صفحه 6--1 مهر 91
دوام آوردم
به مناسبت هفته دفاع مقدس
نجمه پساوند
به مناسبت هفته دفاع مقدس
نجمه پساوند
«همین جا، روی همین خرده سنگها و برگها ایستادهام. سرما هم مثل تو دشمن شده. با پوست چروک خورده صورتم میجنگد. میکشدش و سیلی میزند. رگههای خون، پشت دستم دلمه بسته. گلنگدن را کشیدی و رگبار به درختها نشست. بعدازظهر دیروز چهار نفری آمدیم گشت. شب رسیدیم. خوشت میآید اعتراف کنم که تپههای کوخان* ترس به دلم میانداخت؟ آره انداخت. واهمه کردم. نیم ساعت رانندگی کف رودخانه خشک، وسط تپههای پر از درخت، جای سالم در بدنمان نگذاشت. چربی و عضلات شل و وارفته پسره چاقی که تازه به یگان معرفی شده بود، با تکانهای جیپ میولی که داشتیم، مثل ژله بالا و پایین میشد. اصغر چابکی راننده بود و محسن رزمی هم کنارش. سر تفنگها رو
به بالا. لاستیک به چیزی خورد. به ثانیه نکشید که ترکید. خاک و ریزههای شن از آسمان، عین مسلسل رویمان هوار شد. تَتَتَق روی کاپوت پُکیده ماشین. فرمان از دست اصغر در رفت. چپ شدیم. ناله محسن رزمی را شنیدم. زیر کوه چربی هم قطار جدید دفن شدم.
-بلند شو، هیـ...کلـ...ت رو... بلند کن، دارم خفه میشم.
با زور، دست و پایم را بیرون کشیدم. بدن سنگینش روی شنها ولو شد. دستم زیر تنش داغ و لزج شد. سرش افتاد. مثل جیوهای که از دماسنج شکسته روی زمین پخش میشود، گلولههای شن قرمز، روی سنگریزهها به هم چسبید. باریکه خون زیر موهایش، تا پوتینهایم رسید. چابکی خرخر میکرد. گردنش را عقب بردم. راه نفسش بازتر شد. لاستیک زیر پایش ترکیده بود. سر سیاه و زبر میله بلند، زیر شکم تا جناق سینه را شکافته و بیرون زده بود. چک چک، خون از کنگرههای زمخت میله میریخت. چشمهای نیمه بازش به آسمان بود. در خرخر، مفهوم حرفش را نمیفهمیدم. شیار سیاه خون از لبها تا بناگوش راه افتاد. یعنی درد چشمش را بست؟! محسن رزمی تا کنارم سُرید، سنگهای اطرافمان را تیرباران کردید. تا پای تپه خودمان را کشیدیم. یال را که بالا رفتیم، دوباره بستینمان به رگبار. محسن خزید. درد و سوزش کتفم بیشتر شد. تا درختهای بالایی فقط چند قدم دیگر مانده بود. محسن را کول کردم و دویدم. خودش را پشت سنگی انداخت. من کجا بروم؟ همهاش درخت هست و بوتههای لخت. محسن راستش را میزد. من هم، همان جا را زدم. چرایش را هم نمیدانستم. تنه بریدهای قایمم میکرد. داد و فریادتان واضح نبود. یکی میگفت: «دوتان، دوتا» جایم امن نبود.
لای درختها کمتر دیده میشدم. سرم را دزدیدم. کلاغ پر تا پشت درخت بلندتر رفتم. آخ... گودال اطرافش علفهای بلندی بود. ندیدمش. پایم را که گذاشتم، به زمین نرسید و یکباره ول شدم پایین. تا گردن در چاله افتادم. از آن سنگرهای فردی که برای خودتان کندهاید. کلتم را در آوردم. پشت سنگ، پای شکسته و برهنه محسن پیدا بود.
با بند پوتین بالای زانو را میبست که گلوله بارانش کردید. دیدم بند از دستش افتاد.
-محسن...! مُسِن...
«تمام کردی؟! اینجا؟! زود بود که! بی پدرها کار خودشان را کردند!»
گوش تیز میکنم. باد، بین شاخهها میپیچد. صدای تک تیر به فاصله چند ثانیه، یعنی تیر خلاص! آن دو تا را زدید؟ منتظر بمانم برای خلاصی محسن هم بیایید؟ نفسهای بلندم را حبس میکنم. «یواشتر...» صدا از سینه من نیست. سایه ترس را تا پشتم میآورید. آماده زدن هستم. حداقل یکیتان را که میتوانم ناکار کنم!
گوش تیز میکنم تا صدای نفستان نزدیک تر بشود و بزنم. چرا جلو نمیآیید؟ ناشیانه و نامنظم نفس کشیدنتان امیدوارم میکند. حرفهای نیستید. ماشه سرد و صیقلی را زیر انگشتهای یخ کردهام امتحان میکنم. دو قدم جلوتر بیایید. میتوانم بی خطا بزنم. پشت بوتههایید. مرد جنگ نیستید. یک آدم ترسیده زخمی و یک مرده، خطر دارد؟! صدای نفس زدنها نزدیک تر نمیشوند. «چه قدر احمقم... زنده است!»
-...محسن! محسن زندهای؟ میتونی تکون بخوری؟ میشنوی؟ با تواَم!
ناله. همین! دهانه گودال پهن تر است. کتفهایم را میتوانم آزادانه تکان بدهم. امان نمیدهید جم بخورم. سه گلوله پشت هم. خطا میروند. هوای غروب است و آسمان تاریک روشن. برای فرار، ذهنم را متمرکز میکنم.
فاتحه جیپ را باید خواند. یا تا پایین تپه به امید سالم ماندن بی سیم، باید بیایم که هم خودم را میزنید، هم محسن را. یا باید برگردم عقب. دست کم بیست کیلومتر پیادهروی با محسن. شاید تاب نیاورد. کتف را میگردانم. درد میگیرد. حسابی کوفته شده. پاها را کف گودال میکوبم. نمیدانم راهپیمایی را تا کجا تاب میآورند. از پشت سکوت کنترلمان میکنید؟ نه تیری، نه تعقیبی... فراموشان نکردهاید؟! بعید نیست، اینجا را که درست نمیشناسم. به خودم چه قدر اطمینان دارم؟!
تا کنار جیپ بروم با ریسک همان جا مردن؟ یا بیست کیلومتر با محسن راه برویم با احتمال در بین راه درگیر شدن؟ الان تاریکی بهترین دوستم میشود. اگر دست بجنبانم، قبل از سحر به یگان میرسیم.
-محسن یواشتر نفس بکش، میشنون.
صدای جیرجیرکهای جنگلی و به هم خوردن گاهگاهی بال پرندهای دور از لانه، سکوت و وهم تپه را سوراخ میکند. سوز شبهای زمستان کوهستان معروف است. بی رحم. باد از درزهای لباس تا استخوانمان را تاخت میزند. دو ساعت در چاله بودن، پاهایم را کرخت کرده، از پشت سایههای بوتههای نیمه خشک، منتظرتان هستم. با سایههای درشت و دستی که روی ماشه آماده چکاندن است. رگههای خون، پشت دستم دلمه شدند. گلنگدن را میکشی. باید به خطای تیرت هم امیدوار باشم. شلیک... سرم را لبه گودال میگذارم. چیزی میافتد. «هوی زدمش...» اول محسن را زدید؟! لهجهات را نمیشناسم. زبان ناآشنایی داری. میدوی... جنازهاش به چه دردت میخورد! اینکه نفس زدن محسن است! سرک میکشم. شعله آتش از لابهلای درختها قد میکشد و دست به آسمان میبرد. ستارهها هم اندازه سرما نزدیکند. بوی گوشت نیم سوخته. دلچسب نیست. دلچسبیش مهم هم نیست. به گرسنگی و اسید بالا آمده معدهام فکر میکنم. پرنده زدهاید! یعنی تفنگ دوربین دار...! تیر خلاص چابکی و پسره همراهمان را از همان بالا زدید. از درختها دیگر واهمه ندارم. از پشت بوتهها هم سایهای در نمیآید. رو در رو شدیم. خیالم را راحت کردید. میبینمتان. کنار جرقه زدنهای آتش نشستهاید. ما هم در تیررستان هستیم. صبر کردید، خسته بشویم و از سوراخمان بیرون بخزیم؟! مسیر آمده را در ذهن مرور میکنم. به نظرت پیچ و خمها در تاریکی همان پیچهای صبح هستند؟ آموختههای دانشکده، اینجا به دردم میخورند. ستارههای آسمان یک دست، راه را بهتر از من بلدند. آمادهام.
-محسن کلتت رو در بیار، اگه لازم شد بزنی، میخوام کولت کنم. میریم عقب مُسِن!... محسن؟
فقط نفسهای کوتاه و نامنظمش را شنیدم. به زور بازوها از گودال بالا میآیم. بوی گوشت نیم پز و جرقههای بالای شعلهها... حواستان به ما نیست. از دشمن ممنون بودن خندهدار است؛ ولی ممنون که ما را به حساب نمیآورید. جرقه کلک قدیمی در ذهنم زده شد. کلاه را لبه گودال، لای علفها جا میدهم. «... من هنوز درون گودالم»
-الان میبرمت. پات رو بستی؟
از زیر زانو خرد شده. کنارش روی زمین دراز میکشم. یخ و ناهموار است.
-کجات خورده؟
روی تنش دنبال ردهای خون میگردم. پهلو و قفسه سینهاش چه داغ و لزج است! نفسهاش کوتاه و سنگین شده، بلدی که! ریهاش را زدهاید.
-میتونی خودتو روی کمرم بندازی؟ زورت رو بزن.
کنارش به پشت میخوابم.
-یالا مَرد! بجنب...!
تکان کوچکی میخورد. وقت نیست معطلش بشوم. برمیگردم روی سینهاش و به کمر میخوابم. با دست محکم به خودم میچسبانمش. ناله کوتاهی میکند. سنگینی بدنم گلولهها را در زخمهایش فروتر میبرد. میغلتم. محسن روی کمرم است. زانو را جمع میکنم که بایستم. سبک و بی حرکت است. میتوانم تمام راه، بیاورمش. با این همه کلنجار رفتنها و خزیدن دو تا آدم زنده، یادمان هم نکردید؟! دو سه متر سینه خیز. شلیک... خشک میشوم. چاله را میزنید. صدای شکستن چوبها و علفها زیر بدنم، بلندتر از صدای جرقههای آتش شماست. تندتر، صد متر، شاید هم بیشتر جلو میروم. حالا در تیررس عمودیتان هستم. اینطوری میخواهید کشورگشایی کنید؟! خارهای ریز و خشکههای چوب، زیر شکم و سینهام بیشتر از شما سد راه میشوند. کتفم میسوزد. نفس داغ و کوتاه محسن پشت گردنم دلگرمی است. چیزی شلوارم را میکشد و گیرم میاندازد. بی حرکت میمانم. پا را کمی میکشم. دوباره آرام تر میکشمش... زانویم!
ماشه کلت زیر انگشتم آماده است. زانو را آهسته بالا میآورم. در یک آن با شدت پایم را میکشم. انفجار پارچه در سکوت، رگبار را به سمتمان میآورد. زانوی شلوار پاره میشود. زبانتان را نمیفهمم.
-چه بود؟!... چه زده؟ شینا... خبرنیا...
سر زانویم میخراشد. درد نیست که تحمل بشود یا نه. سوزش خراشهای سنگریزه و خار است با سرمایی که اگر یادش نکنیم با باد یادمان میآید. از تیررستان دور شدهایم. سیاهی غلیظی به درختها و شاخهها چسبیده. گرمی نفس محسن، پشت گردنم است.
-دستتو دور گردنم محکم بگیر، میخوام بلند شم. گرفتی؟
نا ندارد. مچ دستش را زیر گلویم میگیرم. جمع میشوم و «یا علی»... نیمه ایستادهام که رگبار میبندید. می دوم. هر چه در پاهایم است میشود «دویدن». محسن مثل کوله پشتی بزرگ و سبکی بالا و پایین میشود. رگبار... نفس گرم محسن پشت گردنم. نالههای کوتاهش. رگبار... باد که هووو میکشد و رد میشود. رگبار... نفس داغ محسن... پستی و بلندی زمین. سنگهایی که زیر پا سر میخورند... در شیب تپه لیز میخورم. دو سه قدم پایین میروم. درد و سوزش کتف، شاخههای خشک که به صورتم تیغ میکشند، باریکه خون که نرم نرمک از شقیقهام پایین میآید. تندتر. ازتان که رد بشوم... گردنم! گردنم دیگر گرم نمیشود! نفس محسن گردنم را گرم نمیکند! تندتر میدوم. «محسن... مُسِن...»
پشت سیاهی بزرگ پناه میگیرم. محسن را به حجم سیاه، تکیه میدهم. گردنش شل شده و دستهایش آویزان است. صدای خرد شدن شاخههای نازک زیر قدمهای سریع و سبکتان دور نیست. کاملاً نزدیکید. دنبالمان آمدهاید؟ آن قدرها هم بیکار ننشستید. پشت تنه دو تا شدهای در سیاهی فرو میروم... خیلی نزدیک بودید! سیاهی همراهت به طرف محسن میرود. کلت میکشم. هنوز محسن را ندیده، سرم را میدزدم. هیبت سیاهش کوچکتر از محسن است. دو سه قدم پشت به ما، جلو میرود. سرش را با باد برمیگرداند. صدای نفس زدن میشنوم. به گوشم هم اعتماد ندارم. محسن است؟! سیاهی برمیگردد و به پای دراز شده رفیقم میخورد. محکم به بدن لم داده محسن، چیزی را میکوبد. دوباره.. سه باره... خیز بلند شدن به خود میگیرم. باریکه پارچه، دور گلویم میاندازی و به عقب میکشیم. زانو را به کمرم فشار میدهی. پنجه به پارچه میاندازم. توان آزاد کردن گلو را ندارم. کتفم میسوزد. زغال داغی رویش گذاشتهاند. کمرم را محکم به جلو هل میدهی. نفسم به شماره میافتد. حجم سیاه محسن لم داده است. جسد خفه شدهام را روی زمین میبینم که میگردیش. کلتم را برمیداری و به جسدم شلیک میکنی. دست آخر به ضربه گلوله خودمان کشته شدهایم... کارد بود! کارد به تن محسن فرو کرد. فقط دو ثانیه کافی است. پا را بالا میآورم. پوتین و کارد. همه توانم را در دسته میگذارم و فرو میکنم. صدای نعرهات با آزاد تر شدن گلویم یکی میشود. برمیگردم. ضربه آرنج و حمله دوباره با کارد. هیکل سیاهت خم شده است. ریز نقشی... میافتی. کارت را تمام میکنم. از پشت حبه، آتشی به پهلویم مینشیند، نمیبینمش... شلیک میکنم. با هم میافتیم... از پهلویم آتش زبانه میکشد... خر خر میکنم... باید خبر
بدهم.
یخ کردهام. خونتان روی دستهایم خشک شده. بدنهای گرمتان را به امید بی سیم میگردم. پارچه پهنی از دور کمرت باز میکنم. جلوی خون پهلویم را که میگیرد. بی سیم نداشتید؟! نایی برای بردن جسد محسن ندارم. تصور بیست کیلومتر راهپیمایی به ضعف میاندازدم. در این پاها به اندازه باریکه بی رمق ماه هم توان نیست. به جسد محسن میگویم: «... تا اینجا که آمدی! دوبار، به رفتنت فکر کردم... ماندی. تابوتت بودم. تابوت متحرکی که عرضه نگه داشتن جسدت را هم نداشت. میماندی!...» نقطههای تو خالی آسمان. تاریکیهای سیاه راه راه ایستاده. درختها را میگویم... دانه دانه برنجکهایی که بر زمین میریزم. مادر جیغ میکشد و به سمتم میآید... کودک بنفش میشود. یا اباالفضل زن همسایه... سینه زنی تاسوعا... یا اباالفضل... سیاهی خواب.
در بیمارستان تهران به هوش میآیم. وقتی میبینند برنگشتیم، میفرستند دنبالمان.
* نام منطقهای در استان کردستان.
برگرفته از قسمت چهارم از فصل «دوام آوردم» از کتاب «دل آرام»
-بلند شو، هیـ...کلـ...ت رو... بلند کن، دارم خفه میشم.
با زور، دست و پایم را بیرون کشیدم. بدن سنگینش روی شنها ولو شد. دستم زیر تنش داغ و لزج شد. سرش افتاد. مثل جیوهای که از دماسنج شکسته روی زمین پخش میشود، گلولههای شن قرمز، روی سنگریزهها به هم چسبید. باریکه خون زیر موهایش، تا پوتینهایم رسید. چابکی خرخر میکرد. گردنش را عقب بردم. راه نفسش بازتر شد. لاستیک زیر پایش ترکیده بود. سر سیاه و زبر میله بلند، زیر شکم تا جناق سینه را شکافته و بیرون زده بود. چک چک، خون از کنگرههای زمخت میله میریخت. چشمهای نیمه بازش به آسمان بود. در خرخر، مفهوم حرفش را نمیفهمیدم. شیار سیاه خون از لبها تا بناگوش راه افتاد. یعنی درد چشمش را بست؟! محسن رزمی تا کنارم سُرید، سنگهای اطرافمان را تیرباران کردید. تا پای تپه خودمان را کشیدیم. یال را که بالا رفتیم، دوباره بستینمان به رگبار. محسن خزید. درد و سوزش کتفم بیشتر شد. تا درختهای بالایی فقط چند قدم دیگر مانده بود. محسن را کول کردم و دویدم. خودش را پشت سنگی انداخت. من کجا بروم؟ همهاش درخت هست و بوتههای لخت. محسن راستش را میزد. من هم، همان جا را زدم. چرایش را هم نمیدانستم. تنه بریدهای قایمم میکرد. داد و فریادتان واضح نبود. یکی میگفت: «دوتان، دوتا» جایم امن نبود.
لای درختها کمتر دیده میشدم. سرم را دزدیدم. کلاغ پر تا پشت درخت بلندتر رفتم. آخ... گودال اطرافش علفهای بلندی بود. ندیدمش. پایم را که گذاشتم، به زمین نرسید و یکباره ول شدم پایین. تا گردن در چاله افتادم. از آن سنگرهای فردی که برای خودتان کندهاید. کلتم را در آوردم. پشت سنگ، پای شکسته و برهنه محسن پیدا بود.
با بند پوتین بالای زانو را میبست که گلوله بارانش کردید. دیدم بند از دستش افتاد.
-محسن...! مُسِن...
«تمام کردی؟! اینجا؟! زود بود که! بی پدرها کار خودشان را کردند!»
گوش تیز میکنم. باد، بین شاخهها میپیچد. صدای تک تیر به فاصله چند ثانیه، یعنی تیر خلاص! آن دو تا را زدید؟ منتظر بمانم برای خلاصی محسن هم بیایید؟ نفسهای بلندم را حبس میکنم. «یواشتر...» صدا از سینه من نیست. سایه ترس را تا پشتم میآورید. آماده زدن هستم. حداقل یکیتان را که میتوانم ناکار کنم!
گوش تیز میکنم تا صدای نفستان نزدیک تر بشود و بزنم. چرا جلو نمیآیید؟ ناشیانه و نامنظم نفس کشیدنتان امیدوارم میکند. حرفهای نیستید. ماشه سرد و صیقلی را زیر انگشتهای یخ کردهام امتحان میکنم. دو قدم جلوتر بیایید. میتوانم بی خطا بزنم. پشت بوتههایید. مرد جنگ نیستید. یک آدم ترسیده زخمی و یک مرده، خطر دارد؟! صدای نفس زدنها نزدیک تر نمیشوند. «چه قدر احمقم... زنده است!»
-...محسن! محسن زندهای؟ میتونی تکون بخوری؟ میشنوی؟ با تواَم!
ناله. همین! دهانه گودال پهن تر است. کتفهایم را میتوانم آزادانه تکان بدهم. امان نمیدهید جم بخورم. سه گلوله پشت هم. خطا میروند. هوای غروب است و آسمان تاریک روشن. برای فرار، ذهنم را متمرکز میکنم.
فاتحه جیپ را باید خواند. یا تا پایین تپه به امید سالم ماندن بی سیم، باید بیایم که هم خودم را میزنید، هم محسن را. یا باید برگردم عقب. دست کم بیست کیلومتر پیادهروی با محسن. شاید تاب نیاورد. کتف را میگردانم. درد میگیرد. حسابی کوفته شده. پاها را کف گودال میکوبم. نمیدانم راهپیمایی را تا کجا تاب میآورند. از پشت سکوت کنترلمان میکنید؟ نه تیری، نه تعقیبی... فراموشان نکردهاید؟! بعید نیست، اینجا را که درست نمیشناسم. به خودم چه قدر اطمینان دارم؟!
تا کنار جیپ بروم با ریسک همان جا مردن؟ یا بیست کیلومتر با محسن راه برویم با احتمال در بین راه درگیر شدن؟ الان تاریکی بهترین دوستم میشود. اگر دست بجنبانم، قبل از سحر به یگان میرسیم.
-محسن یواشتر نفس بکش، میشنون.
صدای جیرجیرکهای جنگلی و به هم خوردن گاهگاهی بال پرندهای دور از لانه، سکوت و وهم تپه را سوراخ میکند. سوز شبهای زمستان کوهستان معروف است. بی رحم. باد از درزهای لباس تا استخوانمان را تاخت میزند. دو ساعت در چاله بودن، پاهایم را کرخت کرده، از پشت سایههای بوتههای نیمه خشک، منتظرتان هستم. با سایههای درشت و دستی که روی ماشه آماده چکاندن است. رگههای خون، پشت دستم دلمه شدند. گلنگدن را میکشی. باید به خطای تیرت هم امیدوار باشم. شلیک... سرم را لبه گودال میگذارم. چیزی میافتد. «هوی زدمش...» اول محسن را زدید؟! لهجهات را نمیشناسم. زبان ناآشنایی داری. میدوی... جنازهاش به چه دردت میخورد! اینکه نفس زدن محسن است! سرک میکشم. شعله آتش از لابهلای درختها قد میکشد و دست به آسمان میبرد. ستارهها هم اندازه سرما نزدیکند. بوی گوشت نیم سوخته. دلچسب نیست. دلچسبیش مهم هم نیست. به گرسنگی و اسید بالا آمده معدهام فکر میکنم. پرنده زدهاید! یعنی تفنگ دوربین دار...! تیر خلاص چابکی و پسره همراهمان را از همان بالا زدید. از درختها دیگر واهمه ندارم. از پشت بوتهها هم سایهای در نمیآید. رو در رو شدیم. خیالم را راحت کردید. میبینمتان. کنار جرقه زدنهای آتش نشستهاید. ما هم در تیررستان هستیم. صبر کردید، خسته بشویم و از سوراخمان بیرون بخزیم؟! مسیر آمده را در ذهن مرور میکنم. به نظرت پیچ و خمها در تاریکی همان پیچهای صبح هستند؟ آموختههای دانشکده، اینجا به دردم میخورند. ستارههای آسمان یک دست، راه را بهتر از من بلدند. آمادهام.
-محسن کلتت رو در بیار، اگه لازم شد بزنی، میخوام کولت کنم. میریم عقب مُسِن!... محسن؟
فقط نفسهای کوتاه و نامنظمش را شنیدم. به زور بازوها از گودال بالا میآیم. بوی گوشت نیم پز و جرقههای بالای شعلهها... حواستان به ما نیست. از دشمن ممنون بودن خندهدار است؛ ولی ممنون که ما را به حساب نمیآورید. جرقه کلک قدیمی در ذهنم زده شد. کلاه را لبه گودال، لای علفها جا میدهم. «... من هنوز درون گودالم»
-الان میبرمت. پات رو بستی؟
از زیر زانو خرد شده. کنارش روی زمین دراز میکشم. یخ و ناهموار است.
-کجات خورده؟
روی تنش دنبال ردهای خون میگردم. پهلو و قفسه سینهاش چه داغ و لزج است! نفسهاش کوتاه و سنگین شده، بلدی که! ریهاش را زدهاید.
-میتونی خودتو روی کمرم بندازی؟ زورت رو بزن.
کنارش به پشت میخوابم.
-یالا مَرد! بجنب...!
تکان کوچکی میخورد. وقت نیست معطلش بشوم. برمیگردم روی سینهاش و به کمر میخوابم. با دست محکم به خودم میچسبانمش. ناله کوتاهی میکند. سنگینی بدنم گلولهها را در زخمهایش فروتر میبرد. میغلتم. محسن روی کمرم است. زانو را جمع میکنم که بایستم. سبک و بی حرکت است. میتوانم تمام راه، بیاورمش. با این همه کلنجار رفتنها و خزیدن دو تا آدم زنده، یادمان هم نکردید؟! دو سه متر سینه خیز. شلیک... خشک میشوم. چاله را میزنید. صدای شکستن چوبها و علفها زیر بدنم، بلندتر از صدای جرقههای آتش شماست. تندتر، صد متر، شاید هم بیشتر جلو میروم. حالا در تیررس عمودیتان هستم. اینطوری میخواهید کشورگشایی کنید؟! خارهای ریز و خشکههای چوب، زیر شکم و سینهام بیشتر از شما سد راه میشوند. کتفم میسوزد. نفس داغ و کوتاه محسن پشت گردنم دلگرمی است. چیزی شلوارم را میکشد و گیرم میاندازد. بی حرکت میمانم. پا را کمی میکشم. دوباره آرام تر میکشمش... زانویم!
ماشه کلت زیر انگشتم آماده است. زانو را آهسته بالا میآورم. در یک آن با شدت پایم را میکشم. انفجار پارچه در سکوت، رگبار را به سمتمان میآورد. زانوی شلوار پاره میشود. زبانتان را نمیفهمم.
-چه بود؟!... چه زده؟ شینا... خبرنیا...
سر زانویم میخراشد. درد نیست که تحمل بشود یا نه. سوزش خراشهای سنگریزه و خار است با سرمایی که اگر یادش نکنیم با باد یادمان میآید. از تیررستان دور شدهایم. سیاهی غلیظی به درختها و شاخهها چسبیده. گرمی نفس محسن، پشت گردنم است.
-دستتو دور گردنم محکم بگیر، میخوام بلند شم. گرفتی؟
نا ندارد. مچ دستش را زیر گلویم میگیرم. جمع میشوم و «یا علی»... نیمه ایستادهام که رگبار میبندید. می دوم. هر چه در پاهایم است میشود «دویدن». محسن مثل کوله پشتی بزرگ و سبکی بالا و پایین میشود. رگبار... نفس گرم محسن پشت گردنم. نالههای کوتاهش. رگبار... باد که هووو میکشد و رد میشود. رگبار... نفس داغ محسن... پستی و بلندی زمین. سنگهایی که زیر پا سر میخورند... در شیب تپه لیز میخورم. دو سه قدم پایین میروم. درد و سوزش کتف، شاخههای خشک که به صورتم تیغ میکشند، باریکه خون که نرم نرمک از شقیقهام پایین میآید. تندتر. ازتان که رد بشوم... گردنم! گردنم دیگر گرم نمیشود! نفس محسن گردنم را گرم نمیکند! تندتر میدوم. «محسن... مُسِن...»
پشت سیاهی بزرگ پناه میگیرم. محسن را به حجم سیاه، تکیه میدهم. گردنش شل شده و دستهایش آویزان است. صدای خرد شدن شاخههای نازک زیر قدمهای سریع و سبکتان دور نیست. کاملاً نزدیکید. دنبالمان آمدهاید؟ آن قدرها هم بیکار ننشستید. پشت تنه دو تا شدهای در سیاهی فرو میروم... خیلی نزدیک بودید! سیاهی همراهت به طرف محسن میرود. کلت میکشم. هنوز محسن را ندیده، سرم را میدزدم. هیبت سیاهش کوچکتر از محسن است. دو سه قدم پشت به ما، جلو میرود. سرش را با باد برمیگرداند. صدای نفس زدن میشنوم. به گوشم هم اعتماد ندارم. محسن است؟! سیاهی برمیگردد و به پای دراز شده رفیقم میخورد. محکم به بدن لم داده محسن، چیزی را میکوبد. دوباره.. سه باره... خیز بلند شدن به خود میگیرم. باریکه پارچه، دور گلویم میاندازی و به عقب میکشیم. زانو را به کمرم فشار میدهی. پنجه به پارچه میاندازم. توان آزاد کردن گلو را ندارم. کتفم میسوزد. زغال داغی رویش گذاشتهاند. کمرم را محکم به جلو هل میدهی. نفسم به شماره میافتد. حجم سیاه محسن لم داده است. جسد خفه شدهام را روی زمین میبینم که میگردیش. کلتم را برمیداری و به جسدم شلیک میکنی. دست آخر به ضربه گلوله خودمان کشته شدهایم... کارد بود! کارد به تن محسن فرو کرد. فقط دو ثانیه کافی است. پا را بالا میآورم. پوتین و کارد. همه توانم را در دسته میگذارم و فرو میکنم. صدای نعرهات با آزاد تر شدن گلویم یکی میشود. برمیگردم. ضربه آرنج و حمله دوباره با کارد. هیکل سیاهت خم شده است. ریز نقشی... میافتی. کارت را تمام میکنم. از پشت حبه، آتشی به پهلویم مینشیند، نمیبینمش... شلیک میکنم. با هم میافتیم... از پهلویم آتش زبانه میکشد... خر خر میکنم... باید خبر
بدهم.
یخ کردهام. خونتان روی دستهایم خشک شده. بدنهای گرمتان را به امید بی سیم میگردم. پارچه پهنی از دور کمرت باز میکنم. جلوی خون پهلویم را که میگیرد. بی سیم نداشتید؟! نایی برای بردن جسد محسن ندارم. تصور بیست کیلومتر راهپیمایی به ضعف میاندازدم. در این پاها به اندازه باریکه بی رمق ماه هم توان نیست. به جسد محسن میگویم: «... تا اینجا که آمدی! دوبار، به رفتنت فکر کردم... ماندی. تابوتت بودم. تابوت متحرکی که عرضه نگه داشتن جسدت را هم نداشت. میماندی!...» نقطههای تو خالی آسمان. تاریکیهای سیاه راه راه ایستاده. درختها را میگویم... دانه دانه برنجکهایی که بر زمین میریزم. مادر جیغ میکشد و به سمتم میآید... کودک بنفش میشود. یا اباالفضل زن همسایه... سینه زنی تاسوعا... یا اباالفضل... سیاهی خواب.
در بیمارستان تهران به هوش میآیم. وقتی میبینند برنگشتیم، میفرستند دنبالمان.
* نام منطقهای در استان کردستان.
برگرفته از قسمت چهارم از فصل «دوام آوردم» از کتاب «دل آرام»
+ نوشته شده در 2012/9/22 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی