جدال عقل و اوهام
رضا ثمروي حاجي آقا                                بخش هفتم و پایانی

اوريپيدس جامعه بشري را به گروه‌هايي چند تقسيم مي‌کند که آزادي خويش را در برابر زور، زر، قانون و اقبال، از کف گذاشته‌اند. هکوبه: «انسان آزاده؟ چنين موجودي هيچ گاه وجود ندارد! همه مردم بنده و برده‌اند. برخي برده زر، بعضي برده زور و برخي برده اقبالند، بعضي برده عقايد خويشند و برخي به خاطر ترس از قانون، بر ضد طبيعت خود اقدام مي‌کنند».

در پايان اين اثر نيز اوريپيدس به خرافات و موهومات مي‌تازد: پلي مستور: «سگ خواهي شد، سگي با چشمان دريده همچون دو تکه آتش.
هکوبه: از کجا مي‌داني که من تغيير شکل خواهم داد؟
پلي مستور: پيام آور ما، ديو نيزوس، مرا آگاه کرد.
هکوبه: پس براي چه تو را از بلايي که امروز بر سرت آمد، آگاه نکرد؟»
نيز اوريپيدس دخالت منفي خدايان بر زندگي آدميان را مورد انتقاد قرار مي‌دهد. البته شايد بتوان دخالت خدايان را همان تصور حضور خدايان و نيز تعبير به رأي غيب‌گويان از حضور خدايان (خرافات و موهومات) به شمار آورد.
به طور کلي بايد گفت که اوريپيدس در بيان احساسات انساني، چنان استادانه عمل مي‌کند که ويل دورانت مي‌گويد: «نهضت رمانتيک در وجود او جمع شده» است. وي به گونه‌اي، اخلاقيات و خوي و منش و نيز انگيزه‌هاي افراد را مورد تجزيه و تحليل قرار مي‌دهد که حتي سوفوکل نيز نتوانسته است چون او بر زواياي تاريک احساسات آدمي رخنه کرده، دريچه‌اي نو و روشن بر ديدگان گشايد.
 از ديگر آثار اوريپيدس نمايشنامه «هلن» است. در ابتداي اثر چنين باز مي‌گويد: سه الهه، يعني هِرا، آفروديت و آتنا، پاريس را به داوري برگزيدند تا زيباترين آن‌ها را انتخاب کند. آفروديت، هلن را به عنوان رشوه به پاريس مي‌دهد. لذا پاريس به اسپارت مي‌رود تا هلن را همسر خود کند. هرا از فرط خشم و حسادت، پيمان آفروديت را نقش بر آب کرده، به انتقام، «صورتي دروغي از اثير هوا» به شکل هلن مي‌سازد و به دست پاريس مي‌سپرد. زئوس نيز آتش جنگي خانمان سوز «در ميان يونانيان و فريگيان» بر افروخت و اين به قول هلن به دو دليل بود: «يکي آن که خود را از شر عده روزافزون نوع بشر که پيوسته مزاحم او بودند، برهاند و دوم آنکه آيسخولوس را به شجاعت و مردانگي در ميان يونانيان شهره سازد.»
هِرمس نيز به فرمان زئوس، هلن واقعي «را در جامه‌اي از ابر پوشانده از راههاي پنهاني هوا» به مصر مي‌آورد تا در کاخ پروته به عفاف روزگار گذراند و به همسر واقعي خويش منلائوس برسد. منلائوس با سپاهي به تروا مي‌تازد و آنجا را ويران کرده، هلن دروغين را به چنگ مي‌آورد. در اين هنگام پروته چشم از جهان فرو مي‌بندد و تئوکليمن، پسر و جانشين پروته اصرار دارد تا هلن را به همسري برگزيند. ليکن هلن به مزار پروته پناه مي‌برد تا عفاف خود را حفظ کند. البته هلن يادآور مي‌شود که هرمس به او گفته است سرانجام منلائوس بر اين راز که او پاي بر تروا نگذاشته، آگاه خواهد شد و هر دو در اسپارت به کاميابي زندگي خواهند کرد.
منلائوس در بازگشت، سال‌ها در دريا دچار توفان مي‌شود و سرانجام به همراه هلن دروغين و برخي يارانش به خاک مصر مي‌رسند. او (منلائوس) براي درخواست نياز به کاخ پروته روي مي‌آورد و به طور اتفاقي هلن واقعي را مي‌يابد و به محض اين رويداد، هلن دروغين در هوا ناپديد مي‌شود و هلن واقعي خدعه خدايان را به منلائوس فاش مي‌کند.
سرانجام هلن و منلائوس با کمک تئونوئه غيبگو (خواهر تئوکليمن) به سرزمين خويش مي‌گريزند. اوريپيدس که مخالف غيبگويان است، به منظور حفظ ظاهر، در پايان براي نجات اين دو به ايشان (غيبگويان ) روي مي‌آورد. تئوکليمن فردي بی اعتقاد است تا آنجا که وقتي آگاه مي‌شود، خواهرش، وي را از آمدن منلائوس خبر نداده است، قصد جان او را مي‌کند. اين اثر نيز با حضور ديوسکوريا، پسران زئوس و لدا که به مقام خدايي رسيده‌اند، پايان مي‌يابد. به اين صورت که اراده خدايان مبني بر نجات منلائوس و هلن را به تئوکليمن باز مي‌گويند و توفان خشم وي را فرو مي‌نشانند.
در نمايشنامه هلن شاهديم که هر خدايي مختار است تا اراده خويش را به منصه ظهور رساند، اگرچه برخلاف اراده خدايي ديگر باشد؛ البته عليه يکديگر به مقابله مستقيم برنمي‌خيزند. به اين ترتيب ما با خداياني خودسر مواجهيم که اگر حريم آزادي يکديگر را حرمت مي‌نهند، ليکن انسان را چون عروسکي بي‌اراده به بازي گرفته‌اند.
در اين اثر نيز خدايان خود را تا حد انسان پايين آوردند و بي هيچ گناهي از سوي انسان وي را فريفته، دچار بلايا و مصايب کرده‌اند. اوريپيدس در اين نمايشنامه، پيشگويان و کاهنان را مورد حمله قرار مي‌دهد. وي در جست‌وجوي خدايان بي واسطه غيبگويان و کاهنان است، زيرا ايشان را فريبکاراني مي‌داند که آدميان را به حربه خرافات فريفته‌اند، لذا در هراس است که مبادا خود گرفتار موهومات شود. قاصد: «... آيا معقول‌تر نيست که به پيشگاه خدايان، قرباني کنيم و از آنان استعانت بجوييم و کاري به کار غيبگويان نداشته باشيم؟ غيبگويي را بي‌گمان به آن منظور اخترع کرده‌اند که آدمي را با آن به اميد کاميابي، بفريبند و او را به دام اندازند. اگر جز اين بود پس چرا هرگز ديده نشده است که کسي بي‌هيچ رنج و کوششي و فقط به وسيله نظر کردن در اشکال و صور قرباني‌ها توانسته باشد، صاحب دولت شود؟»
وي در مقابل، عقل و انديشه در امور را مي‌ستايد و آن را بهترين وسيله براي رسيدن به نيک‌بختي مي‌داند. قاصد: «...آري، بهترين غيبگويي توجه به دقايق امور است و به داشتن انديشه صائب و رأي سليم.»
اوريپيدس مخالف جنگ و خونريزي و معتقد است که پاسخ شمشير با شمشير دادن کاري عبث و بيهوده است و نبايد در مقابل سفاهت ديگران، به عملي مشابه عمل آنان دست يازيد. وي خواهان صلح و آرامش است و براي رفع مشکلات، جنگ و ستيز را چاره نمي‌بيند. بلکه بر اين باور است که از راه استدلال و گفت و گوي منطقي، مي‌توان کينه‌ها و دشمني‌ها را از قلب‌ها زدود.
نمايشنامه هلن بيانگر نبردي خونين و در عين حال بي‌فايده است؛ جنگي که خدايان به منظور به سخره گرفتن انسان و نيز غرور و حسادت خويش آن را پرداختند. هلن نيز بر آن است تا با هلاکت خود، ننگي بر چهره سه الهه و نيز پاريس که موجبات آوارگي و بدنامي وي را فراهم کرده‌اند، بيفکند.
هلن: «... مرگ من فديه‌اي است که به پيشگاه سه الهه تقديم مي‌شود و پسر پريام و شباني که دل از کف داد و داوري که رأي خود را به آفروديت تسليم کرد نيز از اين فديه برخوردار باشند.»
در پايان بايد افزود که اوريپيدس سخن حق را دليل بر برتري مي‌داند.
تئوکليمن: «آيا من بايد از غلامي چون تو فرمان پذيرم؟
قاصد: آري، چون حق با من است».
به اين ترتيب اوريپيدس تمامي افراد را چه پادشاه و چه غلام، برابر مي‌داند. همچنان که هيچ تفاوتي ميان زنان و مردان قائل نيست و مدعي است که زنان نيز بايد چون مردان از آزادي‌هاي اجتماعي و سياسي برخوردار باشند و تنها در اين صورت است که اوضاع جامعه انساني رو به بهبود خواهد گذاشت.
منبع: راسخون