صفحه 6--1 آبان 91
افسانهای از سرخ پوستان شرمن آلکسی
برگردان: رضی هیرمندی
دریاچه لاکپشت
...اما من از دریاچه «لاکپشت» میترسیدم. یک خندق آب بود که طول و عرضش حدود نیم کیلومتر میشد، شاید هم کمتر. اما گود بود، بدجوری هم گود بود. پای احدی به تهش نرسیده بود. من شناگر قابلی نیستم، برای همین همیشه میترسیدم نکند یک وقت فرو بروم و غرق بشوم و دیگر عمراً جسدم را هم پیدا نکنند.
یک سال، عدهای دانشمند با یک زیردریایی کوچک آمدند ببیند ته دریاچه کجاست. آن وقت معدن اورانیومی که آن نزدیکی بود، دستگاههای رادار و صداسنجشان را به هم ریخت و دانشمندان نتوانستند چیزی سر در بیاورند و ببیند آن ته مه ها چه خبر است.
دریاچه هم گرد است، کاملاً گرد. برای همین دانشمندان میگفتند احتمالاً دهانه یک آتش فشان خاموش و باستانی بوده.
آره، آتشفشان توی قرارگاه سرخ پوستان!
دریاچه هم خیلی گود بود چون دهانه آتش فشان و تونلها و مسیر گدازهها تا مرکز زمین ادامه داشت. انگار تا ابد گود بود.
در مورد دریاچه همه رقم اسطوره و افسانه وجود داشت. میخواهم بگویم چون ما سرخ پوستیم، خیلی دوست داریم درباره دریاچه شر و ور ببافیم، میفهمید که؟
بعضیها میگفتند برای این اسم لاکپشت را روی دریاچه گذاشتهاند که مثل لاک لاکپشت سبز و گرد است. عدهای میگفتند اسم لاکپشت برای این است که دریاچه قبلاً پر بوده از لاکپشت.
عدهای دیگر میگفتند به خاطر این اسمش را گذاشتهاند دریاچه لاکپشت که یک لاکپشت فرز و چالاکی که سرخپوستها را میبلعیده آن جا زندگی میکرده. یک لاکپشت دوره ژوراسیک، لاکپشت استیون اسپیلبرگ، کینگ کنگ در برابر لاکپشت غول آسای مخصوص قرارگاه.
من که به استوره لاکپشت غول آسا خیلی اعتقادی نداشتم. بزرگ شده بودم و عقلم به این چیزها میرسید. اما هر چی نباشد من هم سرخپوستم و سرخ پوست جماعت دوست دارند بترسند، نمیدانم چه مان میشود. ولی هر چه هست ما عاشق ارواحیم، عاشق هیولائیم.
اما خودمانیم، از این یکی قصه میترسیدم.
این قصه را بابام تعریف کرد:
بچه که بوده اسبی را دیده که توی دریاچه غرق شده و غیبش زده.
بابام قصه را این طور شروع میکرد: «بعضیها میگن یه لاکپشت غول پیکر اون اسبو کشیده برده توی دریاچه، ولی دروغ میگن. اونا عقلشون پاره سنگ ور میداره. اون اسب کودن بود که ما اسمشو گذاشته بودیم «اسب کودن» بله
اسب کودن غرق شد و رفت آن ته تههای دریاچه لاکپشت و دیگر همه خیال کردند ماجرا تمام شده. اما چند هفته که گذشت آب لاشه اسب کودن را آورد به ساحل دریاچه بنجامین که پانزده- شانزده کیلومتر از دریاچه لاکپشت فاصله داشت.
پدرم گفت: همه فکر میکردن یه آدم شوخی لاشه رو دیده ورش داشته برده اون جا که مردمو بترسونه.
مردم از این شوخی کلی خندیدند. بعد چند نفر لاشه اسب را انداختند پشت کامیون و بردند توی زباله دانی سوزاندنش.
قصه ساده بود، درسته؟
نه، داستان اینجا تمام نمیشود.
-خب چند هفته بعد از این که لاشه رو سوزندن یه عده از بچهها داشتن تو دریاچه لاکپشت شنا میکردن که دریاچه آتش گرفت.
بله، دریاچه کامل آتش گرفته بود.
بچهها نزدیک لنگرگاه داشتند شنا میکردند. چون دریاچه خیلی گود بود، بیشتر بچهها از ساحل دور نمیشدند. آتش درست وسط دریاچه گر گرفت و بچهها توانستند قبل از اینکه شعله مثل یک لگن گنده پر از بنزین زبانه بکشد خودشان را به ساحل بکشانند.
بابام گفت: آتیش چند ساعت داغ و پر زور شعله کشید تا خاموش شد. همین دیگه. مردم چند روز نزدیک دریاچه نشدن، ولی بعد رفتن ببینن چه خسارتی خورده. اون وقت خودت حدس بزن چی دیدن؟ آب اسب کودنو دوباره آورده بود ساحل.
اسب کودن با اینکه توی زباله دانی سوزانده شده بود و یکبار هم توی دریاچه آتش گرفته بود باز همان جور دست نخورده مانده بود. اسبه البته مرده بود ولی نسوخته بود. از اون به بعد کسی به اسب نزدیک نشد.
گذاشتندش بگندد اما خیلی طول کشید، خیلی زیاد، لاشه چند هفته همان جا بود. نه میپوسید نه بوی تعفن میداد و جانورها و حشرات بهش نزدیک نمیشدند. فقط چند هفته بعد بود که اسب کودن کارش تمام شد. گوشت و پوستش آب شد و کرمها و کفتارها شکمی از عزا در آوردند. دیگر از اسب جز استخوان چیزی باقی نماند.
بابا میگفت: بذار یه چیزی بهت بگم. این ترسناکترین چیزیه که به عمرم دیدم. اسکلت اسبه همانجا افتاده بود، خیلی عجیب بود.
چند هفته دیگر اسکلت هم تبدیل به یک کپه استخوان شد.
داستان خیلی عجیبی بود!
بابا میگفت: تا ده- یازده سال بعد کسی توی دریاچه لاکپشت شنا نکرد.
منبع: کتاب «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت»
«امیری باراکا»؛ شاعر آزادی خواه و انقلابی سیاه پوستان آمریکا
سید شهاب الدین ساداتی
*امیری باراکا در خانوادهای متوسط از پدر و مادری آفریقایی- آمریکایی به دنیا آمد. پس از اتمام تحصیلات مقدماتی به استخدام نیروی هوایی آمریکا درآمد و پس از مدت کوتاهی در سال 1954 آنجا را رها کرد، زیرا زندگی اجباری روح او را میفرسود. وی در دانشگاه هاروارد به تحصیل فلسفه و ادبیات در مقطع دکترا پرداخت. در ابتدا مجذوب مکتب شعری «بیت» شد و با شعرایی همچون «آلن گینزبرگ» و «فرانک اوهارا» دوستی برقرار کرد و حتی با زنی سفیدپوست به نام
«هتی کوهن» ازدواج کرد و خانوادهای دو نژادی بنیان گذاشت. اما پس از مرگ «مالکوم ایکس» در دهه 60 میلادی به ناگاه انقلابی در او پدید آمد. در سال 1967 نام خود را از «لیروی جونز» به نام اسلامی «ایما مو امیر باراکا» (برگرفته از فرهنگ آفریقایی بانتو) و سپس به امیری باراکا تغییر داد.
*باراکا به جای دست روی دست گذاشتن
اقدام به عمل فعالانه میکند و از هنر و شعر خود به عنوان وسیلهای برای مبارزه انقلابی استفاده میکند.
*سبک شعری باراکا، رادیکال و تند است، برخلاف دیگر نویسندگان سیاه پوست آمریکایی همچون «تونی موریسون» که سبکی نرم و انعطاف پذیر دارد.
*امیری باراکا هم اکنون در دانشگاه نیوجرسی به تدریس فرهنگ، هنر، موسیقی و ادبیات سیاهپوستان مشغول است.
مردمی زیبا هستیم
پنجرهای بسته به پایین چشم دوخته
به حیاطی کثیف و مردم سیاهی که
از این سو به آن سو هیاهوکنان یا جیغ زنان
گام برمیدارند
در جویبار ارادهشان برابر قوانین فیزیک به
مقابله برمیخیزند
* * *
دنیای ما پر از هیاهوست
دنیای ما دوست داشتنیتر از دنیای دیگران
است
اگر چه درد میکشیم و یکدیگر را میکشیم
و گه گاهی از راه پیمودن در هوا باز
میمانیم
* * *
مردمی زیبا هستیم
با رویاهایی آفریقایی
سرشار از نقابها و سرودهایی پرغرور
با بازوان و دماغها و چشمهای آفریقایی
اگر چه در زنجیرهایی خاکستری پراکندهایم
در مکانی پر از زمستانها، در حالی که آرزوی
ما خورشید است
* * *
اسیر شدهایم
و میکوشیم تا رهاییمان را میسر سازیم، در
تصویر کهن، در
ارتباطی نو با خودمان
و خانواده سیاهمان، جادو میخواهیم
حال طلسمهایی میخواهیم، برای برخاستن
بازگشتن، نابود کردن و آفریدن
چه خواهند بود واژگان مقدس؟
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی