قصه پسر تاجر باشی


یکی بود، یکی نبود، یک تاجر باشی پولدار وپر آوازه­ای بود که یک پسر یکی یکدانه داشت که دلش از دست آن پسر دریای خون بود. نه مکتب می­رفت، نه حجره، یک مشت رفیق نااهل هم دورش را گرفته بودند که صبح تا شب جز مردم آزاری و پدر سوختگی و هرّه و کرّه، کار و بار و فکر و ذکر دیگری نداشتند. تاجرباشی هم دیگر پیر و شکسته حال بود و آن جور که باید از پس پسره بر نمی­آمد. با نصیحت و دلالت خشک و خالی هم که از اول دنیا تا به امروز کاری از پیش نرفته. تا اینکه زد و تاجر ناخوش سخت شد. پسرش را صدا زد نشاند کنار رختخوابش، دستش را گرفت توی دستش و گفت: ببین پسر، من تو را تو ناز و نعمت بزرگ کردم و به عرصه رساندم و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد هر چه خواستی برایت فراهم کردم. اما خودم ازت نصیبی نبردم، جز خواری و خفت از تو و تف و لعنت از مردم. هیچ وقت به نصیحت و دلالت من گوش ندادی در صورتی که می­دانستی جز خیر و خوبی خودت منظوری ندارم.

با وجود این حالا که دیگر دارد دستم از دنیا کوتاه می­شود می­خواهم یک قول کوچکی به من بدهی که اقلاً با خیال راحت سرم را زمین بگذارم.
   پسر گفت: باشد قول می­دهم، چه می­خواهی بگویی؟
تاجر باشی گفت: من آخر و عاقبت تو را همین حالا مثل روز روشن با این دو تا چشم­هام می­بینم و یقین دارم با این راه کجی که پیش گرفته­ای و ترکش هم دیگر برایت از محالات است، فقط موقعی چشم از خواب غفلت وا می­کنی که دیگر نه راه پیش برایت مانده باشد، نه راه پس. و جز اینکه جوری خودت را سر به نیست کنی هیچ چاره­ای نداشته باشی، آن وقت ناچار به فکر خودکشی می­افتی. ببین پسر جان من پیش بینی همه چیز را کرده­ام. طنابی را که بالای رَف است و این چهارپایه را که کنار دیوار است و آن حلقه را که وسط سقف اتاق می­بینی  برای همان روزت تهیه دیده­ام، قولی که ازت گرفتم برای این است که وقتی کارت به آن جا رسید و خواستی خودت را بکشی جز این­ها از چیزی استفاده نکنی. حالا بگو ببینم باز هم سر قولت ایستاده­ای؟
پسر گفت: خیالت راحت باشد سر قولم هستم، اما تو دلش خندید و پیش خودش گفت: «پیری دم آخری زده به سرش! آخر آدم عاقل هم خودش را دار می­زند؟ بگو آش و به همین خیال باش!»
باری، تاجر باشی همان شب چانه انداخت و صبح بردند خاکش کردند.
براش ختم مفصل گذاشتند. سوم، هفتم و چهلمش را هم گرفتند و پسره با رفقاش افتاد به عیش و نوش، تفریح و پول یامفت خرج کردن، جوری که هنوز دو، سه سال نگذشته آه تو بساطش نماند.  اول غلام­های خانه را فروخت، بعد کنیز­ها را بعد، هم اسباب و اثاث و فرش و پلاس و هاون و دستداس را، تا فقط خودش ماند و مادرش. مثل انگشت توی دهان. تا اینکه یک روز وقتی به مادرش گفت: برای فردا که دوستانش را در فلان باغ بیرون شهر به ناهار وعده گرفته، غذایی تهیه ببیند، اشک از چشم­های پیرزن سرازیر شد. آهی کشید، چشم­هایش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: باشد پسرم، جز این یک دانه النگو که به دست من است چیز دیگری برایمان نمانده. به خاطر حفظ آبروی تو همین را می­فروشم. نان و گوشتی برایت تهیه می­کنم،  اما، خب دیگر از فردا شب مهمان الاکریمیم.
فرداش که شد پسر نزدیک­های ظهر ساروقی را [ساروق= سفره، بقچه] که مادر پیچیده بود برداشت، راه افتاد طرف باغی که با رفقایش قرار گذاشته بود. هوا چنان بود که پنداری کوره حدادی. میان راه از گرما و خستگی بقچه بندی ناهار را گذاشت زمین تو سایه درختی و رو سبزه دراز کشید. آرنجش را گذاشت رو چشم­هاش و به فکر فرو رفت.
از قضا سگی به بوی گوشت آمد، خواست چیزی از تو ساروق برای خویش بکشد بیرون، گره بندیش افتاد به گردنش و از ترس چهارتا پا داشت، چهارتای دیگر هم قرض کرد و ساروق را با خودش برد. پسره هر چه دوید به گردش نرسید، ناچار با دست خالی و دل و دماغ سوخته خودش را رساند به باغ و قضیه را برای دوستانش تعریف کرد. هیچکدام قول و قسمش را باور نکردند. یک مشت لیچار و لنترانی تحویلش دادند و برای خودشان نان وکبابی خریدند و خوردند و او را گشنه به حال خودش گذاشتند و رفتند پی کارشان. پسر که این جور دید، پشت سر آنها را نگاه کرد و با خودش گفت:« ای دل غافل چه دیر از خواب بیدار شدی! این بی سرو پا­ها همانهایی هستند که من خانه خراب احمق تا دینار آخرمال و منال پدریم را تو حلق شان تپانده­ام و حالا که کفگیرم به ته دیگ رسیده و به خاک سیاه نشسته­ام همچین رفتاری با من می­کنند!»
هر جور که فکر کرد و به هر طرف زندگیش که چشم انداخت، دید دیگر نه امروزی دارد و نه فردایی، نه کاری بلد است که نانی در بیاورد، نه رویی دارد که دست گدایی پیش مردم دراز کند. چنان دردی به دلش پیچید که بی اختیار به فکر خودکشی افتاد، و آن وقت حرف­های پدرش یادش آمد و به قولی که دم مرگ از او گرفته بود، فکر کرد: قدر نصیحت­هایش را تازه حالا می­فهمم که آب از سرم گذشته، بگذار حالا که زندگیم را به دلالت او نکردم، مرگم به هدایت او باشد.
غروب بود که افسرده و گرسنه به خانه رسید.در اتاق تاجر باشی را که از زمان مرگش تا حالا بسته بود، واکرد رفت تو، با چشم اشکبار طناب را از روی رف برداشت، یک سرش را حلقه کرد، انداخت گردنش، رفت روی چهارپایه  سر دیگر طناب را به حلقه آهنی سقف محکم کرد و چهار پایه را با یک ضربه پا کنار انداخت که ناگهان زیر سنگینی تنش حلقه در رفت ، سقف آمد پائین و خدا نصیب همه محتاجان کند، سکه های طلا بود که مثل آبشار از شکم سقف شره کرد به زمین!
تازه حالا بود که توانست خبردار بشود پدر خدا بیامرزش تاجرباشی، تا کجا ها هوای کار او را داشته، تأثر زیادی که به او دست داده بود و از شادی این که حالا می­تواند این طلا­ها را مایه دستش کند و مشت روزگار را هم که پس کله­اش خورده بود، پشت مایه کند. نشست یک دل سیر گریه کرد. بعد پرید و پیش از آنکه دکان و بازار تخته شود نان و بریانی مفصلی خرید و آورد با مادر نشستند دلی از عزا درآوردند و فردا صبح هم اول  کاری که کرد غلام و کنیزها و اثاث و پلاس و دیگ و بادیه­ای را که به پول نزدیک کرده بود، پس خرید.
اوضاع خانه را روبراه کرد و رفت نشست توی حجره پدرش و با هوش و حواس جمع چسبید به کار، تا اینکه پس از چند سال، یک روزی یکی از رفقای سابقش که از بازار می­گذشت یکهو چشمش افتاد و دید که بله، پسر تاجرباشی که سر و مر و گنده، با جبه ترمه  و شال و دستار زری توی حجره نشسته و قلیان می­کشد و منشی­ها و میرزا بنویس­هایش همین جور چپ و راست حواله و برات است که وارد و صادر می­کنند و تو دفتر و دستک­ها می­نویسند و ..... دیگر چه دم و دستگاهی بیا و تماشا کن.
اول به چشم خودش اعتماد نکرد، اما وقتی که خوب نگاه کرد و دید نخیر خود خودش است خجالت و شرمندگی جلوش را گرفت و نگذاشت برود پیش، تا اینکه دست آخر پسر تاجرباشی، خودش با رویی خوش و لب پر خنده صدایش کرد و گفت: داداش، پارسال دوست امسال آشنا، رفقای قدیمی را فراموش کرده­ای، حالا هم که چشم­­مان به هم افتاده دلت نمی­آید پا پیش بگذاری؟دوست گفت: بعد از آن رفتار زشتی که ما با تو کردیم می­خواستی با چه رویی جلو بیایم؟
پسر تاجر باشی گفت: ای بابا، دوست که نباید سر این جور شوخی­ها از دوست برنجد. من همان یار غاری هستم که بودم،  امیدوارم این را به دوستان دیگرمان هم بگویی، مگر دوست و رفیق نان است که بیاتش را بیندازی جلو سگ! خلاصه رفقای قدیم کم­کم از نو
سر و کله­شان پیدا شد. از قدیم و ندیم­ها گفته­اند شغال به باغ دیوار چینه­­ای نمی­رود، می­رود به باغی که دیوارش آجری باشد. پس نه گذاشتن و رفتن چندسال پیششان تعجب داشت و نه مایه را سفت کردن و برگشتن حالاشان.
یکی دو هفته­ای  پسر تاجر باشی را این ور و آن ور مهمان کردند و سورش دادند تا اینکه یک روز گفت: دوستان، فردا ظهر همه تان مهمان منید، می­خواهم تو همان باغی که چند سال پیش دعوتتان کرده بودم و آن وضع پیش آمد ناهار چرب و چیلی به تان بدهم که هم جبران آن روز بشود و هم ولیمه دوستی دوباره­مان باشد.
و حالا خانم و آقایی که شما باشید، بشنوید ببینید پسر تاجرباشی فرداش چه کار کرد: هیچی، ظهر که شد دست خالی رفت پیش رفقایش توی باغ.گفت: ای فغان، دوستان، اصلاً انگار مهمانی دادن توی این باغ برای من شگون ندارد. می­دانید چه اتفاقی افتاده؟ توی خانه ما جور به جور غذا تهیه دیده بودند، یکهو موش­ها ریخته­اند توی مطبخ هر چی بوده و نبوده با دیگ و پاتیل و کاسه و قدح برداشته و برده­اند، چاره­ای نداریم جز آنکه برویم بازار چلوکبابی، چیزی بخوریم.
جماعت در آمدند که ناراحت نباش برادر، توی خانه ما هم گاهی از این اتفاق­ها می­افتد، موش اس دیگر، وامانده هاون سنگی را هم می­برد!
آن وقت پسر تاجرباشی دستش را زد پر کمرش، گفت: خب، شما که این جور
راه و رسم زبانریزی را بلدید، پس چطور آن روز که ساروق نان و گوشت را راستی راستی سگ برده بود، آن جور چشم و روتان را هم کشیدید و مرا دست انداختید و هو کردید و دل و دماغم را سوزاندید؟
بگذارید خودم بگویم: چون می­دانستید دستم خالی است و وسعم نمی­رسد ببرمتان بازار چلوکباب بدهم زهرمار کنید.
اما حالا که مال و ثروت مرا با چشم­های باباغوری شده­تان دیده­اید و می­دانید گنجی است که هر چه دور بریزم تمامی ندارد، برای تصدیق عذر احمقانه­ای که از خودم درآوردم هزار جور جفنگ به هم می­بافید، پس بدانید و آگاه باشید که من از دعوت امروز شما به این ناهار فقط قصد امتحان کردنتان را داشتم و بس. پس من دیگر آن بابای سابق نیستم که نانش را می­لنباندید و به ریشش می­خندیدید.
اما چون رفتار خود شما بود که باعث شد من از خواب خرگوشی بیدار شوم و راه راست و درست را پیش بگیرم همه­تان را حلال می­کنم، از شما به خیر و از من به سلامت. رفت به کسب و تجارتش چسبید و کارش آن قدر بالا گرفت که شاه کردش ملک التجار مملکت.
خدا از عمر آدم­های احمق بردارد، بگذارد روی عقل­شان، الهی آمین!
منبع: کتاب کوچه، حرف پ، دفتر اول، احمد شاملو،  انتشارات مازیار
به روایت: احمد شاملو