قصه خون احمق

روزی پسری به مادر پیرش گفت:

-به هر دری می­زنم کارم درست نمی­شود. جفت می­خواهم، تاق می­آید.می­خواهم راه بیفتم بختم را پیدا کنم.
مادر پرسید: چطوری بختت را پیدا می­کنی؟
جواب داد: می­گردم و آخر پیدایش می­کنم.
پسر راه افتاد، رفت و رفت تا به شیری رسید.شیر از او پرسید:
-کجا می­روی؟
جواب داد: می­روم بختم را پیدا کنم.
شیر گفت: اگر به بختت رسیدی بگو فلان شیر گفت که دلم درد می­کند، چکار کنم خوب شود.
جواب داد: باشد.
راه افتاد، رفت و رفت تا به پلنگی رسید. پلنگ از او پرسید؟
-کجا می­روی؟
جواب داد: می­روم دنبال بختم.
پلنگ گفت: وقتی بهش رسیدی بگو فلان پلنگ گفت دماغم درد می­کند، چه کار کنم که خوب شود؟
پسر به راه افتاد، رفت و رفت تا به مرد دهقانی رسید. دهقان از او پرسید:
-کجا می­روی؟
جواب داد: دنبال بختم می­روم.
گفت: وقتی بهش رسیدی بگو من چند هکتار زمین دارم. یک قسمتش اصلاً سبز نمی­شود، بگو چه کار کنم؟
گفت: باشد.
راه افتاد، رفت و رفت تا رسید به دختر حاکمی که به جنگ می­رفت. دختر حاکم او را که دید پرسید:
-کجا می­روی؟
جواب داد: می­روم دنبال بختم!
گفت: اگر بهش رسیدی بگو من هر چه جنگ می­کنم، همه­اش شکست می­خورم، چه کار کنم تا پیروز شوم؟
گفت: باشد.
باز به راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به بالای کوهی که چند سایه مثل آدمها را دید؛ یکی در حال رقص، یکی خوابیده و یکی هم بیدار.
از یکی­شان پرسید: شما کی هستید؟
جواب داد: ما بخت آدم هستیم.
پرسید:پس چرا یکی می­رقصد، یکی بیدار، یکی خوابیده و یکی نشسته؟
جواب داد: آنکه می­رقصد بخت آدمهای خوشبخت است و آنکه خوابیده بخت آدمهای بدبخت.
پرسید: خوب حالا بخت من کدام است؟
جواب داد: آنکه خوابیده.
رفت و لگدی به پهلویش زد و گفت: بلند شو، زود بلند شو.
وقتی بیدار شد از او پرسید:
-دختر حاکم گفته که هر چه به جنگ می­روم شکست می­خورم، چه کار کنم که فتح کنم؟
جواب داد: بگو شوهر کند، آن وقت فتح می­کند.
دوباره پرسید، پلنگ گفته که من دماغم درد می­کند، چه کار کنم که خوب شود؟
جواب داد: دماغش را فین کند تا مرواریدی پایین بیاید و آن وقت خوب می­شود.
باز پرسید: دهقانی گفته که من چند هکتار زمین دارم، یک قسمتش سبز نمی­شود، چه کار کنم تا سبز شود؟
جواب داد: بهش بگو که آن قسمت زمین را بکند، زیرش پول است، پول باعث شده که زمین سبز نشود.
باز پرسید: شیری گفته که من دلم درد می­کند، چکار کنم که خوب شود؟
جواب داد: خون آدم احمق را بخورد، خوب می­شود.
جوان برگشت آمد و آمد تا به دختر حاکم رسید. دختر حاکم از او پرسید: حتماً بختت را پیدا کردی، بختت چی گفت؟
جواب داد: تو باید شوهر کنی.
دختر گفت: تو بیا و شوهرم شو، می­برمت حمام، تمیزت می­کنم. آن وقت تو حاکم می­شوی؟
جواب داد: برو ارواح ننه­ات حاضر نیستم.
آمد و آمد تا به همان مرد دهقان رسید، دهقان پرسید: حتماً بختت را پیدا کردی، چی گفت؟
جواب داد: آن قسمت زمین را بکن زیرش پول است.
دهقان گفت: بیا با هم پول­ها را در بیاوریم.
جواب داد: برو بابا! بختم این را نگفته.
آمد و آمد تا رسید به همان پلنگ، پلنگ از او پرسید:
بختت چی گفت؟
جواب داد: گفته فین کن، تا مرواریدی از دماغت بیرون آید.
پلنگ فینی کرد و مرواریدی از بینی­اش به زمین افتاد و گفت: مروارید را بگیر.
جواب داد: بختم این را نگفته.
آمد و آمد رسید به همان شیر، شیر پرسید: خوب بختت چه گفت؟
او هم ماجرا را تعریف کرد. از دختر حاکم گرفته تا پلنگ.
شیر حرفش را قطع کرد و پرسید: خُب، برای من چه گفت؟
گفت: که خون آدم احمقی را باید بخوری.
شیر فکری کرد و پیش خود گفت: آدمی احمق تر از تو گمان نکنم پیدا شود! رویش پرید،شکمش را درید و خورد.
1 -منبع: کتاب افسانه­های شمال گردآورنده: سید حسین میرکاظمی انتشارات روزبهان1372
داستان یک ضرب­المثل
کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز
این ضرب­المثل می­رساند که هر کسی میل به هم طراز و هم جنس خود دارد. برای مثال اگر در مجلسی عده­ای دعوت شده باشند که یکدیگر را نشناسند، ناخودآگاه به سمت همدیگر می­روند و جذب هم می­شوند. عالم و متقی همفکر خود را می­یابد و شوخ و بذله گو نوع خود را درک می­کند.
خلاصه داستان را که ریشه تاریخی ضرب­المثل است محمد عبادزاده کرمانی از کتاب «لطائف علی صفی» انتخاب کرده و در کتابش نوشته که در اینجا داستان ضرب­المثل و شعر پرمغز و عالی مولوی شاعر معروف و نامی نیز نگاشته می­شود.
گویند: طفلی شیرخواره بر سر ناودان رفته بود و هر آن بیم آن می­رفت که از سر ناودان تا زمین که فاصله زیادی داشت، بیفتد و جان به جان آفرین تسلیم کند. مادرش غافل بود و حیران و سرگردان و دستش به او نمی­رسید. بنابراین مادر، درمانده بر بام، روی و مو می­کند و سینه، بر وی نشان می­داد و طفل میل او نمی­کرد. از گریه و زاری
مادرش از افتادن کودک به زمین، مردم در آنجا گرد آمده بودند و  نمی­دانستند چه چاره کنند. ناگاه حضرت امیرالمؤمنین علی­بن ابیطالب(ع) بدانجا رسید. صدای آن جمع را شنید و اضطراب و ناراحتی آن زن را دید. فرمود طفلی همزاد او بر بام بردند و در برابر او بداشتند. کودک به مناسبت جنسیت به آن طفل میل کرد و پس خزید. تا آنجا که دست مادر به وی رسید و طفل را گرفت و از بام فرود آمد و از ناراحتی نجات یافت.
شعر مولوی درباره داستان طفل
یک زنی آمد به پیش مرتضی
گفت: شد بر ناودان طفلی مرا
گرش می­خوانم نمی­آید به دست
ور هلم ترسم که او افتد به پست
نیست عاقل تا که دریابد چو ما
گر بگویم کز خطر سوی من آ
هم اشارت را نمی­داند به دست
ور بداند نشنود این هم بد است
پس نمودم شیر و پستان را به او
رو همی گرداند از من چشم و رو
از برای حق، شمایید ای مهان
دستگیر این جهان و آن جهان
زود درمان کن که می­لرزد دلم
که بدرد از میوه دل بگسلم
گفت طفلی را بر آور هم ببام
تا ببیند جنس خود را آن غلام
سوی جنس آید سبک ز آن ناودان
جاذب هر جنس را هم جنس دان
غرغران آمد به سوی طفل، طفل
وارهید از او فتادن سوی سفل
ز آن شدستند از بشر پیغمبران
تا به جنسیت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلکم
تا به جنس آیند و کم گردند کم
زآنکه جنسیت عجایب جاذبی است
جاذب جنسیت هر جا طالبی است
واسونک­هایی از روستاهای اطراف شیراز

پای ما کوچه­ی شما و پول ما کیسه­ی شما
زن بدین و عذر نیارین، کم نشه سایه­ی شما
* * *
آهووَک در قاشِ گله، هر دو چشمش بر منه
می­خوره صد قُمپ جاشیر، خرمی­ش مالِ منه1
* * *
اومدیم و ببریم و گل سفید پنبه را
مونس دل ننه­ش و شب چراغ حجله را
* * *
لاله دوماد نی سوزه، نمی­دونم چِشِه
چار فتیله­اش ابریشم، روغنش مالِ میشه2
* * *
این همه خلخال که داری مگه بابات زرگره
نه به باباش نه به ننه­اش دختر یک کارگره
* * *
گل، گل افشون کرد و رفت موهاش پریشون کرد و رفت
جای دیگر آشنا شد، جای خود ول کرد و رفت
* * *
سوری­ها نرید به کوچه، کوچه­ها آب شُلیه
چراغ­ها بالا بگیرید لب عروس گلیه3
* * *
کرکید مسه طلا زنجیر نقره گردنش
ای ماشاءالله خانم عروس با قالیچه بافتنش4
* * *
گل یکی، بلبل دوتا، شمشاد و زر داماد سه تا
زلف بور شازده داماد، رخته روی متکا5
* * *
جون من و جون تو، جون من قربون تو
جون من دستمال بیاره، در حنابندون تو
* * *
ایل بالا، ایل دومن، ایل قلعه­ی ترکمن
ما که رفتیم زن بیاریم، قالی بنداز رو چمن
* * *
غم دلم، نالون دلم، کنده با زندون دلم
دست قوم کم حمایت، شهر غربت منزلم
* * *
اومدیم و اومدیم تا دم دروازتون
می­شکنیم دروازه­تون و می­بریم شاهزاده­تون
* * *
چشم، چشم زاغ تو، مادر نبینه دل داغ تو
صد و بیست سال زنده باشی، گل بچینم باغ تو
* * *
امشبک چهارده شبه که بون ما پیش بون شده
اشک چشم خانم عروس، دسته­ی ریحون شده
* * *
ای ماشاءاله، ای مبارک  دیدمت توی دکون
می­خریدی توپ مخمل، مروارید دانه نشون
* * *
از خدا یک وایه دارم تو بشینی روی جا
تو بشینی روی جاه و من کنم شکر خدا
* * *
گل باغی ای عروس، شمع و چراغی ای عروس
دور از مادر می­شینی، بی­دماغی ای عروس
* * *
زلف مشکین شاه کاکا، کفش زرشکی آکاکا
پهلوی گل بنشین، گل بیدمشکی آکاکا
پی­نویس
1 -قاش= محل نگهداری گوسفندان- قمپ= گمپ، دسته- جاشیر= گیاهی است شبیه به شوید که از تازه رسته آن ترشی تهیه می­کنند. سپس این گیاه در زمستان خوراکی است ویژه گوسفندان که به آن کاه جاشیر می­گویند.
2 -نی سوزه= نمی­سوزد
3 -سوری= یاران عروس و داماد- آب شلی= آبی که همراه با گل باشد.
4 -کرکید= شانه قالی بافی- مسه= مسته= دسته
5 -رخته= ریخته