صفحه 6--29 مهر 91
معلمی در میان مه
محمدمهدی طالقانی
دو بلوز پشمی را روی هم زیر کاپشن میپوشم سر و صورتم را شال میبندم و از خانه بیرون میزنم. تمام کوچه اطراف خانه سفید شده، برف آرام میبارد.
به خاطر سفیدی برف هوا زیاد تاریک به نظر نمیرسد، یک قلوه سنگ از روی زمین برمیدارم سرمای سنگ از دست کش عبور میکند. کمی جلوتر سنگ را پرت میکنم برای سگهایی که با پارس کردن راهم را میبندند. توی تاریک و روشن هوا، خطهای روی دیوار را نمیتوانم بخوانم.
کنار خیابان چند کارگر با کارتن و جعبههای چوبی آتش درست کردهاند، جلو میروم و میان دود، هرم گرما میخورد به صورتم، برفم آرام روی شانهها و سرم مینشیند. مینیبوس با سر و صدا از راه میرسد و ترمز میکند و در با صدای غیژ باز میشود، تنم را از برف میتکانم و بالا میروم.
حتی کرسیهای وسط مینیبوس هم پر است. انگار همه از من میترسند. یک نفر هم جواب سلامم را نمیدهد. یاد شعر «زمستان» اخوان میافتم. تا روستا باید روی پاهایم پشت در بایستم. از لای درز در و شیشه باد سردی به صورتم میخورد.
انگشتان پاهایم هم کرخت شده و یخ زدهاند. دیگر نمیتوانم حرکت شان بدهم، درد معدهام شروع شده، انگار چیزی دارد معدهام را سوراخ میکند. پنج قرص را میریزم داخل دهانم و با مانده آب داخل ظرف پلاستیکی راننده فرو میدهم.
برف روبها، جاده را تمیز کردهاند. دو طرف جاده برف روی هم جمع شده و جاده یخ زده است.
مینیبوس آرام از گردنه بالا میرود و بعد از میان کوهها رد میشود. خستهام، دیگر نمیتوانم بایستم، روی پله پشت در مینشینم، چشمهایم گرم خواب میشود که میرسیم به روستا و پیاده میشوم. کفشهایم روی یخ لیز میخورد و سعی میکنم که زمین نخورم. از یک سر بالایی باید بالا بروم. قدمهایم را به دقت انتخاب میکنم. یک لحظه توی هوا چرخ میخورم و با کمر میخورم روی یک تکه یخ. چند دقیقه از جا تکان نمیخورم. درد در تنم میپیچد، پاهایم میلرزد و به سختی راه میروم.
یخ، دستکش بافتنیام را پاره کرده است. چند دانشآموز به طرف مدرسه میروند. با دستی بر روی کمرم از سربالایی بالا میروم. یک
دختر بچه جلوی من روی یخها زمین میخورد. جلو میروم و دختر بچه را که با مانتو بدون کاپشن روی زمین افتاده است بلند میکنم. صورتش از سرما سرخ شده و ترک خورده و مانتو کهنهاش کمی خیس است. چشمم به پاهایش میافتد. پاهای دختر بچه بدون جوراب داخل کفشهای لاستیکی بزرگش تاب میخورد. با گریه به طرف مدرسه میرود. بغض گلویم را گرفته، احساس گرما و خنگی میکنم. زیپ کاپشنم را باز میکنم. بچهها توی صفهای وسط حیاط مدرسه ایستادهاند. هوا ابری است، صدای بلندگوی مدرسه بلند و رسا توی روستا میپیچد و بچه ها در جلوی خودشان آرام و قرار ندارند. مدیر از امتحانات میگوید و از بچهها میخواهد که قدر این روزهایشان را بدانند و تمام سعیشان را بکنند تا هم برای جامعه و هم برای خودشان آدمهای مفیدی باشند.
بچهها سر کلاسهایشان میروند. وارد کلاس پنجم میشوم. مبصر برپا میدهد و بعد از سلام به بچهها میگویم که بنشینند. بچهها با دستها و صورتهای یخ زده در جلویم نشستهاند، اما با اشتیاق برای یاد گرفتن. از درس انشا شروع میکنیم. بارش برف سنگینی بیرون کلاس شروع شده، بچههایی که از ده بالا میآیند از همین حالا برای برگشتن نگران هستند و من هم.
بچهها دفترهایشان را باز میکنند، برای آینده خود چه تصمیمی دارید و میخواهید چه شغلی را انتخاب کنید؟ یکی یکی بچهها از آرزوهایشان میگویند: رفتن به دانشگاه، دکتر و مهندس، افسر یا خلبان شدن، دو نفر هم قرار است به جای من معلم روستا بشوند جای مدیر مدرسه هم خواهان دارد.
غرق میشوم در نگاهها و خواستههای آبی و قشنگشان و بعد دنیایی را که دست این بچههای پاک و معصوم است تصور میکنم اگر همین پاکی و بی آلایشی باقی بماند دنیای ساده و صمیمی و دوست داشتنی خواهیم داشت و کشوری که این بچهها، عزم آبادتر کردنش را دارند. با صدای یکی از بچهها به خودم میآیم که با حرارت و هیجان از روی انشاءاش میخواند که بعد از دانشگاه رفتن دلش میخواهد به مردم خدمت کند و برای سربلندی ایران تلاش کند و من با تمام دانش آموزان کلاسم در این خواستن زیبا برای میهنمان همراه میشوم.
ایرانی آباد و سربلند که در تمام جنبههای علمی و اجتماعی پیشرو باشد.
شبح
لطفالله شفیعی سیف آبادی
شب آرام میگذشت. رستم خسته و کوفته بیل را به دست گرفته بود و به آبیاری مزرعه مشغول بود و هر از گاهی فریادهایی برای دور کردن جانوران که باعث ایجاد خسارت به مزرعه میشدند، میکشید، تا اینکه بیل را زمین زد و کنار چراغ گردسوزی که به روی پشته کُرته1 گذاشته بود و نور ضعیفی پخش میکرد، نشست و قوطی سیگاری از جیبش در آورد، سیگاری آتش زد و شروع کرد پک زدن و به نظرش آمد که با درآمد صیفی کاری نمیتواند مشکلات زندگی را حل و فصل کند و باید به فکر کار پردرآمدتری باشد، اما چند دقیقهای که به این موضوع فکر کرد کاری که توانش را داشته باشد نظرش را نگرفت. بالاخره پا شد و دوباره بیل را به دست گرفت و مشغول کار شد، تا آبیاری مزرعه تمام شد و آب را به علی یار و اردشیر که نوبت آبیاری مزرعهشان بود، داد و دست و صورتش را شست و بیل را به روی کول گذاشت و چراغ گرد سوز را به دست گرفت و به سمت کَپَر2 که در ضلع شمالی مزرعه قرار داشت، رفت. بیل را کنار کَپَر زمین گذاشت و چراغ را از پایه کَپَر آویزان کرد و نمد و پتو و بالشی که مچاله شده به روی لو3 که جلو کَپَر قرار داشت را پهن کرد و از قمقمهای که داخل کَپَر گذاشته بود، لیوانی آب خورد و از لو بالا رفت. کفشها را از پا در آورد و از پشت بر روی نمد دراز کشید و پتو را رویش انداخت و خوابید. اما یک ساعتی نگذشته بود که ضربهای به پایش وارد شد. از خواب بیدار شد و پتو را از روی صورتش پس زد و سر را از بالش برداشت. ناگهان شبحی را دید که پایش را به دهان گرفته، سریع پایش را به سمت شکمش کشاند، اما چون پایش شبح به دهان گرفته بود به سمت شکمش نیامد. آرام و خونسرد دست به زیر نمد برد و تبری بیرون آورد و سریع پشت راست کرد و تبر را محکم به سمت شبح پرت کرد. ناگهان شبح فریاد کشید:
-آخ کشتیم رستم! و چند قدم آن طرفتر به زمین افتاد. رستم وحشت زده پا شد و آرام و خواب آلود گفت:
-پناه بر خدا، ای دیگه کیه؟!
و پلکهای خستهاش را مالید و دستپاچه کفشها را پا کرد و از لو پایین آمد و کبریت کشید و چراغ را روشن کرد و به دست گرفت و به سمت شبح رفت و کنارش زانو زده نشست و با لحن تعجب آوری گفت:
فرج تویی؟!
و از کوره در رفت. یادش آمد که نور جهان دختر فرج را خواسته بود و فرج حاضر نشده بود دختر بهش بدهد و جلوی مردم ده سر شکسته شده بود و از این بابت از فرج متنفر بود. بنابراین دو زانویش را به روی سینه فرج قرار داد و مشتش را بالا برد و چند بار به صورت فرج کوبید و با عصبانیت فریاد کشید:
-بوآ4 مگه من مسخرتم یا بچه گیر آوردهای که ای نصف شب سر و شکلت را پوشیدهای آمدهای پایم را میکنی تو دهن؟ پاشد چند لگد به فرج زد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن. البته فرج هم نظرش این بود که رستم را بترساند تا بیشتر جلوی مردم ده سرشکسته و مورد تمسخر قرار بگیرد و اما علی یار و اردشیر تا صدای رستم را شنیدند آب را از روی مزرعه قطع کردند و به سمت کَپَر رستم آمدند. علی یار به رستم که مضطرب کنار لو ایستاده بود و سیگار میکشید گفت:
-رستم مگر چه شده؟ ای داد و قالها چیه به راه انداختهای؟
و نگاهش به فرج که در نور چراغ گرد سوز دستش قابل رؤیت بود کشانده شد و با لحن تعجب آوری گفت:
-ای دیگه کیه رستم کِش تا کِش اونجا افتاده؟!
رستم پکی به سیگار زد و با ناراحتی گفت:
-فرجه
علی یار دوباره با لحن تعجب آوری گفت:
-چش بوده؟!
رستم آب دهانش را قورت داد و سر جنباند و گفت:
-مش علی یار، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان رو لو خوابیده بودم یکهو ضربهای به پایم خورد. از خواب پریدم پتو را از روی صورتم پس زدم و نگاه به دور و برم انداختم دیدم شبحی پایم را به دهن گرفته، دست کردم تبر و سریع پشت راست کردم و تبر را به طرفش پرت کردم، یکهو صدا زد:
-آخ کشتیم رستم! و به زمین افتاد. از لو پایین آمدم، چراغ را روشن کردم و به طرفش رفتم. دیدم مردی است که صورتش پوشیده و تبرخورده تو سرش و مثل مار به خودش میپیچد. کهنه روی صورتش را پس زدم دیدم فرجه، علی یار سر جنباند و هو کشید و گفت:
-نمردیم اینم شنیدیم!
و با اردشیر به سمت فرج رفتند، علی یار زانو زده کنار فرج نشست. چراغ را زمین گذاشت و به زخم سرش نگاه کرد و نچ نچ کرد و سر جنباند و نگاهش را به سمت اردشیر برگرداند و گفت:
-خدا کنه به خیر بگذره، بدجوری سرش زخم شده و دستمالی از دور قدش باز کرد و به روی زخم سر فرج بست و دوباره نگاهش را به سمت اردشیر برگرداند و گفت:
-اردشیر سریع برو الاغ را بیار تا فرج آبی زیر پوستش است ببندیمش رو الاغ ببریمش ده، زن و عیالش کارهایی که برایش لازم است را انجام بدهند.
اردشیر سرش را پایین گرفت و گفت:
-باشه بوآ، اینا رفتم.
و شتابان به سمت الاغ که در علف زاری کنار مزرعه افسارش به میخ طویلهای در زمین بسته بود رفت و میخ طویله را از زمین کند و پرید رو الاغ و پاهایش را به بدن الاغ کوبید. الاغ فورهای کشید و از خشم دستهایش را به زمین کوبید و به سمت کَپَر رستم دور برداشت. اردشیر کنار کَپَر رستم افسار الاغ را کشید. الاغ آرام گرفت و ایستاد. اردشیر تند پرید پایین، علی یار که کنار فرج نشسته بود پا شد و به سمت اردشیر آمد و سینه به سینه اردشیر ایستاد و با
پشت دست چشمانش را مالید و آرام با گریه گفت:
-فرج مرده.
پینوشت
1 -شیاری که به وسیله گاو آهن برای
جمع شدن آب در زمین ایجاد میکنند.
2 -کومه و آلونک
3 -کلبهای که بر روی چهار تیر چوبی بنا میشود و دیوار ندارد و سقف آن از چوب و نی است، به بلندی یک متر تا یک و نیم متر از کف زمین که برای رهایی از خزندگان به روی آن میخوابند.
4 -بابا
کنار خیابان چند کارگر با کارتن و جعبههای چوبی آتش درست کردهاند، جلو میروم و میان دود، هرم گرما میخورد به صورتم، برفم آرام روی شانهها و سرم مینشیند. مینیبوس با سر و صدا از راه میرسد و ترمز میکند و در با صدای غیژ باز میشود، تنم را از برف میتکانم و بالا میروم.
حتی کرسیهای وسط مینیبوس هم پر است. انگار همه از من میترسند. یک نفر هم جواب سلامم را نمیدهد. یاد شعر «زمستان» اخوان میافتم. تا روستا باید روی پاهایم پشت در بایستم. از لای درز در و شیشه باد سردی به صورتم میخورد.
انگشتان پاهایم هم کرخت شده و یخ زدهاند. دیگر نمیتوانم حرکت شان بدهم، درد معدهام شروع شده، انگار چیزی دارد معدهام را سوراخ میکند. پنج قرص را میریزم داخل دهانم و با مانده آب داخل ظرف پلاستیکی راننده فرو میدهم.
برف روبها، جاده را تمیز کردهاند. دو طرف جاده برف روی هم جمع شده و جاده یخ زده است.
مینیبوس آرام از گردنه بالا میرود و بعد از میان کوهها رد میشود. خستهام، دیگر نمیتوانم بایستم، روی پله پشت در مینشینم، چشمهایم گرم خواب میشود که میرسیم به روستا و پیاده میشوم. کفشهایم روی یخ لیز میخورد و سعی میکنم که زمین نخورم. از یک سر بالایی باید بالا بروم. قدمهایم را به دقت انتخاب میکنم. یک لحظه توی هوا چرخ میخورم و با کمر میخورم روی یک تکه یخ. چند دقیقه از جا تکان نمیخورم. درد در تنم میپیچد، پاهایم میلرزد و به سختی راه میروم.
یخ، دستکش بافتنیام را پاره کرده است. چند دانشآموز به طرف مدرسه میروند. با دستی بر روی کمرم از سربالایی بالا میروم. یک
دختر بچه جلوی من روی یخها زمین میخورد. جلو میروم و دختر بچه را که با مانتو بدون کاپشن روی زمین افتاده است بلند میکنم. صورتش از سرما سرخ شده و ترک خورده و مانتو کهنهاش کمی خیس است. چشمم به پاهایش میافتد. پاهای دختر بچه بدون جوراب داخل کفشهای لاستیکی بزرگش تاب میخورد. با گریه به طرف مدرسه میرود. بغض گلویم را گرفته، احساس گرما و خنگی میکنم. زیپ کاپشنم را باز میکنم. بچهها توی صفهای وسط حیاط مدرسه ایستادهاند. هوا ابری است، صدای بلندگوی مدرسه بلند و رسا توی روستا میپیچد و بچه ها در جلوی خودشان آرام و قرار ندارند. مدیر از امتحانات میگوید و از بچهها میخواهد که قدر این روزهایشان را بدانند و تمام سعیشان را بکنند تا هم برای جامعه و هم برای خودشان آدمهای مفیدی باشند.
بچهها سر کلاسهایشان میروند. وارد کلاس پنجم میشوم. مبصر برپا میدهد و بعد از سلام به بچهها میگویم که بنشینند. بچهها با دستها و صورتهای یخ زده در جلویم نشستهاند، اما با اشتیاق برای یاد گرفتن. از درس انشا شروع میکنیم. بارش برف سنگینی بیرون کلاس شروع شده، بچههایی که از ده بالا میآیند از همین حالا برای برگشتن نگران هستند و من هم.
بچهها دفترهایشان را باز میکنند، برای آینده خود چه تصمیمی دارید و میخواهید چه شغلی را انتخاب کنید؟ یکی یکی بچهها از آرزوهایشان میگویند: رفتن به دانشگاه، دکتر و مهندس، افسر یا خلبان شدن، دو نفر هم قرار است به جای من معلم روستا بشوند جای مدیر مدرسه هم خواهان دارد.
غرق میشوم در نگاهها و خواستههای آبی و قشنگشان و بعد دنیایی را که دست این بچههای پاک و معصوم است تصور میکنم اگر همین پاکی و بی آلایشی باقی بماند دنیای ساده و صمیمی و دوست داشتنی خواهیم داشت و کشوری که این بچهها، عزم آبادتر کردنش را دارند. با صدای یکی از بچهها به خودم میآیم که با حرارت و هیجان از روی انشاءاش میخواند که بعد از دانشگاه رفتن دلش میخواهد به مردم خدمت کند و برای سربلندی ایران تلاش کند و من با تمام دانش آموزان کلاسم در این خواستن زیبا برای میهنمان همراه میشوم.
ایرانی آباد و سربلند که در تمام جنبههای علمی و اجتماعی پیشرو باشد.
شبح
لطفالله شفیعی سیف آبادی
شب آرام میگذشت. رستم خسته و کوفته بیل را به دست گرفته بود و به آبیاری مزرعه مشغول بود و هر از گاهی فریادهایی برای دور کردن جانوران که باعث ایجاد خسارت به مزرعه میشدند، میکشید، تا اینکه بیل را زمین زد و کنار چراغ گردسوزی که به روی پشته کُرته1 گذاشته بود و نور ضعیفی پخش میکرد، نشست و قوطی سیگاری از جیبش در آورد، سیگاری آتش زد و شروع کرد پک زدن و به نظرش آمد که با درآمد صیفی کاری نمیتواند مشکلات زندگی را حل و فصل کند و باید به فکر کار پردرآمدتری باشد، اما چند دقیقهای که به این موضوع فکر کرد کاری که توانش را داشته باشد نظرش را نگرفت. بالاخره پا شد و دوباره بیل را به دست گرفت و مشغول کار شد، تا آبیاری مزرعه تمام شد و آب را به علی یار و اردشیر که نوبت آبیاری مزرعهشان بود، داد و دست و صورتش را شست و بیل را به روی کول گذاشت و چراغ گرد سوز را به دست گرفت و به سمت کَپَر2 که در ضلع شمالی مزرعه قرار داشت، رفت. بیل را کنار کَپَر زمین گذاشت و چراغ را از پایه کَپَر آویزان کرد و نمد و پتو و بالشی که مچاله شده به روی لو3 که جلو کَپَر قرار داشت را پهن کرد و از قمقمهای که داخل کَپَر گذاشته بود، لیوانی آب خورد و از لو بالا رفت. کفشها را از پا در آورد و از پشت بر روی نمد دراز کشید و پتو را رویش انداخت و خوابید. اما یک ساعتی نگذشته بود که ضربهای به پایش وارد شد. از خواب بیدار شد و پتو را از روی صورتش پس زد و سر را از بالش برداشت. ناگهان شبحی را دید که پایش را به دهان گرفته، سریع پایش را به سمت شکمش کشاند، اما چون پایش شبح به دهان گرفته بود به سمت شکمش نیامد. آرام و خونسرد دست به زیر نمد برد و تبری بیرون آورد و سریع پشت راست کرد و تبر را محکم به سمت شبح پرت کرد. ناگهان شبح فریاد کشید:
-آخ کشتیم رستم! و چند قدم آن طرفتر به زمین افتاد. رستم وحشت زده پا شد و آرام و خواب آلود گفت:
-پناه بر خدا، ای دیگه کیه؟!
و پلکهای خستهاش را مالید و دستپاچه کفشها را پا کرد و از لو پایین آمد و کبریت کشید و چراغ را روشن کرد و به دست گرفت و به سمت شبح رفت و کنارش زانو زده نشست و با لحن تعجب آوری گفت:
فرج تویی؟!
و از کوره در رفت. یادش آمد که نور جهان دختر فرج را خواسته بود و فرج حاضر نشده بود دختر بهش بدهد و جلوی مردم ده سر شکسته شده بود و از این بابت از فرج متنفر بود. بنابراین دو زانویش را به روی سینه فرج قرار داد و مشتش را بالا برد و چند بار به صورت فرج کوبید و با عصبانیت فریاد کشید:
-بوآ4 مگه من مسخرتم یا بچه گیر آوردهای که ای نصف شب سر و شکلت را پوشیدهای آمدهای پایم را میکنی تو دهن؟ پاشد چند لگد به فرج زد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن. البته فرج هم نظرش این بود که رستم را بترساند تا بیشتر جلوی مردم ده سرشکسته و مورد تمسخر قرار بگیرد و اما علی یار و اردشیر تا صدای رستم را شنیدند آب را از روی مزرعه قطع کردند و به سمت کَپَر رستم آمدند. علی یار به رستم که مضطرب کنار لو ایستاده بود و سیگار میکشید گفت:
-رستم مگر چه شده؟ ای داد و قالها چیه به راه انداختهای؟
و نگاهش به فرج که در نور چراغ گرد سوز دستش قابل رؤیت بود کشانده شد و با لحن تعجب آوری گفت:
-ای دیگه کیه رستم کِش تا کِش اونجا افتاده؟!
رستم پکی به سیگار زد و با ناراحتی گفت:
-فرجه
علی یار دوباره با لحن تعجب آوری گفت:
-چش بوده؟!
رستم آب دهانش را قورت داد و سر جنباند و گفت:
-مش علی یار، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان رو لو خوابیده بودم یکهو ضربهای به پایم خورد. از خواب پریدم پتو را از روی صورتم پس زدم و نگاه به دور و برم انداختم دیدم شبحی پایم را به دهن گرفته، دست کردم تبر و سریع پشت راست کردم و تبر را به طرفش پرت کردم، یکهو صدا زد:
-آخ کشتیم رستم! و به زمین افتاد. از لو پایین آمدم، چراغ را روشن کردم و به طرفش رفتم. دیدم مردی است که صورتش پوشیده و تبرخورده تو سرش و مثل مار به خودش میپیچد. کهنه روی صورتش را پس زدم دیدم فرجه، علی یار سر جنباند و هو کشید و گفت:
-نمردیم اینم شنیدیم!
و با اردشیر به سمت فرج رفتند، علی یار زانو زده کنار فرج نشست. چراغ را زمین گذاشت و به زخم سرش نگاه کرد و نچ نچ کرد و سر جنباند و نگاهش را به سمت اردشیر برگرداند و گفت:
-خدا کنه به خیر بگذره، بدجوری سرش زخم شده و دستمالی از دور قدش باز کرد و به روی زخم سر فرج بست و دوباره نگاهش را به سمت اردشیر برگرداند و گفت:
-اردشیر سریع برو الاغ را بیار تا فرج آبی زیر پوستش است ببندیمش رو الاغ ببریمش ده، زن و عیالش کارهایی که برایش لازم است را انجام بدهند.
اردشیر سرش را پایین گرفت و گفت:
-باشه بوآ، اینا رفتم.
و شتابان به سمت الاغ که در علف زاری کنار مزرعه افسارش به میخ طویلهای در زمین بسته بود رفت و میخ طویله را از زمین کند و پرید رو الاغ و پاهایش را به بدن الاغ کوبید. الاغ فورهای کشید و از خشم دستهایش را به زمین کوبید و به سمت کَپَر رستم دور برداشت. اردشیر کنار کَپَر رستم افسار الاغ را کشید. الاغ آرام گرفت و ایستاد. اردشیر تند پرید پایین، علی یار که کنار فرج نشسته بود پا شد و به سمت اردشیر آمد و سینه به سینه اردشیر ایستاد و با
پشت دست چشمانش را مالید و آرام با گریه گفت:
-فرج مرده.
پینوشت
1 -شیاری که به وسیله گاو آهن برای
جمع شدن آب در زمین ایجاد میکنند.
2 -کومه و آلونک
3 -کلبهای که بر روی چهار تیر چوبی بنا میشود و دیوار ندارد و سقف آن از چوب و نی است، به بلندی یک متر تا یک و نیم متر از کف زمین که برای رهایی از خزندگان به روی آن میخوابند.
4 -بابا
+ نوشته شده در 2012/10/20 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی