صفحه 6--11 شهریور 91
دست های خالی
فاطمه (شیما) صابری
همه جیبهایشان را خالی کردند. فاطمه حتی جیب عروسکش را که چند تومانی بیشتر در آن نبود، خالی کرد. معلوم بود که با این پول نمیشود سفره هفت سین قابل توجهی ترتیب داد، مخصوصاً اگر بخواهند ماهی قرمز و ماهی شیر پلو شب عید هم بخرند. مریم و بهروز که مثل همیشه به همه چیز میخندیدند، حالا داشتند به سفره هفت سین کم سینشان فکر میکردند و میخندیدند.
چند لحظه همه ساکت شده بودند. فاطمه سکوت را شکست و گفت: مامان، ما باید چه کار کنیم؟ برای خرید ماهی پول کم داریم. مریم با شیطنت گفت: لابد میخواهی که مامان برایمان ماهی ببافد؟
فاطمه گفت: چه عیب دارد؟ کاچی بهتر از هیچی هست خانوم.
مادر در حالی که به طرف بافتنیاش میرفت گفت: بهروز اول تو و مریم بروید چند تا سیب وسنجد و سیر بخرید تا ببینم چه میشود.
بهروز چیزی در گوش مریم گفت و بعد شروع کرد به بلند بلند خندیدن. مریم هم چند لحظه بعد قهقههای سر داد که دوباره مادر صدایش را بلندتر کرد و گفت: بازم شما دوتا شروع کردین؟ یه ذره از خندیدنتون کم کنید، برید خرید.
آنها آنچنان مست میخندیدند که گویی هیچ غمی ندارند.
بهروز همان طور که آواز میخواند گفت:
مامان خانوم بخند تا دنیا به رویت بخنده. بعد هم اشاره به مریم کرد و هر دو آماده رفتن شدند. مادر که داشت تند تند با کاموای قرمز ماهی کوچکی میبافت به فاطمه نزدیک شد و گفت فاطمه جان باید امروز عروسک قشنگت به من کمک کند.
فاطمه گفت: میدونم مامان، حتماً دنبال چشمان سیاه قشنگ عروسکم هستی. باشه، باشه. فاطمه به طرف عروسکش رفت و او را نوازش کرد و با لحن مادرانهای گفت: عزیزم میشه چند ساعتی چشمهای قشنگت را به مامان قرض بدی؟ دستی به سر و کلهاش کشید،
آفرین آفرین گفت و به آرامی چشمان سیاه تکمهای او را از صورتش جدا کرد و به مادر داد. مادر نگاه مهربانانهای به فاطمه، مشغول چسباندن چشمهای ماهی کاموایی شد.
فاطمه گفت: مامان کاش تا بهروز و مریم بیان، من سفره عید را آماده کنم.
مادر گفت: اشکالی ندارد مامان جان.
فاطمه سفره قشنگی پهن کرد و قرآن و چند ظرف شیشهای خالی و یک کاسه سرکه در آن گذاشت. فاطمه داشت سفره را وارانداز میکرد که بهروز و مریم به خانه برگشتند.آنها همه چیز خریده بودند به جز سبزه عید. فاطمه ظرفهای خالی را پر از سنجد و سیر کرد و سیبها را برای شست و شو به آشپزخانه برد. مریم نگاهی به ساعت انداخت و گفت: خیلی به سال تحویل نمانده، نه بابا آمده و نه سبزه عید داریم. حالا چکار کنیم؟
بهروز فکری کرد و گفت: من میگم به جای سبزه، یه گلدون بذاریم تو سفره.
مریم گفت: آدم عاقل، گلدون به این بزرگی که جاش تو این سفره کوچک نمیشه. من نمیدونم تو چطور میخواهی دانشگاه قبول بشی.
- مریم خانوم منظورم یه گلدون کوچیکه.
- نکنه منظورت گلدون کاکتوسه؟ اصلاً حرفش هم نزن.
- مگه چشه؟ به گلدون من توهین نکنیها! تازه یه روبان قرمز هم میپیچم دورش و میگذاریم وسط سفره.
بالاخره هر جوری بود سفره هفت سین با ماهی قرمز بافتنی و سبزه کاکتوس آماده شد. حالا همه آماده تحویل سال و نشستن سر سفره هفت سین بودند که زنگ در به صدا درآمد. مادر که داشت کوکوها را سرخ میکرد گفت: بهروز جان پاشو که باباته. حتماً باز هم کلید خانه رو یادش رفته با خودش ببره.
بهروز بشکنی زد و گفت:چشم مامان خانم، چشم.
پدر که وارد شد همه از تعجب دهانشان باز شده بود. انواع میوه وشیرینی و یک ماهی شیر بزرگ در دستانش بود. فاطمه گفت: آخ جون! بعد فکری کرد و گفت: ولی بابا جون اینهمه چیز را چه جوری خریدین؟
مامان از توی آشپزخانه گفت: نکنه اینها را دوباره قرضی خریدی؟
بهروز هم با یک تنگ آب که چند تا ماهی قرمز در آن بود وارد شد و آنها را به همه نشان داد.
مریم گفت: بابا نکنه پولهای لاستیک ماشین را خرج کردی؟
پدر گفت: دلخور نباشید، الان براتون تعریف میکنم.
بعد پدر ماهی را به مادر داد و گفت: بیا اول این ماهی را سرخ کن تا بگم چی شده. مریم دوباره پرسید: بابا حالا با کدوم پول میخواهی لاستیکهای ماشین را نو کنی؟
پدر گفت: دیگه نمیخواد غصه بخورید. دیگه نمیخواد نگران لاستیکای ماشین من باشید. امروز رفتم توی یک شرکت بزرگ استخدام
شدم.
با شنیدن این خبر همه خوشحال شدند و بی اختیار هورا کشیدند. لحظهها آنقدر تند گذشته بود که همه زمان تحویل سال را از یاد برده بودند. فاطمه گفت: پس کی عید میشود، عروسکم خسته شد؟
مریم به ساعت نگاه کرد و با صدای وارفتهای گفت: ای بابا، ده دقیقه هم از سال تحویل گذشته!
با شنیدن این حرف همه هورا کشیدند و یکدیگر را بوسیدند.
و بعد دستی پرده را کنار زد و با صدای بلند و رسایی گفت: کات!
طرح داستان
لئونارد بیشاب
برگردان: محسن سلیمانی
بخش نخست
1 - تصادف
اگر نویسنده ای بخواهد از تصادفی (چرخش ناگهانی وقایع داستان، بی آنکه قهرمان داستان در این تغییر دخیل باشد) قابل قبول در داستان خود استفاده کند، باید حادثه ای تصادفی را علیه قهرمان داستان به کار گیرد.
استفاده از واقعه تصادفی علیه قهرمان داستان اگرچه بدشانسی غافلگیر کننده ای است، ولی همه آن را باور میکنند. اما برعکس، هنگامی که نویسنده حادثه تصادفی را به نفع قهرمان داستان به کار گیرد، پیداست که تصادف تمهیدگوی زننده نویسنده (که خلاقیتش رو به تحلیل رفته)
است.
* داستان: مارک در حال راه اندازی ساختار آبیاری در صحرای نوادا است. چنین کاری این منطقه را بدل به واحه ای وسیع میکند. مخارج این کار را دولت میپردازد.
* مثال (حادثه تصادفی به نفع قهرمان داستان): رییس جمهور جدید فردی ضد محیط زیست است. او همه بودجه طرحهای مربوط به محیط زیست را قطع میکند. مارک با عصبانیت بیل میزند. ناگهان صدای عجیبی به گوش میرسد. با عجله زمین را میکند و صندوقی پر از الماس (که به جا مانده از قبیله سرگردان اینکاهاست) مییابد و با این ثروت مخارج طرح آبیاری اش را تأمین میکند.
بدیهی است که نویسنده این شگرد را به
کار بسته تا به راحتی مارک را از مخمصه برهاند. به علاوه مارک برای به اتمام رساندن طرح آبیاریاش و غلبه بر این مشکل حل نشدنی دست به عمل قهرمانانه ای نمیزند و باز برای حفظ اعتبارش احتیاج به کار شاقی ندارد.
* مثال (حادثه تصادفی علیه قهرمان): کار طرح آبیاری مارک به خوبی پیش میرود. رییس جمهور جدید و ضد محیط زیست بودجه طرح او را قطع میکند. کارگران مارک با ایثارگری و بدون مزد به کارشان ادامه میدهند. یکی از کارگران هنگامی که مشغول حفاری بوده، دفینه ای، گنجی بازمانده از قبیله اینکاها کشف میکند و آن را با دیگر کارگران تقسیم میکند و همگی مارک و طرح آبیاری اش را رها میکنند و میروند.
در اینجا چون رویداد تصادفی علیه مارک به کار آمده است، مانع دیگری سر راه اوست و مارک اگر بخواهد قهرمان باقی بماند، باید بر این منابع نیز فایق آید. نویسندهها به شخصیت خوش شانس لطف میکنند. اما آنها هیچگاه خود به چیزی دست نمییابند، بلکه صرفاً بخششها را جمع میکنند.
2 - خط داستانی ساده
وقتی داستان کوتاهی را بسط میدهید، از نوشتن داستانهای یک یا تک بعدی که بدون هیچ تغییر مسیری از این لحظه به لحظه بعدی میپردازند، اجتناب کنید. اینگونه داستانها قابل پیشبینیاند، زیرا نه حواس خواننده را پرت و نه او را غافلگیر میکنند. ضمن اینکه شک و انتظار و هیجانی هم در کار نیست.
* مثال (داستان تک خطی): «شرکت فرانک ضرر میدهد. به همین دلیل او تصمیم میگیرد کارخانه اش را برای دریافت حق بیمه آتش بزند. با خود عهد میبندد که همه چیز را از اول شروع کند. تصمیم میگیرد پولهایی را که از این راه به دست میآورد به موسسات خیریه اهدا کند. نقشه حریق عمدی را میکشد، سپس آن را اجرا میکند. دستگیر میشود یا نمیشود.»
در این داستان تک خطی نویسنده میتواند از طریق نحوه و روند اجرای حریق عمدی و اینکه آیا میتواند از کشف ماجرا جلوگیری کند یا نه، شک و انتظار ایجاد کند. اما برای اینکه روند اجرای حریق عمدی گیرایی خود را حفظ کند، طرح داستان باید عجیب و مبتکرانه باشد. گو اینکه احتمال بسیار دارد که داستان باور نکردنی شود.
* مثال (خط داستانی پیچیده): شرکت فرانک ضرر میدهد. فرانک در مدرسه ایمنی ثبت نام میکند تا نحوه ایجاد آتش سوزی عمدی را یاد بگیرد و ردپایی از خود باقی نگذارد. در کلاس پرسشهای خاصی میکند که موجب سوءظن آموزگار میشود. فرانک اطلاعات لازم درباره ایجاد حریق عمدی را کسب میکند و از مدرسه بیرون میرود. بمب آتش زایی تهیه میکند و آن را به کار میاندازد. آموزگار ایمنی که فرانک را تعقیب میکرده او را میبیند که از ساختمان بیرون میآید، سپس خود به سرعت به داخل ساختمان میرود تا بمب را خنثی کند. بمب منفجر میشود. فرانک مطمئن است که آموزگار کشته میشود، با عجله به درون ساختمان میرود و او را نجات میدهد.
پایان داستان اختیاری است. فرانک میتواند آموزگار را به حال خود رها کند و پول را به دست آورد یا میتواند او را نجات دهد و به خاطر ایجاد حریق تحت پیگرد قانونی قرار بگیرد.
داستان پیچیده همواره باید دو خط طرح داشته باشد: خط طرح اصلی، که ضمن آن شخصیتهای اصلی به ایفای نقش خود در حوادث داستان میپردازند و خط طرح فرعی یا کمکی که در داستان موانع، حواس پرتیها، درگیریهای فرعی و وضعیتهای انتظارآلود ایجاد میکند. داستان تک خطی همواره بدیهی و ملالآور است و چون قابل پیشبینی است؛ فاقد احساس قوی و شک و انتظار است. داستان پیچیده که دو خط طرح دارد، انتظارآلود و پر کشمکش است. خواننده میداند که داستان پایان مییابد، اما همیشه نمیتواند چگونگی پایان داستان را پیش بینی کند.
ادامه دارد
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی