سه شعر ازکاووس حسنلی
(1)
دلم را تکاندم که باران بگیرد
زمین رنگ و بوی بهاران بگیرد
صدایت زدم تا هوا تازه گردد
پریشانی کهنه سامان بگیرد
کنار عطش های سوزان نشستم
که آتش به دامانم آسان بگیرد
دعا کرده بودم برقصیم با هم
چنان کآسمان بوسه باران بگیرد
تو کی می رسی باز با بوسه با گل
که لبخند یخ کرده ام جان بگیرد
تو کی می رسی تا که رقصم بجنبد
سراپای من شور مستان بگیرد
تو کی می رسی تا در آغوش گرمت
تنم التهاب فراوان بگیرد
تو کی می... تو کی می... تو... می ترسم  آخر
که پیش از طلوع تو توفان بگیرد
و می ترسم اکنون که تا شام آخر
شبم طعم شام غریبان بگیرد
بیا پل بزن تا به خود بازگردیم
بیا پیش از آن که زمستان بگیرد
بیا تا زمان با تو معنا پذیرد
بیا تا زمین از تو بنیان بگیرد
به غیر از طلوع تو راهی نمانده ست
بیا تا شب کهنه پایان بگیرد

رباب طاهری
از این به بعد مرا راهی سفر بکشید...

مرا غریبه بدانید و در به در بکشید
و غربتم را از من بزرگتر بکشید

دو چشم، یک پا، یک دست، یک دهان و سپس
به روی شانۀ من بی شمار سر بکشید

اگرچه سبزم حتی اگر بلند و قطور
به پای قامت چوبین من، تبر بکشید

چنین که حرف مرا هیچ کس نمی فهمد
تمام مردم را گنگ و کور و کر بکشید

بس است این همه پابند شهرتان بودن
از این به بعد مرا راهی سفر بکشید

سفر نه، زخم مفصّل- جراحت مشروح-
اگر که تاب ندارید مختصر بکشید

به ابرها دل بستن همین قدر کافی است
از آسمان سهمم را همین قدر بکشید

در این کویر در این جرعه جرعه خشکیدن
مرا به آب شباهت دهید و سر بکشید


(2)
«شیراز و بلخ و قونیه»
بر دامنش نشستم و از اشک تر شدم
آتش گرفت دامنم و شعله ور شدم
چیزی دوید در من و از من مرا گرفت
چیزی نماند از من و چیزی دگر شدم
شعری به رنگ صاعقه در من حلول کرد
دیدم به صد ترانۀ تر بارور شدم
شیراز و بلخ و قونیه در رقص آمدند
با من که زان معاشقه زیر و زبر شدم
با تن تنایِ حضرت تنبور و چنگ و دف
«گاهی به پای رفتم و گاهی به سر شدم»*
از معجزاتِ زیر و بم آن شراب بود
از پای اگر نشستم و بر پای اگر شدم
تاریک بود جانِ من از سالهای دور
کم کم گذشتم از شب و کم کم سحر شدم
با آرزوی بوسه شدن بر لبانِ او
گاهی شراب گشتم و گاهی شکر شدم
می خواستم که چلچله باشم، رها شوم
در خود فرو شکستم و از خود به در شدم
بگذار تا به گفتۀ سعدی بگویمت
آن شب چگونه شد که چنین معتبر شدم:
«چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم»

* سعدی: دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

فاطمه سالاروند
 دست مریزاد به عشق!
گرچه توفان شد و بی واهمه پرکَند مرا
و در این غربت دور از همه افکند مرا

آفرین بر نفسش! دست مریزاد به عشق!
که چنین کرد به چشمان تو پابند مرا

بی خبر آمد و کرد از همه جا بی خبرم
از تو و نام تو و یاد تو آکند مرا

تن سرما زده ام باغ شد و فروردین
تا به لبخند تو پیوند زد اسفند مرا

جاده ها در شب تاریک به راه افتادند
تا به روزی که تو باشی برسانند مرا

تا به روزی که... شب و جاده و آواز چه قدر؟
می کشد عشق به دنبال تو تا چند مرا؟

ویترین
نام: نسخه سبز
از: بیمارستان ام.آر.آی

نام:آشنایی با بزرگان زبان و ادبیات فرانسه
از: جهانشاه سی سختی
انتشارات: نوید