دست های خالی
فاطمه (شیما) صابری

همه جیب­هایشان را خالی کردند. فاطمه حتی جیب عروسکش را که چند تومانی بیشتر در آن نبود، خالی کرد. معلوم بود که با این پول نمی­شود سفره هفت سین قابل توجهی ترتیب داد، مخصوصاً اگر بخواهند ماهی قرمز و ماهی شیر پلو شب عید هم بخرند. مریم و بهروز که مثل همیشه به همه چیز می­خندیدند، حالا داشتند به سفره هفت سین کم سین­شان فکر می­کردند و می­خندیدند.

چند لحظه همه ساکت شده بودند. فاطمه سکوت را شکست و گفت: مامان، ما باید چه کار کنیم؟ برای خرید ماهی پول کم داریم. مریم با شیطنت گفت: لابد می­خواهی که مامان برایمان ماهی ببافد؟
فاطمه گفت: چه عیب دارد؟ کاچی بهتر از هیچی هست خانوم.
مادر در حالی که به طرف بافتنی­اش می­رفت گفت: بهروز اول تو و مریم بروید چند تا سیب وسنجد و سیر بخرید تا ببینم چه می­شود.
بهروز چیزی در گوش مریم گفت و بعد شروع کرد به بلند بلند خندیدن. مریم هم چند لحظه بعد قهقهه­ای سر داد که دوباره مادر صدایش را بلندتر کرد و گفت: بازم شما دوتا شروع کردین؟ یه ذره از خندیدنتون کم کنید، برید خرید.
آنها آنچنان مست می­خندیدند که گویی هیچ غمی ندارند.
بهروز همان طور که آواز می­خواند گفت:
مامان خانوم بخند تا دنیا به رویت بخنده. بعد هم اشاره به مریم کرد و هر دو آماده رفتن شدند. مادر که داشت تند تند با کاموای قرمز ماهی کوچکی می­بافت به فاطمه نزدیک شد و گفت فاطمه جان باید امروز عروسک قشنگت به من کمک کند.
فاطمه گفت: می­دونم مامان، حتماً دنبال چشمان سیاه قشنگ عروسکم هستی. باشه، باشه. فاطمه به طرف عروسکش رفت و او را نوازش کرد و با لحن مادرانه­ای گفت: عزیزم می­شه چند ساعتی چشمهای قشنگت را به مامان قرض بدی؟ دستی به سر و کله­اش کشید،
آفرین آفرین گفت و به آرامی چشمان سیاه تکمه­ای او را از صورتش جدا کرد و به مادر داد. مادر نگاه مهربانانه­ای به فاطمه، مشغول چسباندن چشمهای ماهی کاموایی شد.
فاطمه گفت: مامان کاش تا بهروز و مریم بیان، من سفره عید را آماده کنم.
مادر گفت: اشکالی ندارد مامان جان.
فاطمه سفره قشنگی پهن کرد و قرآن و چند ظرف شیشه­ای خالی و یک کاسه سرکه در آن گذاشت. فاطمه داشت سفره را وارانداز می­کرد که بهروز و مریم به خانه برگشتند.آنها همه چیز خریده بودند به جز سبزه عید. فاطمه ظرفهای خالی را پر از سنجد و سیر کرد و سیبها را برای شست­ و شو به آشپزخانه برد. مریم نگاهی به ساعت انداخت و گفت: خیلی به سال تحویل نمانده، نه بابا آمده و نه سبزه عید داریم. حالا چکار کنیم؟
بهروز فکری کرد و گفت: من می­گم به جای سبزه، یه گلدون بذاریم تو سفره.
مریم گفت: آدم عاقل، گلدون به این بزرگی که جاش تو این سفره کوچک نمی­شه. من نمی­دونم تو چطور می­خواهی دانشگاه قبول بشی.
- مریم خانوم منظورم یه گلدون کوچیکه.
- نکنه منظورت گلدون کاکتوسه؟ اصلاً حرفش هم نزن.
- مگه چشه؟ به گلدون من توهین نکنی­ها! تازه یه روبان قرمز هم می­پیچم دورش و می­گذاریم وسط سفره.
بالاخره هر جوری بود سفره هفت سین با ماهی قرمز بافتنی و سبزه کاکتوس آماده شد. حالا همه آماده تحویل سال و نشستن سر سفره هفت سین بودند که زنگ در به صدا درآمد. مادر که داشت کوکوها را سرخ می­کرد گفت: بهروز جان پاشو که باباته. حتماً باز هم کلید خانه رو یادش رفته با خودش ببره.
بهروز بشکنی زد و گفت:چشم مامان خانم، چشم.
پدر که وارد شد همه از تعجب دهانشان باز شده بود. انواع میوه وشیرینی  و یک ماهی شیر بزرگ در دستانش بود. فاطمه گفت: آخ جون! بعد فکری کرد و گفت: ولی بابا  جون اینهمه چیز را چه جوری خریدین؟
مامان از توی آشپزخانه گفت: نکنه اینها را  دوباره قرضی خریدی؟
بهروز هم با یک تنگ آب که چند تا ماهی قرمز در آن بود وارد شد و آنها را به همه نشان داد.
مریم گفت: بابا نکنه پولهای لاستیک ماشین را خرج کردی؟
پدر گفت: دلخور نباشید، الان براتون تعریف می­کنم.
بعد پدر ماهی را به مادر داد و گفت: بیا اول این ماهی را سرخ کن تا بگم چی شده. مریم دوباره پرسید: بابا حالا با کدوم پول می­خواهی لاستیکهای ماشین را نو کنی؟
پدر گفت: دیگه نمی­خواد غصه بخورید. دیگه نمی­خواد نگران لاستیکای ماشین من باشید. امروز رفتم توی یک شرکت بزرگ استخدام
شدم.
با شنیدن این خبر همه خوشحال شدند و بی اختیار هورا کشیدند. لحظه­ها آنقدر تند گذشته بود که همه زمان تحویل سال را از یاد برده بودند. فاطمه گفت: پس کی عید می­شود، عروسکم خسته شد؟
مریم به ساعت نگاه کرد و با صدای وارفته­ای گفت: ای بابا، ده دقیقه هم از سال تحویل گذشته!
با شنیدن این حرف همه هورا کشیدند و یکدیگر را بوسیدند.
و بعد دستی پرده را کنار زد و با صدای بلند و رسایی گفت: کات!
طرح داستان
لئونارد بیشاب
برگردان: محسن سلیمانی
بخش نخست


1 - تصادف
اگر نویسنده ای بخواهد از تصادفی (چرخش ناگهانی وقایع داستان، بی آنکه قهرمان داستان در این تغییر دخیل باشد) قابل قبول در داستان خود استفاده کند، باید حادثه ای تصادفی را علیه قهرمان داستان به کار گیرد.
استفاده از واقعه تصادفی علیه قهرمان داستان اگرچه بدشانسی غافلگیر کننده ای است، ولی همه آن را باور می­کنند. اما برعکس، هنگامی که نویسنده حادثه تصادفی را به نفع قهرمان داستان به کار گیرد، پیداست که تصادف تمهیدگوی زننده نویسنده (که خلاقیتش رو به تحلیل رفته)
 است.
* داستان: مارک در حال راه اندازی ساختار آبیاری در صحرای نوادا است. چنین کاری این منطقه را بدل به واحه ای وسیع می­کند. مخارج این کار را دولت می­پردازد.
* مثال (حادثه تصادفی به نفع قهرمان داستان): رییس جمهور جدید فردی ضد محیط زیست است. او همه بودجه طرحهای مربوط به محیط زیست را قطع می­کند. مارک با عصبانیت بیل می­زند. ناگهان صدای عجیبی به گوش می­رسد. با عجله زمین را می­کند و صندوقی پر از الماس (که به جا مانده از قبیله سرگردان اینکاهاست) می­یابد و با این ثروت مخارج طرح آبیاری اش را تأمین می­کند.
بدیهی است که نویسنده این شگرد را به
کار بسته تا به راحتی مارک را از مخمصه برهاند. به علاوه مارک برای به اتمام رساندن طرح آبیاری­اش و غلبه بر این مشکل حل نشدنی دست به عمل قهرمانانه ای نمی­زند و باز برای حفظ اعتبارش احتیاج به کار شاقی ندارد.
* مثال (حادثه تصادفی علیه قهرمان): کار طرح آبیاری مارک به خوبی پیش می­رود. رییس جمهور جدید و ضد محیط زیست بودجه طرح او را قطع می­کند. کارگران مارک با ایثارگری و بدون مزد به کارشان ادامه می­دهند. یکی از کارگران هنگامی که مشغول حفاری بوده، دفینه ای، گنجی بازمانده از قبیله اینکاها کشف می­کند و آن را با دیگر کارگران تقسیم می­کند و همگی مارک و طرح آبیاری اش را رها می­کنند و می­روند.
در اینجا چون رویداد تصادفی علیه مارک به کار آمده است، مانع دیگری سر راه اوست و مارک اگر بخواهد قهرمان باقی بماند، باید بر این منابع نیز فایق آید. نویسنده­ها به شخصیت خوش شانس لطف می­کنند. اما آنها هیچگاه خود به چیزی دست نمی­یابند، بلکه صرفاً بخششها را جمع می­کنند.
2 - خط داستانی ساده
وقتی داستان کوتاهی را بسط می­دهید، از نوشتن داستان­های یک یا تک بعدی که بدون هیچ تغییر مسیری از این لحظه به لحظه بعدی می­پردازند، اجتناب کنید. اینگونه داستان­ها قابل پیش­بینی­اند، زیرا نه حواس خواننده را پرت و نه او را غافلگیر می­کنند. ضمن اینکه شک و انتظار و هیجانی هم در کار نیست.
* مثال (داستان تک خطی): «شرکت فرانک ضرر می­دهد. به همین دلیل او تصمیم می­گیرد کارخانه اش را برای دریافت حق بیمه آتش بزند. با خود عهد می­بندد که همه چیز را از اول شروع کند. تصمیم می­گیرد پولهایی را که از این راه به دست می­آورد به موسسات خیریه اهدا کند. نقشه حریق عمدی را می­کشد، سپس آن را اجرا می­کند. دستگیر می­شود یا نمی­شود.»
در این داستان تک خطی نویسنده می­تواند از طریق نحوه و روند اجرای حریق عمدی و اینکه آیا می­تواند از کشف ماجرا جلوگیری کند یا نه، شک و انتظار ایجاد کند. اما برای اینکه روند اجرای حریق عمدی گیرایی خود را حفظ کند، طرح داستان باید عجیب و مبتکرانه باشد. گو اینکه احتمال بسیار دارد که داستان باور نکردنی شود.
* مثال (خط داستانی پیچیده): شرکت فرانک ضرر می­دهد. فرانک در مدرسه ایمنی ثبت نام می­کند تا نحوه ایجاد آتش سوزی عمدی را یاد بگیرد و ردپایی از خود باقی نگذارد. در کلاس پرسش­های خاصی می­کند که موجب سوءظن آموزگار می­شود. فرانک اطلاعات لازم درباره ایجاد حریق عمدی را کسب می­کند و از مدرسه بیرون می­رود. بمب آتش زایی تهیه می­کند و آن را به کار می­اندازد. آموزگار ایمنی که فرانک را تعقیب می­کرده او را می­بیند که از ساختمان بیرون می­آید، سپس خود به سرعت به داخل ساختمان می­رود تا بمب را خنثی کند. بمب منفجر می­شود. فرانک مطمئن است که آموزگار کشته می­شود، با عجله به درون ساختمان می­رود و او را نجات می­دهد.
پایان داستان اختیاری است. فرانک می­تواند آموزگار را به حال خود رها کند و پول را به دست آورد یا می­تواند او را نجات دهد و به خاطر ایجاد حریق تحت پیگرد قانونی قرار بگیرد.
داستان پیچیده همواره باید دو خط طرح داشته باشد: خط طرح اصلی، که ضمن آن شخصیتهای اصلی به ایفای نقش خود در حوادث داستان می­پردازند و خط طرح فرعی یا کمکی که در داستان موانع، حواس پرتی­ها، درگیری­های فرعی و وضعیتهای انتظارآلود ایجاد می­کند. داستان تک خطی همواره بدیهی و ملال­آور است و چون قابل پیش­بینی است؛ فاقد احساس قوی و شک و انتظار است. داستان پیچیده که دو خط طرح دارد، انتظارآلود و پر کشمکش است. خواننده می­داند که داستان پایان می­یابد، اما همیشه نمی­تواند چگونگی پایان داستان را پیش بینی کند.
ادامه دارد