود پیدا می­کرد، بی آنکه شروه را درست متعلق به داراب بدانیم، یکی به اسم گذاری اجرای صوتی این ترانه­ها در مناطق مختلف بر می­گردد، به عنوان مثال و همان گونه که اشاره کردم در بوشهر و نواحی دشتی و دشتستان بیشتر زیر عنوان «فایزخوانی» شناخته می­شد و تعلق به منطقه ای داشت که معروفترین آنها هما دشتستانی بوده است.
نکته دیگری که درباره ترانه­های محلی باید یادآوری شود، بیان این نکته است که اغلب ترانه سرایانی که اسمشان در یادها مانده است، امروز از مردان ایل بوده و بیشتر به ایلات خمسه تعلق داشته اند [جدا از ایلات قشقایی که به روایت نویسنده ارجمند محمدبهمن بیگی دنیای زیبا و پهناوری خود را دارد] و ییلاق و قشلاق داراب از مناطقی بوده که در طول سال بیشترین زمان را در آن می­گذرانده­اند.
اگرچه بسیاری از این ترانه سرایان از گمنامان به شمار می­روند و فقط بعضی از آنها اسمی باقی گذاشته­اند. کار دشواری است که تشخیص داده شود که کدام یک از ترانه­ها به کدام یک از این گویندگان تعلق داشته است. بحث درباره ترانه­های محلی و باز کردن ویژگیهای آن، کار محقق ویژه و پژوهشگری است که زمینه کار خود را به تحقیق درباره ترانه­های محلی اختصاص داده باشد. اما بر من معلوم نیست، چرا شنیدن این ترانه­ها بیشتر، مناطق جنوبی ایران را تداعی می­کند؟
در حالی که می­دانیم لطیف ترین و شوریده ترین این ترانه­ها به «بابای عریان» تعلق دارد که می­دانیم جنوبی نیست و جدا از این، در خراسان بزرگ کمتر کار فراوانی بین ترانه­هایی که در جنوب خوانده می­شود و ترانه­هایی در شرق ایران نیز بر زبانهاست دیده می­شود، حتی ترانه­ها و دوبیتی­هایی که در افغانستان و تاجیکستان و نیز سمرقند و بخارا ثبت و ضبط شده است.
ضیاء کمانه دوست نازنین این قلم که جانش را در گرو هنر و ادبیات گذاشته است با همت خود ترانه­های متعلق به شادروان علی قلی بهارلو که تخلص «صابر» را انتخاب کرده بود، گردآوری کرده که گرد و غبار زمانه را از چهره آن برگیرد و این ترانه­ها را از معرض فراموشی دور کند. سعی او مشکور باد و اضافه کنم که مرحوم علی قلی بهارلو که از پدری ترک و مادری عرب، زاده شده بود از کسانی بود که در دوران معروف به «ترکتازی»ها با مشی و آرامشی که در رفتار داشت نشان می­داد که جهان را به گونه­ای دیگر تماشا می­کند؛ گونه­ای که به دنبال لطافت عشق و آرامش است و نه جنگ و خشونت و خونریزی و هم او این نگاه متفاوت از همگان را در ترانه­هایی ریخت که جمع­آوری و نگهداری آنها در زمانه­ای که همه چیز در معرض فراموشی و تغییر است، خود یک کار فرهنگی و ارزشمند است.
فضای شعری صابر، فضایی است عاشقانه و در زندگی عشق برای او عمده می­باشد و همه از عشق می­گوید و در بند زندگی مردم اطرافش نیست. او در جوار مردم زندگی می­کند ولی غم و درد آنها را نمی­بیند. با همه محبتی که به مردم دیارش دارد ولی این صفات انسانی او در شعرش نمودی ندارد.
بیشتر به یاد و دلداده­اش می­اندیشد و این موجود پری وش را این چنین می­بینیم:
چهارده ساله، با گیسوانی بور و چشمانی زاغ که چهارده بهار را بیشتر به خود ندیده است.
فدای پیکر حورت بگردم
فدای گیسوی بورت بگردم
مخواه عذر مرا، دلدار صابر
فدای قلب معذورت بگردم
***
دلم می­خواد ببینم روی حورت
دلم می­خواد که باشم در حضورت
دل از صابر ربوده چار حسنت
لب و دندان و چشم و گیس بورت
از میان شاعران، صابر به فردوسی بزرگ دلبستگی ویژه­ای دارد، معلوم است که اشعار حماسی او را بارها و بارها خوانده است و
تحت تأثیر فردوسی ترانه­هایی سروده، این هم نمونه­ای از این ترانه:
لبت یاقوت عمانی رخت ماه
به ملک حسن می­باشی شهنشاه
منیژه وار، چه غم دادی به صابر
کشد مانند بیژن، ناله از چاه
***
کمان رستم است یا طاق ابرو
دو شهلا نرگس است با چشم جادو
ز رنگینی فتد طاووس هندی
مه صابر چو بنمایی تو گیسو
نکته قابل توجهی را که درباره ترانه سرایان جنوب می­توان بیان کرد، اینکه هر شاعر از شاعر پیش از خود تاثیر پذیرفته است. مثلاً صابر تحت تاثیر شاعران پیش از خود فایز، محیا و باقر بوده است و گاهی از مضامینی سود برده که در ترانه شاعران پیش از آنها می­بینیم.
شبی جویا شدم از عارض یار
که تو رنگین تر استی یا گل نار
بگفت صابر مگو می­رنجم از تو
گل سرخ پیش روی من بود خار
و فایز می­گوید:
سحر پرسیدم از گیسوی دلبر
که تو خوشبوتری یا مشک عنبر
بگفتا فایزا می­رنجم از تو
مرا با مشک می­سازی برابر؟
کار دوست نادیده ضیاءکمانه شایسته تقدیر است. دست ایشان را صمیمانه می­فشارم و برای ایشان سلامتی آرزو می­کنم.