معلمی در میان مه
محمدمهدی طالقانی

دو بلوز پشمی را روی هم زیر کاپشن می­پوشم سر و صورتم را شال می­بندم و از خانه بیرون می­زنم. تمام کوچه اطراف خانه سفید شده، برف آرام می­بارد.

به خاطر سفیدی برف هوا زیاد تاریک به نظر نمی­رسد، یک قلوه سنگ از روی زمین برمی­دارم سرمای سنگ از دست کش عبور می­کند. کمی جلوتر سنگ را پرت می­کنم برای سگهایی که با پارس کردن راهم را می­بندند. توی تاریک و روشن هوا، خط­های روی دیوار را نمی­توانم بخوانم.
کنار خیابان چند کارگر با کارتن و جعبه­های چوبی آتش درست کرده­اند، جلو می­روم و میان دود، هرم گرما می­خورد به صورتم، برفم آرام روی شانه­ها و سرم می­نشیند. مینی­بوس با سر و صدا از راه می­رسد و ترمز می­کند و در با صدای غیژ باز می­شود، تنم را از برف می­تکانم و بالا می­روم.
حتی کرسی­های وسط مینی­بوس هم پر است. انگار همه از من می­ترسند. یک نفر هم جواب سلامم را نمی­دهد. یاد شعر «زمستان» اخوان می­افتم. تا روستا باید روی پاهایم پشت در بایستم. از لای درز در و شیشه باد سردی به صورتم می­خورد.
انگشتان پاهایم هم کرخت شده­ و یخ زده­اند. دیگر نمی­توانم حرکت شان بدهم، درد معده­ام شروع شده، انگار چیزی دارد معده­ام را سوراخ می­کند. پنج قرص را می­ریزم داخل دهانم و با مانده آب داخل ظرف پلاستیکی راننده فرو می­دهم.
برف روب­ها، جاده را تمیز کرده­اند. دو طرف جاده برف روی هم جمع شده و جاده یخ زده است.
مینی­بوس آرام از گردنه بالا می­رود و بعد از میان کوه­ها رد می­شود. خسته­ام، دیگر نمی­توانم بایستم، روی پله پشت در می­نشینم، چشم­هایم گرم خواب می­شود که می­رسیم به روستا و پیاده می­شوم. کفش­هایم روی یخ لیز می­خورد و سعی می­کنم که زمین نخورم. از یک سر بالایی باید بالا بروم. قدم­هایم را به دقت انتخاب می­کنم. یک لحظه توی هوا چرخ می­خورم و با کمر می­خورم روی یک تکه یخ. چند دقیقه از جا تکان نمی­خورم. درد در تنم می­پیچد، پاهایم می­لرزد و به سختی راه می­روم.
یخ، دستکش بافتنی­ام را پاره کرده است. چند دانش­آموز به طرف مدرسه می­روند. با دستی بر روی کمرم از سربالایی بالا می­روم. یک
دختر بچه جلوی من روی یخ­ها زمین می­خورد. جلو می­روم و دختر بچه را که با مانتو بدون کاپشن روی زمین افتاده است بلند می­کنم. صورتش از سرما سرخ شده و ترک خورده و مانتو کهنه­اش کمی خیس است. چشمم به پاهایش می­افتد. پاهای دختر بچه بدون جوراب داخل کفشهای لاستیکی بزرگش تاب می­خورد. با گریه به طرف مدرسه می­رود. بغض گلویم را گرفته، احساس گرما و خنگی می­کنم. زیپ کاپشنم را باز می­کنم. بچه­ها توی صف­های وسط حیاط مدرسه ایستاده­اند. هوا ابری است، صدای بلندگوی مدرسه بلند و رسا توی روستا می­پیچد و بچه ها در جلوی خودشان آرام و قرار ندارند. مدیر از امتحانات می­گوید و از بچه­ها می­خواهد که قدر این روزهایشان را بدانند و تمام سعی­شان را بکنند تا هم برای جامعه و هم برای خودشان آدمهای مفیدی باشند.
بچه­ها سر کلاسهایشان می­روند. وارد کلاس پنجم می­شوم. مبصر برپا می­دهد و بعد از سلام به بچه­ها می­گویم که بنشینند. بچه­ها با دست­ها و صورتهای یخ زده در جلویم نشسته­اند، اما با اشتیاق برای یاد گرفتن. از درس انشا شروع می­کنیم. بارش برف سنگینی بیرون کلاس شروع شده، بچه­هایی که از ده بالا می­آیند از همین حالا برای برگشتن نگران هستند و من هم.
بچه­ها دفترهایشان را باز می­کنند، برای آینده خود چه تصمیمی دارید و می­خواهید چه شغلی را انتخاب کنید؟ یکی یکی بچه­ها از آرزوهایشان می­گویند: رفتن به دانشگاه، دکتر و مهندس، افسر یا خلبان شدن، دو نفر هم قرار است به جای من معلم روستا بشوند جای مدیر مدرسه هم خواهان دارد.
غرق می­شوم در نگاه­ها و خواسته­های آبی و قشنگشان و بعد دنیایی را که دست این بچه­های پاک و معصوم است تصور می­کنم اگر همین پاکی و بی آلایشی باقی بماند دنیای ساده و صمیمی و دوست  داشتنی خواهیم داشت و کشوری که این بچه­ها، عزم آبادتر کردنش را دارند. با صدای یکی از بچه­ها به خودم می­آیم که با حرارت و هیجان از روی انشاءاش می­خواند که بعد از دانشگاه رفتن  دلش می­خواهد به مردم خدمت کند و برای سربلندی ایران تلاش کند و من با تمام دانش آموزان کلاسم در این خواستن زیبا برای میهنمان همراه می­شوم.
ایرانی آباد و سربلند که در تمام جنبه­های علمی و اجتماعی پیشرو باشد.
شبح
لطف­الله شفیعی سیف آبادی
شب آرام می­گذشت. رستم خسته و کوفته بیل را به دست گرفته بود و به آبیاری مزرعه مشغول بود و هر از گاهی فریادهایی برای دور کردن جانوران که باعث ایجاد خسارت به مزرعه می­شدند، می­کشید، تا اینکه بیل را زمین زد و کنار چراغ گردسوزی که به روی پشته کُرته1 گذاشته بود و نور ضعیفی پخش می­کرد، نشست و قوطی سیگاری از جیبش در آورد، سیگاری آتش زد و شروع کرد پک زدن و به نظرش آمد که با درآمد صیفی کاری نمی­تواند مشکلات زندگی را حل و فصل کند و باید به فکر کار پردرآمدتری باشد، اما چند دقیقه­ای که به این موضوع فکر کرد کاری که توانش را داشته باشد نظرش را نگرفت. بالاخره پا شد و دوباره بیل را به دست گرفت و مشغول کار شد، تا آبیاری مزرعه تمام شد و آب را به علی یار و اردشیر که نوبت آبیاری  مزرعه­شان بود، داد و دست و صورتش را شست و بیل را به روی کول گذاشت و چراغ گرد سوز را به دست گرفت و به سمت کَپَر2 که در ضلع شمالی مزرعه قرار داشت، رفت. بیل را کنار کَپَر زمین گذاشت و چراغ را از پایه کَپَر آویزان کرد و نمد و پتو و بالشی که مچاله شده به روی لو3 که جلو کَپَر قرار داشت را پهن کرد و از قمقمه­ای که داخل کَپَر گذاشته بود، لیوانی آب خورد و از لو بالا رفت. کفش­ها را از پا در آورد و از پشت بر روی نمد دراز کشید و پتو را رویش انداخت و خوابید. اما یک ساعتی نگذشته بود که ضربه­ای به پایش وارد شد. از خواب بیدار شد و پتو را از روی صورتش پس زد و سر را از بالش برداشت. ناگهان شبحی را دید که پایش را به دهان گرفته، سریع پایش را به سمت شکمش کشاند، اما چون پایش شبح به دهان گرفته بود به سمت شکمش نیامد. آرام و خونسرد دست به زیر نمد برد و تبری بیرون آورد و سریع پشت راست کرد و تبر را محکم به سمت شبح پرت کرد. ناگهان شبح فریاد کشید:
-آخ کشتیم رستم! و چند قدم آن طرف­تر به زمین افتاد. رستم وحشت زده پا شد و آرام و خواب آلود گفت:
-پناه بر خدا، ای دیگه کیه؟!
و پلک­های خسته­اش را مالید و دستپاچه کفش­ها را پا کرد و از لو پایین آمد و کبریت کشید و چراغ را روشن کرد و به دست گرفت و به سمت شبح رفت و کنارش زانو زده نشست و با لحن تعجب آوری گفت:
فرج تویی؟!
و از کوره در رفت. یادش آمد که نور جهان دختر فرج را خواسته بود و فرج حاضر نشده بود دختر بهش بدهد و جلوی مردم ده سر شکسته شده بود و از این بابت از فرج متنفر بود. بنابراین دو زانویش را به روی سینه فرج قرار داد و مشتش را بالا برد و چند بار به صورت فرج کوبید و با عصبانیت فریاد کشید:
-بوآ4 مگه من مسخرتم یا بچه گیر آورده­ای که ای نصف شب سر و شکلت را پوشیده­ای آمده­ای پایم را می­کنی تو دهن؟ پاشد چند لگد به فرج زد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن. البته فرج هم نظرش این بود که رستم را بترساند تا بیشتر جلوی مردم ده سرشکسته و مورد تمسخر قرار بگیرد و اما علی یار و اردشیر تا صدای رستم را شنیدند آب را از روی مزرعه قطع کردند و به سمت کَپَر رستم آمدند. علی یار به رستم که مضطرب کنار لو ایستاده بود و سیگار می­کشید گفت:
-رستم مگر چه شده؟ ای داد و قال­ها چیه به راه انداخته­ای؟
و نگاهش به فرج که در نور چراغ گرد سوز دستش قابل رؤیت بود کشانده شد و با لحن تعجب آوری گفت:
-ای دیگه کیه رستم کِش تا کِش اونجا افتاده؟!
رستم پکی به سیگار زد و با ناراحتی گفت:
-فرجه
علی یار دوباره با لحن تعجب آوری گفت:
-چش بوده؟!
رستم آب دهانش را قورت داد و سر جنباند و گفت:
-مش علی یار، از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان رو لو خوابیده بودم یکهو ضربه­ای به پایم خورد. از خواب پریدم پتو را از روی صورتم پس زدم و نگاه به دور و برم انداختم دیدم شبحی پایم را به دهن گرفته، دست کردم تبر و سریع پشت راست کردم و تبر را به طرفش پرت کردم، یکهو صدا زد:
-آخ کشتیم رستم! و به زمین افتاد. از لو پایین آمدم، چراغ را روشن کردم و به طرفش رفتم. دیدم مردی است که صورتش پوشیده و تبرخورده تو سرش و مثل مار به خودش می­پیچد. کهنه روی صورتش را پس زدم دیدم فرجه، علی یار سر جنباند و هو کشید و گفت:
-نمردیم اینم شنیدیم!
و با اردشیر به سمت فرج رفتند، علی یار زانو زده کنار فرج نشست. چراغ را زمین گذاشت و به زخم سرش نگاه کرد و نچ نچ کرد و سر جنباند و نگاهش را به سمت اردشیر برگرداند و گفت:
-خدا کنه به خیر بگذره، بدجوری سرش زخم شده و دستمالی از دور قدش باز کرد و به روی زخم سر فرج بست و دوباره نگاهش را به سمت اردشیر برگرداند و گفت:
-اردشیر سریع برو الاغ را بیار تا فرج آبی زیر پوستش است ببندیمش رو  الاغ ببریمش ده، زن و عیالش کارهایی که برایش لازم است را انجام بدهند.
اردشیر سرش را پایین گرفت و گفت:
-باشه بوآ، اینا رفتم.
و شتابان به سمت الاغ که در علف زاری کنار مزرعه افسارش به میخ طویله­ای در زمین بسته بود رفت و میخ طویله را از زمین کند و پرید رو الاغ و پاهایش را به بدن الاغ کوبید. الاغ فوره­ای کشید و از خشم دستهایش را به زمین کوبید و به سمت کَپَر رستم دور برداشت. اردشیر کنار کَپَر رستم افسار الاغ را کشید. الاغ آرام گرفت و ایستاد. اردشیر تند پرید پایین، علی یار که کنار فرج نشسته بود پا شد و به سمت اردشیر آمد و سینه به سینه اردشیر ایستاد و با
پشت دست چشمانش را مالید و آرام با گریه گفت:
-فرج مرده.
پی­نوشت
1 -شیاری که به وسیله گاو آهن برای
جمع شدن آب در زمین ایجاد می­کنند.
2 -کومه و آلونک
3 -کلبه­ای که بر روی چهار تیر چوبی بنا می­شود و دیوار ندارد و سقف آن از چوب و نی است، به بلندی یک متر تا یک و نیم متر از کف زمین که برای رهایی از خزندگان به روی آن می­خوابند.
4 -بابا