دوام آوردم
به مناسبت هفته دفاع مقدس
نجمه پساوند




«همین جا، روی همین خرده سنگ­ها و برگ­ها ایستاده­ام. سرما هم مثل تو دشمن شده. با پوست چروک خورده صورتم می­جنگد. می­کشدش و سیلی می­زند. رگه­های خون، پشت دستم دلمه بسته. گلنگدن را کشیدی و رگبار به درخت­ها نشست. بعدازظهر دیروز چهار نفری آمدیم گشت. شب رسیدیم. خوشت می­آید اعتراف کنم که تپه­های کوخان* ترس به دلم می­انداخت؟  آره انداخت. واهمه کردم. نیم ساعت رانندگی کف رودخانه خشک، وسط تپه­های پر از درخت، جای سالم در بدنمان نگذاشت. چربی و عضلات شل و وارفته پسره چاقی که تازه به یگان معرفی شده بود، با تکان­های جیپ میولی که داشتیم، مثل ژله بالا و پایین می­شد. اصغر چابکی راننده بود و محسن رزمی هم کنارش. سر تفنگ­ها رو

به بالا. لاستیک به چیزی خورد. به ثانیه نکشید که ترکید. خاک و ریزه­های شن از آسمان، عین مسلسل رویمان هوار شد. تَتَتَق روی کاپوت پُکیده ماشین. فرمان از دست اصغر در رفت. چپ شدیم. ناله محسن رزمی را شنیدم. زیر کوه چربی هم قطار جدید دفن شدم.
-بلند شو، هیـ...کلـ...ت رو... بلند کن، دارم خفه می­شم.
با زور، دست و پایم را بیرون کشیدم. بدن سنگینش روی شن­ها ولو شد. دستم زیر تنش داغ و لزج شد. سرش افتاد. مثل جیوه­ای که از دماسنج شکسته روی زمین پخش می­شود، گلوله­های شن قرمز، روی سنگریزه­ها به هم چسبید. باریکه خون زیر موهایش، تا پوتین­هایم رسید. چابکی خرخر می­کرد. گردنش را عقب بردم. راه نفسش بازتر شد. لاستیک زیر پایش ترکیده بود. سر سیاه و زبر میله بلند، زیر شکم تا جناق سینه را شکافته و بیرون زده بود. چک چک، خون از کنگره­های زمخت میله می­ریخت. چشم­های نیمه بازش به آسمان بود. در خرخر، مفهوم حرفش را نمی­فهمیدم. شیار سیاه خون از لب­ها تا بناگوش راه افتاد. یعنی درد چشمش را بست؟! محسن رزمی تا کنارم سُرید، سنگ­های اطرافمان را تیرباران کردید. تا پای تپه خودمان را کشیدیم. یال را که بالا رفتیم، دوباره بستینمان به رگبار. محسن خزید. درد و سوزش کتفم بیشتر شد. تا درخت­های بالایی فقط چند قدم دیگر مانده بود. محسن را کول کردم و دویدم. خودش را پشت سنگی انداخت. من کجا بروم؟ همه­اش درخت هست و بوته­های لخت. محسن راستش را می­زد. من هم، همان جا را زدم. چرایش را هم نمی­دانستم. تنه بریده­ای قایمم می­کرد. داد و فریادتان واضح نبود. یکی می­گفت: «دوتان، دوتا» جایم امن نبود.
لای درخت­ها کمتر دیده می­شدم. سرم را دزدیدم. کلاغ پر تا پشت درخت بلندتر رفتم. آخ... گودال اطرافش علف­های بلندی بود. ندیدمش. پایم را که گذاشتم، به زمین نرسید و یکباره ول شدم پایین. تا گردن در چاله افتادم. از آن سنگرهای فردی که برای خودتان کنده­اید. کلتم را در آوردم. پشت سنگ، پای شکسته و برهنه محسن پیدا بود.
با بند پوتین بالای زانو را می­بست که گلوله بارانش کردید. دیدم بند از دستش افتاد.
-محسن...! مُسِن...
«تمام کردی؟! اینجا؟! زود بود که! بی پدرها کار خودشان را کردند!»
گوش تیز می­کنم. باد، بین شاخه­ها می­پیچد. صدای تک تیر به فاصله چند ثانیه، یعنی تیر خلاص! آن دو تا را زدید؟ منتظر بمانم برای خلاصی محسن هم بیایید؟ نفس­های بلندم را حبس می­کنم. «یواش­تر...» صدا از سینه من نیست. سایه ترس را تا پشتم می­آورید. آماده زدن هستم. حداقل یکیتان را که می­توانم ناکار کنم!
گوش تیز می­کنم تا صدای نفستان نزدیک تر بشود و بزنم. چرا جلو نمی­آیید؟ ناشیانه و نامنظم نفس کشیدنتان امیدوارم می­کند. حرفه­ای نیستید. ماشه سرد و صیقلی را زیر انگشت­های یخ کرده­ام امتحان می­کنم. دو قدم جلوتر بیایید. می­توانم بی خطا بزنم. پشت بوته­هایید. مرد جنگ نیستید. یک آدم ترسیده زخمی و یک مرده، خطر دارد؟! صدای نفس زدن­ها نزدیک تر نمی­شوند. «چه قدر احمقم... زنده است!»
-...محسن! محسن زنده­ای؟ می­تونی تکون بخوری؟ می­شنوی؟ با تواَم!
ناله. همین! دهانه گودال پهن تر است. کتف­هایم را می­توانم آزادانه تکان بدهم. امان نمی­دهید جم بخورم. سه گلوله پشت هم. خطا می­روند. هوای غروب است و آسمان تاریک روشن. برای فرار، ذهنم را متمرکز می­کنم.
فاتحه جیپ را باید خواند. یا تا پایین تپه به امید سالم ماندن بی سیم، باید بیایم که هم خودم را می­زنید، هم محسن را. یا باید برگردم عقب. دست کم بیست کیلومتر پیاده­روی با محسن. شاید تاب نیاورد. کتف را می­گردانم. درد می­گیرد. حسابی کوفته شده. پاها را کف گودال می­کوبم. نمی­دانم راهپیمایی را تا کجا تاب می­آورند. از پشت سکوت کنترلمان می­کنید؟ نه تیری، نه تعقیبی... فراموشان نکرده­اید؟! بعید نیست، اینجا را که درست نمی­شناسم. به خودم چه قدر اطمینان دارم؟!
تا کنار جیپ بروم با ریسک همان جا مردن؟ یا بیست کیلومتر با محسن راه برویم با احتمال در بین راه درگیر شدن؟ الان تاریکی بهترین دوستم می­شود. اگر دست بجنبانم، قبل از سحر به یگان می­رسیم.
-محسن یواش­تر نفس بکش، می­شنون.
صدای جیرجیرک­های جنگلی و به هم خوردن گاهگاهی بال پرنده­ای دور از لانه، سکوت و وهم تپه را سوراخ می­کند. سوز شب­های زمستان کوهستان معروف است. بی رحم. باد از درزهای لباس تا استخوانمان را تاخت می­زند. دو ساعت در چاله بودن، پاهایم را کرخت کرده، از پشت سایه­های بوته­های نیمه خشک، منتظرتان هستم. با سایه­های درشت و دستی که روی ماشه آماده چکاندن است. رگه­های خون، پشت دستم دلمه شدند. گلنگدن را می­کشی. باید به خطای تیرت هم امیدوار باشم. شلیک... سرم را لبه گودال می­گذارم. چیزی می­افتد. «هوی زدمش...» اول محسن را زدید؟! لهجه­ات را نمی­شناسم. زبان ناآشنایی داری. می­دوی... جنازه­اش به چه دردت می­خورد! اینکه نفس زدن محسن است! سرک می­کشم. شعله آتش از لابه­لای درخت­ها قد می­کشد و دست به آسمان می­برد. ستاره­ها هم اندازه سرما نزدیکند. بوی گوشت نیم سوخته. دلچسب نیست. دلچسبیش مهم هم نیست. به گرسنگی و اسید بالا آمده معده­ام فکر می­کنم. پرنده زده­اید! یعنی تفنگ دوربین دار...! تیر خلاص چابکی و پسره همراهمان را از همان بالا زدید. از درخت­ها دیگر واهمه ندارم. از پشت بوته­ها هم سایه­ای در نمی­آید. رو در رو شدیم. خیالم را راحت کردید. می­بینمتان. کنار جرقه زدن­های آتش نشسته­اید. ما هم در تیررستان هستیم. صبر کردید، خسته بشویم و از سوراخمان بیرون بخزیم؟! مسیر آمده را در ذهن مرور می­کنم. به نظرت پیچ و خم­ها در تاریکی همان پیچ­های صبح هستند؟ آموخته­های دانشکده، اینجا به دردم می­خورند. ستاره­های آسمان یک دست، راه را بهتر از من بلدند. آماده­ام.
-محسن کلتت رو در بیار، اگه لازم شد بزنی، می­خوام کولت کنم. می­ریم عقب مُسِن!... محسن؟
فقط نفس­های کوتاه و نامنظمش را شنیدم. به زور بازوها از گودال بالا می­آیم. بوی گوشت نیم پز و جرقه­های بالای شعله­ها... حواستان به ما نیست. از دشمن ممنون بودن خنده­دار است؛ ولی ممنون که ما را به حساب نمی­آورید. جرقه کلک قدیمی در ذهنم زده شد. کلاه را لبه گودال، لای علف­ها جا می­دهم. «... من  هنوز درون گودالم»
-الان می­برمت. پات رو بستی؟
از زیر زانو خرد شده. کنارش روی زمین دراز می­کشم. یخ و ناهموار است.
-کجات خورده؟
روی تنش دنبال ردهای خون می­گردم. پهلو و قفسه سینه­اش چه داغ و لزج است! نفس­هاش کوتاه و سنگین شده، بلدی که! ریه­اش را زده­اید.
-می­تونی خودتو روی کمرم بندازی؟ زورت رو بزن.
کنارش به پشت می­خوابم.
-یالا مَرد! بجنب...!
تکان کوچکی می­خورد. وقت نیست معطلش بشوم. برمی­گردم روی سینه­اش و به کمر می­خوابم. با دست محکم به خودم می­چسبانمش. ناله کوتاهی می­کند. سنگینی بدنم گلوله­ها را در زخم­هایش فروتر می­برد. می­غلتم. محسن روی کمرم است. زانو را جمع می­کنم که بایستم. سبک و بی حرکت است. می­توانم تمام راه، بیاورمش. با این همه کلنجار رفتن­ها و خزیدن دو تا آدم زنده، یادمان هم نکردید؟! دو سه متر سینه خیز. شلیک... خشک می­شوم. چاله را می­زنید. صدای شکستن چوب­ها و علف­ها زیر بدنم، بلندتر از صدای جرقه­های آتش شماست. تندتر، صد متر، شاید هم بیشتر جلو می­روم. حالا در تیررس عمودیتان هستم. اینطوری می­خواهید کشورگشایی کنید؟! خارهای ریز و خشکه­های چوب، زیر شکم و سینه­ام بیشتر از شما سد راه می­شوند. کتفم می­سوزد. نفس داغ و کوتاه محسن پشت گردنم دلگرمی است. چیزی شلوارم را می­کشد و گیرم می­اندازد. بی حرکت می­مانم. پا را کمی می­کشم. دوباره آرام تر می­کشمش... زانویم!
ماشه کلت زیر انگشتم آماده است. زانو را آهسته بالا می­آورم. در یک آن با شدت پایم را می­کشم. انفجار پارچه در سکوت، رگبار را به سمتمان می­آورد. زانوی شلوار پاره می­شود. زبانتان را نمی­فهمم.
-چه بود؟!... چه زده؟ شینا... خبرنیا...
سر زانویم می­خراشد. درد نیست که تحمل بشود یا نه. سوزش خراش­های سنگریزه و خار است با سرمایی که اگر یادش نکنیم با باد یادمان می­آید. از تیررستان دور شده­ایم. سیاهی غلیظی به درخت­ها و شاخه­ها چسبیده. گرمی نفس محسن، پشت گردنم است.
-دستتو دور گردنم محکم بگیر، می­خوام بلند شم. گرفتی؟
نا ندارد. مچ دستش را زیر گلویم می­گیرم. جمع می­شوم و «یا علی»... نیمه ایستاده­ام که رگبار می­بندید. می دوم. هر چه در پاهایم است می­شود «دویدن». محسن مثل کوله پشتی بزرگ و سبکی بالا و پایین می­شود. رگبار... نفس گرم محسن پشت گردنم. ناله­های کوتاهش. رگبار... باد که هووو می­کشد و رد می­شود. رگبار... نفس داغ محسن... پستی و بلندی زمین. سنگ­هایی که زیر پا سر می­خورند... در شیب تپه لیز می­خورم. دو سه قدم پایین می­روم. درد و سوزش کتف، شاخه­های خشک که به صورتم تیغ می­کشند، باریکه خون که نرم نرمک از شقیقه­ام پایین می­آید. تندتر. ازتان که رد بشوم... گردنم! گردنم دیگر گرم نمی­شود! نفس محسن گردنم را گرم نمی­کند! تندتر می­دوم. «محسن... مُسِن...»
پشت سیاهی بزرگ پناه می­گیرم. محسن را به حجم سیاه، تکیه می­دهم. گردنش شل شده و دست­هایش آویزان است. صدای خرد شدن شاخه­های نازک زیر قدم­های سریع و سبکتان دور نیست. کاملاً نزدیکید. دنبالمان آمده­اید؟ آن قدرها هم بیکار ننشستید. پشت تنه دو تا شده­ای در سیاهی فرو می­روم... خیلی نزدیک بودید! سیاهی همراهت به طرف محسن می­رود. کلت می­کشم. هنوز محسن را ندیده، سرم را می­دزدم. هیبت سیاهش کوچکتر از محسن است. دو سه قدم پشت به ما، جلو می­رود. سرش را با باد برمی­گرداند. صدای نفس زدن می­شنوم. به گوشم هم اعتماد ندارم. محسن است؟! سیاهی برمی­گردد و به پای دراز شده­ رفیقم می­خورد. محکم به بدن لم داده محسن، چیزی را می­کوبد. دوباره.. سه باره... خیز بلند شدن به خود می­گیرم. باریکه پارچه، دور گلویم می­اندازی و به عقب می­کشیم. زانو را به کمرم فشار می­دهی. پنجه به پارچه می­اندازم. توان آزاد کردن گلو را ندارم. کتفم می­سوزد. زغال داغی رویش گذاشته­اند. کمرم را محکم به جلو هل می­دهی. نفسم به شماره می­افتد. حجم سیاه محسن لم داده است. جسد خفه شده­ام را روی زمین می­بینم که می­گردیش. کلتم را برمی­داری و به جسدم شلیک می­کنی. دست آخر به ضربه گلوله خودمان کشته شده­ایم... کارد بود! کارد به تن محسن فرو کرد. فقط دو ثانیه کافی است. پا را بالا می­آورم. پوتین و کارد. همه توانم را در دسته می­گذارم و فرو می­کنم. صدای نعره­ات با آزاد تر شدن گلویم یکی می­شود. برمی­گردم. ضربه آرنج و حمله دوباره با کارد. هیکل سیاهت خم شده است. ریز نقشی... می­افتی. کارت را تمام می­کنم. از پشت حبه، آتشی به پهلویم می­نشیند، نمی­بینمش... شلیک می­کنم. با هم می­افتیم... از پهلویم آتش زبانه می­کشد... خر خر می­کنم... باید خبر
بدهم.
یخ کرده­ام. خونتان روی دست­هایم خشک شده. بدن­های گرمتان را به امید بی سیم می­گردم. پارچه پهنی از دور کمرت باز می­کنم. جلوی خون پهلویم را که می­گیرد. بی سیم نداشتید؟! نایی برای بردن جسد محسن ندارم. تصور بیست کیلومتر راهپیمایی به ضعف می­اندازدم. در این پاها به اندازه باریکه بی رمق ماه هم توان نیست. به جسد محسن می­گویم: «... تا اینجا که آمدی! دوبار، به رفتنت فکر کردم... ماندی. تابوتت بودم. تابوت متحرکی که عرضه نگه داشتن جسدت را هم نداشت. می­ماندی!...» نقطه­های تو خالی آسمان. تاریکی­های سیاه راه راه ایستاده. درخت­­ها را می­گویم... دانه دانه برنجک­هایی که بر زمین می­ریزم. مادر جیغ می­کشد و به سمتم می­آید... کودک بنفش می­شود. یا اباالفضل زن همسایه... سینه زنی تاسوعا... یا اباالفضل... سیاهی خواب.
در بیمارستان تهران به هوش می­آیم. وقتی می­بینند برنگشتیم، می­فرستند دنبالمان.
* نام منطقه­ای در استان کردستان.
برگرفته از قسمت چهارم از فصل «دوام آوردم» از کتاب «دل آرام»