یادداشت 4 آبان 91
انسان در قربانگاه نفس
محمد عسلی
در آغاز آسمان بود و زمین، باد و باران و جنگلهای انبوه در فراز و فرود قلهها و درهها بیهیچ مرزی از پیش تعیین شده. افقی از اقیانوسها و دورتر جزیرهها و انسانی که جز با چشم و گوش و حواس چندگانه نمیتوانست میزان تشخیص و درک خود را از طبیعت فهم کند و قدرت را جز از طریق دستها و پاها نمیشناخت. گرسنگی و تشنگی را با هر آنچه به ذائقهاش نزدیک بود پاسخ میداد و آب زمزمهای از آبشاران و جویباران داشت که در ترنم نسیم اولین آهنگ خوش زمین را به گوش آدم میرساند و تلألؤ نور مهر رنگینکمان طیف را با چشم او آشنا میکرد تا تشخیص دهد رنگ چهار فصل و بشناسد برگریزان و بهار را با «سر بر آوردن گل از درون برف یا تاب نرم رقص ماهی در بلور آب...»
آری انسان کوچک و متحیر از هبوط در زمین استمرار حیات را به میراث گذاشت و ودیعه خداوند را به زمینیان دوام بخشید و چون حوا را در کنار خود آرامشی از پس خشم غربت احساس کرد و لذت یگانگی را در تکامل دوجنسی از یک خلقت به تماشا نشست.
چنین شد که حس تملک و مالکیت برای امیدافزایی به دلی که مدام از بیم گرسنگی تن میتپید را در نفس خود قوت بخشید و به هر آنچه روزمره به دست میآمد قانع نشود.
برادر برادر را کشت تا قابیل ظالم و هابیل مظلوم نقطه آغاز انحراف از معیار شوند و سؤال فرشتگان از خداوند همان جواب حکمت و مصلحت را به یادگار گذارد و جنگ جزیی از زندگی مردمان بعد از آدم شود و آنان انسان بمانند اما آدم نشوند.
و جنگ که از آتش دل شعله میکشید در دو دایره متقاطع تضادی جاودانه را پیدا و پنهان به محک تجربه در آورد. نخست جنگ دیو نفس با فرشته عشق که درونی بود و دوم جنگ نفس با انفاس که بیرونی شد و خونریز.
یکی چون حافظ «از آتش دل چون خم می در جوش بود و مهر بر لب زده خون میخورد و خاموش مینمود» و دیگری تدارک سپاه و لشکر میکرد و بانگ برمیآورد: «چو فردا برآید بلند آفتاب/ من و گرز و میدان و افراسیاب...»
این ماجرا هزاران سال بر خرد و عقلانیت بشر غالب شد تا جهانگشایی وجهه همت شاهان شود و انزواطلبی اندک کسانی را از تعلقات دنیایی برهاند و در میانه این دو هم انسانهایی به دنبال آب و نان اسیران خودخواسته در بند کارفرمایان بندگی موقرانه را پیشه کنند نه برای خدا بل برای گذران زندگی که نامش را کار میگذاریم البته نه در کلیت آن بل به تفاوت و نسبیت که چون نیک بنگری همه سر در یک آستان دارند.
با این وصف آدمی در قربانگاه نفس به عدد جمعیتهای بوده و هست بارها قربانی خواهشهای دل شده و بال پرواز را به سوی معبود ناکام گشوده تا شاید وقتی دیگر، دیگری این داستان را ادامه دهد و پایانی برای آن متصور نباشد.
و اما بعد.
ابراهیم (ع) برای مقابله با دیو نفس تیغ بر مهر دل کشید و از آنچه رنگ تعلق داشت خود را بری کرد تا دوستداشتنیترین خود را به قربانگاه برد و بندگی خود را با خدا تمام کند. او که این دوستی را با اخلاص به بیابان برد، پاداشی از جانب دوست دریافت کرد که بشریت را از قید بسیاری خرافهها رها ساخت تا بتها دیگر شاهد قربانی شدن بچههای معصوم نباشند و این بزرگترین و زیباترین مهر خدایی و هدیه الهی به انسانها بود تا با نام ابراهیم (ع)
اسماعیلها زندگی بدون ترسی را از آنچه کشتن نام گرفت آغاز کنند.
اما افسوس که بعد از آن هم در دوره جاهلیت، اعراب، دختران را به گونه دیگری که نفس فرمان میداد و جهل اجرا میکرد زنده به گور میکردند تا مبادا لکه ننگی از تجاوز و اسارت دختران و زنان بر دامن ناپاک آنان بنشیند چرا که عصبیت و غرور مهبط جهالت و بیخردی میبود.
و اسلام آمد تا ستارهای فروزان شب تیره عربستان را منور کند و خوابزدگان از خواب غفلت برخیزند و دنیا را به گونه دیگری ببینند.
حاجیان وقوف یافتند به رسالتی دیگر که از جنس عبادت بود تا در قربانگاه به جای فرزند گوسفندان را قربانی کنند و بیاموزند که چگونه میتوان نفس لوامه را به بند کشید و از غرور و تعصب و جهل و خرافه دوری جست و ذهن و زبان را از گناه و آلودگیها پاک کرد.
اما افسوس که هنوزا هنوز نفس خونریز و زیادهخواه فوج فوج انسانهای بیگناه را در کمینگاه و قتلگاههای سیاست به نام آزادی و آزادسازی به خاک و خون میکشد و هر روز در روی این کره خاکی شاهد قتل و غارت و جنگ و زورگویی قلدران هستیم به شیوهای نوین اما به نیت پیشینیان.
چرا که به قول مولانا جلالالدین:
«جنگ اضداد است عمر این جهان
صلح اضداد است عمر جاودان
خیر و شر را حق پی آن آفرید
تا از آن رو خوشدلی آید پدید...»
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی