سیری در تاریخچه نقد ادبی
جعفر جهانگیر میرزا حسابی                                       بخش نخست


سخن راهی است برای نزدیکی دو فرد؛ کوتاه‌ترین راه بین دو قلب؛ آغاز ارتباط و آغاز زندگی است.

تا موقعی که سخنی، هنری، حرفی نباشد کلمه نقد هم معنا نمی‌یابد. شروع نقد هنگامی است که گفتاری آغاز و یا اثری عرضه شده باشد. برای نقد، دست کم وجود یک گوینده و یک شنونده الزامی است؛ یک هنرمند و یک هنردوست؛ یک فرستنده و گیرنده؛ کسی که یک اثر ادبی ارائه کند و کسی که آن را دریافت کند. بنابراین می‌توانیم بگوییم که به راستی نقد موقعی به وجود آمده که آدمی با سخن شروع به ارتباط با یکدیگر کرده است.
هر چه را که می‌گوییم، تکرار تکرارهاست. تکرار کلمات است. با تعداد محدودی حرف، هزاران کلمه ساخته می‌شود و با هزاران کلمه، بی‌نهایت جمله گفته می‌شود. بنابراین می‌بینیم که کلماتمان محدود هستند ولی سخن‌ها بی‌نهایت. هر چه که می‌گوییم و یا می‌نویسیم، چیزی نیست جز تکرار تکرارها. در میان همین تکرارهاست که با دگرگونی‌های جزئی، متن‌های متفاوتی به وجود می‌آیند، که ادبیاتشان می‌نامیم. در این لحظه است که نقد پا به عرصه وجود می‌گذارد و درست را از نادرست، سره را از ناسره و زیبا را از زشت تشخیص می‌دهد ولی در روزگار ما نقد فقط به این حد بسنده نمی‌کند.
نظر اصلی ما نقد ادبی است ولی هنرهای دیگر هم مانند ادبیات، تراوشات ذهن و ذوق انسانی هستند و جزئی از انسان‌اند. بنابراین سخن ما می‌تواند شامل آنها هم شود. یعنی در اصل کارشان یکی است. هنر هر چه که باشد، پدیده‌ای است انسانی و قابل انتقاد و تجزیه و تحلیل.
در فرهنگ دهخدا برای واژه نقد به معنای نقد متون یا آثار ادبی یا آثار هنری، نکته‌ای نیافتم. ولی فرهنگ معین، کلمه نقد را این گونه تعریف می‌کند:
ـ تمیز دادن خوب از بد،
ـ آشکار کردن محاسن و معایب سخن،
ـ تشخیص معایب و محاسن اثری ادبی. (ص 4784)
اکنون می‌خواهیم بدانیم فایده نقد چیست؟ زیرا هر چیزی که فایده نداشته باشد، خودبه خود و کم کم به سوی ارزش‌های بد و رو به نابودی می‌رود. زشتی و زیبایی، خوبی و بدی و بسیاری ارزش‌های قراردادی بشری دیگر، نسبی و غیرواقعی هستند. چیزی که امروز دارای ارزش خوب است، فردا شاید در ردیف ارزش‌های بد قرار بگیرد و بر عکس. در ادبیات جهانی بارها دیده شده که سبکی، سخنی یا پدیده‌ای به وجود آمده و ابتدا به شدت مورد انتقاد قرار گرفته و جزء ارزش‌های منفی بوده، ولی به تدریج مورد قبول همگان قرار گرفته و ارزش مثبت پیدا کرده است؛ مانند شعر نو.
نقد موقعی به وجود آمد که خواننده‌های بسیار با خواسته‌های بسیار به وجود آمدند. توقع‌های بسیار، نویسندگان فراوان با سبک‌های گوناگون پدید آورده؛ و خلاصه انتخاب سخت شده، بعضی از سخنان به مذاق بعضی‌ها خوش نیامده و آن را زیر فشارهای سخن خود قرار داده‌اند.
در زبان فرانسه به کلمه نقد «لاکریتیک» و به منتقد «لوکریتیک» و در انگلیسی به نقد «کریتیک» می‌گویند، که همگی از ریشه لاتینی کریتیکوس که آن هم از ریشه یونانی کریتیکس است و آن هم از کرینیین یعنی قضاوت می‌آید.
پس، این واژه در اصل به معنای قضاوت است، اما امروزه فقط به این معنا نیست، بلکه بیشتر به سوی باز کردن یک اثر ادبی یا هنری متمایل است. همان طور که در صفحه 11 کتاب «نقد ادبی» نوشته پیر برونل و دانیل مادلنا، بیان شده، هدف اول نقد، باز کردن و توصیف یک اثر است. در مراجع عمومی فارسی، همه تقریباً کلمه نقد را خوب از بد تمیز دادن یا زشت را از زیبا جدا کردن تعریف کرده‌اند. تنها در دو کتاب تعریف‌هایی خوب‌تر و نزدیک‌تر به تعریف‌های ما داده‌اند که عبارتند از:
«تعریف نقد ادبی در نزد قدما با آنچه امروزه از آن استنباط می‌شود، متفاوت است. در نزد قدما مراد از نقد معمولاً این بوده است که معایب اثری را بیان کنند و مثلاً در اینکه الفاظ آن چه وضعی دارد یا معنی آن برگرفته از اثر دیگری است، به طور کلی از فراز و فرود لفظ و معنی سخن گویند. این معنی از خود لغت نقد فهمیده می‌شود، زیرا نقد جدا کردن سره از ناسره است...».
ولی کمی پایین‌تر در همین کتاب، نویسنده ادامه می‌دهد: «اما در دوران جدید مراد از نقد ادبی نشان دادن معایب اثر نیست (هر چند ممکن است به این امر هم اشاراتی داشته باشد)، زیرا نقد ادبی به بررسی آثار درجه یک و مهم ادبی می‌پردازد و در این گونه آثار، بیش از اینکه نقاط ضعف مهم باشد، نقاط قوت مطرح است. لذا منتقد ادبی می‌کوشد با تجزیه و تحلیل آن اثر ادبی اولاً ساختار و معنی آن را برای خوانندگان روشن کند و ثانیاً قوانینی را که باعث اعتلای آن اثر ادبی شده است، توضیح دهد. لذا نقد ادبی از یک سو به کار گرفتن قوانین ادبی در توضیح اثر ادبی است و از سوی دیگر کشف آیین‌های تازه و ممتازی است که در آن اثر مستتر است».
در کتاب دیگری، نقد ادبی چنین تعریف شده است: ابرمز در «فرهنگ اصطلاحات ادبی» خود درباره «نقد ادبی‌» می‌نویسد: «نقد ادبی، تعریف، توصیف، طبقه‌بندی، شرح و ارزیابی آثار ادبی است».
بنابر تعریف کادن، «نقد ادبی»: «فن یا علمی است که به مقایسه، تجزیه و تحلیل، شرح و تفسیر و سنجش آثار ادبی اختصاص دارد...»
این دو نقل قول به ما نشان می‌دهد که ما هم آهسته آهسته ولی مطمئن به سوی هنر نقد به معنی جدید می‌رویم.
ادبیات و هنر به یک سکه می‌مانند. دو رو دارند. دو طرفی که هم از همدیگر متفاوت و هم جزئی از آن‌ هستند. یک طرف خود اثر و طرف دیگر نقد آن است. نقد طرف دیگر اثر است. هر کس که اثری را خلق می‌کند، باید بداند که نقدی هم در برابر آن است، باید بداند که کسانی هم هستند که آن را زیر و رو می‌کنند، تجزیه و تحلیل می‌کنند، بعضی‌ خوبی‌ها و بعضی بدی‌هایش را می‌گویند؛ بعضی زشتی‌ها و بعضی زیبایی‌های جملات را خواهند گفت، گروهی هم رابطه آن را با جامعه خود یا تأثیر جامعه بر نویسنده یا بعضی‌ها هم با رد شدن از متن به واقعیت‌های نویسنده می‌رسند و... پس نمی‌شود گفت که من نویسنده اثری را می‌نویسم ولی تو خواننده هیچ نگو. سخن گفتن حق منتقد است. کسی که از نقد می‌ترسد بهتر است از نوشتن دوری کند.
ادیبی فرانسوی به نام «ا.و.آرنو» می‌گوید:
«وقتی که خودتان را به عنوان یک نویسنده معرفی می‌کنید، به عنوان یک نویسنده، رنج انتقاد را هم متقبل شوید.»
نقد کردن دارای روش است. نقد یک هنر است که باید آن را فرا گرفت. برای نقد کردن، باید روش‌های نقد و همچنین متنی را که زیر دست داریم، خوب بشناسیم. برای تحلیل هر کتابی، بهتر است که یک روش «نقد ادبی» را در نظر گرفت. بنابراین، داشتن یک روش در نقد، امری است الزامی.
این را باید بدانیم که نباید از نقد به صورت یک ابزار برای خراب کردن اثری یا شخصی استفاده کرد، چون نقد چیزی نیست جز صحبت و همفکری. نقد یک گفت‌وگوست، گفت‌وگو درباره یک موضوع ویژه، گفت‌وگویی است ادیبانه. نقد این گونه که امروز در فرهنگ ما جا افتاده گاهی جنبه منفی دارد. مثلاً وقتی می‌گوییم فلانی کلی از این موضوع انتقاد کرد، گاهی به این معناست که به موضوع حمله شده است. اگر از نقد به صورت یک ابزار شلاق‌وار استفاده کنیم، ترس و وحشت مانع از آن می‌شود که چیزی بنویسیم و یا سخنی بگوییم. نقد برای وسعت دادن ادبیات است نه کوتاه کردن سخن. ادبیات در واقع آرامش روح آدمی است که به قلم آمده. بنابراین نقد سخنی است چند، بر این آرامش نگاشته شده. نقد آرزوی به حقیقت رسیدن است؛ به حقیقت متن، به سکوت‌های متن، به حقیقت ناگفته‌ها، به حقیقت نویسنده، به حقیقت اثر. نقد نوعی گردش است؛ قدم زدن در هوایی دیگر، در مکانی دیگر. سیر و سیاحتی است در یک اثر، در مکانی ناشناخته.
ناگفته نماند که از دید بعضی از ادیبان این قرن، ادبیات یک مکان است، یک فضاست. مثلاً از دید «موریس بلانشو»، متون ادبی، مکان‌های ادبی هستند. مکان‌هایی هستند برای ابراز بیان‌های درونی. با تجزیه و تحلیل این مکان‌ها می‌توان به درون نویسنده رسید. پس رابطه‌ای است بین این دو مکان؛ مکان درونی که ضمیرهای خودآگاه و ناخودآگاه آدمی است (البته ضمیرهای آگاه و ناخودآگاه، خود نیز دو مکان گوناگون هستند) و مکان بیرونی، که آن را ادبیات می‌نامیم، خود از طرفی، تراوشات مکان‌های درونی آدمی است.
منبع: اینترنت