انسان در قربانگاه نفس 

محمد عسلی

در آغاز آسمان بود و زمین، باد و باران و جنگل­های انبوه در فراز و فرود قله­ها و دره­ها بی­هیچ مرزی از پیش تعیین شده. افقی از اقیانوس­ها و دورتر جزیره­ها و انسانی که جز با چشم و گوش و حواس چندگانه نمی­توانست میزان تشخیص و درک خود را از طبیعت فهم کند و قدرت را جز از طریق دست­ها و پاها نمی­شناخت. گرسنگی و تشنگی را با هر آنچه به ذائقه­اش نزدیک بود پاسخ می­داد و آب زمزمه­ای از آبشاران و جویباران داشت که در ترنم نسیم اولین آهنگ خوش زمین را به گوش آدم می­رساند و تلألؤ نور مهر رنگین­کمان طیف را با چشم او آشنا می­کرد تا تشخیص دهد رنگ چهار فصل و بشناسد برگریزان و بهار را با «سر بر آوردن گل از درون برف  یا تاب نرم رقص ماهی در بلور آب...»
آری انسان کوچک و متحیر از هبوط در زمین استمرار حیات را به میراث گذاشت و ودیعه خداوند را به زمینیان دوام بخشید و چون حوا را در کنار خود آرامشی از پس خشم غربت احساس کرد و لذت یگانگی را در تکامل دوجنسی از یک خلقت به تماشا نشست.
چنین شد که حس تملک و مالکیت برای امیدافزایی به دلی که مدام از بیم گرسنگی تن می­تپید را در نفس خود قوت بخشید و به هر آنچه روزمره به دست می­آمد قانع نشود.
برادر برادر را کشت تا قابیل ظالم و هابیل مظلوم نقطه آغاز انحراف از معیار شوند و سؤال فرشتگان از خداوند همان جواب حکمت و مصلحت را به یادگار گذارد و جنگ جزیی از زندگی مردمان بعد از آدم شود و آنان انسان بمانند اما آدم نشوند.
و جنگ که از آتش دل شعله می­کشید در دو دایره متقاطع تضادی جاودانه را پیدا و پنهان به محک تجربه در آورد. نخست جنگ دیو نفس با فرشته عشق که درونی بود و دوم جنگ نفس با انفاس که بیرونی شد و خونریز.
یکی چون حافظ «از آتش دل چون خم می در جوش بود و مهر بر لب زده خون می­خورد و خاموش می­نمود» و دیگری تدارک سپاه و لشکر می­کرد و بانگ برمی­آورد: «چو فردا برآید بلند آفتاب/ من و گرز و میدان و افراسیاب...»
این ماجرا هزاران سال بر خرد و عقلانیت بشر غالب شد تا جهانگشایی وجهه همت شاهان شود و انزواطلبی اندک کسانی را از تعلقات دنیایی برهاند و در میانه این دو هم انسان­هایی به دنبال آب و نان اسیران خودخواسته در بند کارفرمایان بندگی موقرانه را پیشه کنند نه برای خدا بل برای گذران زندگی که نامش را کار می­گذاریم البته نه در کلیت آن بل به تفاوت و نسبیت که چون نیک بنگری همه سر در یک آستان دارند.
با این وصف آدمی در قربانگاه نفس به عدد جمعیت­های بوده و هست بارها قربانی خواهش­های دل شده و بال پرواز را به سوی معبود ناکام گشوده تا شاید وقتی دیگر، دیگری این داستان را ادامه دهد و پایانی برای آن متصور نباشد.
و اما بعد.
ابراهیم (ع) برای مقابله با دیو نفس تیغ بر مهر دل کشید و از آنچه رنگ تعلق داشت خود را بری کرد تا دوست­داشتنی­ترین خود را به قربانگاه برد و بندگی خود را با خدا تمام کند. او که این دوستی را با اخلاص به بیابان برد، پاداشی از جانب دوست دریافت کرد که بشریت را از قید بسیاری خرافه­ها رها ساخت تا بت­ها دیگر شاهد قربانی شدن بچه­های معصوم نباشند و این بزرگترین و زیباترین مهر خدایی و هدیه الهی به انسان­ها بود تا با نام ابراهیم (ع)
اسماعیل­ها زندگی بدون ترسی را از آنچه کشتن نام گرفت آغاز کنند.
اما افسوس که بعد از آن هم در دوره جاهلیت، اعراب، دختران را به گونه دیگری که نفس فرمان می­داد و جهل اجرا می­کرد زنده به گور می­کردند تا مبادا لکه ننگی از تجاوز و اسارت دختران و زنان بر دامن ناپاک آنان بنشیند چرا که عصبیت و غرور مهبط جهالت و بی­خردی می­بود.
و اسلام آمد تا ستاره­ای فروزان شب تیره عربستان را منور کند و خواب­زدگان از خواب غفلت برخیزند و دنیا را به گونه دیگری ببینند.
حاجیان وقوف یافتند به رسالتی دیگر که از جنس عبادت بود تا در قربانگاه به جای فرزند گوسفندان را قربانی کنند و بیاموزند که چگونه می­توان نفس لوامه را به بند کشید و از غرور و تعصب و جهل و خرافه دوری جست و ذهن و زبان را از گناه و آلودگی­ها پاک کرد.
اما افسوس که هنوزا هنوز نفس خونریز و زیاده­خواه فوج فوج انسان­های بیگناه را در کمینگاه و قتلگاه­های سیاست به نام آزادی و آزادسازی به خاک و خون می­کشد و هر روز در روی این کره خاکی شاهد قتل و غارت و جنگ و زورگویی قلدران هستیم به شیوه­ای نوین اما به نیت پیشینیان.
چرا که به قول مولانا جلال­الدین:
«جنگ اضداد است عمر این جهان
صلح اضداد است عمر جاودان
خیر و شر را حق پی آن آفرید
تا از آن رو خوشدلی آید پدید...»