صفحه 8--1 آبان 91
اتاق
فاطمه خراشادی زاده
خانواده پُرجمعيتي بوديم. پدر صبح تا شب كار مي كرد تا بتواند شكم فرزندانِ كوچك و بزرگ را به طريقي سير كند. فاصله سني هركدام از خواهر و برادرها حدوداً، سه سال بود. مادر دستِ تنها، بدون داشتن كمكي از طرف فاميل اش، ما بچه ها را بزرگ مي كرد. تمام تلاشش اين بود كه جلوي در و همسايه و فاميل هاي دور و نزديك سرافراز باشيم. با پس اندازِ ناچيزي كه داشت، برايمان لباس و كفشي فراهم مي کرد و آن وقت ما را هر از دو يا سه ماه يك بار مثل دسته گُل آماده مي كرد و به ديدار دوست و فاميل مي برد.
***
خانه اي سه طبقه داشتيم كه دو طبقه آن هميشه در اختيارِ اجاره نشين بود. همه ما در تنها اتاق طبقه اول زندگي مي كرديم. آشپزخانه و حمام در طرفِ ديگر حياط بود. حوضي به شكل ذوزنقه در وسط حياط و باغچه اي در حاشيه آن قرار داشت. مادر معمولاّ نهالِ درختِ خرمالو و گيلاس و بِه را كه خيلي موردِ علاقه اش بود، در فصل خودش تهيه مي كرد و مي كاشت. مقداري تخم گُل و قلمه شمعداني هم در كِنارِ آن ها مي کاشت. براي دلِ خودش بهشتي فراهم آورده بود. ما بچه ها هم فرشتگانِ كوچكش بوديم. دركنار پدرمان زندگيِ دلنشين اما همراه با سختي را سپري مي كرد.
***
روز به روز بچه ها بزرگ تر مي شدند. ديگر اتاقِ كوچك مان گنجايش هشت نفر قد و نيم قد را نداشت. بخاطر همين پدر مجبور شد كه طبقه دوم را اجاره ندهد. خواهر و برادر بزرگ ترم به دو اتاق طبقه بالا رفتند تا بتوانند راحت تر به درس و مشق هايشان برسند.
اتاقِ خواهرم چون بزرگ تر بود به عنوانِ اتاقِ پذيرايي هم مورد استفاده قرار مي گرفت.گهگاهي كه بچه خوبي بودم، خواهرم به من اجازه مي داد تا دراتاقش بمانم.
***
يك روز پدرم براي دو فرزندِ بزرگ تر، از آقا كمالِ نجّار كه مغازه اش بالاتر از خانه مان بود، دو كمدِ كوچكِ دو طبقه خريد. آن ها هم كتاب و دفترهاي مدرسه شان را داخلِ طبقه اش مي گذاشتند.
از همان روز من عاشق اين كمدهاي نُقلي شدم. دَرِ كوچك با پايه هاي ظريف، كمد نيم متر بيشتر بلندي نداشت. هر روز يواشكي دور از چشمِ خواهرم به اتاقش مي رفتم و كمدش را بغل مي كردم و مي بوسيدم. خيلي سنگين بود. پُر از كتاب و دفتر. زودي سرِ جايش مي گذاشتم تا كسي متوجه نشود كه آن را جابجا كرده ام. كمد را دوست داشتم و آرزو مي كردم كه زودتر بزرگ شوم و پدر برايم يكي مثل آن را بخرد.
***
روزگار هم چنان مي گذشت. چون خانه كِنارِ خيابان بود و سروصداي زياد، باعثِ ضعيف شدنِ اعصابِ مادرمان مي شد، مجبور به فروشِ خانه سه طبقه شديم. ناچار به محله ديگري به نام سرچشمه بهارستان اسباب كشي كرديم. در خانه اي كه مجاور مدرسه اي بود كه مي گفتند: زماني خانه و محل كار اميركبير بوده است.
خانه اي كه ما در آن سكونت كرديم، خانه عزت الدوله همسرِ اميركبير بود. حتي حمامِ شخصي اش هم كِنارِ خانه اشان بود، كه ديگر مخروبه و تعطيل كرده بودند. به همين خاطر نام ِكوچه را هم عزت الدوله گذاشته بودند.
***
آن خانه دوطبقه بود و در هرطبقه دو اتاق داشت. آشپزخانه و حمام در طرفِ ديگرِحياط بود. حوضي چهارگوش باكاشي هاي آبي و باغچه اي پُراز گُل هاي خرزَهره صفايي دلنواز به حياط مي بخشيد. خانه، كوچك تر از خانه قبلي مان بود. هنوز وسايل را نچيده بوديم كه برادر و خواهرِ بزرگم هر كدام، يك اتاق را اِشغال كردند. برادرم اتاقي در طبقه اول و خواهرم، در طبقه دوم. چون من هم بزرگ تر شده بودم، زوركي با خواهرم در اتاقش شريك شدم. البته آن هم با اِصرارِ مادرم.
ازخوشحالي در پوستِ خود نمي گنجيدم. احساس بزرگي و استقلال مي كردم. مادر هم اتاق ديگرطبقه بالا را مهمانخانه كرد. سه خواهر و برادرِ كوچك تر هم با پدر و مادر در اتاقِ ديگري در طبقه اول زندگي اشان را شروع كردند.
***
پدر كارمندِ بانك و شغلش برق كشي بود. از صبح تا پايانِ وقتِ اداري در بانك كار مي كرد. بعد از آن به سَرِ ساختمانِ همكارهايش مي رفت و گاهي تا دير وقتِ شب كارهاي تاسيساتي آن جا را انجام مي داد. او به سختي كار مي كرد تا بتواند خرج و مخارجِ شش فرزندش را فراهم كند.
آن ها بزرگ شده بودند و به مدرسه مي رفتند. توقعاتِ بيشتري داشتند و پدر دستِ تنها جوركِشِ اين خانواده شلوغ بود. بعداز مدتي پدر اتاق بزرگ تري در آن سويِ حياط ساخت. خودش با مادرم و خواهرِ ته تغاري به آن اتاق منتقل شدند. برادر كوچك تر را به اتاقِ برادرم فرستادند و اتاقِ ديگرِ طبقه اول را به خواهر كوچكترم دادند. به اين طريق، جا بازتر و وسيع شد و خانواده كمي آرامش پيدا كرد.
***
اتاقِ ما دو درگاهي داشت. پدرم يكي از آن ها را تخته كوبي كرده بود تا خواهرم كتاب و دفترهايش را در آن جا بگذارد. درگاهي ديگر را هم چوب لباسيِ ديواري چسبانيده بود تا لباس هايمان را آويزان كنيم.
شادي ام زماني فزوني يافت كه بعد از چند سال كمدِ كوچكِ خواهرم را به من دادند. در يك طبقه كتاب و دفترهايم را گذاشتم. طبقه ديگرش را اتاقِ عروسك هايم كرده بودم. همه وقتِ بيكاري ام را با كمد مي گذراندم.
تفاوت سني و اختلاف نظر و سليقه با خواهرم كه شش سال از من بزرگ تر بود، موجبِ دعواهاي هميشگي امان مي شد. طرفِ شكست خورده، هميشه من بودم و تنها كاري كه از عهده ام بر مي آمد، اين بود كه كمد را بغل كرده و با قهر به اتاقِ پذيرايي پناه ببرم. آن قَدَر گريه مي كردم تا پدر بيايد و واسطه شود تا آشتي كنم. راستش مادر طرفِ خواهر و برادرِ بزرگ تر بود. آن دو خيلي با هم دوست و همدم بودند و اصلاً اهميتي به من كه كوچك تر بودم نمي دادند. هرچه دلم بيشتر مي خواست با آنان رفيق باشم، ولي آن ها مرا به طريقي اذيت مي كردند و از خود مي راندند. نمي دانستم براي چه اين كارها را مي كردند؟
البته بعدها معلوم شد كه آ ن ها حسودي مي كردند، چون به نظرشان، پدر مرا بيشتر دوست داشت و من از اين موضوع بسيار تعجب كردم!
به هرحال روزي رسيد و خواهرم ازدواج كرد و آن خانه را ترك کرد. چند روزي اتاق، تمام و كمال، مال من شد. به خاطر ضربه روحي كه از بزرگ ترها ديده بودم، خواستم محبتم را براي خواهرِ كوچك ترم جبران كنم. با وجودي كه شش سال از من كوچك تر بود به او گفتم: بيا تا هم اتاق شويم.
ولي هرچه من اصرار مي كردم، او اِبا مي كرد و بازهم نفهميدم چرا او اين كار را مي كند؟ (بعدها گفت: از من مي ترسيده است. چون چند بار دعوايش كرده بودم!)
بعد از مدتي كه گذشت، به علت كمبود جا، با شرايطي، اتاقم به اتاقِ پذيرايي تبديل گشت، و ناچار با ميز و صندلي و مبل ها شريك شدم.
***
با اين اوصاف اتاقم را دوست داشتم. در هفته دو بار گَردگيري و صدها بار وسايلِ تزئينِ طاقچه ها را جابجا مي كردم. دل كَندن از كمدِ كوچك سخت بود ولي چاره اي نداشتم. كتاب ها را در طبقه چيده بودم و اجباراً آن را به خواهر كوچكم دادم.
مادرم در عوضِ كمد، چمدانِ زردرنگِ بزرگِ قديمي اش را كه بُقچه هاي جهازيه خواهرم را در آن گذاشته بود، به من داد. از خوشحالي هرچه كه دستم مي آمد در آن چمدان، پنهان مي كردم. فقط در ماه يك بار، خواهرانِ كوچكم را صدا مي زدم و با اين شرط كه در كِنار ديوار بنشينند و دست به وسايلم نزنند، با مراسم خاصي، خِرت و پِرت هاي چمدان را بيرون مي ريختم و به آن ها نشان مي دادم. طفلكي ها با ذوق و شوق از راهِ دور اسباب بازي ها و كلكسيونِ آدامس ها و مدادهايم را كه مي ديدند، آه از نهادشان بر مي خاست و آبِ دهانشان از ديدنِ اين همه آدامسِ
جور واجور راه مي افتاد. من هم به خاطر اين كه بچه هاي خوبي بودند، به عنوان جايزه، از داخلِ يك قوطي كه به شكل سيب بود، به اندازه يك نخود، پودرِ ميوه سيب، در كفِ دستشان مي ريختم و آن دو با چه ذوق و اشتياقي آن را مي ليسيدند. (حالا كه اين خاطرات، دوباره برايم زنده شد، متوجه شدم به سهم خودم آن دو را خيلي اذيت كرده ام! و البته در آينده هم اين بلا را چندين بار سَرِ بچه هايم در آورده ام.)
***
اكنون كه پنجاه وسه سال از عمرم مي گذرد و مادربزرگ شده ام، هنوز اتاقي از آنِ خود ندارم. خانه بزرگ است. چهار اتاق دارد. سالن پذيرايي بسيار بزرگي هم دارد.
ولي چه كنم؟ همسرم سر پُر بادي دارد. اهل مطالعه و كتاب است. عشق كتاب خريدن و خواندن دارد. سالنِ به آن بزرگي را تبديل به كتابخانه و اتاقِ مطالعه اش كرده و به هيچ اَحدالناسي اجازه دخالت نمي دهد.
راستش او هم از بچگي اتاقي براي خودش نداشته است. اين خانه را با دستانِ خالي و حق الزحمه معلمي اش و دست رنجِ من ساخته است.
تا زماني كه دخترها به خانه بخت نرفته بودند، هركدام اتاقي براي خودشان داشتند و از ده سال پيش تاكنون، يكي از اتاق ها را به تَه تغاريِ خانه داده ايم.
***
بگذريم! درخانه يك اتاق را براي مهمانِ ناخوانده گذاشته ايم. يك اتاقِ ديگر باقي مانده است. چون در هيچ كدام از اتاق ها كمدي وجود ندارد، گوشه اي از اين اتاق، رختخواب مهمانان را گذاشته ايم. در سمتِ ديگر بُقچه ها و چمدانِ لباس هاي تابستاني و زمستاني روي هم تلنبار شده است. قسمت ديگر تعدادي كارتُن و خِرت و پِرت روي هم قرار دارد. در كُنجِ ديگرش هم ميز كوچكي جاخوش كرده است.
***
القصه، همسرم در طول سال چندين وام از بانك ها و يا صندوق هاي قرض الحسنه مي گيرد و دو يا سه كتاب به چاپ مي رساند. با خوشحاليِ فراوان كارتُن هاي كتاب را از چاپخانه به خانه مي آورد و در يكي از اتاق ها انبار مي كند. هر روز سري به آن جا مي زند و كتاب هايش را جابجا مي كند. از بچگي عشق به كتاب و كتابخواني داشته و دارد. حالا كه پا به شصت سالگي گذاشته، فكر مي كند كه به آرزويش رسيده است. به نظر مي آيد كه اين عشق، بيشتر به جنونِ كتاب تبديل شده باشد.
***
به هرحال! همسرم در عرض اين سي و سه سال زندگيِ مشترك به من مي گويد: «اين همه كتاب خواندي و مي خواني، چرا دست به قلم نمي بري و متني، چيزي نمي نويسي؟»
نمي دانم چه بگويم! چرخاندنِ زندگي با اين مرد، خيلي سخت است. سَرِ خودش كه به كتابخواني و نوشتن گرم است. اگر براي ناهار و شام صدايش نكنيم، غذا هم نمي خورد. از صبح كه به اتاقش مي رود، اگر كاري به كارش نداشته باشيم، شب هم بيرون نمي آيد و همان جا مي خوابد.
از روزي هم كه مريض شده، بي حوصله تر و عصبي است. بايد با زور او را به خوردن يا انجامِ كارهاي روزمره اش تشويق كنيم. در سن شصت سالگي مثلِ كودكي مي ماند كه بايد تر و خشكش كرد.
با اين اوصاف بايد به فكرِ ديگر اعضاي خانواده هم بود، پدر و مادرِ پير و بيمار، دخترها و شوهرانشان، نوه ها و مراقبت از تَه تغاريِ خانه كه پشتِ كنكوري است. به فكر همه كس و همه كاري بايد باشم.
***
دو سه سالي است كه شروع به نوشتن كرده ام. آن هم نه بصورت جدي. بايد فكر از هر گونه توّهم و سايه، آزاد باشد و مكاني آرام براي نوشتن.
با يك حسابِ سرانگشتي، در اين خانه بزرگ هر كسي براي خود جا و مكاني دارد. سهمِ من هم اتاقِ آخريِ ساختمان است كه اسمش را انباري گذاشته اند. پنجره پهن و درازي در بلنداي ديوار دارد. با خِسّت نور بسيار كمي از كوچه مي گيرد. اگر اين پنجره، كوچك تر بود با آن ميله هاي حِفاظش مثل سلول زندان مي شود.
با وجودِ اين مشكلات، خوشحالم كه كُنجي از يك انباري را در اختيار دارم كه بتوانم تنهايي و دلتنگي ام را در پشتِ ميزِ كوچك به تحرير درآورم؛ در آن جا آزادانه فكر مي كنم و قلمم مثلِ روحِ سرگردان، روي كاغذ، به دور از چشم هر كس، دورِ خاطرات مي چرخد. زماني فرا مي رسد كه با حضورِ ذهن، مشغول نوشتن مي شوم و عالم هستي را در مي يابم كه يك دفعه، صداي زنگ تلفن يا زنگ دَرِ كوچه مرا از جا مي پراند. يا بويِ سوختنِ غذا همه جا را پُر كرده است؛ و يا لباسشويي كارش تمام مي شود و يا...
همان دَم به فكر مي افتم كه تنها جا و مكاني كه مي تواند تمامِ عُمرِ هستي ام را در خود جاي دهد و جاويدان بماند و از آنِ خودم باشد، اتاق آخرت در دنياي باقی است.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی