عبور از دره ی شیطان
محمدعلی اسماعیل زاده
انتشارات نامه پارسی، 184 صفحه

معرفی: امین فقیری

همیشه خاطره­ها اگر صمیمی و ساده نوشته شوند به روح خواننده نیز نفوذ می­کنند. کافی است که انسان نسبت به قهرمانان داستان همذات پنداری کند و خودش را هر چند برای لحظه­ای کوتاه، به جای آنها بگذارد؛ همانهایی که فارغ از هیاهوی درون و بیرون، به اهداف مقدس خود که همانا دفاع از وطن است، می­اندیشند و در این راه بزرگترین خطرات را به جان می­خرند.

خاطره­هایی که اکنون پیش روی ماست واقعی است. نویسنده با استادی تمام و با قهرمانانی واحد، رمانی تدارک دیده است پیوسته و منسجم که لذت خواندن آن و ثبت حماسه­هایی که به ظاهر ساده هستند تا مدت­ها در ذهن انسان می­ماند.
خبرنگاری با مدرک لیسانس زبان انگلیسی و شغلی که معلمی است از طرف روزنامه به جبهه، آن هم کردستان اعزام می­شود. هر چند جنگیدن در تمامی جبهه­ها بسیار سخت است، اما کردستان جایگاه دیگری دارد، چون علاوه بر دشمنان ریز و درشت، باید با طبیعت برف آلود و بسیار سرد هم مبارزه کرد و پیروز شد. روحیه­ای که خبرنگار از خود نشان می­دهد، عالی است و پر از صداقت و صمیمیت. نویسنده نمی­خواهد از رمانش ماجرایی پیچیده و قهرمانی (رمبو مانند) بیرون بکشد. او سعی می­کند ضعف­های خود را نیز به همراه قوتها آشکار کند و خواننده را با ابرمردی همچون شخصیت­های ناباور فیلم­های هالیوودی روبه­رو نسازد.
شخصیت اول  داستان مانند همه ما می­ترسد، ناآگاه است، روحیه قهرمانی دارد و دلش می­خواهد برای دفاع از وطنش فداکاری کند. به گونه­ای که در آن محیط سخت به عنوان راننده و خبرنگار خدمت می­کند. او خبرنگاری خود را همچون چماقی بر سر  دیگران نمی­کوبد. قبل از اینکه قلم و کاغذ در طول رمان نقش داشته باشد، این شغل سخت رانندگی است که برای خوانندگان عمده می­شود. آن هم راننده آمبولانس، در آن جاده­های پر از فراز و نشیب. او به ما نمی­گوید دارم می­نویسم و تاریخ قسمتی کوچک از میهنمان را ثبت و ضبط می­کند، بلکه با ساده­ترین صورت روایت می­کند و از جنگ رویدادی تلطیف شده را به خواننده تحویل می­دهد. شاعرانگی طبیعت نقش مهمی در رمان دارد. در ابتدای هر قسمت (که به اشتباه فصل نوشته شده است)، توصیف­های نیرومندی از طبیعت می­بینیم که همین­ها، دست او را در فضاسازی عالی باز می­گذارد.
«پوشش جنگلی انبوهی که طبیعت بکر منطقه را در تلونی از رنگ­های گوناگون قرار می­داد، هر روز ما را به تماشا می­خواند و یکنواختی لحظات روزهای پراضطراب افراد مستقر در یک منطقه جنگی را دلپذیر و متنوع می­ساخت.» (صفحه 14)
می­بینید که او از واژه «دلپذیر» استفاده می­کند. پس جنگ برای او رویدادی تجربی است، انگار که حوادث و پلشتی­های جنگ از فراز سر او عبور می­کنند. انگار او از قبل همه چیز را پذیرفته است.
«این روزها طبیعت، تابلوی زیبایی از نقاشی پاییزی خود را هر روز به رنگی تازه نشان می­داد. آبی آسمان صاف روزهای آفتابی، و قهوه­ای روشن قله­ها و کمرکش کوه­های مرتفع که در تلونی از رنگ­های سبز و ارغوانی برگهای درختان و بوته­ها فرو رفته بودند و روشنی مطلق خورشید که همه این رنگها را به چشم زیباتر می­نمود، لذتی را که چشم از دیدن انتظار داشت سخاوتمندانه در اختیار می­گذاشت و این تنوع، گذران پر اضطراب و یکنواخت و بی تحرک این روزها را تعدیل می­کرد.» (صفحه 15)
«تاریکی شب، ارتفاعات منطقه را در خود محو کرده بود و سکوت کوه­ها و دره­ها، گهگاه، با غرش پراکنده توپخانه­ها و رگبارهای مسلسل­ها که در فواصل دور شلیک می­شدند، شکسته می­شد، اما در اندک فرصت سکوتی، طبیعت شب کوهستان، با زوزه­های باد پاییزی که در بوته­ها و درختان در جریان بود و با زمزمه غلتیدن آب رودخانه دره پایین قله­ها، استیلای خود را سر داده بر همه جا حاکم می­کرد. زوزه بلند شغالان و ناله گهگاه کفتاری که گویی در آن نزدیکی سرگردان بود، آوای خود را به آهنگ طبیعت آن شب می­افزود.» (ص 29)
شگرد کار اسماعیل زاده یکی هم این است که در ابتدای هر فصل با توصیف­های نیرومند و زیبایی از طبیعت وحشی و سرد، ما را درون فضاهایی که ساخته و پرداخته کرده می­کشاند و همه چیز را برای ما باورپذیر می­نمایاند و این در کل یک حالت شاعرانگی و امید به زندگی و دل بستن به زیبایی­های آن را در ما بیدار می­کند. این فضاسازی­ها در بافت رمان و در نهایت همراه با طبیعت، عناصر جدایی ناپذیری ساخته­اند.
«شاخه­های درختان و بوته­هایی که برای استتار کامیون­ها بر روی چادرهای برزنتی آنها گذاشته بودند، از پوشش نازکی از برف، سفید شده بود. حتی از روی یک قله کم ارتفاع مشرف بر دره، کارون کامیون­ها، در دید اول مثل ردیفی از درختان پوشیده از برف به چشم می­آمد.» (ص 99)
«راهی که ما را به قله 24، که خط تماس نیروهای ما با عراقی­ها بود، می­برد، راهی باریک، گل­آلود و در برف و باران­هایی که قبلاً باریده بود و هنوز ادامه داشت، لغزنده شده بود. تپه­ها و قله­های مرتفع از هر طرف این راه پرپیچ و خم را در میان خود می­گرفتند. فاصله پیچ و خم­های جاده به قدری کم بود که ما
به ندرت می­توانستیم با دنده سبک حرکت کنیم.» (ص 105)
* * *
رمان از چهار عنصر کلیدی که تمام بار حوادث بر شانه­های آنهاست، سود می­برد.
1 -نویسنده و روایتگر
شخصیت نویسنده حساس، دل­نازک، کاری، بدون اینکه شعار دهد نترس و در مقابله با مشکلات خم به ابرو نمی­آورد. ساده و صمیمی است برای اینکه خودش را خوب جلوه دهد، تظاهر نمی­کند و از تبعات بعدی حرفهای خود یا آگاه نیست و یا بیمی به خود راه نمی­دهد.
«اگر چه من تنها کسی بودم که در بین افراد آن واحد، بالاترین مدرک تحصیلی را داشتم، اما در به خاطر سپردن شکیات و این قبیل مسایل از تنبل­ترین افراد بودم. به یاد می­آورم که یک روز، میرزایی درباره شکیات نماز از من سؤالی پرسید، من گفتم: آقا من نمی­دانم. میرزایی با چهره­ای برافروخته و عصبانی گفت:«آقا شما که اهل مطالعه هستید چرا این مسایل را یاد نمی­گیرید؟» من در پاسخ گفتم: آقا من هرگز تردیدی به دل راه نمی­دهم، ما نباید شک و تردید داشته باشیم.
در این موقع تمام افراد به خنده افتادند.» (ص 16)
«ما نمی­خواستیم این اردوگاه دنج کوهستانیمان را ترک کنیم و خود را در آنچه که عملیات تهاجمی جنگ اقتضا می­کرد، درگیر سازیم. البته این خواسته هر کسی در واحد ما نبود، اما نمی­دانم چرا آن موقع من چنین احساسی داشتم و از اینکه فقط در یک واحد پشتیبانی به خدمات تدارکاتی بپردازم و یا در یک موضع دفاعی هم جنگ را تجربه کنم و هم وظیفه خود را انجام داده باشم، احساس رضایت می­کردم». (ص 18)
این شخصیت در بقیه رمان عنصری شجاع و به درد خور است. رانندگی آمبولانس یا تدارکات در آن شرایط بسیار سخت و دشوار است.
2 -میرزایی (روحانی)
وظیفه او ارشاد است و به راه آوردن افراد، البته چون تمام افراد در شرایط سخت جنگی قرار دارند احتیاج به امر به معروف و نهی از منکر پیدا نمی­کنند. او هم همانند همه در مواقع سخت می­لرزد و می­ترسد، اما پا  عقب نمی­کشد، دائم از شهادت و نایل شدن به دیدار معبود می­گوید و در هنگامه عملیات مرتب زیر لب دعا می­خواند. نویسنده او را این گونه توصیف می­کند:
«آقای روحانی که او را حاج آقا میرزایی می­نامیدند، مسایل مذهبی افراد را رفع می­کرد و در مواقع نمازهای پنجگانه، که به صورت جماعت برگزار می­شد، این مسایل مذهبی مانند شکیات نماز و احادیث، بیشتر مورد بحث قرار می­گرفت. امام جماعت نماز ما هم همان آقای روحانی یعنی حاج آقا میرزایی بود. مردی با قامتی بلند و چهره­ای که با ترکیبی از صورت کشیده و پوشیده از ریش و سبیل پرپشت و چشمانی سیاه و با نگاه­های مهربان می­توانست هر کس را به دوستی با خودش مطمئن سازد.» (ص 16)
3 -زندی (فرمانده)
فرمانده زندی یکی از مثبت­ترین، شجاع­ترین و وطن پرست ترین شخصیت­های کتاب است. توصیف نویسنده از او زیبا و جاندار است.
«من تا آن روز فرمانده زندی را ندیده بودم، تنها یک وقت، زمانی که با کاکایی در کنار صخره مشرف بر پناهگاه نشسته و مشغول صحبت بودیم، چهره فردی مانند یک تصویر گذرا، از جلو چشمم گذشت که یکباره کاکایی را هیجان زده از جا بلند کرد. وقتی کاکایی گفت: این خودش بود،تصویری از کسی که او را فرمانده می­خواندند در ذهنم جا گرفت. بعدها از تعاریف افراد واحد از او، تأثیر خوبی از ادب و شخصیت وی در من ایجاد شد. تناسب اندام، قد متوسط و صورتی چالدار که چشمانی سیاه و پر حالت به آن حالت یک چهره نه زیبا، بلکه خشن و جذاب می­داد، از خصوصیات ظاهری فرمانده بود».
«در انجام وظایف فرماندهی  و عملیات نظامی، او به قدری ماهر و زرنگ به نظر می­رسید که هر کس می­توانست با اطمینان و امنیت خاطر در کنار او بجنگد. او از اخراجی­های ارتش بود که بعد از انقلاب و با شروع جنگ به نیروهای نظامی داوطلب پیوسته بود. فرمانده زندی خیلی خودمانی و مهربان به نظر می­رسید.» (ص 19)
4 -کاکایی
کاکایی از جمله شخصیت­هایی است که اثر هنری دیداری و نوشتاری را دلپذیرتر می­کند. او بذله گوست، حاضر جواب است، از یک کاه کوه می­سازد و حرف زدنش خنده به لب انسان می­نشاند. حتماً نباید لطیفه­ای بگوید، بلکه طرز ادای جمله­ها و ردیف کردن واژه­هایی خاص، آدمی را به خنده می­اندازد. ساده است و فکری برای پیامد حرفهایش ندارد. باز هم به توصیف زیبای نویسنده از او می­پردازیم.
«من و کاکایی از روزی که به منطقه اعزام شده بودیم، یکدیگر را می­شناختیم و با هم دوست شده بودیم. او هم به عنوان یک راننده به منطقه آمده بود، اما از او خواسته بودند که آشپز واحد باشد. او هم آشپز خوبی بود و هم شوخ طبع. او قد بلند و ورزیده­ای داشت و در میانسالی­اش به نظر می­رسید که در شرایط سخت هنوز بتواند توان و تحرک لازم را در مواقع درگیری داشته باشد. من از دستپاچگی کاکایی که سبب شده بود زبان او را به لکنت بیندازد، خنده­ام گرفته بود.» (ص 20)
این چهار شخصیت­اند که حوادث رمان حول محور وجودی ایشان می­چرخد. این رمان ساختار مناسبی برای یک فیلم رئالیستی و بدون اغراق از جنگ تحمیلی دارد که می­تواند بینندگانش را با واقعیت­های ملموس جنگ آشنا کند. ترجمه زیبای «انفجار بزرگ» از  محمدعلی اسماعیل زاده از افتخارات اوست. منتظر آثار دیگرش هستیم.