دریغ! «پرویز همایون­پور»، تندیس فضیلت و انسانیت رفت
پرویز خائفی

ما کاروان آخرتیم از دیار عمر

او مرد بود، پیش­تر از کاروان برفت!
سعدی
سپهر بر شده، پرویزنی است خون افشان
که ریزه­اش سر کسرا و تاج پرویز است
حافظ
خبر را صدرا داد. صدرا همیشه در تلفن­هایش سوای ضرورت موضوع طنزی مضمر پنهان است اما این بار خیلی کوتاه و جدی گفت: استاد! که غلو پاکدلی وجودی اوست: پرویز همایون پور مرد! یکی دو تا کلمه و واژه ناتمام و ناگزیر و تمام! و من حیرت زده گوشی را گذاشتم و خیره به دیوار رفتم به سفر خیال و واقعیت. دیدار نخستین بیش از چهل سال پیش، شاید هم بیشتر، جوانی بلند بالا، باریک اندام، کم حرف و قاطع، بیشتر شنونده تا گوینده، پاکدلی در آینه سیمایش هویدا بود، چه کنم؟ هیچ! پرویز زاده شیراز بود. به معنای وسیع کلام شیرازی پاک! اصیل مانده بود، لحظه­ای خوی و خصلت خود را فدای محیط و شرایط نامتناسب با خصائل خود نمی­کرد. یک بار تحت تأثیر شرایط خاص محیط غیر از خودش نبود. دریغا که این عزیز پاکدل را کمتر می­شد زیارت کرد. خضر فرخ پی بود، عالمی را زیر پای داشت و با کوله باری تجربه باز می­گشت. اگر اندیشه­ها و دیدارهایش را کتاب  کرده باشد چندین مجلد کتاب سودمند و خواندنی می­شود. مثلی است که می­گویند هیچ چیز مثل واقعیت مرگ انکار ناپذیر نیست. باید پذیرفت پرویز رفت. کوهی از انسانیت و دانش و تجربه بود و مرگ امانش نداد. سالیان دراز در سرای باصفای مهندس کاظم چینی جمع می­شدیم و خوشبختانه بی نظم و نسق سخن می­راندیم و شعر می­خواندیم. سایه صفایی خاص بر سرمان سایه انداخته بود. چیزی که نبود غرور و تفرعن و خودخواهی بود. پرویز اگر بود، خورشید محفل بود. با حوصله و دقت به گفته و شعر دیگران توجه می­کرد. فروتنی­اش چنان بود که گویی سراپا گوش و چشم است. به ندرت سخنی می­گفت، به خصوص از خودش هرگز، ظرائف شعر و سخن را چنان درک می­کرد که حیرت آور بود. چنان که گفتم سفر را بر حضر برتری می­داد، از این رو من از نوشته­هایش کمتر بهره برده­ام، اگر چه از خاندان بزرگ و آبرومند شیراز بود اما هرگز به این برتری از نظر دیگران تفاخر نمی­کرد. آنقدر خوب بود که گویی بدی را نمی­شناخت. دیگران در رکاب ارزش­های انسانی و ادبی او پلکان را بالا رفته بودند و می­رفتند.
زندگی برای او همان اندازه اعتبار داشت که مرگ، و گویا سرانجام هم قربانی این تفکر ذاتی شده است. آدمی نادر با شخصیتی ممتاز و شیوه فکری خاصی بود، مدت­ها بود کمتر امکان دیدار و بوس و کنار میسر می­شد، اما وجود اثیری­اش همیشه و همه جا بود. آرزو داشتم کارهای چاپی او را که مسلماً جنبه علمی بسیار دارد، دیده بودم و خوانده بودم. دریغ که مرگ امانش نداد. مجموعه­ای از فضیلت­های بی شمار ناگهان چشم از جهان فرو بست.
از هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست
ز آن رو عنان گسسته دواند سوار عمر
نمی­دانم مرگ او را چگونه بپذیرم، آنقدر خوب بود که بدی در حداقل هم مجال راهیابی به حیطه انسانی او را نداشت. شنیده­ام آثار بسیار گرانقدر در خارج از ایران نوشته  و چاپ کرده، اما دریغ از بخت بد و عمر ناسازگار و روزگار نامساعد. فقدان پرویز قابل قبول و درک نیست. گلچین زمانه گل نادر و خوش بویی را از ما گرفت. بلکه ربود. بعد از  تلفن صدرا هرچه کردم این حادثه ناگوار را در روح خود قبول کنم و فقدان پرویز را پذیرا شوم، نشد. متوسل به قرص خواب و همراه تسلی بخش زندگی­ام حافظ شدم، از سعدی نیز غافل نیستم، به خصوص آنجا که اشارت می­کند:
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
به روی جبر زندگی و واقعیت رحیل همان کاروانسرای دو در است. رحیل اجباری باید از دری آمد و درنگی کوتاه و زنگ درای سفر از دری دیگر، چاره­ای ناگزیر است.
سوگ او گذشته از آنکه برای جامعه فرهنگی و ادبی ایران جبران ناپذیر است، برای خانواده، بستگان و عزیزانش به خصوص هرمز عزیز که خود چهره ممتاز ادبی ایران است، سخت ناگوار  است. هرمز مردی است نادر و  آثار ماندگارش همه و همه نمونه عمق و عظمت فکری و بزرگی اوست. یک تنه در محیط پر آشوب تهران، بار سنگین مجموعه­ای معتبر و آبرومند را به دوش می­کشد و کاری انحصاری عرضه می­دارد. من این چند روز چنان در خود شکسته­ام که جز یاد و خاطره پرویز نجیب و گرانمایه و بی ادعا چیز دیگری را به یاد نمی­آورم. سپاس که هر که او را حتی یک بار دیده جز خوبی و انسانیت از او به یاد ندارد. من به همه یاران پاکدل و با فضیلت او به ویژه هرمز و خانواده بزرگ او  طبق معمول تسلیت می­گویم و همدردم از همایون پور، هرمز می­خواهم که اگر آرامشی یافت شماره­ای ویژه تهیه کند تا دوستان او در حد مقدور گوشه­ای از ارزش­های انسانی او را بازگو کنند. این کار با یاری  دوستانش بهترین کار و بزرگترین قدم در رثای اوست و شتاب هم ضرورت ندارد. هر گاه کمی آرامش یافت و سبکی داغ سنگین را کمتر احساس کرد، با یاری دوستانش قابل انجام است. پرویز خوب بود و زود رفت، جایگزین ندارد، همتا ندارد. سوای دانش و سفرنامه، مجموعه خاطرات او که آینه خالصانه روح اوست، خواندنی است.