صفحه 6--5 مهر 91
قصه خون احمق
روزی پسری به مادر پیرش گفت:
-به هر دری میزنم کارم درست نمیشود. جفت میخواهم، تاق میآید.میخواهم راه بیفتم بختم را پیدا کنم.
مادر پرسید: چطوری بختت را پیدا میکنی؟
جواب داد: میگردم و آخر پیدایش میکنم.
پسر راه افتاد، رفت و رفت تا به شیری رسید.شیر از او پرسید:
-کجا میروی؟
جواب داد: میروم بختم را پیدا کنم.
شیر گفت: اگر به بختت رسیدی بگو فلان شیر گفت که دلم درد میکند، چکار کنم خوب شود.
جواب داد: باشد.
راه افتاد، رفت و رفت تا به پلنگی رسید. پلنگ از او پرسید؟
-کجا میروی؟
جواب داد: میروم دنبال بختم.
پلنگ گفت: وقتی بهش رسیدی بگو فلان پلنگ گفت دماغم درد میکند، چه کار کنم که خوب شود؟
پسر به راه افتاد، رفت و رفت تا به مرد دهقانی رسید. دهقان از او پرسید:
-کجا میروی؟
جواب داد: دنبال بختم میروم.
گفت: وقتی بهش رسیدی بگو من چند هکتار زمین دارم. یک قسمتش اصلاً سبز نمیشود، بگو چه کار کنم؟
گفت: باشد.
راه افتاد، رفت و رفت تا رسید به دختر حاکمی که به جنگ میرفت. دختر حاکم او را که دید پرسید:
-کجا میروی؟
جواب داد: میروم دنبال بختم!
گفت: اگر بهش رسیدی بگو من هر چه جنگ میکنم، همهاش شکست میخورم، چه کار کنم تا پیروز شوم؟
گفت: باشد.
باز به راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به بالای کوهی که چند سایه مثل آدمها را دید؛ یکی در حال رقص، یکی خوابیده و یکی هم بیدار.
از یکیشان پرسید: شما کی هستید؟
جواب داد: ما بخت آدم هستیم.
پرسید:پس چرا یکی میرقصد، یکی بیدار، یکی خوابیده و یکی نشسته؟
جواب داد: آنکه میرقصد بخت آدمهای خوشبخت است و آنکه خوابیده بخت آدمهای بدبخت.
پرسید: خوب حالا بخت من کدام است؟
جواب داد: آنکه خوابیده.
رفت و لگدی به پهلویش زد و گفت: بلند شو، زود بلند شو.
وقتی بیدار شد از او پرسید:
-دختر حاکم گفته که هر چه به جنگ میروم شکست میخورم، چه کار کنم که فتح کنم؟
جواب داد: بگو شوهر کند، آن وقت فتح میکند.
دوباره پرسید، پلنگ گفته که من دماغم درد میکند، چه کار کنم که خوب شود؟
جواب داد: دماغش را فین کند تا مرواریدی پایین بیاید و آن وقت خوب میشود.
باز پرسید: دهقانی گفته که من چند هکتار زمین دارم، یک قسمتش سبز نمیشود، چه کار کنم تا سبز شود؟
جواب داد: بهش بگو که آن قسمت زمین را بکند، زیرش پول است، پول باعث شده که زمین سبز نشود.
باز پرسید: شیری گفته که من دلم درد میکند، چکار کنم که خوب شود؟
جواب داد: خون آدم احمق را بخورد، خوب میشود.
جوان برگشت آمد و آمد تا به دختر حاکم رسید. دختر حاکم از او پرسید: حتماً بختت را پیدا کردی، بختت چی گفت؟
جواب داد: تو باید شوهر کنی.
دختر گفت: تو بیا و شوهرم شو، میبرمت حمام، تمیزت میکنم. آن وقت تو حاکم میشوی؟
جواب داد: برو ارواح ننهات حاضر نیستم.
آمد و آمد تا به همان مرد دهقان رسید، دهقان پرسید: حتماً بختت را پیدا کردی، چی گفت؟
جواب داد: آن قسمت زمین را بکن زیرش پول است.
دهقان گفت: بیا با هم پولها را در بیاوریم.
جواب داد: برو بابا! بختم این را نگفته.
آمد و آمد تا رسید به همان پلنگ، پلنگ از او پرسید:
بختت چی گفت؟
جواب داد: گفته فین کن، تا مرواریدی از دماغت بیرون آید.
پلنگ فینی کرد و مرواریدی از بینیاش به زمین افتاد و گفت: مروارید را بگیر.
جواب داد: بختم این را نگفته.
آمد و آمد رسید به همان شیر، شیر پرسید: خوب بختت چه گفت؟
او هم ماجرا را تعریف کرد. از دختر حاکم گرفته تا پلنگ.
شیر حرفش را قطع کرد و پرسید: خُب، برای من چه گفت؟
گفت: که خون آدم احمقی را باید بخوری.
شیر فکری کرد و پیش خود گفت: آدمی احمق تر از تو گمان نکنم پیدا شود! رویش پرید،شکمش را درید و خورد.
1 -منبع: کتاب افسانههای شمال گردآورنده: سید حسین میرکاظمی انتشارات روزبهان1372
داستان یک ضربالمثل
کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
این ضربالمثل میرساند که هر کسی میل به هم طراز و هم جنس خود دارد. برای مثال اگر در مجلسی عدهای دعوت شده باشند که یکدیگر را نشناسند، ناخودآگاه به سمت همدیگر میروند و جذب هم میشوند. عالم و متقی همفکر خود را مییابد و شوخ و بذله گو نوع خود را درک میکند.
خلاصه داستان را که ریشه تاریخی ضربالمثل است محمد عبادزاده کرمانی از کتاب «لطائف علی صفی» انتخاب کرده و در کتابش نوشته که در اینجا داستان ضربالمثل و شعر پرمغز و عالی مولوی شاعر معروف و نامی نیز نگاشته میشود.
گویند: طفلی شیرخواره بر سر ناودان رفته بود و هر آن بیم آن میرفت که از سر ناودان تا زمین که فاصله زیادی داشت، بیفتد و جان به جان آفرین تسلیم کند. مادرش غافل بود و حیران و سرگردان و دستش به او نمیرسید. بنابراین مادر، درمانده بر بام، روی و مو میکند و سینه، بر وی نشان میداد و طفل میل او نمیکرد. از گریه و زاری
مادرش از افتادن کودک به زمین، مردم در آنجا گرد آمده بودند و نمیدانستند چه چاره کنند. ناگاه حضرت امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) بدانجا رسید. صدای آن جمع را شنید و اضطراب و ناراحتی آن زن را دید. فرمود طفلی همزاد او بر بام بردند و در برابر او بداشتند. کودک به مناسبت جنسیت به آن طفل میل کرد و پس خزید. تا آنجا که دست مادر به وی رسید و طفل را گرفت و از بام فرود آمد و از ناراحتی نجات یافت.
شعر مولوی درباره داستان طفل
یک زنی آمد به پیش مرتضی
گفت: شد بر ناودان طفلی مرا
گرش میخوانم نمیآید به دست
ور هلم ترسم که او افتد به پست
نیست عاقل تا که دریابد چو ما
گر بگویم کز خطر سوی من آ
هم اشارت را نمیداند به دست
ور بداند نشنود این هم بد است
پس نمودم شیر و پستان را به او
رو همی گرداند از من چشم و رو
از برای حق، شمایید ای مهان
دستگیر این جهان و آن جهان
زود درمان کن که میلرزد دلم
که بدرد از میوه دل بگسلم
گفت طفلی را بر آور هم ببام
تا ببیند جنس خود را آن غلام
سوی جنس آید سبک ز آن ناودان
جاذب هر جنس را هم جنس دان
غرغران آمد به سوی طفل، طفل
وارهید از او فتادن سوی سفل
ز آن شدستند از بشر پیغمبران
تا به جنسیت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلکم
تا به جنس آیند و کم گردند کم
زآنکه جنسیت عجایب جاذبی است
جاذب جنسیت هر جا طالبی است
واسونکهایی از روستاهای اطراف شیراز
پای ما کوچهی شما و پول ما کیسهی شما
زن بدین و عذر نیارین، کم نشه سایهی شما
* * *
آهووَک در قاشِ گله، هر دو چشمش بر منه
میخوره صد قُمپ جاشیر، خرمیش مالِ منه1
* * *
اومدیم و ببریم و گل سفید پنبه را
مونس دل ننهش و شب چراغ حجله را
* * *
لاله دوماد نی سوزه، نمیدونم چِشِه
چار فتیلهاش ابریشم، روغنش مالِ میشه2
* * *
این همه خلخال که داری مگه بابات زرگره
نه به باباش نه به ننهاش دختر یک کارگره
* * *
گل، گل افشون کرد و رفت موهاش پریشون کرد و رفت
جای دیگر آشنا شد، جای خود ول کرد و رفت
* * *
سوریها نرید به کوچه، کوچهها آب شُلیه
چراغها بالا بگیرید لب عروس گلیه3
* * *
کرکید مسه طلا زنجیر نقره گردنش
ای ماشاءالله خانم عروس با قالیچه بافتنش4
* * *
گل یکی، بلبل دوتا، شمشاد و زر داماد سه تا
زلف بور شازده داماد، رخته روی متکا5
* * *
جون من و جون تو، جون من قربون تو
جون من دستمال بیاره، در حنابندون تو
* * *
ایل بالا، ایل دومن، ایل قلعهی ترکمن
ما که رفتیم زن بیاریم، قالی بنداز رو چمن
* * *
غم دلم، نالون دلم، کنده با زندون دلم
دست قوم کم حمایت، شهر غربت منزلم
* * *
اومدیم و اومدیم تا دم دروازتون
میشکنیم دروازهتون و میبریم شاهزادهتون
* * *
چشم، چشم زاغ تو، مادر نبینه دل داغ تو
صد و بیست سال زنده باشی، گل بچینم باغ تو
* * *
امشبک چهارده شبه که بون ما پیش بون شده
اشک چشم خانم عروس، دستهی ریحون شده
* * *
ای ماشاءاله، ای مبارک دیدمت توی دکون
میخریدی توپ مخمل، مروارید دانه نشون
* * *
از خدا یک وایه دارم تو بشینی روی جا
تو بشینی روی جاه و من کنم شکر خدا
* * *
گل باغی ای عروس، شمع و چراغی ای عروس
دور از مادر میشینی، بیدماغی ای عروس
* * *
زلف مشکین شاه کاکا، کفش زرشکی آکاکا
پهلوی گل بنشین، گل بیدمشکی آکاکا
پینویس
1 -قاش= محل نگهداری گوسفندان- قمپ= گمپ، دسته- جاشیر= گیاهی است شبیه به شوید که از تازه رسته آن ترشی تهیه میکنند. سپس این گیاه در زمستان خوراکی است ویژه گوسفندان که به آن کاه جاشیر میگویند.
2 -نی سوزه= نمیسوزد
3 -سوری= یاران عروس و داماد- آب شلی= آبی که همراه با گل باشد.
4 -کرکید= شانه قالی بافی- مسه= مسته= دسته
5 -رخته= ریخته
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی