خاطرات دوران ابتدایی
علی محمدی
انتشارات نوید شیراز




خاطره تکرار خود است در طول سالیان، خاطره زندگی پر رنگ است. محو و زلال نیست که دیده نشود. خاطره ماناست. همیشگی است. تا لبه گور است. تا بی نهایت است.

خاطرات غمها و شادی­ها توأمند. خاطرات یکی از آن دو بیشتر نیست، یا اشک به چشم می­نشانند یا لب آدم را به خنده باز می­کنند. خاطرات افسوس دوران گذشته نیز هست. یک نوع نوستالژی است. بازگشت دردآلودی است به غم و رنجها یا شادی­ها زیرا شادی­ها را نیز پشت سر گذاشته­ایم و اکنون در حسرت آن آه می­کشیم.
برای همه ما اتفاق افتاده است که از به یادآوری یک جمله، سرشار از زیبایی می­شویم یا آن چنان غم و اندوه ذهن ما را می­آلاید که تا از دست آن خلاص شویم زمان می­طلبد و به خود لعنت می­فرستیم که چرا آن را به یاد آورده­ایم و در رنجی مضاعف گرفتار شده­ایم.
علی محمدی این طور که نشان می­دهد 60 ساله است. این خاطرات آنقدر برای او زنده و شیرین بوده است که دریغش آمده آنها را به دست ما نرساند.
اکنون به دو خاطره از این نویسنده­ای که بسیار روان، زیبا و ساده می­نویسد توجه کنید.
امین فقیری
پهلوان
یادش به خیر آن زمان­ها که ما بچه بودیم، از تلویزیون، فیلم، ماهواره، ویدیو، آتاری و این وسایل سرگرمی خبری نبود. وسایل سرگرم کننده­ای که بودند، خود انسان­ها با حرکات و حرف­ها و نمایش­هایشان بودند و بسیاری از مراسم جنبه سرگرمی و تفریح داشت، مخصوصاً برای ما بچه­ها. مراسم عقد و عروسی یا دعوا و کشمکش­های محلی و دعوای زنان روستا و تعزیه خوانی و آمدن درویشی به ده که مدح علی(ع) می­گفت و یا نقال­ها، کولی­ها، فالگیرها و دعانویس­ها که بیشتر وقت­ها مشتریان زیادی داشتند. از همه مهمتر آمدن پهلوانی به ده و نمایش­های او مورد علاقه همه بود. بچه­ها جشن­شان بود. کلاس اول تمام کرده و تابستان بعد از داس و درو، ما بودیم و بازی­های مختلف. بیشتر اوقات همبازی من عباس، پسر عمویم (که از لحاظ جثه و هیکل درشت تر از من) بود. عباس تخیلی قوی داشت و خیلی دلش می­خواست قهرمان باشد. در همان تابستان پهلوانی به ده ما آمد. فوراً در ده پیچید که پهلوان آمده. کجا؟ کجا؟
-در ساختمان توانگری بالای ده، در قلعه.
بچه­ها سعی می­کردند دوستان و همبازی­هایشان را خبر کنند و من هم به اتفاق پسر عمو عباس و سایر بچه­ها دوان دوان به آنجا رفتیم. مشهدی کاکاجان مسوول ساختمان انبار یکی از مالکان ده بود. داخل حیاط این ساختمان مردم اجازه داشتند نمایش پهلوان را ببینند. وقتی که ما رسیدیم سر و صدا و شادی، صدا زدن و جا گرفتن مردم شروع شده بود. مخصوصاً بچه­ها که مثل گنجشک­ها در غروب پاییز عجیب غلغله­ای راه انداخته بودند. هرکس جا داشت تلاش می­کرد جایی هم برای برادر، دوست و قوم و خویشش جور کند، به طوری که بتوانند صحنه نمایش را خوب ببینند. ما بچه­ها بیشتر کف حیاط بودیم و تعدادی هم با مادرانشان در جمع زنان و تعدادی هم با پدرانشان در جمع مردان بودند که روی پشت بام­های اطراف و دیوارها و سکوهای مختلف جا گرفته بودند. آن وسط پهلوانی با موهای بلند و سبیلی پرپشت و بازوانی خالکوبی شده که به پشت شانه­اش هم می­رسید، دیده می­شد. چمدانی با روکش فلزی و خورجینی با
پسر بچه­ای ده- دوازده ساله- نوچه­اش در وسط صحنه بودند.
پهلوان صلوات فرستاد و همه صلوات فرستادند. پهلوان ابتدا با چند شعر و غزل در مدح حضرت علی(ع) شروع کرد و با یاد پهلوانان نامی ایران رستم و سهراب، گیو و گودرز، بیژن و سیاوش، نمایش پهلوانی را نه راهی برای گدایی بلکه یادآوری روحیه اجدادمان می­دانست. ابتدا پهلوان به شاگردش اشاره کرد که چون ناهار کامل نخورده تعدادی تخم مرغ برایش بیاورد که آورد و او هم چهار الی پنج تا از آنها را یکی پس از دیگری در دهانش شکست و قورت داد. دهانمان باز مانده بود. ما بچه­ها می­گفتیم وا...ی، وا...ی اگر کسی می­گفت واویلا بقیه بچه­ها با اعتراض می­گفتند بگو ماشالا (ماشاءالله) هر کسی قسمتی از بدن و حرکات پهلوان را به دیگری نشان می­داد. برای من و عباس عکس شیری که روی بازوی پهلوان خالکوبی شده بود جالب به نظر می­رسید. پهلوان طرف صحبتش بیشتر مردها بودند و هر از چند گاهی به زن­ها هم نگاه می­کرد. نگاهی به عنوان نقال به تماشاگر. نگاهی که در جایی نمی­ماند و صادقانه محیط اطراف را می­پیمود. نمایش پهلوان ابتدا با زنجیر پاره کردن شروع شد. زنجیر
قالب ریزی که دانه­های آن را به مردم و جوانانی که نزدیک صحنه بودند، نشان داد و سپس شاگردش آن را به دور دو بازو که از روی سینه و زیر استخوان­های کتفش در پشت او رد می­شد، گره زد. سپس پهلوان شروع کرد به فشار آوردن به بازوها و بدنش به طوری که رگ­های اندامش مخصوصاً گردنش برجسته و سیاه می­شدند و سرانجام با فریاد «یا علی» زنجیر با صدای پُرک مانندی پاره شد. فریاد هورا و کف زدن از تماشاچیان به هوا برخاست. نمایش بعدی خرد کردن سنگ به وسیله مشت بود. پس از آن نوبت پرتاب کردن وزنه آهنی به هوا رسید که با قسمت­های خاصی مانند سینه یا کمر و بازوها خود را زیر وزنه از هوا برگشته قرار می­داد. آخرین نمایش پهلوان خوابیدن زیر توده­هایی از سنگ­های بزرگ پی ساختمان بود که برای این کار ابتدا پهلوان از پشت روی یک گلیم خوابید و یک لنگه در نسبتاً پهن روی سینه و بدنش قرار دادند و او فرمان گذاشتن سنگها را روی آن صادر کرد. در اینجا بود که هر چه سنگ در گوشه حیاط روی هم انباشته شده بود، آوردند و روی سینه پهلوان چیدند به طوری که دیگر جایی برای گذاشتن سنگ نبود. پهلوان که نفس­هایش به راحتی رفت و آمد نمی­کرد و بیشتر به فوکه (فوتکه) شبیه بود با فریاد «یا علی» کمرش را از زمین کند و توانست تا اندازه­ای زیر سنگ­ها بلند شود که بلند شدن و حرکت ناگهانی او توده سنگها را از روی لنگه در به دو طرفش فرو ریختند و در آخر بلند شد و ایستاد. همه او را تشویق کردند. بعد از این مراسم و خواندن شعرهای پهلوانی و حماسی، شاگردش ظرفی را در اطراف به چرخش در آورد که خرج سفر پهلوان و هدیه از مردم طلب می­کرد. مردم به فراخور حال و وضعی که داشتند یک ریالی، دو ریالی، پنج ریالی و یک تومانی و گاهی بیشتر کمک می­کردند.
پهلوان عرق ریزان و خسته به سراغ وسایلش رفت که راهی دهی دیگر برای نمایش دیگری شود. خب این چه ربطی به من و پسر عمو عباس داشت که این همه مقدمه چینی کردم؟ بله ماجرا هر چه بود بعد از رفتن پهلوان شروع شد. فردای آن روز عباس به خانه ما آمد و ضمن تعریف و تمجید از پهلوان دیروزی، گفت: با اندامی که دارد بعید نیست که او هم در آینده پهلوان بشود و خلاصه هی خون به دل من بیچاره که اندامم به اندازه او نبود می­کرد. می­گفت: من هم می­توانم زنجیر پاره کنم. از تصادف روزگار آن روز هیچ کس در خانه نبود. پدر و برادر بزرگم در مزرعه بودند، مادرم با دو برادر کوچکم به حمام خزینه ده رفته و خواهر بزرگترم هم رفته بود لباسها را بشوید. این بود که اوضاع کاملاً برای نمایش پسر عمو آماده بود. ابتدا در یکی از زیرزمین­ها که وسایل کار کشاورزی می­گذاشتیم وارد شدیم و زنجیر یک افسار کهنه الاغ پیدا کردیم و همان جا با کمک من که حالا دیگر جای شاگرد پهلوان را گرفته بودم، از روی تنها پیراهنی که تنش بود به دور بازوها و کتفش رد کردم و با هزار بدبختی و زحمت زنجیر را به دلخواه او گره زدم. در یک لحظه چشمم به صورت عباس افتاد که هیبت یک پهلوان به خود گرفته بود و با گردنی برافراشته و سینه­ای به جلو سعی می­کرد تمام زور و قدرت بدنش را در دست­ها و بازوهای بچه­گانه­اش جمع کند. یا علی گفت و باز هم «یا علی»، پنج شش بار
با گفتن یا علی به زنجیر فشار آورد، هیچ اتفاقی نیفتاد. یکی دو بار دیگر هم امتحان کرد، فایده­ای نداشت. در حالی که جای زنجیر روی بازو و پشتش مانده بود و شاید دردش هم گرفته بود، با ناامیدی و لبهای آویخته گفت: آخ اگر من هم دست کم هر روز دو تا تخم مرغ می­خوردم می­توانستم، چون تخم مرغ نخورده­ام، نمی­شود زنجیر را پاره کرد. بهتر است بروم نمایش دیگری اجرا کنم.
باز کردن گره زنجیر برایم مشکل بود. به ناچار آن را از طرف سرش بیرون آوردیم، انداختیم همان جا و رفتیم توی حیاط. این جا بود که عباس گفت: من می­توانم نمایش سنگ­ها که روی شکم پهلوان گذاشتند، نشان بدهم. کنار راه پله مهمانخانه در گوشه سمت راست حیاط جوغن (هاون) بزرگی بود و من فقط می­توانستم تا حدی آن را حرکت دهم. عباس گفت: باید کاری کنیم که هاون را روی سینه من قرار دهی، آن وقت خواهی دید که چگونه من از زیر هاون بیرون خواهم آمد. من نمی­توانستم هاون را بلند کنم و روی سینه عباس بگذارم بنابراین با همفکری، قرار شد هاون را روی پله اول راه پله مهمان خانه قرار دهیم و او بخوابد و من با فشار پاهایم به طور نشسته جوغن را روی سینه­اش هل دهم. اما تخته و دری که مناسب باشد در دسترس نبود. سرانجام با جست­وجو به این نتیجه مهم رسیدیم که از در  کوچک کله کره­ای (آغل مخصوص نگهداری بزغاله) که خالی از سکنه بود استفاده کنیم. در آغل بزغاله­ها را از طرف بالا نمی­شد بیرون آورد، فقط از طرف پاشنه گردان آن راحت تر بود.
زمین را کنده و آن را بیرون آوردیم. وسایل نمایش آماده شده بود. پهلوان عباس از پشت روی زمین کنار پله اول خوابید و من در را که درست اندازه­اش بود، روی سینه­اش قرار دادم و رفتم پشت هاون نشستم. پشتم را به دیوار پله دوم چسباندم و با هر دو پا هاون را هل دادم روی در آغل که بر روی سینه پهلوان عباس بود. هاون سنگین بود، ابتدا کمی حرکتش دادم، هاون به لبه رسیده بود و با یک فشار محکم ناگهان هاون روی سینه پهلوان عباس سقوط کرد. به مجرد سقوط هاون، تمام هوای درون ریه عباس به صورت حقشتی محکم بیرون رفت و ناگهان فریاد «وای ننه... وای ننه» پهلوان عباس به هوا رفت. گیر افتاده بود و نفس کشیدن برایش مشکل. من که خیلی ترسیده بودم با تمام نیرو و چنگ و دندان و با کمک خودش او را از زیر در و هاون نجات دادم. نفس راحتی کشید و در حالی که آثار دو قطره اشک در چشمان پهلوان بود با تنی زار خود را به کنار دیوار کشاند و شروع کرد به معاینه دنده­ها و پوست شکمش که هم سرخ شده بود و هم کوفته. بعد از لحظه­ای به چشمان من نگاه کرد و دوباره گفت: نخوردن تخم مرغ باعث شده که من نتوانم عملیات پهلوانی را کامل انجام دهم. گفتم: خب شکر خدا که سالمی، پاشو بریم دو سه تا انار از باغچه عمویم بچینیم، بخوریم تا حالت بهتر شه.
ناگهان من فریاد وای ننه و چشم­های وحشت زده­اش یادم آمد و خنده­ام گرفت. عباس خنده مرا دید.
-از من می­خندی؟
انگشت کوچکش را جلو آورد و به انگشت کوچک من زد، قهر کرد و رفت که فردا زودتر بیاید!
* * *
انار
بعد از جریان پهلوان بازی، پسر عمو عباس یکی دو روزی پیدایش نشد، تا اینکه ظهر نشده یک روز دم کرده و گرفته به دیدنم آمد. من خیلی خوشحال شدم و فوراً او را به تماشای ماشین­های گلی که درست کرده، گذاشته بودم روی پشت بام دالان که خشک و قابل بازی شوند، بردم. در ضمن نقشه و طرح یکباب منزل و گاراژ که قرار بود به زودی ساختمان آن را شروع کنم به او نشان دادم و قرار شد که به کمک همدیگر ساختمان را در باغچه پشت خانه ما بنا کنیم.
عباس پیشنهاد شش خانه بازی داد و با اشتیاق در دالان خانه ما که نسبتاً خلوت و خنک بود، بازی را شروع کردیم. او بهتر از من می­توانست خودش را روی یک پا حفظ کند و با همان پا سنگ یا تیله را از خانه­ها عبور دهد و من با وجود اینکه حریفش نبودم، سعی می­کردم بهتر و بهتر بازی کنم و رقابتی جانانه با او داشته باشم.
گذشت زمان و غم و غصه بزرگترها را کمتر حس می­کردیم و فکر می­کردیم که دنیا منحصر است به روستای ما و خیلی بزرگتر، شهری که در فاصله دو فرسنگی ما بود.
ظهر شد و گرسنگی اولین تلنگرهای خودش را به شکم ما زد. من گفتم: عباس، انارهای عمویم کم کم دارند جا می­افتند. چطور است حمله­ای کنیم و گُرمی بگیریم.
باغچه عموی بزرگترمان در قسمت غرب خانه ما بود. خانه ما در دو ضلع شمالی و غربی دو ردیف ساختمان دو طبقه بود که هر کدام راه پله­ای جداگانه به پشت بام داشتند. دو طبقه ضلع شمالی چسبیده به خانه عمو و دو طبقه غربی همجوار باغچه عمویم بود که انواع میوه­ها داشت. در این فصل، انجیر و انار، (هر چند که انارها هنوز نرسیده بودند) ولی برای ما که با عملیات چریکی و جنگ و گریز به دست می­آوردیم بسیار خوشمزه بود.
البته عمویم سخت گیر بود و در صورت دستگیری، امکان زندان! و سروصدا و حتی تنبیه ما وجود  داشت. خدا رحمتش کند که مجبور بود پسر برادرهای لسش (شکمو) را تحمل و کج دار و مریض با آنان رفتار کند.
به هر حال قرار شد من که تازه فوتک زدن (سوت زدن) با لب­های جمع را یاد گرفته بودم، بروم پشت بام و یا در راه پله مشرف به باغچه عمویم راه پاکی کنم و اگر عمو یا کس دیگری نبود، اشاره کنم و عباس از توی باغچه خودمان که درخت نداشت و جالیز بود حمله را شروع کند. عباس گفت: انارها را در چه بریزم؟ من که چیز دیگری در دسترسم نبود به غربالی که خانه­هایش درشت بود و تنگ (کشیده و محکم) اشاره کردم و عباس هم قبول کرد. دیدبانی من شروع شد. تا آنجایی که میدان دید داشتم و خانه و باغچه عمویم را می­دیدم، کسی پیدا نبود. اشاره کردم و عباس با پاچه­های بالا روفته و پاهای برهنه که از ویژگی­های این نوع عملیات چریکی بود، به سرعت و با غربال به سوی درخت­های انار حرکت کرد. ناخودآگاه، یا از شدت اضطراب سومین درخت اناری که بسیار ترش بود را در نظر گرفت و بلافاصله غربال را زیر درخت گذاشت و شروع کرد به بالا رفتن از آن! من که مسوول دیدبانی بودم از پشت بام نمی­توانستم جیغ بکشم و به او بگویم بابا برو به طرف درخت دومی یا چهارمی. بنابراین از پله­ها سرازیر شدم. از روزنه­ای که آنجا بود شروع کردم به سوت زدن و ایما و اشاره. اما بعد مسافت صدای سوت من را که تازه یاد گرفته بودم، به او نمی­رساند.
به ناچار صدای گربه و سگ در آوردم که شاید فرجی شود و عباس را به خود متوجه سازم اما نشد که نشد.
تازه عباس دو انار چید و از بالا در غربال انداخت و چون غربال حالت ارتجاعی داشت انارها از آن بیرون افتادند. عباس پایین آمد و انارها را در غربال گذاشت و دوباره شروع کرد به بالا رفتن. من که دیگر کلافه شده و عوضی گرفتن درخت انار را هم نتوانسته بودم به او حالی کنم حالا دیگر بالا و پایین رفتنش هم آمده بود رویش! در نتیجه حواس من از دیدبانی کاملاً پرت شد. اضطراب و بی قراری شدیدی سراپای من را فرا گرفته بود و هیچ کاری هم از دستم برنمی­آمد. چشمانم کوچکترین حرکات عباس را با وسواس می­پاییدند.
آخ، آنچه نباید بشود، شد. ناگهان گیوه­های سفید و سپس زیر شلواری عمو نزدیک درخت اناری که عباس بالایش بود را از روزنه دیدم و صدای عمویم را شنیدم که با تحکم و عصبانیت می­گفت: کیه؟! کیه؟!
عباس متوجه شد که دستگیر شده و بدجوری تو هچل افتاده، ناگهان با لوکه­ای (لیکه) بلند زد زیر گریه و گفت منم عباس و بعد مثل گربه روغن ریخته، ناراحت و شدیداً مضطرب پایین آمد.
عمویم مچ دستش را گرفت: این غربال را کی بهت داده؟! و او هم گفت: علی. عمو گفت خدا علی  و تو رو ذلیل بکنه که آبادی برای من نذاشتین!
خلاصه عمو انارها را در غربال ریخت و عباس را مثل اسیری مفلوک با پاهای گل آلود، غربال بغل با خودش برد. من با سرعت خود را به پشت بام کنار خانه عمویم رساندم و اوضاع را زیر نظر گرفتم. از یک کله (در کوچک) که باید خمیده وارد خانه شد ابتدا عباس با غربال که نمی­توانست تعادل آن را خوب نگه دارد و سپس عمویم پیدا شدند. عباس هنوز گریه می­کرد. زن عمو که در حیاط کنار حوض زیر بوته گل نسترن نمی­دانم چکار می­کرد با عجله جلو دوید و تا عباس و عمو را دید سر عمویم داد کشید: مرد چه خبره! برای چهار تا انار ترش که نباید بچه را بترسونی! ببین چطور می­لرزه! دست عباس را کشید و بردش توی حیاط زیر درخت اناری نشاندش و انارها را با غربال جلویش گذاشت. دست به سرش کشید و گفت: نترس، نترس.
گریه عباس قطع شد و پشت سر هم آب بینی­اش را بالا می­کشید و هق هق می­کرد. عمو وارد اتاق دو دری شد و با خودش بلند بلند حرف می­زد:
آخر این چه وضعیه، این دو تا مارمولک روزگار من رو سیاه کردن، هنوز ما میوه نچشیده­ایم که این آقایون تمامش کرده­اند! رحمی، مروتی، انصافی، نه نه هیچ سرشان نمی­شود. دفعه دیگه می­اندازمشان تو چاه!
آن روز، روز شکست و دلواپسی ما بود که مبادا عمو با بابای من و عباس صحبت کند و آنها هم ما را حسابی خجالت دهند و شماتت کنند.
بعد از یک ساعت زن عمو، عباس را با انارها از راهی که آمده بود برگرداند. وقتی عباس وارد دالان شد من بی صبرانه منتظرش بودم. هر چه عمویم سرش داد کشیده بود او هم به من گفت: خاک بر سرت با این سوت زدنت! آخر بزدل ترسوک، نمی­توانستی هی مدد کنی، جیغ بکشی، سنگ پرت کنی که من بفهمم و فرار کنم.
من هم گفتم: تقصیر خودت بود که اولاً درخت انار را اشتباهی گرفته بودی و دوماً هی بالا و پایین می­رفتی! نمی­شد یکجا، آخرش انارها را جمع کنی و در غربال بریزی! تمام حواس من رفته بود تو اینکه این دو موضوع را بهت حالی کنم که یک مرتبه سروکله عمو پیدا شد و دیگر فرصت فوتک و
فریاد زدن را نداشتم.
در آخر غربال را سر جاش گذاشتیم و چون انارها ترش بودند قایمشان کردیم که برسند و قابل خوردن شوند. عباس آن روز هم چندان شاد از من جدا نشد. خداحافظی کرد و رفت تا روزهای آینده و بازیهای دیگر، تلافی امروز را در آوریم.