مهر در انتظار طرحی نو 

محمد عسلی

وقتی مهر نزدیک می­شود، نخستین روز درس را به یاد می­آورم. روی میز و نیمکت­های فرسوده و بیرنگ و مدادهای دورنگ سرخ و آبی که مدادتراش­های کوچک با آن دست­های کوچک و ظریف توان تراش آن را نداشتند و گه­گاه نوک مدادها لای تیغه آنها کنده شده و گیر می­کرد و تخته­ی سیاه هم دیگر رنگ سفید به خود نمی­گرفت. فقط یک کلاس درس چندپایه داشتیم با یک معلم جوان که با دوچرخه سی کیلومتر جاده خاکی را از زادگاه تا محل مدرسه به هر هفته طی می­کرد با چهره­ای خاک­آلود و گاه لباس­های پاره شده­ای که حاکی از زمین خوردن او بود.
آری مدرسه­ای که در آن درس می­خواندیم قسمتی از ساختمان قدیمی دو طبقه­ای بود با پله­های گلین و دیوارهای خشتی که بخشی از آن انبار کاه بود.
آری کل مدرسه در دو اتاق خلاصه می­شد یکی که از همه تر و تمیزتر و به اصطلاح سفیدتر بود محل سکونت آموزگار جوان بود و دومی که انبارکی هم در کنار داشت کلاس بود؛ با نامی پرطمطراق و پرآوازه. دبستان بوعلی ماهفرخان.
  شیر خشک­های اهدایی یونیسف در کنار بشکه­های سم د.د.ت داخل همان انبار نگهداری می­شد. جایی که موش­ها طی تلاش چند ماهه تابستان توانسته بودند بدنه بشکه­های مقوایی فشرد شده را سوراخ و به مخزن شیر خشک­ها نفوذ کنند. وقتی به هر بامداد خدمتگزار مدرسه آب جوشی فراهم می­کرد و به بچه­هایی که با خود قند و شکر آورده بودند شیر گرم می­داد، گاهی که بچه­ها از بوی نامطبوع شیر گلایه می­کردند آموزگار با صدای بلند توأم با تمسخری به خدمتگزار می­گفت: »مگر نگفتم سر بشکه شیر خشک را محکم کن!»
آموزگار به والدین بچه­ها گفته بود که برای رعایت بهداشت سر آنها را از ته تراشیده به جای موهای ژولیده و کثیف گرد د.د.ت بپاشند. وقتی کنار دست بچه­هایی می­نشستی که سرشان پر از گرد د.د.ت بود، بوی بد آن سردرد مزمن می­آورد و در زمستان می­باید دریچه مقابل را که به درخت توت بزرگی ختم می­شد باز می­کردیم.
دود پیچ و تابدار و کدر بد سوختن هیزم­های تر در بخاری فرسوده نیز به آلودگی هوای داخل کلاس می­افزود. شرایط به حدی سخت و آزار دهنده بود که فاصله خانه تا دبستان را به مثابه فاصله ترک بهشت و ورود به جهنم طی می­کردیم.
از 11 نفر دانش­آموز تنها کلاس 4 پایه فقط 3 نفر توانستند تحصیلات خود را تا پایان دوره دانشگاه بعدها به پایان برند.
این مقدمه طولانی را از آن رو آوردم تا مقایسه­ای باشد بین مدارس فعلی روستاها و مدارس امروزی.
حتماً بزرگانی که بالای شصت سال سن دارند، خاطراتی کم و بیش مشابه از محل تحصیلات خود در شهر و روستا به یاد دارند. در آن روزگاران بیشتر روستاها و بعضاً شهرهای کشور از نعمت برق و آب لوله­کشی محروم بودند؛ گاز و تلفن که جای خود دارد.
رادیو، تلویزیون، شبکه­های ماهواره­ای، تلفن همراه وسایل صوتی تصویری دیگری مانند DVD و لب­تاپ و تبلت هم نبود. یک روستای کوچک در ذهن کودکان به جهان پهناوری می­ماند که آسمانش آبی است و مزارعش گاه سرسبز و گاه بی­حاصل و بیرنگ است. خانه­های گلی و کوچک و دود چراغ­های نفتی.
آری آن روزها گذشتند. جهان متحول شد و ایران نیز از دستاوردهای فن­آوری­های جدید بهره­مند گشت. روستاها دارای برق و آب لوله­کشی، گاز و تلفن و جاده آسفالته شدند. مدارس نوسازی و کلاس­های چندپایه همه یک پایه شدند. آموزگاران تحصیلات دانشگاهی را وجهه همت خود قرار دادند و نظارت بر آموزش­ها بیشتر شد.
   اما چنین پیداست که نوعی تنبلی و تن­آسایی و آسانخواهی و زندگی تجملاتی آموزش و تربیت را از عمق به سطح برده تعریف یادگیری از تغییر در رفتار تبدیل به تغییر در گفتار شده است.
بسیاری از دانش­آموختگان دبیرستانی و دانشگاهی علی­رغم هزینه­های گزاف و رفاه بیشتر ناکارآمدند و توان انجام کار در رشته تحصیلی خود ندارند. فارغ­التحصیلان مهندسی کشاورزی بعضاً در بوتیک­ها و مغازه­های سوپری و امثالهم مشغول کار و یا بیکارند.
گویی شیوه معلم­محوری هنوزا هنوز نمی­خواهد از پیکره آموزش و پرورش ما جدا شود. فرزندسالاری به گونه­ای­ ناباورانه بر سر خانواده­ها سایه افکنده و والدین خود ترس و لرز و اضطراب امتحانات را پشت درهای بسته مدارس در سنین بالا برای چندمین بار تجربه می­کنند.
   هزینه آموزش بالا رفته و آثار مثبت آن در موارد بسیاری به چشم دیده نمی­شود.آنچه مسلم است اینکه همه ما می­باید در اندیشه طرحی نو باشیم. طرحی که بتواند پاسخگوی تلاش­ها و هزینه­های گزاف آموزش و پرورش باشد.
والسلام