صفحه 6--8 آبان 91
سنگ سیاه*
محمد یوسف نیری
خانه ما تقریباً در دل سنگ سیاه بود، نزدیک بازارچهای که هنوز بخشهایی از آن برجاست و چند دکان خرازی، نانوایی، بقالی و آشی در آن قرار دارد. این بازارچه در مرکز یک سه راهی قرار دارد. راهی به سوی دروازه کازرون، راهی به طرف بازارچه حاج زینل و راهی به سوی بازارچه ارمنیها و سر باغ میرود.
در شرق این سه راهی، اتاقکی تاریک و کثیف و بسیار بدبو بود. گدایی بسیار آشفته و
خنزر پنزری در آن زندگی میکرد. سه وعده غذایش را همسایهها میدادند. هر کس هر چه میبرد میگرفت. اگر گرسنه بود میخورد وگرنه ذخیره میکرد. معمولاً خزانه ذخایرش آباد بود. اما سخت خراب از آلودگی و ناپاکی. بزرگترها میگفتند زیر پای این فقیر تنها سنگ سیاهی است که قبر سیبویه، عربی دان بزرگ ایرانی است. حدود سی و پنج سال پیش ساختمانی- با خرید چند خانه جانبی- بر آن برآوردند.
مادرم بارها غذایی توسط من یا برادرم برای او میفرستاد. مثل یک مجسمه در جای خود نشسته بود و تکان نمیخورد. هر وقت بردن غذا نوبت من بود پیش از رسیدن به آن قبر محدب نفسی عمیق میکشیدم و چوبی هم با خود میبردم. همین که به تاریکستان آن ستاره خوشبختی میرسیدم، نفسم را حبس میکردم و پرده سیاه و سوراخ سوراخ کلبهاش را با چوب کنار میزدم. فوراً متوجه حضور من میشد. کورمالانه ظرفی به میان میآورد و من غذا را در آن میریختم و پس از شنیدن این جمله همیشگی «پیر شی» [پیر بشوی] باز میگشتم و نفس زندانیام را رها میکردم. وقتی می خوابید با آنکه قد بلند نبود، پاهایش از زیر پرده آن کریچه (خانه کوچک یا اتاقی که دهقانان در کنار مزرعه از نی و علف سازند) تنگ بیرون میآمد و مهمان سرما و گرما و آفتاب و باران میشد. پاهایی از آلودگی قیرگون و آکنده از ترکهای عمیق و تو در تو و این آغاز معرکه بود. چند بچه خیلی خاکستری و نزدیک به زغال میآمدند و مأموریت خود را نکته به نکته، مو به مو به پایان میبردند و هر بلایی که روزگار فراموش کرده بود بر سر آن پاهای ستمدیده بکوبد، آنها جبران میکردند.
سر دسته این موذیها پرویز بود و ارکستر آزار و اذیت را رهبری میکرد. با شوق و هیجان یک یک بچهها را از خانه بیرون میآورد و هر یک را به کاری میگماشت. یکی برای قلقلک کردن پا، دیگری که شجاعتر بود برای فروکردن چوبی نوک تیز در کف پا، و سومی که خون دهها گنجشک بر گردنش بود برای تیرباران پا با تیر و کمان. هر مرحله از مأموریت که انجام میشد آن مرد بیچاره از گور خود برمیخاست و سرش را بیرون میکرد و بلند بلند با فحش و نفرین از خود دفاع میکرد. گاه آن نگونسار شانس میآورد. کاسبی یا رهگذری متوجه موضوع میشد و بچهها را میراند. گرچه دوباره باز میگشتند و مأموریت محوله را تمام میکردند.
روزی پرویز در آخر نمایش تکراریاش، سر چوبی را آتش زد و به زیر پرده کرباسی چرب و سیاه و نخ نمای اتاقک گرفت. ناگهان خرمنی از دود و آتش پدید شد. پیرمرد با فریاد و ناله خود را بیرون کشید و این اولین باری بود که او را در روشنی و به روشنی میدیدم. بچهها هم همچون همیشه خندان پا به فرار گذاشتند. آتش آنها را میدوانید و میخندانید: نمیدانم شاید از جنس آتش بودند که پای ستمدیدهای را برنمیتافتند.
درست یادم نیست که چند روز از آن حکایت سپری شد. مادر آقا نصراله نزد مادرم آمد. فرشتهای بود در صورت بشر. قدی کوتاه داشت و نگاهی مهربان و دهانی گرم با کلمات مخملی. آن روز خیلی گرفته و تنگ حوصله بود. رو کرد به مادرم:
-شنیدید چه بلایی بر سر پرویز بیچاره آمده؟
-نه
-از در بزرگ آهنی که برای نصب کنار کوچه گذاشتهاند بالا رفته. در به زمین برگشته و پرویز بیچاره زیر در له شده است. هیجده نفر در را از روی او برداشتهاند.
-حالا چطور است؟ زنده مانده؟!
-او را به بیمارستان پانصد کت خوابی (پانصد تخت خوابی) بردهاند. خدا به داد مادر بیچارهاش برسد!
پرویز مدتها در بیمارستان بستری شد و مدتها مهمان زندان گچ بود، دیگر آن شادابی و خدنگی پیشین را به دست نیاورد، اما دست از آزار و بدزبانی کوتاه نکرد، بلکه
بد زبان تر هم شد. بالاخره او هم بالید و مردی شد و سالها پس از خانوادهاش از سنگ سیاه به جای دیگر کوچیدند.
سی سال را تمام نکرد که با اتومبیل خود راهی تهران شد. نمیدانم در چه نقطهای اتومبیلش واژگون شد و از دنیا رفت.
برادرش که بسیار ملایم و مهربان و بیآزار بود، گفت:
-دلم میخواهد از زندگی پرویز فیلم بسازم تا دیگران عبرت بگیرند.
آنگاه به من خیره شد و گریست. من هم با کلماتی معمولی دلداریاش دادم و گفتم:
-سالها گذشته، خودت را ناراحت نکن. خدا رحمتش کند. هر چه کرد گرچه از سر کودکی و نادانی بود اما پاکش کردند و بردندش.
گفت: از مردنش آنقدر ناراحت نیستم که از کیفیت مردنش!
-مگر چگونه بود؟
-(پس از سکوتی و آهی) سرعت اتومبیلش زیاد بوده از جاده منحرف میشود و واژگون به گودالی میافتد. پس از چند روز جسد عریان و تباه شده او را یافتند. دزدان نابکار پول و لباس و ساعت او را دزدیده و از اتومبیل هر چه سالم مانده بود، برده بودند.
*به نقل از کتاب سنگ سیاه، انتشارات فرهنگی پژوهشی دانشنامه پارس
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی