صفحه 6--18 شهریور 91
خاطرات دوران ابتدایی
علی محمدی
انتشارات نوید شیراز
علی محمدی
انتشارات نوید شیراز
خاطره تکرار خود است در طول سالیان، خاطره زندگی پر رنگ است. محو و زلال نیست که دیده نشود. خاطره ماناست. همیشگی است. تا لبه گور است. تا بی نهایت است.
خاطرات غمها و شادیها توأمند. خاطرات یکی از آن دو بیشتر نیست، یا اشک به چشم مینشانند یا لب آدم را به خنده باز میکنند. خاطرات افسوس دوران گذشته نیز هست. یک نوع نوستالژی است. بازگشت دردآلودی است به غم و رنجها یا شادیها زیرا شادیها را نیز پشت سر گذاشتهایم و اکنون در حسرت آن آه میکشیم.
برای همه ما اتفاق افتاده است که از به یادآوری یک جمله، سرشار از زیبایی میشویم یا آن چنان غم و اندوه ذهن ما را میآلاید که تا از دست آن خلاص شویم زمان میطلبد و به خود لعنت میفرستیم که چرا آن را به یاد آوردهایم و در رنجی مضاعف گرفتار شدهایم.
علی محمدی این طور که نشان میدهد 60 ساله است. این خاطرات آنقدر برای او زنده و شیرین بوده است که دریغش آمده آنها را به دست ما نرساند.
اکنون به دو خاطره از این نویسندهای که بسیار روان، زیبا و ساده مینویسد توجه کنید.
امین فقیری
پهلوان
یادش به خیر آن زمانها که ما بچه بودیم، از تلویزیون، فیلم، ماهواره، ویدیو، آتاری و این وسایل سرگرمی خبری نبود. وسایل سرگرم کنندهای که بودند، خود انسانها با حرکات و حرفها و نمایشهایشان بودند و بسیاری از مراسم جنبه سرگرمی و تفریح داشت، مخصوصاً برای ما بچهها. مراسم عقد و عروسی یا دعوا و کشمکشهای محلی و دعوای زنان روستا و تعزیه خوانی و آمدن درویشی به ده که مدح علی(ع) میگفت و یا نقالها، کولیها، فالگیرها و دعانویسها که بیشتر وقتها مشتریان زیادی داشتند. از همه مهمتر آمدن پهلوانی به ده و نمایشهای او مورد علاقه همه بود. بچهها جشنشان بود. کلاس اول تمام کرده و تابستان بعد از داس و درو، ما بودیم و بازیهای مختلف. بیشتر اوقات همبازی من عباس، پسر عمویم (که از لحاظ جثه و هیکل درشت تر از من) بود. عباس تخیلی قوی داشت و خیلی دلش میخواست قهرمان باشد. در همان تابستان پهلوانی به ده ما آمد. فوراً در ده پیچید که پهلوان آمده. کجا؟ کجا؟
-در ساختمان توانگری بالای ده، در قلعه.
بچهها سعی میکردند دوستان و همبازیهایشان را خبر کنند و من هم به اتفاق پسر عمو عباس و سایر بچهها دوان دوان به آنجا رفتیم. مشهدی کاکاجان مسوول ساختمان انبار یکی از مالکان ده بود. داخل حیاط این ساختمان مردم اجازه داشتند نمایش پهلوان را ببینند. وقتی که ما رسیدیم سر و صدا و شادی، صدا زدن و جا گرفتن مردم شروع شده بود. مخصوصاً بچهها که مثل گنجشکها در غروب پاییز عجیب غلغلهای راه انداخته بودند. هرکس جا داشت تلاش میکرد جایی هم برای برادر، دوست و قوم و خویشش جور کند، به طوری که بتوانند صحنه نمایش را خوب ببینند. ما بچهها بیشتر کف حیاط بودیم و تعدادی هم با مادرانشان در جمع زنان و تعدادی هم با پدرانشان در جمع مردان بودند که روی پشت بامهای اطراف و دیوارها و سکوهای مختلف جا گرفته بودند. آن وسط پهلوانی با موهای بلند و سبیلی پرپشت و بازوانی خالکوبی شده که به پشت شانهاش هم میرسید، دیده میشد. چمدانی با روکش فلزی و خورجینی با
پسر بچهای ده- دوازده ساله- نوچهاش در وسط صحنه بودند.
پهلوان صلوات فرستاد و همه صلوات فرستادند. پهلوان ابتدا با چند شعر و غزل در مدح حضرت علی(ع) شروع کرد و با یاد پهلوانان نامی ایران رستم و سهراب، گیو و گودرز، بیژن و سیاوش، نمایش پهلوانی را نه راهی برای گدایی بلکه یادآوری روحیه اجدادمان میدانست. ابتدا پهلوان به شاگردش اشاره کرد که چون ناهار کامل نخورده تعدادی تخم مرغ برایش بیاورد که آورد و او هم چهار الی پنج تا از آنها را یکی پس از دیگری در دهانش شکست و قورت داد. دهانمان باز مانده بود. ما بچهها میگفتیم وا...ی، وا...ی اگر کسی میگفت واویلا بقیه بچهها با اعتراض میگفتند بگو ماشالا (ماشاءالله) هر کسی قسمتی از بدن و حرکات پهلوان را به دیگری نشان میداد. برای من و عباس عکس شیری که روی بازوی پهلوان خالکوبی شده بود جالب به نظر میرسید. پهلوان طرف صحبتش بیشتر مردها بودند و هر از چند گاهی به زنها هم نگاه میکرد. نگاهی به عنوان نقال به تماشاگر. نگاهی که در جایی نمیماند و صادقانه محیط اطراف را میپیمود. نمایش پهلوان ابتدا با زنجیر پاره کردن شروع شد. زنجیر
قالب ریزی که دانههای آن را به مردم و جوانانی که نزدیک صحنه بودند، نشان داد و سپس شاگردش آن را به دور دو بازو که از روی سینه و زیر استخوانهای کتفش در پشت او رد میشد، گره زد. سپس پهلوان شروع کرد به فشار آوردن به بازوها و بدنش به طوری که رگهای اندامش مخصوصاً گردنش برجسته و سیاه میشدند و سرانجام با فریاد «یا علی» زنجیر با صدای پُرک مانندی پاره شد. فریاد هورا و کف زدن از تماشاچیان به هوا برخاست. نمایش بعدی خرد کردن سنگ به وسیله مشت بود. پس از آن نوبت پرتاب کردن وزنه آهنی به هوا رسید که با قسمتهای خاصی مانند سینه یا کمر و بازوها خود را زیر وزنه از هوا برگشته قرار میداد. آخرین نمایش پهلوان خوابیدن زیر تودههایی از سنگهای بزرگ پی ساختمان بود که برای این کار ابتدا پهلوان از پشت روی یک گلیم خوابید و یک لنگه در نسبتاً پهن روی سینه و بدنش قرار دادند و او فرمان گذاشتن سنگها را روی آن صادر کرد. در اینجا بود که هر چه سنگ در گوشه حیاط روی هم انباشته شده بود، آوردند و روی سینه پهلوان چیدند به طوری که دیگر جایی برای گذاشتن سنگ نبود. پهلوان که نفسهایش به راحتی رفت و آمد نمیکرد و بیشتر به فوکه (فوتکه) شبیه بود با فریاد «یا علی» کمرش را از زمین کند و توانست تا اندازهای زیر سنگها بلند شود که بلند شدن و حرکت ناگهانی او توده سنگها را از روی لنگه در به دو طرفش فرو ریختند و در آخر بلند شد و ایستاد. همه او را تشویق کردند. بعد از این مراسم و خواندن شعرهای پهلوانی و حماسی، شاگردش ظرفی را در اطراف به چرخش در آورد که خرج سفر پهلوان و هدیه از مردم طلب میکرد. مردم به فراخور حال و وضعی که داشتند یک ریالی، دو ریالی، پنج ریالی و یک تومانی و گاهی بیشتر کمک میکردند.
پهلوان عرق ریزان و خسته به سراغ وسایلش رفت که راهی دهی دیگر برای نمایش دیگری شود. خب این چه ربطی به من و پسر عمو عباس داشت که این همه مقدمه چینی کردم؟ بله ماجرا هر چه بود بعد از رفتن پهلوان شروع شد. فردای آن روز عباس به خانه ما آمد و ضمن تعریف و تمجید از پهلوان دیروزی، گفت: با اندامی که دارد بعید نیست که او هم در آینده پهلوان بشود و خلاصه هی خون به دل من بیچاره که اندامم به اندازه او نبود میکرد. میگفت: من هم میتوانم زنجیر پاره کنم. از تصادف روزگار آن روز هیچ کس در خانه نبود. پدر و برادر بزرگم در مزرعه بودند، مادرم با دو برادر کوچکم به حمام خزینه ده رفته و خواهر بزرگترم هم رفته بود لباسها را بشوید. این بود که اوضاع کاملاً برای نمایش پسر عمو آماده بود. ابتدا در یکی از زیرزمینها که وسایل کار کشاورزی میگذاشتیم وارد شدیم و زنجیر یک افسار کهنه الاغ پیدا کردیم و همان جا با کمک من که حالا دیگر جای شاگرد پهلوان را گرفته بودم، از روی تنها پیراهنی که تنش بود به دور بازوها و کتفش رد کردم و با هزار بدبختی و زحمت زنجیر را به دلخواه او گره زدم. در یک لحظه چشمم به صورت عباس افتاد که هیبت یک پهلوان به خود گرفته بود و با گردنی برافراشته و سینهای به جلو سعی میکرد تمام زور و قدرت بدنش را در دستها و بازوهای بچهگانهاش جمع کند. یا علی گفت و باز هم «یا علی»، پنج شش بار
با گفتن یا علی به زنجیر فشار آورد، هیچ اتفاقی نیفتاد. یکی دو بار دیگر هم امتحان کرد، فایدهای نداشت. در حالی که جای زنجیر روی بازو و پشتش مانده بود و شاید دردش هم گرفته بود، با ناامیدی و لبهای آویخته گفت: آخ اگر من هم دست کم هر روز دو تا تخم مرغ میخوردم میتوانستم، چون تخم مرغ نخوردهام، نمیشود زنجیر را پاره کرد. بهتر است بروم نمایش دیگری اجرا کنم.
باز کردن گره زنجیر برایم مشکل بود. به ناچار آن را از طرف سرش بیرون آوردیم، انداختیم همان جا و رفتیم توی حیاط. این جا بود که عباس گفت: من میتوانم نمایش سنگها که روی شکم پهلوان گذاشتند، نشان بدهم. کنار راه پله مهمانخانه در گوشه سمت راست حیاط جوغن (هاون) بزرگی بود و من فقط میتوانستم تا حدی آن را حرکت دهم. عباس گفت: باید کاری کنیم که هاون را روی سینه من قرار دهی، آن وقت خواهی دید که چگونه من از زیر هاون بیرون خواهم آمد. من نمیتوانستم هاون را بلند کنم و روی سینه عباس بگذارم بنابراین با همفکری، قرار شد هاون را روی پله اول راه پله مهمان خانه قرار دهیم و او بخوابد و من با فشار پاهایم به طور نشسته جوغن را روی سینهاش هل دهم. اما تخته و دری که مناسب باشد در دسترس نبود. سرانجام با جستوجو به این نتیجه مهم رسیدیم که از در کوچک کله کرهای (آغل مخصوص نگهداری بزغاله) که خالی از سکنه بود استفاده کنیم. در آغل بزغالهها را از طرف بالا نمیشد بیرون آورد، فقط از طرف پاشنه گردان آن راحت تر بود.
زمین را کنده و آن را بیرون آوردیم. وسایل نمایش آماده شده بود. پهلوان عباس از پشت روی زمین کنار پله اول خوابید و من در را که درست اندازهاش بود، روی سینهاش قرار دادم و رفتم پشت هاون نشستم. پشتم را به دیوار پله دوم چسباندم و با هر دو پا هاون را هل دادم روی در آغل که بر روی سینه پهلوان عباس بود. هاون سنگین بود، ابتدا کمی حرکتش دادم، هاون به لبه رسیده بود و با یک فشار محکم ناگهان هاون روی سینه پهلوان عباس سقوط کرد. به مجرد سقوط هاون، تمام هوای درون ریه عباس به صورت حقشتی محکم بیرون رفت و ناگهان فریاد «وای ننه... وای ننه» پهلوان عباس به هوا رفت. گیر افتاده بود و نفس کشیدن برایش مشکل. من که خیلی ترسیده بودم با تمام نیرو و چنگ و دندان و با کمک خودش او را از زیر در و هاون نجات دادم. نفس راحتی کشید و در حالی که آثار دو قطره اشک در چشمان پهلوان بود با تنی زار خود را به کنار دیوار کشاند و شروع کرد به معاینه دندهها و پوست شکمش که هم سرخ شده بود و هم کوفته. بعد از لحظهای به چشمان من نگاه کرد و دوباره گفت: نخوردن تخم مرغ باعث شده که من نتوانم عملیات پهلوانی را کامل انجام دهم. گفتم: خب شکر خدا که سالمی، پاشو بریم دو سه تا انار از باغچه عمویم بچینیم، بخوریم تا حالت بهتر شه.
ناگهان من فریاد وای ننه و چشمهای وحشت زدهاش یادم آمد و خندهام گرفت. عباس خنده مرا دید.
-از من میخندی؟
انگشت کوچکش را جلو آورد و به انگشت کوچک من زد، قهر کرد و رفت که فردا زودتر بیاید!
* * *
انار
بعد از جریان پهلوان بازی، پسر عمو عباس یکی دو روزی پیدایش نشد، تا اینکه ظهر نشده یک روز دم کرده و گرفته به دیدنم آمد. من خیلی خوشحال شدم و فوراً او را به تماشای ماشینهای گلی که درست کرده، گذاشته بودم روی پشت بام دالان که خشک و قابل بازی شوند، بردم. در ضمن نقشه و طرح یکباب منزل و گاراژ که قرار بود به زودی ساختمان آن را شروع کنم به او نشان دادم و قرار شد که به کمک همدیگر ساختمان را در باغچه پشت خانه ما بنا کنیم.
عباس پیشنهاد شش خانه بازی داد و با اشتیاق در دالان خانه ما که نسبتاً خلوت و خنک بود، بازی را شروع کردیم. او بهتر از من میتوانست خودش را روی یک پا حفظ کند و با همان پا سنگ یا تیله را از خانهها عبور دهد و من با وجود اینکه حریفش نبودم، سعی میکردم بهتر و بهتر بازی کنم و رقابتی جانانه با او داشته باشم.
گذشت زمان و غم و غصه بزرگترها را کمتر حس میکردیم و فکر میکردیم که دنیا منحصر است به روستای ما و خیلی بزرگتر، شهری که در فاصله دو فرسنگی ما بود.
ظهر شد و گرسنگی اولین تلنگرهای خودش را به شکم ما زد. من گفتم: عباس، انارهای عمویم کم کم دارند جا میافتند. چطور است حملهای کنیم و گُرمی بگیریم.
باغچه عموی بزرگترمان در قسمت غرب خانه ما بود. خانه ما در دو ضلع شمالی و غربی دو ردیف ساختمان دو طبقه بود که هر کدام راه پلهای جداگانه به پشت بام داشتند. دو طبقه ضلع شمالی چسبیده به خانه عمو و دو طبقه غربی همجوار باغچه عمویم بود که انواع میوهها داشت. در این فصل، انجیر و انار، (هر چند که انارها هنوز نرسیده بودند) ولی برای ما که با عملیات چریکی و جنگ و گریز به دست میآوردیم بسیار خوشمزه بود.
البته عمویم سخت گیر بود و در صورت دستگیری، امکان زندان! و سروصدا و حتی تنبیه ما وجود داشت. خدا رحمتش کند که مجبور بود پسر برادرهای لسش (شکمو) را تحمل و کج دار و مریض با آنان رفتار کند.
به هر حال قرار شد من که تازه فوتک زدن (سوت زدن) با لبهای جمع را یاد گرفته بودم، بروم پشت بام و یا در راه پله مشرف به باغچه عمویم راه پاکی کنم و اگر عمو یا کس دیگری نبود، اشاره کنم و عباس از توی باغچه خودمان که درخت نداشت و جالیز بود حمله را شروع کند. عباس گفت: انارها را در چه بریزم؟ من که چیز دیگری در دسترسم نبود به غربالی که خانههایش درشت بود و تنگ (کشیده و محکم) اشاره کردم و عباس هم قبول کرد. دیدبانی من شروع شد. تا آنجایی که میدان دید داشتم و خانه و باغچه عمویم را میدیدم، کسی پیدا نبود. اشاره کردم و عباس با پاچههای بالا روفته و پاهای برهنه که از ویژگیهای این نوع عملیات چریکی بود، به سرعت و با غربال به سوی درختهای انار حرکت کرد. ناخودآگاه، یا از شدت اضطراب سومین درخت اناری که بسیار ترش بود را در نظر گرفت و بلافاصله غربال را زیر درخت گذاشت و شروع کرد به بالا رفتن از آن! من که مسوول دیدبانی بودم از پشت بام نمیتوانستم جیغ بکشم و به او بگویم بابا برو به طرف درخت دومی یا چهارمی. بنابراین از پلهها سرازیر شدم. از روزنهای که آنجا بود شروع کردم به سوت زدن و ایما و اشاره. اما بعد مسافت صدای سوت من را که تازه یاد گرفته بودم، به او نمیرساند.
به ناچار صدای گربه و سگ در آوردم که شاید فرجی شود و عباس را به خود متوجه سازم اما نشد که نشد.
تازه عباس دو انار چید و از بالا در غربال انداخت و چون غربال حالت ارتجاعی داشت انارها از آن بیرون افتادند. عباس پایین آمد و انارها را در غربال گذاشت و دوباره شروع کرد به بالا رفتن. من که دیگر کلافه شده و عوضی گرفتن درخت انار را هم نتوانسته بودم به او حالی کنم حالا دیگر بالا و پایین رفتنش هم آمده بود رویش! در نتیجه حواس من از دیدبانی کاملاً پرت شد. اضطراب و بی قراری شدیدی سراپای من را فرا گرفته بود و هیچ کاری هم از دستم برنمیآمد. چشمانم کوچکترین حرکات عباس را با وسواس میپاییدند.
آخ، آنچه نباید بشود، شد. ناگهان گیوههای سفید و سپس زیر شلواری عمو نزدیک درخت اناری که عباس بالایش بود را از روزنه دیدم و صدای عمویم را شنیدم که با تحکم و عصبانیت میگفت: کیه؟! کیه؟!
عباس متوجه شد که دستگیر شده و بدجوری تو هچل افتاده، ناگهان با لوکهای (لیکه) بلند زد زیر گریه و گفت منم عباس و بعد مثل گربه روغن ریخته، ناراحت و شدیداً مضطرب پایین آمد.
عمویم مچ دستش را گرفت: این غربال را کی بهت داده؟! و او هم گفت: علی. عمو گفت خدا علی و تو رو ذلیل بکنه که آبادی برای من نذاشتین!
خلاصه عمو انارها را در غربال ریخت و عباس را مثل اسیری مفلوک با پاهای گل آلود، غربال بغل با خودش برد. من با سرعت خود را به پشت بام کنار خانه عمویم رساندم و اوضاع را زیر نظر گرفتم. از یک کله (در کوچک) که باید خمیده وارد خانه شد ابتدا عباس با غربال که نمیتوانست تعادل آن را خوب نگه دارد و سپس عمویم پیدا شدند. عباس هنوز گریه میکرد. زن عمو که در حیاط کنار حوض زیر بوته گل نسترن نمیدانم چکار میکرد با عجله جلو دوید و تا عباس و عمو را دید سر عمویم داد کشید: مرد چه خبره! برای چهار تا انار ترش که نباید بچه را بترسونی! ببین چطور میلرزه! دست عباس را کشید و بردش توی حیاط زیر درخت اناری نشاندش و انارها را با غربال جلویش گذاشت. دست به سرش کشید و گفت: نترس، نترس.
گریه عباس قطع شد و پشت سر هم آب بینیاش را بالا میکشید و هق هق میکرد. عمو وارد اتاق دو دری شد و با خودش بلند بلند حرف میزد:
آخر این چه وضعیه، این دو تا مارمولک روزگار من رو سیاه کردن، هنوز ما میوه نچشیدهایم که این آقایون تمامش کردهاند! رحمی، مروتی، انصافی، نه نه هیچ سرشان نمیشود. دفعه دیگه میاندازمشان تو چاه!
آن روز، روز شکست و دلواپسی ما بود که مبادا عمو با بابای من و عباس صحبت کند و آنها هم ما را حسابی خجالت دهند و شماتت کنند.
بعد از یک ساعت زن عمو، عباس را با انارها از راهی که آمده بود برگرداند. وقتی عباس وارد دالان شد من بی صبرانه منتظرش بودم. هر چه عمویم سرش داد کشیده بود او هم به من گفت: خاک بر سرت با این سوت زدنت! آخر بزدل ترسوک، نمیتوانستی هی مدد کنی، جیغ بکشی، سنگ پرت کنی که من بفهمم و فرار کنم.
من هم گفتم: تقصیر خودت بود که اولاً درخت انار را اشتباهی گرفته بودی و دوماً هی بالا و پایین میرفتی! نمیشد یکجا، آخرش انارها را جمع کنی و در غربال بریزی! تمام حواس من رفته بود تو اینکه این دو موضوع را بهت حالی کنم که یک مرتبه سروکله عمو پیدا شد و دیگر فرصت فوتک و
فریاد زدن را نداشتم.
در آخر غربال را سر جاش گذاشتیم و چون انارها ترش بودند قایمشان کردیم که برسند و قابل خوردن شوند. عباس آن روز هم چندان شاد از من جدا نشد. خداحافظی کرد و رفت تا روزهای آینده و بازیهای دیگر، تلافی امروز را در آوریم.
برای همه ما اتفاق افتاده است که از به یادآوری یک جمله، سرشار از زیبایی میشویم یا آن چنان غم و اندوه ذهن ما را میآلاید که تا از دست آن خلاص شویم زمان میطلبد و به خود لعنت میفرستیم که چرا آن را به یاد آوردهایم و در رنجی مضاعف گرفتار شدهایم.
علی محمدی این طور که نشان میدهد 60 ساله است. این خاطرات آنقدر برای او زنده و شیرین بوده است که دریغش آمده آنها را به دست ما نرساند.
اکنون به دو خاطره از این نویسندهای که بسیار روان، زیبا و ساده مینویسد توجه کنید.
امین فقیری
پهلوان
یادش به خیر آن زمانها که ما بچه بودیم، از تلویزیون، فیلم، ماهواره، ویدیو، آتاری و این وسایل سرگرمی خبری نبود. وسایل سرگرم کنندهای که بودند، خود انسانها با حرکات و حرفها و نمایشهایشان بودند و بسیاری از مراسم جنبه سرگرمی و تفریح داشت، مخصوصاً برای ما بچهها. مراسم عقد و عروسی یا دعوا و کشمکشهای محلی و دعوای زنان روستا و تعزیه خوانی و آمدن درویشی به ده که مدح علی(ع) میگفت و یا نقالها، کولیها، فالگیرها و دعانویسها که بیشتر وقتها مشتریان زیادی داشتند. از همه مهمتر آمدن پهلوانی به ده و نمایشهای او مورد علاقه همه بود. بچهها جشنشان بود. کلاس اول تمام کرده و تابستان بعد از داس و درو، ما بودیم و بازیهای مختلف. بیشتر اوقات همبازی من عباس، پسر عمویم (که از لحاظ جثه و هیکل درشت تر از من) بود. عباس تخیلی قوی داشت و خیلی دلش میخواست قهرمان باشد. در همان تابستان پهلوانی به ده ما آمد. فوراً در ده پیچید که پهلوان آمده. کجا؟ کجا؟
-در ساختمان توانگری بالای ده، در قلعه.
بچهها سعی میکردند دوستان و همبازیهایشان را خبر کنند و من هم به اتفاق پسر عمو عباس و سایر بچهها دوان دوان به آنجا رفتیم. مشهدی کاکاجان مسوول ساختمان انبار یکی از مالکان ده بود. داخل حیاط این ساختمان مردم اجازه داشتند نمایش پهلوان را ببینند. وقتی که ما رسیدیم سر و صدا و شادی، صدا زدن و جا گرفتن مردم شروع شده بود. مخصوصاً بچهها که مثل گنجشکها در غروب پاییز عجیب غلغلهای راه انداخته بودند. هرکس جا داشت تلاش میکرد جایی هم برای برادر، دوست و قوم و خویشش جور کند، به طوری که بتوانند صحنه نمایش را خوب ببینند. ما بچهها بیشتر کف حیاط بودیم و تعدادی هم با مادرانشان در جمع زنان و تعدادی هم با پدرانشان در جمع مردان بودند که روی پشت بامهای اطراف و دیوارها و سکوهای مختلف جا گرفته بودند. آن وسط پهلوانی با موهای بلند و سبیلی پرپشت و بازوانی خالکوبی شده که به پشت شانهاش هم میرسید، دیده میشد. چمدانی با روکش فلزی و خورجینی با
پسر بچهای ده- دوازده ساله- نوچهاش در وسط صحنه بودند.
پهلوان صلوات فرستاد و همه صلوات فرستادند. پهلوان ابتدا با چند شعر و غزل در مدح حضرت علی(ع) شروع کرد و با یاد پهلوانان نامی ایران رستم و سهراب، گیو و گودرز، بیژن و سیاوش، نمایش پهلوانی را نه راهی برای گدایی بلکه یادآوری روحیه اجدادمان میدانست. ابتدا پهلوان به شاگردش اشاره کرد که چون ناهار کامل نخورده تعدادی تخم مرغ برایش بیاورد که آورد و او هم چهار الی پنج تا از آنها را یکی پس از دیگری در دهانش شکست و قورت داد. دهانمان باز مانده بود. ما بچهها میگفتیم وا...ی، وا...ی اگر کسی میگفت واویلا بقیه بچهها با اعتراض میگفتند بگو ماشالا (ماشاءالله) هر کسی قسمتی از بدن و حرکات پهلوان را به دیگری نشان میداد. برای من و عباس عکس شیری که روی بازوی پهلوان خالکوبی شده بود جالب به نظر میرسید. پهلوان طرف صحبتش بیشتر مردها بودند و هر از چند گاهی به زنها هم نگاه میکرد. نگاهی به عنوان نقال به تماشاگر. نگاهی که در جایی نمیماند و صادقانه محیط اطراف را میپیمود. نمایش پهلوان ابتدا با زنجیر پاره کردن شروع شد. زنجیر
قالب ریزی که دانههای آن را به مردم و جوانانی که نزدیک صحنه بودند، نشان داد و سپس شاگردش آن را به دور دو بازو که از روی سینه و زیر استخوانهای کتفش در پشت او رد میشد، گره زد. سپس پهلوان شروع کرد به فشار آوردن به بازوها و بدنش به طوری که رگهای اندامش مخصوصاً گردنش برجسته و سیاه میشدند و سرانجام با فریاد «یا علی» زنجیر با صدای پُرک مانندی پاره شد. فریاد هورا و کف زدن از تماشاچیان به هوا برخاست. نمایش بعدی خرد کردن سنگ به وسیله مشت بود. پس از آن نوبت پرتاب کردن وزنه آهنی به هوا رسید که با قسمتهای خاصی مانند سینه یا کمر و بازوها خود را زیر وزنه از هوا برگشته قرار میداد. آخرین نمایش پهلوان خوابیدن زیر تودههایی از سنگهای بزرگ پی ساختمان بود که برای این کار ابتدا پهلوان از پشت روی یک گلیم خوابید و یک لنگه در نسبتاً پهن روی سینه و بدنش قرار دادند و او فرمان گذاشتن سنگها را روی آن صادر کرد. در اینجا بود که هر چه سنگ در گوشه حیاط روی هم انباشته شده بود، آوردند و روی سینه پهلوان چیدند به طوری که دیگر جایی برای گذاشتن سنگ نبود. پهلوان که نفسهایش به راحتی رفت و آمد نمیکرد و بیشتر به فوکه (فوتکه) شبیه بود با فریاد «یا علی» کمرش را از زمین کند و توانست تا اندازهای زیر سنگها بلند شود که بلند شدن و حرکت ناگهانی او توده سنگها را از روی لنگه در به دو طرفش فرو ریختند و در آخر بلند شد و ایستاد. همه او را تشویق کردند. بعد از این مراسم و خواندن شعرهای پهلوانی و حماسی، شاگردش ظرفی را در اطراف به چرخش در آورد که خرج سفر پهلوان و هدیه از مردم طلب میکرد. مردم به فراخور حال و وضعی که داشتند یک ریالی، دو ریالی، پنج ریالی و یک تومانی و گاهی بیشتر کمک میکردند.
پهلوان عرق ریزان و خسته به سراغ وسایلش رفت که راهی دهی دیگر برای نمایش دیگری شود. خب این چه ربطی به من و پسر عمو عباس داشت که این همه مقدمه چینی کردم؟ بله ماجرا هر چه بود بعد از رفتن پهلوان شروع شد. فردای آن روز عباس به خانه ما آمد و ضمن تعریف و تمجید از پهلوان دیروزی، گفت: با اندامی که دارد بعید نیست که او هم در آینده پهلوان بشود و خلاصه هی خون به دل من بیچاره که اندامم به اندازه او نبود میکرد. میگفت: من هم میتوانم زنجیر پاره کنم. از تصادف روزگار آن روز هیچ کس در خانه نبود. پدر و برادر بزرگم در مزرعه بودند، مادرم با دو برادر کوچکم به حمام خزینه ده رفته و خواهر بزرگترم هم رفته بود لباسها را بشوید. این بود که اوضاع کاملاً برای نمایش پسر عمو آماده بود. ابتدا در یکی از زیرزمینها که وسایل کار کشاورزی میگذاشتیم وارد شدیم و زنجیر یک افسار کهنه الاغ پیدا کردیم و همان جا با کمک من که حالا دیگر جای شاگرد پهلوان را گرفته بودم، از روی تنها پیراهنی که تنش بود به دور بازوها و کتفش رد کردم و با هزار بدبختی و زحمت زنجیر را به دلخواه او گره زدم. در یک لحظه چشمم به صورت عباس افتاد که هیبت یک پهلوان به خود گرفته بود و با گردنی برافراشته و سینهای به جلو سعی میکرد تمام زور و قدرت بدنش را در دستها و بازوهای بچهگانهاش جمع کند. یا علی گفت و باز هم «یا علی»، پنج شش بار
با گفتن یا علی به زنجیر فشار آورد، هیچ اتفاقی نیفتاد. یکی دو بار دیگر هم امتحان کرد، فایدهای نداشت. در حالی که جای زنجیر روی بازو و پشتش مانده بود و شاید دردش هم گرفته بود، با ناامیدی و لبهای آویخته گفت: آخ اگر من هم دست کم هر روز دو تا تخم مرغ میخوردم میتوانستم، چون تخم مرغ نخوردهام، نمیشود زنجیر را پاره کرد. بهتر است بروم نمایش دیگری اجرا کنم.
باز کردن گره زنجیر برایم مشکل بود. به ناچار آن را از طرف سرش بیرون آوردیم، انداختیم همان جا و رفتیم توی حیاط. این جا بود که عباس گفت: من میتوانم نمایش سنگها که روی شکم پهلوان گذاشتند، نشان بدهم. کنار راه پله مهمانخانه در گوشه سمت راست حیاط جوغن (هاون) بزرگی بود و من فقط میتوانستم تا حدی آن را حرکت دهم. عباس گفت: باید کاری کنیم که هاون را روی سینه من قرار دهی، آن وقت خواهی دید که چگونه من از زیر هاون بیرون خواهم آمد. من نمیتوانستم هاون را بلند کنم و روی سینه عباس بگذارم بنابراین با همفکری، قرار شد هاون را روی پله اول راه پله مهمان خانه قرار دهیم و او بخوابد و من با فشار پاهایم به طور نشسته جوغن را روی سینهاش هل دهم. اما تخته و دری که مناسب باشد در دسترس نبود. سرانجام با جستوجو به این نتیجه مهم رسیدیم که از در کوچک کله کرهای (آغل مخصوص نگهداری بزغاله) که خالی از سکنه بود استفاده کنیم. در آغل بزغالهها را از طرف بالا نمیشد بیرون آورد، فقط از طرف پاشنه گردان آن راحت تر بود.
زمین را کنده و آن را بیرون آوردیم. وسایل نمایش آماده شده بود. پهلوان عباس از پشت روی زمین کنار پله اول خوابید و من در را که درست اندازهاش بود، روی سینهاش قرار دادم و رفتم پشت هاون نشستم. پشتم را به دیوار پله دوم چسباندم و با هر دو پا هاون را هل دادم روی در آغل که بر روی سینه پهلوان عباس بود. هاون سنگین بود، ابتدا کمی حرکتش دادم، هاون به لبه رسیده بود و با یک فشار محکم ناگهان هاون روی سینه پهلوان عباس سقوط کرد. به مجرد سقوط هاون، تمام هوای درون ریه عباس به صورت حقشتی محکم بیرون رفت و ناگهان فریاد «وای ننه... وای ننه» پهلوان عباس به هوا رفت. گیر افتاده بود و نفس کشیدن برایش مشکل. من که خیلی ترسیده بودم با تمام نیرو و چنگ و دندان و با کمک خودش او را از زیر در و هاون نجات دادم. نفس راحتی کشید و در حالی که آثار دو قطره اشک در چشمان پهلوان بود با تنی زار خود را به کنار دیوار کشاند و شروع کرد به معاینه دندهها و پوست شکمش که هم سرخ شده بود و هم کوفته. بعد از لحظهای به چشمان من نگاه کرد و دوباره گفت: نخوردن تخم مرغ باعث شده که من نتوانم عملیات پهلوانی را کامل انجام دهم. گفتم: خب شکر خدا که سالمی، پاشو بریم دو سه تا انار از باغچه عمویم بچینیم، بخوریم تا حالت بهتر شه.
ناگهان من فریاد وای ننه و چشمهای وحشت زدهاش یادم آمد و خندهام گرفت. عباس خنده مرا دید.
-از من میخندی؟
انگشت کوچکش را جلو آورد و به انگشت کوچک من زد، قهر کرد و رفت که فردا زودتر بیاید!
* * *
انار
بعد از جریان پهلوان بازی، پسر عمو عباس یکی دو روزی پیدایش نشد، تا اینکه ظهر نشده یک روز دم کرده و گرفته به دیدنم آمد. من خیلی خوشحال شدم و فوراً او را به تماشای ماشینهای گلی که درست کرده، گذاشته بودم روی پشت بام دالان که خشک و قابل بازی شوند، بردم. در ضمن نقشه و طرح یکباب منزل و گاراژ که قرار بود به زودی ساختمان آن را شروع کنم به او نشان دادم و قرار شد که به کمک همدیگر ساختمان را در باغچه پشت خانه ما بنا کنیم.
عباس پیشنهاد شش خانه بازی داد و با اشتیاق در دالان خانه ما که نسبتاً خلوت و خنک بود، بازی را شروع کردیم. او بهتر از من میتوانست خودش را روی یک پا حفظ کند و با همان پا سنگ یا تیله را از خانهها عبور دهد و من با وجود اینکه حریفش نبودم، سعی میکردم بهتر و بهتر بازی کنم و رقابتی جانانه با او داشته باشم.
گذشت زمان و غم و غصه بزرگترها را کمتر حس میکردیم و فکر میکردیم که دنیا منحصر است به روستای ما و خیلی بزرگتر، شهری که در فاصله دو فرسنگی ما بود.
ظهر شد و گرسنگی اولین تلنگرهای خودش را به شکم ما زد. من گفتم: عباس، انارهای عمویم کم کم دارند جا میافتند. چطور است حملهای کنیم و گُرمی بگیریم.
باغچه عموی بزرگترمان در قسمت غرب خانه ما بود. خانه ما در دو ضلع شمالی و غربی دو ردیف ساختمان دو طبقه بود که هر کدام راه پلهای جداگانه به پشت بام داشتند. دو طبقه ضلع شمالی چسبیده به خانه عمو و دو طبقه غربی همجوار باغچه عمویم بود که انواع میوهها داشت. در این فصل، انجیر و انار، (هر چند که انارها هنوز نرسیده بودند) ولی برای ما که با عملیات چریکی و جنگ و گریز به دست میآوردیم بسیار خوشمزه بود.
البته عمویم سخت گیر بود و در صورت دستگیری، امکان زندان! و سروصدا و حتی تنبیه ما وجود داشت. خدا رحمتش کند که مجبور بود پسر برادرهای لسش (شکمو) را تحمل و کج دار و مریض با آنان رفتار کند.
به هر حال قرار شد من که تازه فوتک زدن (سوت زدن) با لبهای جمع را یاد گرفته بودم، بروم پشت بام و یا در راه پله مشرف به باغچه عمویم راه پاکی کنم و اگر عمو یا کس دیگری نبود، اشاره کنم و عباس از توی باغچه خودمان که درخت نداشت و جالیز بود حمله را شروع کند. عباس گفت: انارها را در چه بریزم؟ من که چیز دیگری در دسترسم نبود به غربالی که خانههایش درشت بود و تنگ (کشیده و محکم) اشاره کردم و عباس هم قبول کرد. دیدبانی من شروع شد. تا آنجایی که میدان دید داشتم و خانه و باغچه عمویم را میدیدم، کسی پیدا نبود. اشاره کردم و عباس با پاچههای بالا روفته و پاهای برهنه که از ویژگیهای این نوع عملیات چریکی بود، به سرعت و با غربال به سوی درختهای انار حرکت کرد. ناخودآگاه، یا از شدت اضطراب سومین درخت اناری که بسیار ترش بود را در نظر گرفت و بلافاصله غربال را زیر درخت گذاشت و شروع کرد به بالا رفتن از آن! من که مسوول دیدبانی بودم از پشت بام نمیتوانستم جیغ بکشم و به او بگویم بابا برو به طرف درخت دومی یا چهارمی. بنابراین از پلهها سرازیر شدم. از روزنهای که آنجا بود شروع کردم به سوت زدن و ایما و اشاره. اما بعد مسافت صدای سوت من را که تازه یاد گرفته بودم، به او نمیرساند.
به ناچار صدای گربه و سگ در آوردم که شاید فرجی شود و عباس را به خود متوجه سازم اما نشد که نشد.
تازه عباس دو انار چید و از بالا در غربال انداخت و چون غربال حالت ارتجاعی داشت انارها از آن بیرون افتادند. عباس پایین آمد و انارها را در غربال گذاشت و دوباره شروع کرد به بالا رفتن. من که دیگر کلافه شده و عوضی گرفتن درخت انار را هم نتوانسته بودم به او حالی کنم حالا دیگر بالا و پایین رفتنش هم آمده بود رویش! در نتیجه حواس من از دیدبانی کاملاً پرت شد. اضطراب و بی قراری شدیدی سراپای من را فرا گرفته بود و هیچ کاری هم از دستم برنمیآمد. چشمانم کوچکترین حرکات عباس را با وسواس میپاییدند.
آخ، آنچه نباید بشود، شد. ناگهان گیوههای سفید و سپس زیر شلواری عمو نزدیک درخت اناری که عباس بالایش بود را از روزنه دیدم و صدای عمویم را شنیدم که با تحکم و عصبانیت میگفت: کیه؟! کیه؟!
عباس متوجه شد که دستگیر شده و بدجوری تو هچل افتاده، ناگهان با لوکهای (لیکه) بلند زد زیر گریه و گفت منم عباس و بعد مثل گربه روغن ریخته، ناراحت و شدیداً مضطرب پایین آمد.
عمویم مچ دستش را گرفت: این غربال را کی بهت داده؟! و او هم گفت: علی. عمو گفت خدا علی و تو رو ذلیل بکنه که آبادی برای من نذاشتین!
خلاصه عمو انارها را در غربال ریخت و عباس را مثل اسیری مفلوک با پاهای گل آلود، غربال بغل با خودش برد. من با سرعت خود را به پشت بام کنار خانه عمویم رساندم و اوضاع را زیر نظر گرفتم. از یک کله (در کوچک) که باید خمیده وارد خانه شد ابتدا عباس با غربال که نمیتوانست تعادل آن را خوب نگه دارد و سپس عمویم پیدا شدند. عباس هنوز گریه میکرد. زن عمو که در حیاط کنار حوض زیر بوته گل نسترن نمیدانم چکار میکرد با عجله جلو دوید و تا عباس و عمو را دید سر عمویم داد کشید: مرد چه خبره! برای چهار تا انار ترش که نباید بچه را بترسونی! ببین چطور میلرزه! دست عباس را کشید و بردش توی حیاط زیر درخت اناری نشاندش و انارها را با غربال جلویش گذاشت. دست به سرش کشید و گفت: نترس، نترس.
گریه عباس قطع شد و پشت سر هم آب بینیاش را بالا میکشید و هق هق میکرد. عمو وارد اتاق دو دری شد و با خودش بلند بلند حرف میزد:
آخر این چه وضعیه، این دو تا مارمولک روزگار من رو سیاه کردن، هنوز ما میوه نچشیدهایم که این آقایون تمامش کردهاند! رحمی، مروتی، انصافی، نه نه هیچ سرشان نمیشود. دفعه دیگه میاندازمشان تو چاه!
آن روز، روز شکست و دلواپسی ما بود که مبادا عمو با بابای من و عباس صحبت کند و آنها هم ما را حسابی خجالت دهند و شماتت کنند.
بعد از یک ساعت زن عمو، عباس را با انارها از راهی که آمده بود برگرداند. وقتی عباس وارد دالان شد من بی صبرانه منتظرش بودم. هر چه عمویم سرش داد کشیده بود او هم به من گفت: خاک بر سرت با این سوت زدنت! آخر بزدل ترسوک، نمیتوانستی هی مدد کنی، جیغ بکشی، سنگ پرت کنی که من بفهمم و فرار کنم.
من هم گفتم: تقصیر خودت بود که اولاً درخت انار را اشتباهی گرفته بودی و دوماً هی بالا و پایین میرفتی! نمیشد یکجا، آخرش انارها را جمع کنی و در غربال بریزی! تمام حواس من رفته بود تو اینکه این دو موضوع را بهت حالی کنم که یک مرتبه سروکله عمو پیدا شد و دیگر فرصت فوتک و
فریاد زدن را نداشتم.
در آخر غربال را سر جاش گذاشتیم و چون انارها ترش بودند قایمشان کردیم که برسند و قابل خوردن شوند. عباس آن روز هم چندان شاد از من جدا نشد. خداحافظی کرد و رفت تا روزهای آینده و بازیهای دیگر، تلافی امروز را در آوریم.
+ نوشته شده در 2012/9/8 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی