صفحه 8--15 آبان 91
آجيل
فلورا نعمت الهی
فلورا نعمت الهی
رضا با احتیاط گازی به بستنی یخی نارنجی رنگی که در دست داشت زد و از دکه بستنی فروش دور شد. سمت دیگر خیابان مردکی پا برهنه در حالی که یک جفت کفش چرمی سیاه رنگ در دستش بود ایستاده و به او زُل زده بود. رضا با دو به طرف او رفت و با خنده گفت: «هی، آجیل یه دهن برام نمی خونی؟ هان؟ بخون دیگه!»
گاز دیگری به بستنی زد و بقیه آن را به سمت مرد که ظاهرش نشان می داد
خُل وضع و دیوانه است، گرفت. آجیل کفش ها را زیر بغل زد و با اشتیاق بستنی را از دست رضا گرفت. با ولع گازی به آن زد و ابروهایش را با خنده بالا و پایین داد. رضا با سوت آهنگی را زمزمه کرد و مرد دیوانه مابقی بستنی را در دهان جا داد و با سوتِ رضا شروع به بالا و پایین پریدن کرد. آهنگ رضا که تمام شد او هم ایستاد؛ بعد با خنده دست در جیب کُت گَل و گُشادش کرد و چند فندق و مغز بادام بیرون آورد و به سمت رضا گرفت. با لحنی مسخره و صدای تو دماغی اش گفت: «آژژژیل، تازه اس...»
اسمش آجیل نبود ولی به خاطر همان چیزهایی که همیشه در جیب داشت این اسم را به او داده بودند. کسی اسم اصلیش را نمی دانست. چهره ای آفتاب سوخته داشت با دو چشم آبی که جلوه صورتش بود. ترک های پایش دهان باز کرده بودند، درست به اندازه یک سانت؛ شلوار کوتاهی به پا داشت که سَر و وضعش را کامل می کرد. گرما و سرما با پای برهنه خیابان ها را گَز می کرد و همیشه کفش هایش را در حالی که آن ها را با دست چپ روی سینه می فشرد با خود همراه داشت.
چند پسر هم سن رضا با دوچرخه به آن سمت می آمدند. با دیدن آجیل دوچرخه هایشان را روی زمین انداختند و دور او جمع شدند. رضا با سوت آن ها را تشویق کرد. یکی شان آهنگ ترانه ای را با لب و بشکن زد و بقیه با دست او را همراهی کردند. آجیل کفش هایش را محکم زیر بغل داد و شروع کرد به ورجه و ورجه کردن. آجیل بین بچه های محل محبوبیت خاصی داشت. بچه ها کارهای او و
حرف زدنش را دوست داشتند، به اضافه تنقلاتی که همیشه در جیب داشت. مغز بادام، پسته و فندق، و گاهی گردوی بو داده. زنی که چند نان و سطل ماستی در دست داشت به سمت آن ها می آمد. نزدیک که شد ایستاد و چند دقیقه ای حرکات آجیل را تماشا کرد. لبخندی زد و با تکان دادن سر راه افتاد و از بچه ها دور شد. آجیل خسته که شد بدون توجه به بچه ها که هیاهو می کردند، کنار پیاده رو روی کوله سیمانی نشست. حرکات بدنی و تقلای بیش از حد در آن گرما تشنه اش کرده بود. یکی از پسرها به سمت چرخ خود دوید و شیشه آبی را که به ترکش بسته بود باز کرد و به سمت آجیل پرت کرد. آب خنک نیروی از دست رفته اش را باز گرداند. دست در جیب کرد و مشتی فندق و مغز بادام از جیب کتش بیرون آورد و به پسرک داد. با سوت پسرها دوباره به وسط جمع کشیده شد. حالا رضا هم همراه او شد. خودروهایی که از خیابان رد می شدند برای آن ها بوق می زدند. خودرو مدل بالایی کمی بالاتر از جایی که آجیل بود، ایستاد و مردی چهار شانه با کت و شلواری مرتب و کیف به دست از آن پیاده شد. مرد ایستاد و کمی به حرکات آجیل نگاه کرد. بعد به سمت او آمد. صورت پر جذبه و نگاه خشمگینی داشت. بچه ها که همگی سن شان بین ده تا دوازده سال بود با دیدن مردی که کنارشان ایستاده بود، دست از سوت زدن و خنده کشیدند. آجیل بدون توجه به مرد از خودش ادا و اطوار درمی آورد. مرد که انتظارداشت مرد دیوانه هم مثل بچه ها از او حساب ببرد ادامه کاراو به مذاقش خوش نیامد. با دست بر پشت آجیل زد و گفت: «هی مردک تمومش کن!»
پسرها از دور آجیل پراکنده شدند. مرد همان طور که نگاهش به آجیل بود گفت: «مردک عین میمون ادا در می یاره، اگر دیوانه نبودی می دانستم......»
مرد حرفش را قورت داد و آنچه را می خواست بگوید، نگفت.
بغض در گلوی آجیل پیچید و با صدای گرفته و تو دماغی اش که به سختی از گلو بیرون می آمد گفت: «من دیوانه نیستم. دیوانه نیستم، من، می خندونم. شما گریه می ندازی.»
صورت مرد منقبض شد و نگاهش در چشم های آبی آجیل که به اشک نشسته بود، خیره ماند.
خُل وضع و دیوانه است، گرفت. آجیل کفش ها را زیر بغل زد و با اشتیاق بستنی را از دست رضا گرفت. با ولع گازی به آن زد و ابروهایش را با خنده بالا و پایین داد. رضا با سوت آهنگی را زمزمه کرد و مرد دیوانه مابقی بستنی را در دهان جا داد و با سوتِ رضا شروع به بالا و پایین پریدن کرد. آهنگ رضا که تمام شد او هم ایستاد؛ بعد با خنده دست در جیب کُت گَل و گُشادش کرد و چند فندق و مغز بادام بیرون آورد و به سمت رضا گرفت. با لحنی مسخره و صدای تو دماغی اش گفت: «آژژژیل، تازه اس...»
اسمش آجیل نبود ولی به خاطر همان چیزهایی که همیشه در جیب داشت این اسم را به او داده بودند. کسی اسم اصلیش را نمی دانست. چهره ای آفتاب سوخته داشت با دو چشم آبی که جلوه صورتش بود. ترک های پایش دهان باز کرده بودند، درست به اندازه یک سانت؛ شلوار کوتاهی به پا داشت که سَر و وضعش را کامل می کرد. گرما و سرما با پای برهنه خیابان ها را گَز می کرد و همیشه کفش هایش را در حالی که آن ها را با دست چپ روی سینه می فشرد با خود همراه داشت.
چند پسر هم سن رضا با دوچرخه به آن سمت می آمدند. با دیدن آجیل دوچرخه هایشان را روی زمین انداختند و دور او جمع شدند. رضا با سوت آن ها را تشویق کرد. یکی شان آهنگ ترانه ای را با لب و بشکن زد و بقیه با دست او را همراهی کردند. آجیل کفش هایش را محکم زیر بغل داد و شروع کرد به ورجه و ورجه کردن. آجیل بین بچه های محل محبوبیت خاصی داشت. بچه ها کارهای او و
حرف زدنش را دوست داشتند، به اضافه تنقلاتی که همیشه در جیب داشت. مغز بادام، پسته و فندق، و گاهی گردوی بو داده. زنی که چند نان و سطل ماستی در دست داشت به سمت آن ها می آمد. نزدیک که شد ایستاد و چند دقیقه ای حرکات آجیل را تماشا کرد. لبخندی زد و با تکان دادن سر راه افتاد و از بچه ها دور شد. آجیل خسته که شد بدون توجه به بچه ها که هیاهو می کردند، کنار پیاده رو روی کوله سیمانی نشست. حرکات بدنی و تقلای بیش از حد در آن گرما تشنه اش کرده بود. یکی از پسرها به سمت چرخ خود دوید و شیشه آبی را که به ترکش بسته بود باز کرد و به سمت آجیل پرت کرد. آب خنک نیروی از دست رفته اش را باز گرداند. دست در جیب کرد و مشتی فندق و مغز بادام از جیب کتش بیرون آورد و به پسرک داد. با سوت پسرها دوباره به وسط جمع کشیده شد. حالا رضا هم همراه او شد. خودروهایی که از خیابان رد می شدند برای آن ها بوق می زدند. خودرو مدل بالایی کمی بالاتر از جایی که آجیل بود، ایستاد و مردی چهار شانه با کت و شلواری مرتب و کیف به دست از آن پیاده شد. مرد ایستاد و کمی به حرکات آجیل نگاه کرد. بعد به سمت او آمد. صورت پر جذبه و نگاه خشمگینی داشت. بچه ها که همگی سن شان بین ده تا دوازده سال بود با دیدن مردی که کنارشان ایستاده بود، دست از سوت زدن و خنده کشیدند. آجیل بدون توجه به مرد از خودش ادا و اطوار درمی آورد. مرد که انتظارداشت مرد دیوانه هم مثل بچه ها از او حساب ببرد ادامه کاراو به مذاقش خوش نیامد. با دست بر پشت آجیل زد و گفت: «هی مردک تمومش کن!»
پسرها از دور آجیل پراکنده شدند. مرد همان طور که نگاهش به آجیل بود گفت: «مردک عین میمون ادا در می یاره، اگر دیوانه نبودی می دانستم......»
مرد حرفش را قورت داد و آنچه را می خواست بگوید، نگفت.
بغض در گلوی آجیل پیچید و با صدای گرفته و تو دماغی اش که به سختی از گلو بیرون می آمد گفت: «من دیوانه نیستم. دیوانه نیستم، من، می خندونم. شما گریه می ندازی.»
صورت مرد منقبض شد و نگاهش در چشم های آبی آجیل که به اشک نشسته بود، خیره ماند.
+ نوشته شده در 2012/11/5 ساعت 5:9 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی