تالار حافظ شیراز میزبان فیلم کوتاه دستور آشپزی می شود

اداره کل فرهنگ ارشاد اسلامی استان فارس با همکاری انجمن فیلم کوتاه شیراز؛ در ادامه برنامه نمایش هفتگی فیلم های کوتاه مطرح ایران و جهان چهارشنبه این هفته 11 مرداد ماه در مجموعه فرهنگی هنری حافظ ـ سالن مهر فیلم های زير به نمايش در خواهند آمد. فيلم هاي كوتاه فيلمسازان شيراز :  فيلم كوتاه " اهداء زندگي " ساخته مسعود محق، فيلم كوتاه " انگيزه ساخت " ساخته محمد ناصري ، فيلم هاي كوتاه " فرهنگ ساز " و " خودت را باش " ساخته محسن دانشور، فيلم كوتاه " جهت " ساخته خانم زليخا بني ايمان، فيلم كوتاه "مردودي " ساخته قاسمعلي مرادي ، همچنین در این روز فیلم «دستور آشپزی» تجربه شخصی محمد شیروانی که  در فرم و میزانسن مستند است و در جشنواره برلین 2010 به نمایش درآمده است به روی  پرده می رود. فيلم كوتاه " دستور آشپزی " علاوه بر حضور در جشنواره فیلم برلین در سال 2010 و چندین جشنواره مطرح دیگر  موفق به دریافت تندیس و لوح افتخار بهترین فیلم مستند از بخش مستند تجربی جشنواره سینما حقیقت در سال 1389نیز  شده است. این فیلم چند ساعت از یک روز چند زن خانه‌دار و مراحل پخت غذا را پی می‌گیرد که همچون آینه‌ای آشپزخانه ایرانی و سهم زنان در فرهنگ خانواده را نشان می دهد و برخلاف نامش ارتباط چندانی با آشپزی ندارد. در این فیلم مظلومیت زن خانه‌دار و کنار آمدن‌اش با این واقعیت که قرار است بخش مهمی از عمرش را در آشپزخانه بگذراند، را به تصویر می کشد و به دیدگاه‌های زن سنتی و مدرن در این مورد می پردازد. محمد شيرواني درباره فیلم چنین می گوید :« بعد از ساخت 25 مستند، اين فيلم خصوصي‌ترين و بهترين فيلم كارنامه من است، در كارهاي قبلي شيطنت مي‌كردم اما در« دستور آشپزي » در زمينه فرم و سادگي كار يك برخورد ميني‌مال دارم و در كنار آن استفاده از قاب‌هايی با جزييات كوچك براي خودم تجربه بسيار خوبي بود و از ساخت اين كار به شدت لذت بردم.



این روزها نمایشگاه طراحی، گرافیک، تصویرسازی و مدیریت هنری ضمیمه ادبی فرهنگی نویسا با عنوان «خواب­هایی که در بیداری دیده­ام» کاری از «احمدعلی عسلی» در نگارخانه وصال شیراز برپاست. برای آشنایی بیشتر با این هنرمند و اظهارنظرهای اهل قلم پیرامون این ضمیمه ادبی - فرهنگی، مطالب زیر را می­خوانید.
***
احمدعلی عسلی
متولد شیراز۱۳۶۷
لیسانس طراحی گرافیک از دانشگاه هنر تهران
   دانشجوی فوق لیسانس طراحی گرافیک در دانشگاه هنر تهران
شروع فعالیت حرفه ای به صورت تجربی از سال  ۱۳۸۱
دیگر فعالیت ها: طراحی وب و مولتی مدیا.
مجسمه سازی و تصویرسازی دیجیتال
       خواب­هایی که در بیداری دیده­ام                       ***
نویسا و فضانوردی روی زمین
مقدمه:
کم سن و سال تر که بودم، کتابخانه عظیم الجثه پدرم مرا با ولع بسیار به خود می خواند و ناگفته های فراوانی به من می آموخت. کتابها غالباً تاریخی و ادبی بودند. بوی هر کتاب شخصیتی منحصر بفرد داشت. مثل این بود که گذشت زمان به کتاب ها زبان تکلم بخشیده باشد. هر کدام را که باز می کردی شروع می کرد به حرف زدن! خیلی هایشان از دور هم حرف می زدند! در این میان پیوند میان محتوا با ظاهر کتاب ها و هزار و یک ناگفته دیگر، بسیار حساب شده به نظر می رسید... در اوج سادگی و خیلی وقتها در اوج بدویت!
«کتابهای هفته» ای که پدرم در این کتابخانه نگهداری می کرد از آن دسته کتاب هایی بود که کنار هم یک معنی داشتند و جدا از هم یک معنای دیگر.
طراحی روی جلد و درون این کتاب- مجله ها با قطع خاص مربعی شکل و کوچک آن، گاهی آنقدر انتزاعی بود که به کتابی می ماند که با کاغذ کادویی، کادو شده باشد و گاهی بسیار فیگوراتیو و پر بیان.
واقعا ماندگار بود، هرچه بود هنوز هم در نظرم جذاب است... محتوایش شعر بود و داستان و از این قبیل مطالبی که سراغش را در کتاب ها و مجلات دیگر هم می شد گرفت اما تلفیقش با ظاهری که وصف شد، برای خواننده اعتیادآور بود. حتی محدودیت های آن زمان در چاپ و حروف چینی به این احساس خدشه وارد نمی کرد که هیچ، بلکه خود به وجود آورنده کیفیتی استثنایی بود.
قصدم از بیان این خاطره، شرح مختصری بر تاریخچه پیشینه ذهنی من برای طراحی نشریه نویسا بود.
چند شماره ای را اصلاً با آن حس و حال کار کردم. شماره 8 در حروف چینی و شماره های 10، 24، 55 و 54 در تصویرسازی و فرم.
ایده اصلی:
اساس فکر این کوچک در طراحی (دیزاین) برای ادبیات، بر این اصل بنا شد: «تصور خواننده از متن تنها با خوانش آن کامل می شود. تصویری که کنار متن ایجاد شود لزوماً نباید شرح متن باشد که به نظر نوعی اهانت به خواننده و حتی نویسنده است. پس اساساً نقش خاصی در این گفتمان به جز رعایت چند اصل اولیه که شامل خوانایی متن می شود، ندارد.»
پس سعی کردم نقش هایی ثانویه برای آن بیابم. می دانستم که مدتی است مردم ما چندان اهمیتی به ادبیات آن طور که می توانند بدهند، نمی دهند. می دانستم که زندگی برای خیلی هایمان ملال آور و روزمره شده. پیدا کردن علت این مساله کار آسانی نیست و مقصود من هم نبود. تنها می توانستم به دنبال نقطه پارگی ارتباط میان این دو بگردم.
ابراهیم جعفری، نقاش و استاد معاصر، سر کلاس آشنایی با هنرهای معاصر برایمان حرف مهمی زد که من از یاد نبردم: هیچ کلمه ای شاعرانه نیست مگر آنکه شاعری از آن استفاده کند. و بعد شعری از اشعار فروغ فرخزاد را برایمان مثال زد که در آن از کلمه بمب اتم استفاده شده بود. تمام شد! همین مساله اساسی بود! شاید زمان زیادی است که دیگر تصاویر شاعرانه ای که در ذهنمان به واسطه خاطره جمعی و تاریخی داریم، وجود خارجی ندارد و یا خیلی کمرنگ شده است.
مسایلی که ما از آنها به عنوان مسایل پیش پا افتاده و روزمره یاد می کنیم، واقعاً خالی از معنا و مفهوم اند؟ جز این است که هنرمندان و شاعران در تمام دنیا به واسطه توجه به «کُل» جهان و کنکاش در جزییات آن به چنان نتایج و آثار درخشانی نایل شده اند که هر یک مصرع از غزل های حافظ به عنوان مثال، می تواند تا ابد تازگی داشته باشد؟ و هر روز تفسیر و تأویل جدیدی بر آن بیابند؟
خیلی از چیزهایی را که به عنوان اصل در طراحی گرافیک آموختم در طراحی نویسا نقض کرده ام.
همین اصول خیلی وقت ها بوجود آورنده آن ملال و روزمره گی اند. این است که بر آن شدم تا طراحی نویسا مثل ذهن همه شاعران ابن الوقت باشد و هر لحظه به حالی مشغول! تلاش کردم هر چیزی را بهانه ای کنم برای خلق تصویر و معنا.
متن را می خواندم، برداشت خودم را با دیگری متفاوت می یافتم، پس بیشتر به ناخودآگاهم در طراحی حق می دادم و از گوشه های کمرنگ ذهنم در مواجهه با متون ادبی بیشتر یاری می جستم.
درباره من و شرایطم:
من در طول سال های راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه تکنیک های تصویری متفاوتی را آموخته بودم، از طراحی با مداد و نقاشی روی بوم گرفته تا سه بعدی سازی دیجیتالی و کامیپوتر گرافیک.
چند سالی عکاسی را خیلی جدی دنبال کرده بودم و نهایتاً از همه این شیوه ها برای بیان همان ناخودآگاه استفاده کردم.
طراحی گرافیک در دهه های اخیر بسیار متحول شده و قابل پیش بینی نیست. مرز میان دیزاین و هنر آنقدر کمرنگ شده که می توان برای آن مرزی قایل نبود و چه خوب است این آزادی در بیان! احتمالاً تا چند سال قبل خیلی از کارهای موجود در این نمایشگاه برای عده کثیری از طراحان گرافیک بالاخص در ایران مثال کابوسی بی سر و ته بوده که توجیه حرف های نداشته است.
برای یکی از شماره ها، دست مادرم را که خواهرم با گچ قالبگیری کرده بود، عکاسی کردم و کنار قطعه شعری ظریف گذاشتم.
شاید اگر مخاطب و خواننده می دانست که چه شبهایی تا صبح بیدار مانده ام و چه انرژی ای برای تولید تصویر برای تنها یک صفحه از یک شماره خرج کرده ام، با دقت بیشتری آن را مورد مطالعه قرار می داد و به نتایج عمیق تری از پیوند میان محتوا و فرم دست می یافت.
طراحی یک شماره، هر هفته به مدت دو سال با چنین اوصافی هولناک است! الان بهتر این مطلب را درک می کنم!
زمانی که برای طراحی نویسا در کنار درس و کارهای سفارشی دیگر برایم می ماند چیزی مابین 5 ساعت تا نهایت یکروز بود. سر هفته به موقع مطالب به دستم می رسید. نگاهی گذرا به آن می انداختم و مخصوصاً شعر روی جلد را با دوربین موبایلم سریعاً ضبط می کردم تا در فرصت چند روزه ای که مجال طراحی نداشتم در گوشه ذهنم به آن فکر کنم و چاره ای بیاندیشم. گاهی اوقات تا صبح روزی که باید آن شماره به چاپ می رسید هیچ ایده مناسبی به ذهن علیلم خطور نمی کرد و دست خالی می ماندم تا آن لحظه مبارک فرا برسد و غائله ختم به خیر شود!
انتقادات دیگران و نظراتم:
در این مدت انتقاد زیاد شد. همه را می شنیدم. ناخوانایی به خاطر کوچکی حروف مشکل قابل حلی بود (اغلب خوانندگان نویسا پیشکسوتان بودند) اما هیچگاه زیر بار دیکته های تصویری که از سوی ایشان به من منتقل می شد نرفتم و چون لزوم آن را درک نکردم چاپ تصویر شاعر و نویسنده را که بسیار هم دیده ایم و مرسوم است لازم ندانستم. به خیال خودم بیش از اینها به این قوم بها داده ام و بسیار بیش از اینها را برایشان جایز می دانم.
پُر واضح است که طراحی های موجود وحی منزل نیستند. صرفاً استنباطی شخصی است که سعی شده در قالبی زیبا در کنار متن برای مخاطب عام هم جذاب باشد.
درباره پوستر و عنوان:
عنوان نمایشگاه می خواست «فضانوردی بر روی زمین» باشد؛ اما با مشورت های بعدی به عنوان حاضر رسید.
   بشرِ مدرن، هنگامی که بر ماه قدم گذاشت، لحظه لحظه و قطعه قطعه آن را همچون الماسی ارزشمند دانست و با خود به زمین آورد. تا مدتها تلویزیون های تمام دنیا تصاویری از جهانی دیگر را پخش می کردند که چندان هم «نو» و عجیب نبود. بیابان هایی پر از سنگ، بدون درخت و زمخت! نمونه ای از آن مناظری که بسیار در همین زمین دیده ایم. پیش خود گفتم ای کاش ما بشویم انسان هایی که از ماه می آیند به زمین و این کره را آنچنان که ما آن دیگری را کنکاش کردیم، بکاوند! آن وقت دستاوردهایشان دیدنی بود! به نظرم راه دوری نیست تا شعر سهراب که گفت: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید! این جورِ دیگر هر جوری می تواند باشد و از مولانای بزرگ:
در سرِ خود پیچُ لیک هست شما را دو سر
این سرِ خاک از زمین وان سرِ پاک از سماست
ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک
تا تو بدانی که سر زان سرِ دیگر به پاست
آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان
وانک پس این جهان عالم بی منتهاست
به هر حال،
نویسا بزرگترین تجربه حرفه ای من در طول 10 سال فعالیتم در این حوزه است و بسیار از آن آموخته ام. من ازدواج نکرده ام که بخواهم بچه داشته باشم ولی احساس می کنم یک دختر دوساله دارم که نویسا است و برایم هر هفته پر از شعر و غزل و قصه و لطافت است. ای کاش که دو ساله نماند و ساقی باقی بماند و بر این مستی بیافزاید که شاعر گفت:
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جامِ دگر بگیر و من نتوانم
بنده کمترین
احمدعلی عسلی

***
محمد عسلی
درباره نویسا همین بس که تجربه سوم عملکرد
ادبی - هنری عصرمردم بود بعد از عصر پنجشنبه و ویژه­نامه هنگام، با این تفاوت که هر آنچه در ایام نوجوانی دلم می­خواست طرحی و نقشی از عقلانیت و احساس بر صفحاتی چند از نشریات دورتر بنگارم و نشد، فرزندم «علی» ذهن مرا در وراثت داشت و به این مهم دست یافت. آنچه مهم است و ما در یک حرکت یکسانی به آن دست یافتیم، حاصل آزمون و خطایی بود که امید می­رود در آینده­ای نزدیک به یک ماهنامه ادبی از آب و گل در رفته مبدل شود و زبان و بیان دوستدارانش باشد، هرچند با عمری کوتاه.
اسماعیل عسلی
فراسوی بودن یا نبودن
عرضه­ی نویسا به ضمیمه­ی روزنامه «عصر مردم» به منزله عرضه­ی دارویی کمیاب در یک سوپرمارکت بود که مشتریان پروپا قرصی داشت و تمایل بسیاری از اهل قلم برای حضور در نویسا نیز به همین ویژگی بازمی­گشت.
   هم­آغوشی طرح­های گرافیکی نویسا با نوشته­هایش مثل زندگی روندی سینوسی داشت. گاه نقش و نگار در انتقال سخن و مفاهیم، واژه­ها را پشت سر می­گذارد و از این جهت برادر خوانده موسیقی است که آدمی را تا زوایای نهفته هستی می­برد و در ایهام به شعر تنه می­زند و در تنگناها از رنگ کمک می­گیرد.
سرزمین­های ناشناخته­ای که توسط طراحان هنرمند کشف و معرفی شده­اند به تعداد صاحبان سبک گوناگون­اند. گاه، آنجا که زبان از حرکت باز می­ایستد، نقش­ها و طرح­ها جلوه­گری می­کنند، یک طراح چیره  دست
می­تواند سخنوری بی همتا باشد، سخنوری که هرگز از گفتن باز نمی­ایستد، نیازی به مترجم ندارد و فراتر از آن گاه عبارتی، بیتی  و داستانی را به همه زبان­ها ترجمه می­کند، درست همان کاری که حرکات موزون با ترانه می­کند.
احمدعلی عسلی که لحظه­های مکاشفه را از چشم­های دیگربین به دست­های نقش آفرین سپرده،  در نگارخانه وصال دریچه­ای به دنیای دیگری گشوده و اهل دل را به گشت و گذار در آن فرا خوانده است. گشت و گذاری در سایه روشن کوچه پس کوچه­های شهری در فراسو، فراسوی بودن یا نبودن.
محسن دانش
«نویسا» برای من از همان لحظه­ای که او را بدین نام نامیدم، نهال ظریفی بود که متأسفانه نگذاشتند ادامه داشته باشد. از همه روزها و شب­هایی که برای این ضمیمه ادبی- فرهنگی به عنوان «سردبیر» تلاش کردم، فشارها، حرص خوردن­ها، تحمل کردن­ها، اعمال نظرها و... که بگذریم، تنها می­ماند یک جمله: هدف من در این شصت و اندی شماره چاپ شده: روشن نگه داشتن چراغ فرهنگ بود؛ فرهنگی که روز به روز نحیف­تر می­شود... کاش یک نفر این را بفهمد!
منصور اوجی
آن شعر و نثر، چه شیوا
وان شرح و نقد، چه زیبا
از طرح و رنگ چه گویم؟

دردا که دیر نپایید
آن بی مثال، نویسا
پرویز خائفی
نویسا ضمیمه عصرمردم پنجره­ای بود که جامعه روشنفکر و به خصوص جوانان استقبال بسیاری از آن می­کردند و آثار بسیاری از شاعران و نویسندگان حتی گمنام در این ضمیمه فرهنگی- ادبی چاپ می­شد و کم کم
به جایگاه واقعی خودش دست پیدا می­کرد، اما تأسف آور است که تعطیل شد.
اغلب کارهای گرافیکی این ضمیمه تازگی داشت، به خصوص طرح­های نوین. خیلی از صفحات اختصاص به طراحی داشت و جایگاه کمی را به مطالب
اختصاص می­دادند.
امین فقیری
در خصوص مطالب نویسا ما به شعرهای نوین و خوبی برخورد می­کردیم و نقدهای خوب و داستان­های زیبایی هم در آن چاپ می­شد، اما در مورد طراحی گرافیکی آن علاوه بر خودم تمام دوستان هم گله داشتند چون بعضی اوقات مطالب درست دیده نمی­شد و صفحات زیادی بدون مطلب به هدر می­رفت، مثلاً در یک شماره می­شد دو برابر آن مطالب را چاپ کرد، اما به خاطر طراحی اینگونه نمی­شد و به عقیده من این تجربه خیلی خوبی برای طراح آن بود.
ابوالقاسم فقیری
از نظر مطلب و محتوای نویسا بسیار راضی بودم و توجه خاصی که نویسا به جوان­ها داشت  حائز اهمیت بود و جای تشکر دارد و امیدوارم که باز نویسا منتشر شود. اما از نظر گرافیکی عقیده چندانی به آن نداشتم. مطالب بسیار ریز  چاپ می­شد و سخت قابل خواندن بود. رنگ ها درهم بود و مطالب بسیار سرتر از بخش گرافیکی بود و من با بخش گرافیکی مشکل داشتم. رنگها روی مطالب و بک گراند آن اصلاً خوب نبود. جای نویسا سبز است و امیدوارم زودتر چاپ شود.
سیروس رومی
محتوایی بسیار خوب بود اما از نظر استفاده از جا برای انعکاس مطالب ضعیف بود.  در گرافیک­ نوآوری­هایی داشت اما نیازمند هماهنگی بیشتری بین طراح و سردبیر بود. نوآوری­ها باید با مخاطب بتواند ارتباط برقرار کند و برخی از صفحات به خاطر نوع طراحی قابل خواندن نبود.
  ناصر امامی
نه من بلکه هر مخاطب صاحب اندیشه­ای که نشریه پربار نویسا را مشاهده و مطالعه کرده است بر این باور است که طراحی گیرا، رنگ­های جذاب و مطالب شیرین و شیوای آن دارای تازگی و طراوت خاصی بود که خواننده را به ذوق می­آورد. گذشته از نادیده انگاشتن راه و رسم و شیوه­های افتخارآمیز ادبیات سنتی که شناسنامه، چیستی و هویت فرهنگی ماست، پرهیز از تکرار طرح و رنگ و محتوا در این نشریه پدیده­ای تازه بود که نظر هر خواننده­ای را جلب کرده و او را به شوق می­آورد. ضمن آرزوی موفقیت برای دست­اندرکاران هوشمند و آگاه نویسا امید است با ملحوظ داشتن تمام سلایق در استمرار این هدف والا موفق و مؤید باشید.
شاپور پساوند
چه زیبا بود نامت، چهره­ات پشتوانه و پیامت و چه زود بالیدی با همه نوباوگیت، می­دانی فرزندان «عصرمردم» همه از همین تبارند دلم برایت تنگ شده نویسا!
باز هم بنویسم؟ دلم...
احمد فریدمند
نویسا فضای مطالب و طرح­های زیبای خود را به احترام خوانندگانش وسیع و باز نگه می­دارد.
منصور پایمرد
آقای علی عسلی هویت تازه­ای به طرح و گرافیک بخشید و آن را از یک کار حاشیه­ای و صفحه پرکن به عنوان یک عنصر هنری وارد صفحات ادبی کرد.
و با این کار هم به طرح و هم به متن ارزش و اعتبار خاصی بخشید. اختصاص گاه یک صفحه به یک بیت شعر یا نوشته و براساس آن طرح خلاقانه افکندن در مطبوعات ما کاری تازه و بدیع بود. نویسا هم از نظر متن کار تازه و زیبایی بود و هم هماهنگی طرح­ها و نوشته­ها و حرمت گذاری به متن کاری بود که تا آن زمان کمتر در مطبوعات ما به آن توجه شده بود. نویسا با جذب همکاری شاعران و نویسندگان، فصل موفقی را در مطبوعات ادبی ما پشت سر گذاشت و در ذهن و ضمیر خوانندگان نامی باقی خواهد ماند.
عبدالرحمان مجاهدنقی
امید آن که نویسا دولت مستعجل نباشد که از معدود روزنه­هایی است در شیراز، که رو به فرهنگ و ادب گشوده است. و اگر قرار است پابرجا بماند بهتر آن که نوشته­ها و اشعار، فدای طرح­های گرافیکی نشوند. طرح­ها زیبا هستند، اما انگار دغدغه اصلی به شمار می­آیند و گاه نوشته­ها در سایه- روشن رنگ­ها محو می­شوند.
امیدوارم «نویسا» بپاید و تلفیق و ترکیب هنرمندانه باعث شود ارتباط بین متن و طرح برقرار شود.
غلامحسن اولاد
دلم می­خواهد بگویم که ای کاش نویسا کماکان ادامه داشت چرا که انتظار می­رود یک نشریه فرهنگی دست کم هر هفته چند صفحه­ای را به آثار قلمی و هنری نویسندگان و شاعران و هنرمندان اختصاص بدهد، کاری که هنرمند دردمند محسن دانش عزیز می­کرد و تقریباً مورد پسند همه طیف­ها و جناح­های اهل فرهنگ بود و یکی از ویژگی­های کار دانش این بود که حد و جایگاه هر هنرمندی را به نسبت ارزش کارهایش می­شناخت و کمتر در رودربایستی ژورنالیستی قرار می­گرفت و به لحاظ سابقه مطبوعاتی چند ساله تعارفات آن چنانی را نادیده می­گرفت اما می­دانم و نمی­دانم که چرا این ویژه­نامه به حالت تعلیق در آمد (شرایط، فضا و گرانی کاغذ و...) به هر حال جای خالی اش محفوظ است خصوصاً با طراحی­های معنادار و پرملاتی که گهگاه در متن یا حاشیه صفحات، گرافیست جوان
علی عسلی نقش می­زد یکبار هم شاید به تصادف شاید با تعمق و انگیزه هنری رندانه در صفحاتی که شعرهای من و شاعر بزرگواری از مابهتران چاپ شده بود، طرحی چشمگیر دیدم که مدت­ها برخی­ها را به فکر واداشت و سوژه­ای شد برای یکی از طنزهای من و اما از اینکه شاعر پیشکسوت دبه در نیاورد و کار به جاهای باریک و معاینه محلی نکشد چاپش نکردم و به هر دو این عزیزان به خاطر دهها شماره از این ویژه­نامه­ها که بیرون آوردند، دست مریزاد می­گویم.
صادق همایونی
من «نویسا» را هر چه که بود به خاطر «آنی» که داشت، دوست می­داشتم و می­پسندیدم و هر هفته در انتظارش بودم و جویایش.
این «آن» چه بود؟ نمی­دانم، شاید تو بدانی
شاید زیبایی طراحی­هایش بود.
شاید قرابت حروف چینی­اش بود.
شاید رنگ های به هم گره خورده و درهم آمیخته­اش بود.
  شاید مطالب گاه اساطیر گونه­اش بود.
شاید سرشاری  اش از زمانه و نوآوری­ها و نواندیشی­ها و در عین حال بیان و زبان ساده­اش بود، به گونه­ای که به سوپر مدرنیزم راه می­برد.
نمی­دانم. نمی­دانم.
شاید هم همه اینها و جذابیتش.
«نویسا» هر چه بود، زیبا بود و چه حیف که خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود و حیف که دیگر نیست.
  گر چه تو دیدی سلام ما برسان.
ایرج صف­شکن
«نویسا» نگارش نوین و ویرایشی به اعتبار من به غایت زیبا بود. دستانشان بوی گلاب می­داد و اراده­شان رنگ آسمانی بود. جایشان اکنون در محفل عاشقان چه بسیار بسیار خالیست. ای کاش باز می­دیدمشان، ای کاش.
از دیدگاه من تار و پود طرح­های این چند صفحه مختصر با گرافیکی زیبا و مفاهیمی تا حد ممکن در خور شعر منتخب، زیبا و ماندگار بود.
***
شایان ذکر است؛ نمایشگاه «خواب­هایی که در بیداری دیده­ام» از روز 6 مرداد 91 آغاز شده و تا 11 مرداد ادامه خواهد داشت و علاقه­مندان می­توانند صبح­ها از ساعت 9 تا 13 و بعدازظهرها از ساعت 17 تا 21 در محل مجموعه فرهنگی وصال واقع در چهارراه پانزده خرداد حضور به هم رسانند.
ضمناً یک عدد دی­وی­دی حاوی 3 فیلم کوتاه از چگونگی تولید نویسا تهیه شده که تا روز پایانی به صورت رایگان در اختیار بازدیدکنندگان قرار می­گیرد.