دو قرن جدال ادبي ايران و شبه قاره هند
سعيد شفيعيون
بخش سوم



گلچين معاني، ضمن ثبت ترجمه 745 ايراني، در فاصله آغاز سلطنت شاه اسماعيل اول(907) تا پايان کار شاه سلطان حسين(1135) که بعضاً شاعري تنها جزیي از استعداد و حرفه شان بود، فهرست وار به دلايل تاريخي اين مهاجرت ها اشاره کرده است. دلايلي مانند: «خروج شاه اسماعيل اول، سختگيري هاي مذهبي شاه طهماسب، فتور ارباب مناصب در زمان شاه اسماعيل ثاني و قتل عام شاهزادگان که مروّج شعر و مربي شاعران بودند، فتنه هاي پياپي ازبکان، هجوم عساکر روم به دفعات، دعوت شاهان از ايشان، همراهي سفيران ايران، رنجش و ناخرسندي، قلع و قمع سران[قزلباش]، آزردگي از خويشان يا همشهريان، درويشي و قلندري، پيوستن به آشنايان و بستگان خود که در آن سامان مقام و منصبي داشتند، سفارت، تجارت، سياحت، ناسازگاري روزگار، پيدا کردن کار و راه يافتن به دربار» (گلچين معاني، 1369: 1/پنج).

بايد يادآور شد که از عهد همايون شاه، دو امر مناقشه برانگيز در ارتباط هند و ايران پديدار شد. نخست حکومت قندهار که به دلايل متعددي براي دو طرف اهميت داشت؛ چنان که در طي
دو قرن، 15 بار توسط نيروهاي متخاصم محاصره شد و 12 بار نيز بينشان به طور کامل دست به دست شد (رياضي الاسلام، 1373: 39). اين شهر به سبب کمک ايران به همايون در دفع شيرشاه افغان، براي مدت کوتاهي به ايران ملحق شد، ولي همايون آن را به مملوکات خود برگرداند. سال ها طول کشيد تا شاه عباس به بهانه شکار در آن ناحيه قصد ورود به شهر کرد و چون والي آنجا شرط ادب را در استقبال وي به جاي نياورد، قندهار را که مدتي مديد شاه فقيد هند، اکبرشاه، تصرف کرده بود، از هنديان باز پس گرفت. جهانگير پس از شنيدن اين واقعه قصد حمله به ايران را در سر پروراند؛ ولي به سبب آنکه در اين زمان روابطش با شاه جهان (فرزندش) بر سر مسأله ولايتعهدي تيره بود، هيچ گاه اين خواسته عملي نشد (جهانگير، 1359: نوزده، بيست و يک). امر مناقشه برانگيز دوم، اختلاف مذهبي ايشان بود. هرچند پادشاهان تيموري به جز اورنگ زيب اهل تساهل بودند؛ اما پيوسته نسبت به تعصّبات مذهبي صفويه با طعن و تحقير مي نگريستند. به ويژه جهانگير پيوسته مي کوشيد تا بي رحمي هاي ايشان در حق مردم خود و حتي نخبگاني چون ميرعماد قزويني را نکوهش کند. گرچه خود او، قاضي نورالله شوشتري را در اصل به بهانه شيعيگري به قتل رساند(آرزو، 1385: 3/ 1619). بابريان هر چند به مهرباني و سخاوت مشهور بودند، با اين حال در تاريخ نمونه هايي از سختگيري هاي ايشان نيز نقل شده است (علّامي، 1877: 2/ 159؛
جهانگير، 1359: 86).
2 - نزاع ادبا و شعراي ايران و هند
 2-1 - هند عزّت، هند جگرخوار
همان طور که مسافرت ها و مهاجرت هاي عالمان و هنرمندان ايراني در گذشته دلايل و انگيزه هاي متعدد داشت با ديدگاه ها و نتايج مختلفي نيز همراه بود. برخلاف تصوّر رايج، اين «کعبه حاجات» هميشه براي همه ی آرزومندانش يکسان نبود و گهگاه از اين «هند عزّت»، «دارالامان» و «دارالنعيمِ» خردمندان، به «هند جگر خوار» تعبير مي کردند.
تعداد زيادي در آنجا علاوه بر غربت و عسرت، به سبب ناسازگاري آب و هوا، گرفتار بيماري های گوناگون هم مي شدند تا آنجا که دلشان براي تمام سختي هاي وطن تنگ مي شد. در اين ميان آنها که منعي جدّي اعم از پيگردهاي سياسي يا شماتت ابناء روزگار نداشتند، راه ديار مي گرفتند. هر چند که بعضاً باز به ناچار براي آزمودن بخت بد خويش دوباره فيلشان هواي هندوستان مي کرد. حتي آنها هم که به بهترين ها مي رسيدند از اين اقامت اجباري شکوه مي کردند. بعضي چون صائب آنجا را تنها بندري تجاري مي دانستند و بيشتر اندوخته ی خود را به ايران مي فرستادند:
 هند چون دنياي غدّار است و ايران آخرت
هر که نفرستد به عقبي مال دنيا غافل است
(صائب، 1371: 2/ 519)
از ريخت و پاش هاي بابريان در باب ايرانيان آنقدر داستان هاي عجيبي نقل شده است که پيداست حتي هر ايراني وطن پرستي را به وسوسه مي انداخت. تنها تعداد معدودي مثل حکيم شفايي، زلالي و جلال اسير هستند که يا از لحاظ اخلاقي و يا به لحاظ برخورداري کامل از جاه و مقام و ثروت، راضي به تحمل غربت هند نبودند و اغلب به نکوهش هند، مردم و مسافران حريصش مي پرداختند. مورّخان و تذکره نويسان هندي هم به اين امر آگاه بودند. اين در حالي بود که در طي چندين قرن از ميان ايشان شاعران و نويسندگان بزرگي برخاسته بودند؛ اما چون در اين زمان ادب فارسي بي اندازه، حتي در بين عوام هندو نشر پيدا کرده بود، چنين ايجاب مي کرد تا قواعد سختگيرانه اي باب شود. از اين رو شعرا و ادباي ايراني بسياري مورد توجه قرار گرفتند. شايد نخستين و جدّي ترين نشانه هاي نقار را در آثار شيدا فتح پوري بتوان سراغ گرفت. او در واقع نخستين کسي بود که سعي کرد تا از شعراي ايراني خرده بگيرد و تابوي ايشان را نزد ادباي شبه قاره بشکند. امري که بعدها به دستاويزي بدل شد تا هندي ها به بهانه آن بتوانند از سايه سنگين «زبان اهل ولايت» بيرون آيند. البته اين تنها دليل آنان نبود و بعدها در اين دعوا دلايل ديگري نيز اقامه کردند که به آنها نيز خواهيم پرداخت، اما بايد گفت که نخستين خرده گيري ابتدا از جانب ايرانيان و فرهنگ نويسان به شعرا و ادباي هند آغاز شد.
به تبع رشد و اشاعه ادب پارسي در هند، فرهنگ نويسي ضرورتي انکارناپذير بود. طبعاً لازمه اين نوع تأليفات، فراگيري و ضبط مستقيم لغات از اهل زبان است. همچنين مقدمه صاحب فرهنگ جهانگيري و اشاره به مرارت هايي که براي ثبت سينه به سينه لغتي به خاستگاه آن لغت سفر مي کرده، گواه محکمي براي اثبات اهميت اين موضوع نزد ادباي شبه قاره است(انجوی شيرازي، 1359: 1/ 10). نخستين ايرادات نيز در واقع بر اين اساس بود. مثلاً اين بيت امير خسرو که گفته است:
او مي رود به ناز و گره مي زند به زلف
مردن مراست از گره او چه مي رود
مورد انتقاد ادباي ايراني و فرهنگ نويسان قرار گرفت. ايشان مدعي بودند که شاعر برخلاف اصطلاحات رايج و معمول زباني يا به اصطلاح «روزمره اهل ولايت» سخن گفته و در آنجا تعبير «از کيسه رفتن» کاربرد دارد و جز آن غلط است (آرزو، 1352: 8). البته اين اتکّاي شديد ادبا و شعرا به سنّت به ويژه در اين دوره، مقبول تمام ايرانيان و يا هنديان
نبود.
 2-2 - منير لاهوري و طالب آملي
 منير لاهوري از شعراي سنت گراي آن روزگار، که به طرز رايج معاصرانش بي ميل و بيشتر سرگرم آموختن زبان و ادب پارسي از دواوين قدما بود، نقل کرده است که روزي در خدمت طالب آملی، يکي از معاني اشعار خاقاني را از وي پرسيد. «چون او شاعر صرف بود، از عهده جواب برنيامد و شروع در لاطائل کرد. حقير را به مقتضاي جواني که انتهاي کمال ناداني است، خنده آمد. طالب از جا درآمد و گفت: از اين قسم شعر در هندوستان به درس مي خوانند و من به ناخن پا مي نويسم».
بعدها بر اين نقد جوابيه هايي نوشته شد؛ ولي نخستين منتقد او ميرزا جلال طباطبايي بود که با لحني تند، تنها به ردّ انتقاد وي پرداخت و با خطاب «مهاديو مقوي» به او متذکر شد «اي عزيز اين نه دُهره و دُهرپت(نوعي از اشعار هندي) است که در مصارف استعمال آن دخل بيجا تواني کرد و اين نه لغت سانسکريت و زبان گواليار است که با وجود عدم قدرت در آن تصرف تواني نمود. اين لهجه دري از زبان پارسي است. از افواه پارسي زبانان بايد آموخت و چراغ سخن داني از مشکاه انديشه اينان بايد افروخت. از مطالعه فرهنگنامه هاي فارسي، زبان دان نتوان شد و از تتبع دواوين قدما از
پيش قدمان اين وادي نتوان.»
شيدا فتح پوري(م1049) در واقع شاعر ناساز طبعِ هندي بود که «با شيعي، سني و با سني، شيعي سر کردي. شعراي عصر مثل حاجي محمد جان قدسي مشهدي، طالب آملي و مير الهي همداني از دست او به جان رسيده بودند» (آرزو: 1385: 2/ 818). ريشه اصلي دشمني وي با شاعران ايراني، در قولي از وي کاملاً مشهود است. آنجا که مي گويد «ايرانيان مرا به هندو نژاد بودن به مقداري ننهند، غافل از اصل کار خود که چون حضرت آدم(ع) از بهشت به دنيا وارد شده، زمين سرنديب را از مقدم شريف خود گرامي نمود و بر اين قول ارباب تواريخ اتفاق دارند. پس آدم هندي است و نسبت آدميت به نشو و نمايافتگان هند ثابت شد. حرف آن است که ايراني و هندي بودن فخر را سند نگردد. پايه مرد به نسبت پايه ذاتي خواهد بود» (خوشگو، 1380: 2/ 327). آنچه باعث جدال او و ميرزا جلال شد، نقد منظوم و نامنصفانه شيدا بود، بر هجده بيت قصيده شصت و يک بيتي قدسي در مدح امام رضا(ع) به مطلع:
عالم از ناله من بي تو چنان تنگ فضاست
که سپند از سر آتش نتواند برخاست
اما جدي ترين منتقدان شيدا، هموطنان او بودند و اولين ايشان ابوالبرکات منير لاهوري است. هر چند که او نيز مانند شيدا يکي از منتقدان ايراني گري در ميان ادباي هند بود و اعتقاد داشت که در آن روزگار، شعرا تا به چهار صفت پيري، ثروتمندي، شهرت و ايراني بودن موصوف نباشند، مورد احترام ادب دوستان قرار نمي گيرند.
منبع: راسخون