صفحه 5--8 مهر 91
جدال عقل و اوهام
رضا ثمروي حاجي آقا بخش سوم
رضا ثمروي حاجي آقا بخش سوم
بدين وسيله رهبري «نسل جوان و عاصي و پر شور» را بر عهده ميگيرد و عقايد عاصي خود را چنين باز مينماياند: «آيا کسي هست که بگويد در آسمان، خدايان هستند؟ نه، خدايان نيستند. مگذاريد که احمقان با اين افسانههاي دروغين، شما را بفريبند. به ذات حقايق بنگريد و به گفتههاي من اعتماد ناشايست مبنديد، زيرا من ميگويم که شهرياران کشتار ميکنند، غارتگران، پيمان ميشکنند و شهرها را با نيرنگ ويران ميکنند. و با همه اين کارها، آیا از آنان که هر روز عمر را به آرامش زهد ميگذرانند، شادمانند و نيک بختترند؟!»
وي تحولي در انديشه هم عصران خود پديد آورده، ايشان را وادار به تفکر کرد و از اطاعت محض و کورکورانه برحذر داشت. منظور اوريپيدس از احمقان، کاهنان معابد و غيبگويانند که موجب نشر ظلم و ستم شدهاند و با به تازي گرفتن افکار سادهانگارانه مردم، راه بر يکه تازي خدايان و البته خويش هموار کردهاند. وي بدين ترتيب جامعه مذهبي آن عصر را زير سؤال ميبرد که کاهنان معابد خود، مروج فسادند. کساني که به جنايت، فساد و هوسرانيهاي خود و خدايان جنبه تقدس بخشيدهاند.
به طور کلي نميتوان «پيشامدهايي از جمله مخالفت مردم و حملات کمدينويسان و شايد ناکاميهاي او در زندگي مشترک را موجب بدبيني شديد او به شمار آورد، زیرا در آن دوران، حيات سياسي اجتماعي و به ويژه اخلاقي آن روي به انحطاط گذاشته و اوريپيدس که داراي روحي حساس و انتقادي بود، از چنين وضعيتي رنجيدهخاطر شده آن را به اين گونه تصوير ميکند: «دم شمشير سوگندها کند شده، از سرزمين يونان شرافت رخت بربسته و به ژرفاي آسمانها رفت.»
به قول ويل دورانت وي «بر اساتير کهن ميخندد و به سوسياليسم توجه دارد و خواستار نظام اجتماعي تازهاي است که در آن مردان، زنان و همگان را استثمار نکند.»
اوريپيدس دريچهاي نو بر ديدگان تراژدي گشود و آن ابداع شيوه رئاليسم و پرداختن به واقعيات زندگي است. عقل را بيش از هر چيز ديگري ميستايد، وي توصيفگر زندگي است و به زماني مينگرد که در آن ميزيد، نه همچون آيسخولوس و سوفوکل به تقدير. همچنين عمل بر احساس و عواطف را سقوط در شر و فساد ميداند. از نظر گاه وي هر فردي بايد به راه خويش رود و زندگي را آن چنان که هست بنگرد، نه آن گونه که بايد باشد. در واقع تراژدي را به سمت مطالعات روانشناسانه سوق داد.
به اين گونه وي را نماينده اولين نشانها و علايم سقوط تراژدي نيز دانستهاند. ژان پل سارتر راجع به او ميگويد: «او کليشهاي به کار ميگيرد تا بتواند خود آن کليشه را در روند تراژدي از درون ويران کند.»
اين اقدامات و افکار، حاميان شيوه کلاسيک را سخت آزرد. لذا حملات سختي متوجه اوريپيدس شد. وي علاوه بر توجه شديد به عواطف، به وارد کردن افکار و انديشههاي فلسفي در نمايشنامههايش دست يازيد. در تاريخ تمدن آمده است، آيسخولوس با شعر حکم و فلسفه خشک خود، راه گشود و حدود درام يونان را معين ساخت. سوفوکل با موسيقي موزون و فلسفه آرام خويش به آن صورتي آراسته و منظم داد و اوريپيدس با آثاري که از احساسات تند و شک پر آشوب وي منشأ ميگرفت، تحول، اين هنر را به سوي کمال رهنمون شد.
البته اوريپيدس در رعايت اصول فن درام نويسي به پاي آيسخولوس و سوفوکل نميرسيد. به عنوان نمونه اکثر آثار اوريپيدس با حضور ناگهاني يکي از خدايان، به پايان ميرسد، بيآنکه انتظار حضور آن را داشته باشيم. شايد اين گفته ويل دورانت صحيح باشد که «چون بر اثر فلسفه شوريدهخاطر شده بود؛ هرگز نميتوانست اثري کامل پديد آورد».
البته حضور اجباري و ناگهاني خدايان به خاطر وجهه مذهبي دادن به اثر است که به قول ويل دورانت «آغاز و پايان تراژديها را وقف خدايان کرده است.»
در تاريخ تمدن آمده است که اوريپيدس صورت ظاهري اساتير مقدس را چنان ماهرانه حفظ کرده است که سخافت و نامعقولي آن به وضوع آشکار است. حضور ناگهاني خدايان به اين منظور نيز ميتواند باشد که اوريپيدس در خلال نمايشنامه، به نتايج مورد نظر خويش رسيده است، لذا در نحوه به پايان رساندن آن تلاشي نميکند. به طور کلي نقاط ضعف او را با مد نظر قرار دادن اين گفته ويل دورانت که «اوريپيدس را تنها درامنويس پنداشتن خطاست، دلبستگي او بيشتر به بررسيهاي فلسفي و اصلاحات سياسي است؛ نه به فن درام نويسي»، ميتوان ناديده انگاشت.
البته بايد توجه و حمايت اوريپيدس از اصلاحات مذهبي و اجتماعي را نيز به اين مقوله بيفزاييم. وي بر روحيات افراد تصوير شده در درامهايش متکي است و تلاش ميکند تا آنان را هر چه بهتر بنماياند. در آثار او افراد عادي و معمولي جايگزين پادشاهان و به طور کلي افراد خارق العاده ميشوند. او به دنبال حقيقت است و به ميل ديگران، سخن راندن را بس ناپسند و نابودگر ميداند. فايدروس ميگويد: «آنچه شهرها را ويرانه ميکند و خاندانهاي کهن را به باد ميدهد، همين موافق ميل ديگران سخن گفتنهاست».
اوريپيدس معتقد است که تباهي و فساد جامعه، نشأت گرفته از تباهکاري بزرگان آن جامعه است. فايدروس ميگويد: «وقتي بزرگان قدم در راه رسوايي و تباهکاري نهند، مردمان معمولي نيز بالطبع از آنها پيروي خواهند کرد.»
اوريپيدس همچنين بر اين اعتقاد است که فرد، پادافره اعمال خويش را در اين جهان خواهد ديد. فايدروس ميگويد: «....آنان که داراي دلي ناپاکند، همچون دوشيزهاي که در آينه نظر کند و نيک و بد رخسار خويش را در آن بنگرد، ديري نميگذرد که آينه روزگار زشتيهاي کردار و گناهان آنان را در برابر ديدگانشان پديد ميآورد...»
نيز وي معتقد است که کمال مطلق دست نيافتني است. «دايه» ميگويد: «...به ما آدميان فاني هرگز نيامده است که به اميد رسيدن به کمال موهوم، بيهوده تلاش کنيم و رنج ببريم.».
گويي دايه زبان گويايي افروديت است تا حرمت وي پاس داشته شود. گروه زنان نيز سراينده عظمت و قدرت افروديت است. وی محافظهکاري و گردن گذاشتن بر تقدير و سرنوشت را در زندگي توصيه ميکند: «...راه و رسم من در زندگي آن است که روش خويش را تغيير دهم و افکار و عقايد خود را به مقتضاي وضع روز تطبيق کنم...»
گروه زنان که بازگو کننده وقايع داستان است، سرنوشت فايدروس را پيشاپيش باز ميگويد و تنها چاره رهايي از چنگال انتقامجوي آفروديت را مرگ ميداند: «...زيرا راه ديگري جز مردن براي وي باقي نمانده است! بدين سان فايدروس نسبت به دشمن جاوداني خويش اداي احترام ميکند و نام نيک را بر نعمت زندگاني ترجيح ميدهد....»
فايدروس و هيپولوتوس، هيچ يک به راه توصيه شده، نرفتند و هردو در تصميم خويش مصممند. گويي نفرين خدايان بر آنان فرود آمده است تا کينه توزانه در هدف خويش استوار بمانند.
البته اوريپيدس در لابه لاي اين اثر، سرنوشت افراد ديگر را بيان ميکند که هر يک نشانهاي از خودکامگي خدايان تواند بود. گويي خدايان موجوداتي بيمارگونهاند که لذت خويش را در رنج و عذاب ديگران ميجويند. ايزدان چنان غرق در غرور گشتهاند که حتي از اشک ريختن بر ستمي که به ناحق بر انسان روا داشتهاند، منع شدهاند. هيپولوتوس: « خداوندگارا، آيا مينگري که به چه روز افتادهام؟»
آرتميس: «آري ميبينم ولي دريغ که مرا از اشک ريختن ممنوع ساختهاند».
مسأله ديگري که اوريپيدس در آثار خود به آن پرداخته، مسأله زنان است. وي حالات دروني زنان را به خوبي مورد بررسي قرار ميدهد و چنان به ضعفهاي آنان ميپردازد که او را مخالف جنس زن قلمداد ميکنند. انزجار هيپولوتوس نسبت به زنان به آن حد است که ايشان را موجوداتي «خبيث و نالايق» مينامد. وي مخالف سرسخت زنان و خواهان نابودي نسل ايشان است و اين سخنان را بر ضد زنان بر زبان ميراند: «اي خداوند، اين دام درخشنده و فريبا را که زن نام دارد چرا آفريدي تا ما را بر اين زمين فرخنده، دنبال کند و آسوده نگذارد؟ اگر قصدت آن بود که انسان پديد آوري، پس چرا زن و عشق را وسيله ساختي؟»
منبع: راسخون
به طور کلي نميتوان «پيشامدهايي از جمله مخالفت مردم و حملات کمدينويسان و شايد ناکاميهاي او در زندگي مشترک را موجب بدبيني شديد او به شمار آورد، زیرا در آن دوران، حيات سياسي اجتماعي و به ويژه اخلاقي آن روي به انحطاط گذاشته و اوريپيدس که داراي روحي حساس و انتقادي بود، از چنين وضعيتي رنجيدهخاطر شده آن را به اين گونه تصوير ميکند: «دم شمشير سوگندها کند شده، از سرزمين يونان شرافت رخت بربسته و به ژرفاي آسمانها رفت.»
به قول ويل دورانت وي «بر اساتير کهن ميخندد و به سوسياليسم توجه دارد و خواستار نظام اجتماعي تازهاي است که در آن مردان، زنان و همگان را استثمار نکند.»
اوريپيدس دريچهاي نو بر ديدگان تراژدي گشود و آن ابداع شيوه رئاليسم و پرداختن به واقعيات زندگي است. عقل را بيش از هر چيز ديگري ميستايد، وي توصيفگر زندگي است و به زماني مينگرد که در آن ميزيد، نه همچون آيسخولوس و سوفوکل به تقدير. همچنين عمل بر احساس و عواطف را سقوط در شر و فساد ميداند. از نظر گاه وي هر فردي بايد به راه خويش رود و زندگي را آن چنان که هست بنگرد، نه آن گونه که بايد باشد. در واقع تراژدي را به سمت مطالعات روانشناسانه سوق داد.
به اين گونه وي را نماينده اولين نشانها و علايم سقوط تراژدي نيز دانستهاند. ژان پل سارتر راجع به او ميگويد: «او کليشهاي به کار ميگيرد تا بتواند خود آن کليشه را در روند تراژدي از درون ويران کند.»
اين اقدامات و افکار، حاميان شيوه کلاسيک را سخت آزرد. لذا حملات سختي متوجه اوريپيدس شد. وي علاوه بر توجه شديد به عواطف، به وارد کردن افکار و انديشههاي فلسفي در نمايشنامههايش دست يازيد. در تاريخ تمدن آمده است، آيسخولوس با شعر حکم و فلسفه خشک خود، راه گشود و حدود درام يونان را معين ساخت. سوفوکل با موسيقي موزون و فلسفه آرام خويش به آن صورتي آراسته و منظم داد و اوريپيدس با آثاري که از احساسات تند و شک پر آشوب وي منشأ ميگرفت، تحول، اين هنر را به سوي کمال رهنمون شد.
البته اوريپيدس در رعايت اصول فن درام نويسي به پاي آيسخولوس و سوفوکل نميرسيد. به عنوان نمونه اکثر آثار اوريپيدس با حضور ناگهاني يکي از خدايان، به پايان ميرسد، بيآنکه انتظار حضور آن را داشته باشيم. شايد اين گفته ويل دورانت صحيح باشد که «چون بر اثر فلسفه شوريدهخاطر شده بود؛ هرگز نميتوانست اثري کامل پديد آورد».
البته حضور اجباري و ناگهاني خدايان به خاطر وجهه مذهبي دادن به اثر است که به قول ويل دورانت «آغاز و پايان تراژديها را وقف خدايان کرده است.»
در تاريخ تمدن آمده است که اوريپيدس صورت ظاهري اساتير مقدس را چنان ماهرانه حفظ کرده است که سخافت و نامعقولي آن به وضوع آشکار است. حضور ناگهاني خدايان به اين منظور نيز ميتواند باشد که اوريپيدس در خلال نمايشنامه، به نتايج مورد نظر خويش رسيده است، لذا در نحوه به پايان رساندن آن تلاشي نميکند. به طور کلي نقاط ضعف او را با مد نظر قرار دادن اين گفته ويل دورانت که «اوريپيدس را تنها درامنويس پنداشتن خطاست، دلبستگي او بيشتر به بررسيهاي فلسفي و اصلاحات سياسي است؛ نه به فن درام نويسي»، ميتوان ناديده انگاشت.
البته بايد توجه و حمايت اوريپيدس از اصلاحات مذهبي و اجتماعي را نيز به اين مقوله بيفزاييم. وي بر روحيات افراد تصوير شده در درامهايش متکي است و تلاش ميکند تا آنان را هر چه بهتر بنماياند. در آثار او افراد عادي و معمولي جايگزين پادشاهان و به طور کلي افراد خارق العاده ميشوند. او به دنبال حقيقت است و به ميل ديگران، سخن راندن را بس ناپسند و نابودگر ميداند. فايدروس ميگويد: «آنچه شهرها را ويرانه ميکند و خاندانهاي کهن را به باد ميدهد، همين موافق ميل ديگران سخن گفتنهاست».
اوريپيدس معتقد است که تباهي و فساد جامعه، نشأت گرفته از تباهکاري بزرگان آن جامعه است. فايدروس ميگويد: «وقتي بزرگان قدم در راه رسوايي و تباهکاري نهند، مردمان معمولي نيز بالطبع از آنها پيروي خواهند کرد.»
اوريپيدس همچنين بر اين اعتقاد است که فرد، پادافره اعمال خويش را در اين جهان خواهد ديد. فايدروس ميگويد: «....آنان که داراي دلي ناپاکند، همچون دوشيزهاي که در آينه نظر کند و نيک و بد رخسار خويش را در آن بنگرد، ديري نميگذرد که آينه روزگار زشتيهاي کردار و گناهان آنان را در برابر ديدگانشان پديد ميآورد...»
نيز وي معتقد است که کمال مطلق دست نيافتني است. «دايه» ميگويد: «...به ما آدميان فاني هرگز نيامده است که به اميد رسيدن به کمال موهوم، بيهوده تلاش کنيم و رنج ببريم.».
گويي دايه زبان گويايي افروديت است تا حرمت وي پاس داشته شود. گروه زنان نيز سراينده عظمت و قدرت افروديت است. وی محافظهکاري و گردن گذاشتن بر تقدير و سرنوشت را در زندگي توصيه ميکند: «...راه و رسم من در زندگي آن است که روش خويش را تغيير دهم و افکار و عقايد خود را به مقتضاي وضع روز تطبيق کنم...»
گروه زنان که بازگو کننده وقايع داستان است، سرنوشت فايدروس را پيشاپيش باز ميگويد و تنها چاره رهايي از چنگال انتقامجوي آفروديت را مرگ ميداند: «...زيرا راه ديگري جز مردن براي وي باقي نمانده است! بدين سان فايدروس نسبت به دشمن جاوداني خويش اداي احترام ميکند و نام نيک را بر نعمت زندگاني ترجيح ميدهد....»
فايدروس و هيپولوتوس، هيچ يک به راه توصيه شده، نرفتند و هردو در تصميم خويش مصممند. گويي نفرين خدايان بر آنان فرود آمده است تا کينه توزانه در هدف خويش استوار بمانند.
البته اوريپيدس در لابه لاي اين اثر، سرنوشت افراد ديگر را بيان ميکند که هر يک نشانهاي از خودکامگي خدايان تواند بود. گويي خدايان موجوداتي بيمارگونهاند که لذت خويش را در رنج و عذاب ديگران ميجويند. ايزدان چنان غرق در غرور گشتهاند که حتي از اشک ريختن بر ستمي که به ناحق بر انسان روا داشتهاند، منع شدهاند. هيپولوتوس: « خداوندگارا، آيا مينگري که به چه روز افتادهام؟»
آرتميس: «آري ميبينم ولي دريغ که مرا از اشک ريختن ممنوع ساختهاند».
مسأله ديگري که اوريپيدس در آثار خود به آن پرداخته، مسأله زنان است. وي حالات دروني زنان را به خوبي مورد بررسي قرار ميدهد و چنان به ضعفهاي آنان ميپردازد که او را مخالف جنس زن قلمداد ميکنند. انزجار هيپولوتوس نسبت به زنان به آن حد است که ايشان را موجوداتي «خبيث و نالايق» مينامد. وي مخالف سرسخت زنان و خواهان نابودي نسل ايشان است و اين سخنان را بر ضد زنان بر زبان ميراند: «اي خداوند، اين دام درخشنده و فريبا را که زن نام دارد چرا آفريدي تا ما را بر اين زمين فرخنده، دنبال کند و آسوده نگذارد؟ اگر قصدت آن بود که انسان پديد آوري، پس چرا زن و عشق را وسيله ساختي؟»
منبع: راسخون
+ نوشته شده در 2012/9/29 ساعت 5:12 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی