كلبه اي در انتهاي پارك
رقيه قاسمي


آن روز با دكتر مهرداد در پارك نسيم، قرار داشتم. مشغول قدم زدن شدم. نگاهي به ساعتم كردم. چقدر بوسه ثانيه ها بر دستانم رنج آور بود. كاش زودتر مي آمد. اميدي كه هميشه در اين جا دلم را گرم مي كرد، برايم عجيب بود. مي خواستم شروع زندگي ام را به اين اميد وصل كنم.

پيرزني كه در پارك بچه ها را به دورِخودش جمع مي كرد توجهم را جلب کرد. زن گاهگاهي، مشتري هاي خود را جواب مي داد و تا فرصتي مي يافت صداي خود را براي معرفي اجناس بالا مي برد. با كنجكاوي به سوي او رفتم. چند تايي فرفره، از او خريدم. با چشمانش مرا بدرقه مي كرد.
همان جا در انتظار دكتر مهرداد نشستم. باد ملايم و خشكي كه گاهگاهي گوشه چادرِ پيرزن را به بازي مي گرفت نگاهم را به آن سو مي كشاند. ناگهان پيرزن همان جا افتاد! به طرفش دويدم، حالش به هم خورده بود. گوشي ام را از كيف بيرون آورده و ضربانِ قلبش را چِك كردم. ضربانِ بي رمقِ قلبش، حسِ عجيبي را به وجودم منتقل كرد. از نگهباني كه آن جا بود كمك گرفتم. آن زن را به خوبي مي شناخت. كلبه اي را در انتهاي پارك به من نشان داد و گفت: خانه اش آن جاست، او را ببريم.
چقدر كوچك و نقلي، اما با صفا و بي ريا. مثل كلبه كوچك قصه ها.
به طرف خودرو رفتيم و سـُرمي آوردم. برايش وصل كردم. كنار پيرزن نشستم. چيزي وجودم را گرم مي كرد. مطمئن بودم از شعله هاي آبي چراغ نبود. قرارم را با دكتر مهرداد لغو كردم. او هم با اعتراض عنوان كرد كه خيلي وقت است منتظر چنين روزي بوده.
هر چيزي در آن كلبه بود، براي دقايقي نگاهم را به خود مشغول مي كرد. چشمانم روي قاب عكسي خيره شد. انگار شباهت زيادي به عكسِ كودكي من داشت.
صداي چند پرنده مرا از افكارم جدا كردند. نگاهم را برگرداندم گوشه اتاق. لانه پرستويي نزديك سقف بود. زن آرام آرام چشمانش را باز كرد. به اوسلام كرده وحالش را پرسيدم. به نظر بهترمي رسيد. نمي دانم چرا دوست داشتم با او حرف بزنم. از او پرسيدم: چرا اين لانه را بيرون نمي بريد؟
لبخند سردي زد و گفت: آقا، يُمن ندارد لانه پرستو را خراب كنيم. به سر و صداي آن ها عادت كرده ام.
در حينِ گفت وگو با پيرزن چشمانم به قابِ عكس بود. در اين فكربودم كه نكند اين زن نسبتي با خانواده ما داشته باشد؟ درحالي كه ذهنم پُر از پرسش هاي بي جواب بود، خداحافظي كردم.
فردا صبح قبل از رفتن به بيمارستان به سراغش رفتم، هنوز از كلبه بيرون نرفته بود. بادكنك ها را باد كرده و در گوشه اي انداخته بود. چراغِ كوچكي در وسطِ اتاق بود. كمي شعله اش را بالا كشيد و قوري چيني اش را روي آن گذاشت و يك چاي خوش رنگ برايم ريخت. پرسيد: پسرم، نگفتي كي هستي؟
مادر! من دكتر هستم. دكتر سعيد جوزي. برايتان مقداري داروي تقويتي آورده ام. شما بايد چند روزي استراحت كنيد. اگر اجازه بدهيد كمي از شما خون بگيرم براي آزمايش.
سُرنگِ خون را به آزمايشگاه بردم. خانم نيك را صدا زدم و گفتم: جواب كه آماده شد به اتاقم بياوريد.
در اولين فرصت جواب آماده شد: كم خوني و عفونت.
مقداري دارو و خوراكي، برايش آماده كردم و سراغش رفتم.
حس عجيبي مرا وادار مي كرد به آن زن فكركنم. نشستنِ در كنارش به من قوّت مي داد. سَرِ حرف را باز كردم. شايد جوابي براي پرسشم بيابم.
- مادر شما كسي را اين جا نداريد؟ به نظر مياد تنهائيد. اين عكسِ كيه؟ تو پارك پیداش كردين؟
مكث كوتاهي كرد. گوش هايم را براي شنيدن آماده كردم.
- اين عكس، همه زندگيِ منه. آقاي دكتر، من از اهالي قلعه كوچكي هستم. سال ها پيش اهالي بر اثر ذات الـرّيه و سِل جانشان را از دست دادند. خيلي از مردم بار و بُنه شان را برداشتند و رفتند. عده اي از زن ها پشت دارِ قالي مُردند. فقط تعدادِ كمي از خانواده ها آن  جا ماندند. شوهر و پسر
3 ساله ام هر دو به بيماري دچارشدند. شوهرِ
خدا بيامرزم هم كه در بيمارستان بود ديگر چشمانش را باز نكرد.
حرفش را قطع و اشك هايش را با پشتِ دستش پنهان كرد.
- پسرم هم .....
- پسرتون چي؟
- پسرم .... نمي دونم الان كجاست. هر بچه اي كه به سراغِ بازي ها مياد، اول صورتش رو نگاه مي كنم، اسمشو مي پرسم، مي دانم اون مردي شده ولي من غير از قاسم سه ساله ام، دنبال چيز ديگه اي نيستم، كاش پهلوم بود. دلم براش شده قد يه گنجشك.
اشك و اندوهِ دلش، قلبم را هزار تكه مي كرد.
- مادر مي خواي كمكت كنم؟
- چه طوري پسرم!؟
- خوب بگو كي و كجا گُمش كردي؟ قول مي دهم تمام سعي خودمو بكنم تا پسرت را پيدا كنم.
بغضشو را قورت داد و گفت: من گُمش نكردم. همون سالي كه پدرِخدا بيامرزش رفت و دستمو خالي گذاشت، مجبور شدم بِدَمش يه زن و مرد دكتر كه بچه دار نمي شدن، تا اونو از بدبختي و هم از ذات الريه نجات بدم. اونا رو مي شناختم، خيلي مردمون خوبي بودن. توي همين پارك، آخرين ديدارمون بود. بعداز چند سالي اومدم اين جا تا شايد خدا كنه دوباره ببينمش. با اين كه از خودم دورش كردم و دلم از غصه ش پاره پاره شد، خوشحالم كه با من نموند، دست کم مي دونم با اونا كه هس يك آدم حسابي از توش در مياد  و براي خودش كسي مي شه.
نگاهي به عكس انداخت و گفت: اين عكس همه دل خوشي منه.
- مادر گفتي اسمش چيه؟
- اسمش قاسم، قاسم. سال ها مي گذره ولي هر شب چهره پاكش جلوي چشمم ظاهر مي شه. حتما ًتا حالا براي خودش مردي شده، از آقام،
امام رضا خواستم اونو بِهِم بر گردونه. پارسال كه براي اولين بار رفتم پابوسش، التماسش كردم، گريه و زاري كردم. به دلم برات شده قبل از اين كه براي هميشه چشمامو ببندم مي بينمش.
عكس  را از او گرفتم. برايم خيلي آشنا بود. حتماً پدر و مادرم يا هر كس ديگري را كه مي شناختم شان كمكم مي كنند.
دادن عكس كه برايش اين قدر سخت بود، خدا مي دونه براي دادن بچه اش چه زجري كشيده. خدايا كمكم كن.
اميدوارم همان طور كه خداوند پدر و مادري مهربان به من داده، پسرِ آن مادر هم در گوشه اي خوشبخت باشد.
دلم به سمت امام رضا پَر كشيد. ازش خواستم به خاطرِ دلِ غمديده مادر هم كه شده كمكم كند تا گمشُدشو براش پيدا كنم.
تا پدرم از مسافرت مي آيد بهتره از بي بي حبيبه
كمك بگيرم. به بيمارستان رفتم، برگه مرخصي را روي ميز پرستاري گذاشتم و با شتاب به سراغ بي بي حبيبه رفتم، او قبلاً در خانه ما كار مي كرد. همه كودكي ام را با او به خاطر مي آورم. وقتي دَرِ خانه را زدم كسي نبود. كنار ديواري ايستادم و گاهگاهي با نوكِ كفشم به زمين مي كوبيدم. گفتم يعني بي بي كجا رفته؟ در همين فكر بودم كه ديدم بي بي با يك نان سنگك عصازنان مي آيد، با عجله جلوي او پريدم. با ديدن من خوشحال شد.
- سعيد، پسرم كي اومدي؟
كليد را از جيبش بيرون آورد و به من داد تا در را باز كنم.
- من آمدم.
نان را از بي بي گرفتم، در حالي كه لقمه ناني در دهان مي جويدم كليد را روي در چرخاندم. چقدر طول كشيد كه لقمه نان از گلويم پائين رفت.
بي بي روي پله اول نشست. عكس را به او نشان دادم. گفتم: خوب نگاه كن، او را مي شناسي؟
- البته كه مي شناسم. اين عكس خودته. يادش به خير. اين كت و شلوار هم شوهر خدا بيامرزم - ميرزا - دوخت. وقتي پدرت گفت براي پسر سه ساله مي خواهد، ميرزا شبانه آن را دوخت. همون روز بود كه با هم آشنا شديم و قرار شد من پرستارت باشم. چقدر زود گذشت.
- اي بابا، بي بي، مي دونم شبيه منه، ولي من كه نيستم. فكر كنم داري پير مي شي؟
- پسرم من تا پيري هنوز خيلي راه دارم. نمونه اين عكس بايد در زير زمين خانه باشد.
نمي دانستم از عصبانيت، سر در گمي و هزار فكر ناجور ديگه به كجا پناه ببرم، فريادم رو قورت دادم و به سمت خودرو رفتم. مات و مبهوت گذشته را زير و رو مي كردم.
- خدايا پس چرا پدرم؟....
يعني اونا به من دروغ گفتند كه پدر و مادرم در سانحه تصادف از بين رفته اند و منو از بيمارستان آورده اند. نه حتماً بي بي اشتباه كرده.
صداي بي بي تصاوير را از ذهنم پراند: مواظب خودت باش.
دستي روي چشمم گذاشتم و آن جا را ترك كردم و به خانه برگشتم.
بابا و مامان برگشته بودند. بعد از سلام و احوالپرسي كه غصه هايم در آن مي جوشيد درون اتاقم پناه گرفتم تا شايد كمي آرام بگيرم. ولي افكارم كه غليان داشت و به من مي گفت ممكن است آن زن مادرم باشد، ديوانه ام مي كرد.
صداي مادرم را شنيدم كه براي ناهار صدايم مي كرد.
سر ميز ناهار ديگر خبري از سعيدِ سرحال نبود. با قاشق و چنگال بازي مي كردم. وقتي مامان مرا نگاه مي كرد، قاشق را به زور براي دهانم مي بردم.
فردا صبح، سه تايي سَرِ كار رفتيم. طولي نكشيد دوباره به خانه برگشتم. به سراغ زيرزمين رفتم و صندوقچه را پيدا كردم. تمام مدارك و عكس ها را به خوبي نگاه كردم تا نشانه اي پيدا كنم. همين كه عكسي از مادرم ديدم كه مرا به آغوش كشيده بود، تازه فهميدم كه شلاق هاي زمانه چقدر او را از پاي در آورده است.
صورتي كه گويي تكه اي از ماه بر زمين افتاده است و موهايي كه از پشتِ چارقدش، تا زيرِ  زانوهايش، در هم پيچ وتاب خورده بود، صورتم را باراني كرد. عكس را بر روي چشم هايم گذاشته و فرياد مي زدم خدايا.... خدايا..... اين روزهايي كه من در آرامش و هديه هاي تو غرق بودم مادرم در جهنمِ روزگار چه عذابي را تحمل مي كرد.
توفان همه چيز را با خود برده بود، جز عشقِ او. فقر و نداري غرورش را پنهان كرده بود.
پاهايم را كه دوباره در كنار كلبه يافتم، چشمانش را به من و زبانم دوخته بود و دنبال دلخوشي ديگري جز عكس مي گشت. كنارش نشستم. بدون اين كه چيزي از پسرش بگويم، كلبه پيرزن برايم تبديل به يك قصر فيروزه اي شده بود. دلم قرار نداشت.
تا اواخر شب سرگردان بودم و در خيابان پرسه مي زدم. باورِ اين كه مادرم زنده باشد و من حتي سرِ سوزني به او فكر نكرده بودم روي دوشم سنگيني مي كرد. به خانه برگشتم. اي كاش خياطِ زمانه بتواند يك بارِ ديگر قلبِ پُر چاك اين مادر را رفوئي بزند.
پدرم هنوز نخوابيده بود.
- پسرم، امروز نديدمت.چرا مرخصي گرفتي؟ نگرانت شدم.
- چيزي نيست.
- زيادي خودت را درگيرِ كار كردي، بهتره چند روزي استراحت كني يا به مسافرت بروي.
- چطوره فردا سه تايي با هم بريم بيرون.
عصرِ روزِ بعد، به اتفاق پدر ومادرم به پارك رفتيم. درست نزديك كلبه  پيرزن. هنوز هم بچه ها را نگاه مي كرد و اسم شان را مي پرسيد.
پدرم در نگاهِ اول، زن را شناخت. چهره اش رنگ باخت و به مادرم اشاره كرد. مادرم كه حالش چندان از پدر بهتر نبود گفت: سعيد، پسرم بايد برگرديم، كار واجبي هست كه بايد انجام دهم.
من كمي حواس پرت شده ام و فراموش كرده بودم، يه روزديگه دوباره باهم ميايم. بساط پيك نيك را جمع كرد.
من از  دستپاچگي آن ها پي بردم كه زن را شناخته اند. درنگ نكردم و گفتم: پدر، مادر، من همه چي رو مي دونم.
سكوت عجيبي وجودشان را فراگرفت.
ترس از اين كه تنها پسرشان را از دست بدهند توفاني در دلشان برپا كرده بود. مادرم گفت: پـ...... پسرم ... داري چي مي گي ....
- مامان، من مي دونم اون مادرمه. عكسِ خودم رو به طور اتفاقي توكلبه اش ديده ام.
پدرم رو هرگز اين جوري نديده بودم. شانه هايش مي لرزيد. دستامو گرفت و گفت: معذرت مي خوام.... ما به خاطرخودت ... به خاطرخودت .... حرفش را ادامه نداد و.....
جز نَفَسِ مادرم چيزي را نمي  ديدم. به سمتش دويدم، اين مسافتِ 50 متري چقدر طولاني شده بود.
قبل از اين كه حرفي بزنم، سرم را روي شانه هايش گذاشتم. دستانم را دور كمرش قفل كردم و شروع به گريه كردم. همين كه راه گلويم باز شد گفتم : مادر، من قاسم هستم. قاسمِ تو.... امام رضا دعاهايت را اجابت كرد.
مادر و پدرم نيز كنار ما زانو زدند و صداي گريه هايمان آسمانِ دلِ هركسي را ابري مي كرد. پدرم گفت: نمي دانستم اين همه سال ازدواج نكرده ايد. مرا ببخشيد.
و حالا ما امروز چهار تايي مسافريم و داريم به سمتِ بزرگ ترينِ دل دنيا، امام رضا(ع) حركت مي كنيم و مي خواهم چاپ خاطرات مادرم رو به آقامون تقديم كنم و اسمش را «كلبه اي در انتهاي پارك» بگذارم.