سنگ سیاه*
محمد یوسف نیری

خانه ما تقریباً در دل سنگ سیاه بود، نزدیک بازارچه­ای که هنوز بخش­هایی از آن برجاست و چند دکان خرازی، نانوایی، بقالی و آشی در آن قرار دارد. این بازارچه در مرکز یک سه راهی قرار دارد. راهی به سوی دروازه کازرون، راهی به طرف بازارچه­ حاج زینل و راهی به سوی بازارچه ارمنی­ها و سر باغ می­رود.

در شرق این سه راهی، اتاقکی تاریک و کثیف و بسیار بدبو بود. گدایی بسیار آشفته و
خنزر پنزری در آن زندگی می­کرد. سه وعده غذایش را همسایه­ها می­دادند. هر کس هر چه می­برد می­گرفت. اگر گرسنه بود می­خورد وگرنه ذخیره می­کرد. معمولاً خزانه ذخایرش آباد بود. اما سخت خراب از آلودگی و ناپاکی. بزرگترها می­گفتند زیر پای این فقیر تنها سنگ سیاهی است که قبر سیبویه، عربی دان بزرگ ایرانی است. حدود سی و پنج سال پیش ساختمانی- با خرید چند خانه جانبی- بر آن برآوردند.
مادرم بارها غذایی توسط من یا برادرم برای او می­فرستاد. مثل یک مجسمه در جای خود نشسته بود و تکان نمی­خورد. هر وقت بردن غذا نوبت من بود پیش از رسیدن به آن قبر محدب نفسی عمیق می­کشیدم و چوبی هم با خود می­بردم. همین که به تاریکستان آن ستاره خوشبختی می­رسیدم، نفسم را حبس می­کردم و پرده سیاه و سوراخ سوراخ کلبه­اش را با چوب کنار می­زدم. فوراً متوجه حضور من می­شد. کورمالانه ظرفی به میان می­آورد و من غذا را در آن می­ریختم و پس از شنیدن این جمله همیشگی «پیر شی» [پیر بشوی] باز می­گشتم و نفس زندانی­ام را رها می­کردم. وقتی می خوابید با آنکه قد بلند نبود، پاهایش از زیر پرده آن کریچه (خانه کوچک یا اتاقی که دهقانان در کنار مزرعه از نی و علف سازند) تنگ بیرون می­آمد و مهمان سرما و گرما و آفتاب و باران می­شد. پاهایی از آلودگی قیرگون و آکنده از ترکهای عمیق و تو در تو و این آغاز معرکه بود. چند بچه خیلی خاکستری و نزدیک به زغال می­آمدند و مأموریت خود را نکته به نکته، مو به مو به پایان می­بردند و هر بلایی که روزگار فراموش کرده بود بر سر آن پاهای ستمدیده بکوبد، آنها جبران می­کردند.
سر دسته این موذی­ها پرویز بود و ارکستر آزار و اذیت را رهبری می­کرد. با شوق و هیجان یک یک بچه­ها را از خانه بیرون می­آورد و هر یک را به کاری می­گماشت. یکی برای قلقلک کردن پا، دیگری که شجاع­تر بود برای فروکردن چوبی نوک تیز در کف پا، و سومی که خون ده­ها گنجشک بر گردنش بود برای تیرباران پا با تیر و کمان. هر مرحله از مأموریت که انجام می­شد آن مرد بیچاره از گور خود برمی­خاست و سرش را بیرون می­کرد و بلند بلند با فحش و نفرین از خود دفاع می­کرد. گاه آن نگونسار شانس می­آورد. کاسبی یا رهگذری متوجه موضوع می­شد و بچه­ها را می­راند. گرچه دوباره باز می­گشتند و مأموریت محوله را تمام می­کردند.
روزی پرویز در آخر نمایش تکراری­اش، سر چوبی را آتش زد و به زیر پرده کرباسی چرب و سیاه و نخ نمای اتاقک گرفت. ناگهان خرمنی از دود و آتش پدید شد. پیرمرد با فریاد و ناله خود را بیرون کشید و این اولین باری بود که او را در روشنی و به روشنی می­دیدم. بچه­ها هم همچون همیشه خندان پا به فرار گذاشتند. آتش آنها را می­دوانید و می­خندانید: نمی­دانم شاید از جنس آتش بودند که پای ستمدیده­ای را برنمی­تافتند.
درست یادم نیست که چند روز از آن حکایت سپری شد. مادر آقا نصراله نزد مادرم آمد. فرشته­ای بود در صورت بشر. قدی کوتاه داشت و نگاهی مهربان و دهانی گرم با کلمات مخملی. آن روز خیلی گرفته و تنگ حوصله بود. رو کرد به مادرم:
-شنیدید چه بلایی بر سر پرویز بیچاره آمده؟
-نه
-از در بزرگ آهنی که برای نصب کنار کوچه گذاشته­اند بالا رفته. در به زمین برگشته و پرویز بیچاره زیر در له شده است. هیجده نفر در را از روی او برداشته­اند.
-حالا چطور است؟ زنده مانده؟!
-او را به بیمارستان پانصد کت خوابی (پانصد تخت خوابی) برده­اند. خدا به داد مادر بیچاره­اش برسد!
پرویز مدت­ها در بیمارستان بستری شد و مدت­ها مهمان زندان گچ بود، دیگر آن شادابی و خدنگی پیشین را به دست نیاورد، اما دست از آزار و بدزبانی کوتاه نکرد، بلکه
بد زبان تر هم شد. بالاخره او هم بالید و مردی شد و سالها پس از خانواده­اش از سنگ سیاه به جای دیگر کوچیدند.
سی سال را تمام نکرد که با اتومبیل خود راهی تهران شد. نمی­دانم در چه نقطه­ای اتومبیلش واژگون شد و از دنیا رفت.
برادرش که بسیار ملایم و مهربان و بی­آزار بود، گفت:
-دلم می­خواهد از زندگی پرویز فیلم بسازم تا دیگران عبرت بگیرند.
آنگاه به من خیره شد و گریست. من هم با کلماتی معمولی دلداری­اش دادم و گفتم:
-سالها گذشته، خودت را ناراحت نکن. خدا رحمتش کند. هر چه کرد گرچه از سر کودکی و نادانی بود اما پاکش کردند و بردندش.
گفت: از مردنش آنقدر ناراحت نیستم که از کیفیت مردنش!
-مگر چگونه بود؟
-(پس از سکوتی و آهی) سرعت اتومبیلش زیاد بوده از جاده منحرف می­شود و واژگون به گودالی می­افتد. پس از چند روز جسد عریان و تباه شده او را یافتند. دزدان نابکار پول و لباس و ساعت او را دزدیده و از اتومبیل هر چه سالم مانده بود، برده بودند.
*به نقل از کتاب سنگ سیاه، انتشارات فرهنگی پژوهشی دانشنامه پارس