نگاهی به فیلم «پری» مهرجویی
به خاطر کوزه به سرها
محسن دانش




«اسد همیشه به من می­گفت: موقع امتحان کفش­های نواَت را بپوش. چرا؟ -بپوش. دوباره... چرا؟ -به خاطر کوزه به سرها. آخه مگه این کوزه

به سرها کی اَن؟».
این بخشی از دیالوگ فیلم سینمایی «پری» به کارگردانی «داریوش مهرجویی» است. فیلمی که پس از کسب سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری و بهترین بازیگری نقش دوم مرد از جشنواره بین­المللی فیلم فجر (73) تاکنون نیز بی رقیب مانده و اثری شاخص در حوزه عرفان و فلسفه که از دغدغه­های اصلی مهرجویی است می­باشد.
مهرجویی این اثر را اقتباسی آزاد از رمان
«فرانی وزویی» به قلم «سالینجر» می­داند که به نظر درست نمی­آید و در برخی موارد دیالوگ­های فیلمش، دقیقاً کپی از کتاب یاد شده است. قصه این فیلم به دختر دانشجویی برمی­گردد که با خواندن کتابی به نام «سلوک» دچار تحولات فکری و روحی می­شود و...
□ ساختار یکدست و محکم
مهرجویی در فیلم «پری» توجه ویژه­ای به ساختار اثر دارد و به نوعی همه سکانس­ها را حساب شده، چیده و نگذاشته محتوای سنگین فیلم، سررشته امور را از دستش خارج کند. بازی خوب زنده­یاد شکیبایی در دو نقش اسد و صفا به ویژه در سکانس­های
حرف زدن با ابر و باد و دخترک و آرمیدن برای خودسوزی و نیز خواندن نامه صفا توسط داداشی (فلاش بک) که به صورت مونولوگ ادا می­شود، از شاهکارهای بازیگری سینمای کشور است و این امر تا حدی است که بازی ضعیف «نیکی کریمی» در نقش پری را هم تا حدودی پوشش می­دهد. نکته جالب اینکه کارگردان در این اثر، کمتر از همه به زندگی «اسد» پرداخته، اما بازی خوب زنده­یاد شکیبایی، مخاطب را به خوبی با شخصیت فکری و روحی «اسد» آشنا می­کند. در بخش کارگردانی، حرکت­های خوب دوربین، میزانسن­های دقیق و در خدمت بازیگر (مونولوگ­ها و دیالوگ­های طولانی داداشی با مادر روی تخت، پشت بام و کنار کمد) استفاده به جا از نور، رنگ، اکسسوار، لوکیشن و... همگی نشان از پختگی و استادی مهرجویی دارند.
او حتی به نوعی زیبایی شناسی بصری در این اثر دست یافته که از جمله آنها می­توان به استخر پوشیده از برگ­های زرد و خشک، کاشی­های فیروزه­ای مسجد شیخ لطف­ا... و... اشاره کرد. تدوین فیلم «پری» یکدست و روان اما ریتم آن کند و یکنواخت است و این امر به ویژه در سکانس­های آتش سوزی کلبه اسد و تصمیم «پری» برای خودسوزی توی ذوق می­زند. موسیقی این اثر سینمایی معمولی است اما نکته جالب توجه آن شلوغ نبودن
آن است و عدم اصرار کارگردان بر گذاشتن موسیقی بر روی همه سکانس­ها، حسن بزرگی است که در بسیاری از فیلم­ها آن را شاهد نیستیم. یکی از بهترین بخش­های تولید این فیلم، فیلمبرداری آن است که کاملاً آگاهانه و هدف دار بر اثر تفاهم فکری کارگردان و مدیر فیلمبرداری صورت گرفته است و برای نمونه سکانس­های حرکت اتوبوس حامل «پری» و آشفتگی او که به روش به اصطلاح هیچکاکی (از بالای سوژه) گرفته شده به نوعی دلالت بر پریشان حالی پری و گرفتار شدن او در وضعیت بیقراری روحی دارد.
یکی از بهترین کارهای کارگردان این فیلم، استفاده به جا و درست از رنگ است  که به خوبی جایگزین بیان روایت در قالب نریشن و دیالوگ بین پرسوناژها شده است. حوض مدور سبز در سکانس آغازی، کتاب سبز سلوک، چشم­های سبز پری، عارف و منصور، جنگل سبز، لباس سبز منصور زیر پالتو سیاه، کتاب سبز خاطرات اسد، چراغ مطالعه سبز پری، آبی آسمان، آبی فیروزه­ای کاشی­های مسجد شیخ لطف­ا... اصفهان، پرده آبی و فیدهای رنگی، مثال­های خوبی برای استفاده از این المان می­باشد که هر یک در جای خود قابلیت بحث و تحلیل جداگانه دارد که در این مقال نمی­گنجد.
□ محتوا؛ تأثیرگذار و تفکر برانگیز
سینمای مهرجویی، سینمای فلسفی، عرفانی و اجتماعی و اقتباس گراست. «پری» فیلمی عرفانی- فلسفی است که از این منظر بیشترین مشابهت محتوایی را با «هامون» به عنوان فیلمی فلسفی- عرفانی دارد. به واقع برای درک فیلم «پری» باید ابتدا هامون را دید و کارگردان این موضوع را با نشانه­ای در آغاز فیلم به ما می­دهد. آنجا که در سکانس آغازین «پری»، او را در آب حوض مدوری می­بینیم که هم کلاسی­هایش با اشاره استاد ادبیاتشان در حال غرق کردن او هستند و از آن سو هامون در نهایت کم می­آورد و در دریا خود را غرق می­کند. بنابراین «پری» ادامه «هامون» است. «هامون» خودش را انکار می­کند و «پری» دیگران را. هامون می­خواهد به مدد فلسفه به سوی کمال برود، اما پری به عرفان دل می­بندد و از آن جایی که پای استدلالیان چوبین بود/ پای چوبین سخت بی تمکین بود؛ در نهایت هامون را
«علی عابدینی» که در مسیر سلوک است و پری را داداشی که با عرفان نوین آشناست، نجات می­دهند و این اشاره­ای است به اینکه راهی را که عقل در صد سال طی می­کند، دل در یک لحظه می­پیماید، به شرطی که دل، دل باشد و مراتب قرب الهی را پیموده باشد. عرفان ارایه شده در فیلم «پری» عرفان نوین است. عرفانی جوششی نه کوششی که آن را از زبان داداشی می­شنویم: سر به کار و دل به یار. یعنی اینکه در بطن رویدادها و حوادث اجتماعی با خدا باش نه مثل مرتاض­ها و منزویان اجتماعی که ارتباط خود را با عالم و آدم قطع می­کنند تا عارف شوند! و این امر حاصل نمی­شود جز با شناخت نفس خویش. «مَن عرف نفسه فَقد عرف ربه» و به قول حضرت حافظ سالها دل طلب جام جم از ما می­کرد/ و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می­کرد/ گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود/ طلب از گمشدگان لب دریا می­کرد.
«پری» برای رسیدن به کمال صبورانه گام برنمی­دارد و می­خواهد یک شبه همه مسیر را طی کند، در حالی که در مسیر سلوک گام برداشتن نیاز به طمأنینه و آرامش دارد و این موضوع را در دل هایکویی که اسد در دفترچه خاطراتش نگاشته به خوبی مشاهده می­کنیم: چه سعادتی است/ هنگامی که برف می­بارد/ دانستن اینکه/ تن پرنده­ها گرم است/ پس ای حلزون/ از کوه فوجی بالا برو/ آرام، آرام. که حلزون و حرکت ملایم او اشاره به پری به عنوان سالک دارد و کوه فوجی کمال و تعالی مدنظر سالک.
این فیلم سرشار از نمادها و اشاره­هاست: حرکت «پری» در بالا رفتن از پله­های مناره (رفتن به سوی کمال)، خواندن سوره حمد توسط عارف در چاه و گفتن جمله «اهدنا الصراط المستقیم» (رفتن بی پیر در مسیر سلوک اشتباه است و به گمراهی می­انجامد) سخن گفتن اسد با ابر و باد و خورشید و... (اشاره به حرکت جوهری ملاصدرا است که می­گوید جهان حادث است و مدام در حال نو شدن، نه نابود شدن و دوباره خلق شدن، پس رحمت و فضل خدای تمامی ندارد و مدام در حال جاری شدن است و هر ذره مدام در حال ذکر خدا و ستایش حق است).
یا در جایی داداشی به پری می­گوید: «تو یکی دو بار آشی که اعظم جون برات درست کرده بود رو رد کردی و نفهمیدی که با چه عشقی برات پخته بود» (اشاره به اخلاق عملی که لازمه سیر و سلوک معنوی است)
اگر قرار باشد شخصیت­های این فیلم را در قالب هفت شهر عشق عطار ببینیم، می­توان گفت پری در مرحله طلب، داداشی در مرحله معرفت، صفا در مرحله حیرت و اسد در مرحله فناست، زیرا در طول فیلم می­بینیم که داداشی قدرت تغییر در ظاهر اشیاء (چرخیدن چرخ در انباری) صفا تأثیرگذاری بر احساس دیگران (گریه صفا در تاکسی و گریستن بقیه) و اسد توان دیدن هویت واقعی اشیاء را دارد (اسد به دخترک: «چه پیرهن سبز قشنگی»، در حالی که دخترک سفید پوشیده)
در بخشی از فیلم به ماهی­های عشق نور اشاره می­شود. ماهی­هایی که برای رسیدن به نور (کمال) خودشان را به آب و آتش می­زنند و در این بین روی ساحل می­افتند و جان می­سپارند که استعاره­ای برای افرادی مثل اسد است که در مسیر سلوک، جانشان را از دست می­دهند. سکانس نگریستن پری در آینه و جیغ کشیدن او هم توجه به این نکته است که باطن (روح) پری کم کم از ظاهر او فاصله می­گیرد و به نوعی پوست اندازی می­کند و این فاصله که با رشد پری نیز از نظر معنوی همراه است، از چشم ظاهر غریب می­نماید. به قول شاعر: گر مرد رهی میان خون باید رفت/ وز پای فتاده، سرنگون باید رفت/ تو پای به راه درنه و هیچ مپرس/ خود راه بگویدت که چون باید رفت.
مهرجویی به دلیل مطالعات فلسفی­اش، در این فیلم به خوبی به فلسفه «ذن» اشاره می­کند. مطابق با این مکتب فکری، کسب دانش نباید برای باسواد شدن باشد وگرنه خود حجاب راه می­شود و در جایی از فیلم، داداشی به پری تذکر می­دهد که گاه، وصال یار هم می­تواند حجاب راه سالک شود. تأکید کارگردان بر توجه دقیق به باطن دین را در این دیالوگ داداشی به پری به وضوح می­بینیم: «چطور می­شه آدم ذکرالرحمن بگه ولی به رحمانیت علی پی نبرده باشه.»
به واقع کامل­ترین شخصیت فیلم، داداشی است که با عرفان نوین سروکار دارد و دل با یار و سر به کار، روزگار می­گذراند. در آب ماهیان عشق نور، غسل می­کند و پری را از مسیر اشتباهش برمی­گرداند.
او در سکانس آخر به کوزه به سرها اشاره می­کند؛ آدم­های عارف مسلکی که به دلیل شناخت والایشان از حضرت حق، در مسیر سیر و سلوک درست گام برمی­دارند و روحشان را به عنوان امانت الهی، صحیح و سالم به مالک حقیقی آن- حضرت حق- تحویل می­دهند و از پری می­خواهد که بازیگر خوب خدا باشد و کاری به چون و چرای­اش نداشته باشد: «تو خانم جون باید بازی کنی. می­دونی به خاطر چی؟ به خاطر خدا. اصلاً فکر کن بازیگر خدایی حالا دیگه چیکار به این داری که یارو تماشاچیه یا منصور یا هر کسی چی می­گه. اصلاً به تو چه مربوط بازیتو کن. اصلاً به خاطر کوزه به سرها». (اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/ وین حرف معما نه تو خوانی و نه من/ هست اندر پس پرده گفت و گوی من و تو/ چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من)
انصراف پری از بازی در نمایش دانشکده، نوشتن پر شتاب او پای تخته کلاس و شلوغ بودن خانه پری، همگی نشان از روح ناآرام او دارد.
در فیلم «پری» می­توان به دو سکانس ماندگار و طلایی اشاره کرد: یکی سکانس گریه صفا در مرگ اسد در تاکسی و دیگری سکانس انتهایی فیلم که داداشی با گلوی بریده نیم خیز می­شود و به دختران کوزه به سر روستایی نگاه می­کند که کوزه­ها را سالم به بالای تپه می­رسانند.
در این فیلم صحنه­های اسلوموشن پشت رستوران، خرابه لاستیک و روغن سوخته و پیکان اوراق شده به نظر زاید می­رسد. همچنین نواختن زنگ کلاس درس ادبیات در دانشکده ادبیات عجیب و غیرمنطقی است و آدم را به یاد مدارس می­اندازد. از سویی دیگر ظاهر شدن عارف به پری در هنگام خوابیدن او روی تخت اسد- که معلوم نیست چرا در آتش سوزی که اسد کاملاً سوخته، سالم مانده- و گفتن اینکه هر چه دیده خواب و خیال بوده، منطقی نیست و به نوعی جمع و جور کردن قصه است.
نکته دیگر اینکه انتظار طولانی گروه فیلمبرداری برای داداشی و گذشتن حداقل یک شبانه روز توجیه ندارد و معلوم نیست چرا دختر کوچولوی قصه از نظر سنی در زمان اسد و صفا تغییری نمی­کند و اصلاً بزرگ نمی­شود. صحنه آتش گرفتن کلبه هم بسیار ناشیانه است و خیلی عجولانه گرفته شده است.
از امتیازات این فیلم، استفاده نکردن زیاد از اشعار عارفانه است که معمولاً در فیلم­هایی از این دست فوری به آن تن می­دهند و نتیجه هم شعاری بودن فیلم و پیامش می­شود.
استفاده کارگردان از فاصله گذاری «برشتی» هم در سکانسی که داداشی رو به دوربین با مخاطب صحبت می­کند، ترفندی است برای کاهش بار سنگین معنایی فیلم و درگیری بیشتر ذهنی مخاطب با روند قصه.
به هر حال فیلم «پری» اثری شاخص در سینمای کشور است که هنوز هم در قله سینمای عرفانی می­درخشد و با روندی که سینمای ملی در پیش گرفته و کارهای کم ارزشی که این روزها ساخته می­شود، باید دوباره و دوباره نشست و این فیلم را تماشا کرد و بر ارزش­هایش صحه گذاشت و از نبود چنین فیلم­هایی در سینمای کشور تأسف خورد.