افسانه­ای از سرخ پوستان شرمن آلکسی
برگردان: رضی هیرمندی

دریاچه لاک­پشت

...اما من از دریاچه «لاک­پشت» می­ترسیدم. یک خندق آب بود که طول و عرضش حدود نیم کیلومتر می­شد، شاید هم کمتر. اما گود بود، بدجوری هم گود بود. پای احدی به تهش نرسیده بود. من شناگر قابلی نیستم، برای همین همیشه می­ترسیدم نکند یک وقت فرو بروم و غرق بشوم و دیگر عمراً جسدم را هم پیدا نکنند.
یک سال، عده­ای دانشمند با یک زیردریایی کوچک آمدند ببیند ته دریاچه کجاست. آن وقت معدن اورانیومی که آن نزدیکی بود، دستگاه­های رادار و صداسنجشان را به هم ریخت و دانشمندان نتوانستند چیزی سر در بیاورند و ببیند آن ته مه ها چه خبر است.
دریاچه هم گرد است، کاملاً گرد. برای همین دانشمندان می­گفتند احتمالاً دهانه یک آتش فشان خاموش و باستانی بوده.
آره، آتشفشان توی قرارگاه سرخ پوستان!
دریاچه هم خیلی گود بود چون دهانه آتش فشان و تونل­ها و مسیر گدازه­ها تا مرکز زمین ادامه داشت. انگار تا ابد گود بود.
در مورد دریاچه همه رقم اسطوره و افسانه وجود داشت. می­خواهم بگویم چون ما سرخ پوستیم، خیلی دوست داریم درباره دریاچه شر و ور ببافیم، می­فهمید که؟
بعضی­ها می­گفتند برای این اسم لاک­پشت را روی دریاچه گذاشته­اند که مثل لاک لاک­پشت سبز و گرد است. عده­ای می­گفتند اسم لاک­پشت برای این است که دریاچه قبلاً پر بوده از لاک­پشت.
عده­ای دیگر می­گفتند به خاطر این اسمش را گذاشته­اند دریاچه لاک­پشت که یک لاک­پشت فرز و چالاکی که سرخپوست­ها را می­بلعیده آن جا زندگی می­کرده. یک لاک­پشت دوره ژوراسیک، لاک­پشت استیون اسپیلبرگ، کینگ کنگ در برابر لاک­پشت غول آسای مخصوص قرارگاه.
من که به استوره لاک­پشت غول آسا خیلی اعتقادی نداشتم. بزرگ شده بودم و عقلم به این چیزها می­رسید. اما هر چی نباشد من هم سرخ­پوستم و سرخ پوست جماعت دوست دارند بترسند، نمی­دانم چه مان می­شود. ولی هر چه هست ما عاشق ارواحیم، عاشق هیولائیم.
اما خودمانیم، از این یکی قصه می­ترسیدم.
این قصه را بابام تعریف کرد:
بچه که بوده اسبی را دیده که توی دریاچه غرق شده و غیبش زده.
بابام قصه را این طور شروع می­کرد: «بعضی­ها می­گن یه لاک­پشت غول پیکر اون اسبو کشیده برده توی دریاچه، ولی دروغ می­گن. اونا عقلشون پاره سنگ ور می­داره. اون اسب کودن بود که ما اسمشو گذاشته بودیم «اسب کودن» بله
اسب کودن غرق شد و رفت آن ته ته­های دریاچه لاک­پشت و دیگر همه خیال کردند ماجرا تمام شده. اما چند هفته که گذشت آب لاشه اسب کودن را آورد به ساحل دریاچه بنجامین که پانزده- شانزده کیلومتر از دریاچه لاک­پشت فاصله داشت.
پدرم گفت: همه فکر می­کردن یه آدم شوخی لاشه رو دیده ورش داشته برده اون جا که مردمو بترسونه.
مردم از این شوخی کلی خندیدند. بعد چند نفر لاشه اسب را انداختند پشت کامیون و بردند توی زباله دانی سوزاندنش.
قصه ساده بود، درسته؟
نه، داستان اینجا تمام نمی­شود.
-خب چند هفته بعد از این که لاشه رو سوزندن یه عده از بچه­ها داشتن تو دریاچه لاک­پشت شنا می­کردن که دریاچه آتش گرفت.
بله، دریاچه کامل آتش گرفته بود.
بچه­ها نزدیک لنگرگاه داشتند شنا می­کردند. چون دریاچه خیلی گود بود، بیشتر بچه­ها از ساحل دور نمی­شدند. آتش درست وسط دریاچه گر گرفت و بچه­ها توانستند قبل از اینکه شعله مثل یک لگن گنده پر از بنزین زبانه بکشد خودشان را به ساحل بکشانند.
بابام گفت: آتیش چند ساعت داغ و پر زور شعله کشید تا خاموش شد. همین دیگه. مردم چند روز نزدیک دریاچه نشدن، ولی بعد رفتن ببینن چه خسارتی خورده. اون وقت خودت حدس بزن چی دیدن؟ آب اسب کودنو دوباره آورده بود ساحل.
اسب کودن با اینکه توی زباله دانی سوزانده شده بود و یکبار هم توی دریاچه آتش گرفته بود باز همان جور دست نخورده مانده بود. اسبه البته مرده بود ولی نسوخته بود. از اون به بعد کسی به اسب نزدیک نشد.
گذاشتندش بگندد اما خیلی طول کشید، خیلی زیاد، لاشه چند هفته همان جا بود. نه می­پوسید نه بوی تعفن می­داد و جانورها و حشرات بهش نزدیک نمی­شدند. فقط چند هفته بعد بود که اسب کودن کارش تمام شد. گوشت و پوستش آب شد و کرمها و کفتارها شکمی از عزا در آوردند. دیگر از اسب جز استخوان چیزی باقی نماند.
بابا می­گفت: بذار یه چیزی بهت بگم. این ترسناک­ترین چیزیه که به عمرم دیدم. اسکلت اسبه همانجا افتاده بود، خیلی عجیب بود.
چند هفته دیگر اسکلت هم تبدیل به یک کپه استخوان شد.
داستان خیلی عجیبی بود!
بابا می­گفت: تا ده- یازده سال بعد کسی توی دریاچه لاک­پشت شنا نکرد.
منبع: کتاب «خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت»
«امیری باراکا»؛ شاعر آزادی خواه و انقلابی سیاه پوستان آمریکا
سید شهاب­ الدین ساداتی


*امیری باراکا در خانواده­ای متوسط از پدر و مادری آفریقایی- آمریکایی به دنیا آمد. پس از اتمام تحصیلات مقدماتی به استخدام نیروی هوایی آمریکا درآمد و پس از مدت کوتاهی در سال 1954 آنجا را رها کرد، زیرا زندگی اجباری روح او را می­فرسود. وی در  دانشگاه هاروارد به تحصیل فلسفه و ادبیات در مقطع دکترا پرداخت. در ابتدا مجذوب مکتب شعری «بیت» شد و با شعرایی همچون «آلن گینزبرگ» و «فرانک اوهارا» دوستی برقرار کرد و حتی با زنی سفیدپوست به نام
«هتی کوهن» ازدواج کرد و خانواده­ای دو نژادی بنیان گذاشت. اما پس از مرگ «مالکوم ایکس» در دهه 60 میلادی به ناگاه انقلابی در او پدید آمد. در سال 1967 نام خود را از «لیروی جونز» به نام اسلامی «ایما مو امیر باراکا» (برگرفته از فرهنگ آفریقایی بانتو) و سپس به امیری باراکا تغییر داد.
    *باراکا به جای دست روی دست گذاشتن
اقدام به عمل فعالانه می­کند و از هنر و شعر خود به عنوان وسیله­ای برای مبارزه انقلابی استفاده می­کند.
*سبک شعری باراکا، رادیکال و تند است، برخلاف دیگر نویسندگان سیاه پوست آمریکایی همچون «تونی موریسون» که سبکی نرم و انعطاف پذیر دارد.
*امیری باراکا هم اکنون در دانشگاه نیوجرسی به تدریس فرهنگ، هنر، موسیقی و ادبیات سیاه­پوستان مشغول است.
مردمی زیبا هستیم
پنجره­ای بسته به پایین چشم دوخته
به حیاطی کثیف و مردم سیاهی که
از این سو به آن سو هیاهوکنان یا جیغ زنان
    گام برمی­دارند
در جویبار اراده­شان برابر قوانین فیزیک به
   مقابله برمی­خیزند
* * *
 دنیای ما پر از هیاهوست
دنیای ما دوست داشتنی­تر از دنیای دیگران
    است
اگر چه درد می­کشیم و یکدیگر را می­کشیم
و گه گاهی از راه پیمودن در هوا باز
   می­مانیم
* * *
مردمی زیبا هستیم
با رویاهایی آفریقایی
سرشار از نقاب­ها و سرودهایی پرغرور
با بازوان و دماغ­ها و چشم­های آفریقایی
اگر چه در زنجیرهایی خاکستری پراکنده­ایم
در مکانی پر از زمستان­ها، در حالی که آرزوی
   ما خورشید است
* * *
اسیر شده­ایم
و می­کوشیم تا رهایی­مان را میسر سازیم، در
تصویر کهن، در
ارتباطی نو با خودمان
و خانواده سیاهمان، جادو می­خواهیم
حال طلسم­هایی می­خواهیم، برای برخاستن
بازگشتن، نابود کردن و آفریدن
چه خواهند بود واژگان مقدس؟