آشنایی با سه فیلسوف بزرگ
علی باباربیعی




سقراط

سقراط فیلسوف و اندیشمند بزرگ و معروف یونان (تولد 470-فوت 399 قبل از میلاد)
پدرش سنگتراش و مادرش ماما بود. سقراط شغل پدر پیشه کرد اما در تمام عمر به ادبیات و فلسفه عشق می­ورزید. او شاگردان بسیاری داشت که افلاطون یکی از آنها بود. روش تعلیم سقراط پرسش و پاسخ بود (گویند روش مامایی)
سقراط کتابی ننوشت، اما افکار و فلسفه او در کتابهای افلاطون به طور مفصل آمده است. سقراط چون به جوانان درس درستی و راستی و حقیقت یابی می­داد، عده­ای دشمن پیدا کرد که از او به دادگاه شکایت کردند که سقراط جوانان را گمراه می­کند و به آیین رسمی و دولتی اعتقادی ندارد و پرستش خدایان جدید را ترویج می­کند. دادگاه او را به مرگ محکوم کرد و وی با نوشیدن «جام شوکران» زندگی را فدای عقاید خود کرد.
آخرین حرف سقراط در دادگاه (از کتاب فلسفه محمود هومن): اکنون وقت آن است که برویم. من برای مردن و شما برای زنده ماندن، هیچکس جز خدا نمی­داند که قسمت من بهتر است یا قسمت شما بهتر. دفاع سقراط در دادگاه آتن در سه جمله خلاصه می­شود.
1 -من داناترین مردم نیستم و می­دانم که نادانم، اما دیگران هنوز نمی­دانند که نادانند.
2 -سقراط در دادگاه می­گوید: این «ملتوس» که از من شکایت دارد خود را نفهمیده است. از یک طرف می­گوید: سقراط به خدایان اعتقاد ندارد و از طرف دیگر می­گوید: خدایان با او سخن می­گویند! (سقراط نتیجه می­گیردکه شکایت آدمی به این نفهمی ارزشی ندارد).
3 -اگر من از این اتهام آزاد شوم باز هم روش تعلیم خود را به جوانان دنبال خواهم کرد و اگر دادگاه تعلیمات مرا گمراه کننده جوانان می­داند بهتر است از پدرو مادر جوانانی که با من معاشرت دارند بپرسند که از معاشرت با سقراط راضی هستند یا نه؟
دادگاه بر این عقیده بود که سقراط با پرسش و پاسخ از جوانان در مورد خدایان آنها را گمراه می­کند و به فساد می­کشاند. از این رو او را به  اعدام محکوم کرد.
پس از آخرین محاکمه او را زندانی کردند، روز آخر که او قرار بود اعدام شود، عده­ای از شاگردانش در زندان به دیدار او رفتند و حالش را پرسیدند.
سقراط گفت: گناه بدتر از مرگ است. تا چند ساعت دیگر آنها گرفتار گناه خواهند شد و من گرفتار مرگ.
شاگردان گفتند: استاد اگر اجازه دهید ما می­توانیم شما را از این زندان فراری دهیم.
سقراط گفت: من فرار نمی­کنم. من مرگ باعزت را بر زندگی باذلت ترجیح می­دهم. آنها جسم مرا می­کشند اما روح من برای همیشه زنده می­ماند.
شاگردان گفتند: پس از مردن در کجا ترا دفن کنیم؟
سقراط گفت: اگر مرا پیدا کردید هر کجا که مایل بودید دفن کنید. زندانبان کاسه شوکران را به دست سقراط داد و سقراط در کمال راحتی شربت شوکران را یک نفس نوشید و در همان جا دراز کشید تا زهر اثر خود را کرد و او جان به جان آفرین تسلیم کرد.
افلاطون
آریستو کلس (ARISTOCLES) که بعد به افلاطون معروف شد در سال 427 یا 428 قبل از میلاد در شهر آتن به دنیا آمد و در سال 347 قبل از میلاد فوت کرد. پدرش آریستین و مادرش پریکتیون هر دو از خانواده­های نامی و متنفذ و ثروتمند یونان بودند و یک خواهر و دو برادر بزرگتر از خودش داشت.
افلاطون کودک بود که پدرش فوت کرد و مادرش به دایی خود شوهر کرد. افلاطون از
7 سالگی به تحصیل پرداخت و از کودکی به شعر علاقه داشت. اما هنگامی که به فلسفه  علاقه­مند شد اشعار خود را سوزاند.
افلاطون 8 ساله بود که به مجالس درس سوفسطایی­ها راه یافت و مدت دو سال در آن مجالس حضور یافت. اما روش آنها را نپذیرفت و در صدد تحصیل حکمت و درک حقیقت و کسب فضایل برآمد. در سن20 سالگی به نحوی معجزه آسا  به درک صحبت سقراط نایل آمد. سقراط این مرد بزرگ که در تاریخ بشر مانند او دیده نشده در کارهای کشوری شرکت نمی­کرد و به هیچ وجه دعوی دانایی نداشت و هرگز چیزی ننوشت و خود را نادان و عامی معرفی می­کرد و فقط در فکر یافتن حقیقت بود. هنگامی که افلاطون با سقراط آشنا شد، سقراط بیش از 60 سال داشت و او همه وقت خود را صرف مباحثه درباره مسایل اخلاقی می­کرد و عقیده راسخ او این بود که بدی و تبهکاری نوع بشر ناشی از نادانی است. اگر انسان علم به نیکی پیدا کند پیرامون خطا نخواهد گشت و چون مخالفین او را فاسد العقیده و خداناشناس خواندند، او را محاکمه و به اعدام محکوم کردند. آخرین کلماتی که به مردم آتن گفت این بود:
«خواهشی که از شما دارم این است که وقتی فرزندان من بزرگ شدند اگر ثروت یا هر چیز دیگری بر کسب علم و فضایل ترجیح دادند آنان را شکنجه دهید همچنان که من شما را شکنجه دادم. باری افلاطون تا هنگام مرگ یعنی به مدت 8 سال از محضر سقراط استفاده کرد و به اندازه­ای منقلب شد که شعر و ادبیات را رها ساخت و به فلسفه پرداخت. افلاطون سفری به مصر کرد (390 قبل از میلاد) و در مکتب اقلیدس به تحصیل ریاضیات و نجوم و عقاید دینی و طرز حکومت مصری­ها پرداخت و در سال 378 به آتن بازگشت و در سال 386 مدرسه­ای به منظور تدریس حکمت الهی تأسیس کرد. برای محل مدرسه باغی را نزدیک دروازه شهر انتخاب کرد که وقف یکی از قهرمانان یونان به نام «آکادموس» بود و به این جهت آن مدرسه به «آکادمی» معروف شد و این اولین دانشگاه اروپا بود. از جمله شاگردان این مدرسه ارسطو بود که در سن 18 سالگی وارد آکادمی شد و تا مرگ افلاطون یعنی مدت 20 سال در آنجا تحصیل می­کرد.
افلاطون هنگامی که مدرسه را تأسیس کرد چهل سال داشت و تا چهل سال دیگر مسوول آکادمی بود و به تدریس و تألیف کتاب می­پرداخت. از افلاطون 27 کتاب به یادگار مانده. در این کتابها از مباحث گوناگون فلسفی و اخلاقی و دینی و اجتماعی و علمی و هنری به نحوی جامع و عمیق سخن رفته است. مهمترین کتاب او کتاب جمهور می­باشد. از افلاطون که آثار جاویدش همیشه صاحب نظران را به خود مشغول داشته رسالات متعدد به یادگار مانده است که غالباً به صورت گفت­وگو و مناظره است.
در رسالات دوره اول که شیرین ترین رسالات این فیلسوف شاعرمنش است، افلاطون استاد خود سقراط را مرکز گفت­وگو و قهرمان مباحثه قرار می­دهد. سقراط در جست­وجوی حقیقت می­کوشد و دیگران را نیز با شیوه­ای که خاص اوست به این راه می­کشد. در رساله شجاعت، سقراط معلمی است که کارش بیدار کردن و هشیار ساختن مردمان است و هر چند خود راهی پیش پای آنها نمی­گذارد متوجه­شان می­کند که باید در پی حقیقت رفت و در کسب معرفت کوشید. در رساله دوستی سقراط چون نادانی است که می­داند که نادان است. در طلب دانایی می­کوشد و دیگران را نیز به این راه می­اندازند. در رساله پروتاغوراس سقراط در پی این نکته است که فضیلت چیست و آیا می­توان آن را به طلب حاصل کرد؟
در رساله مهمانی که از مهمترین و زیباترین رسالات افلاطون است و در آن هنر نویسندگی افلاطون به کمال جلوه می­کند، سخن از عشق و مراحل آن است.
به نظر «وایت هد» فیلسوف بزرگ انگلستان در قرن بیستم پس از افلاطون فلسفه چیزی جز تحشیه بر افلاطون نبوده است. باری افلاطون یکی از چند تن متفکران و هنرمندانی است که تاریخ آثار آنها را نگاهداشته است.
افلاطون در سال 347 قبل از میلاد در سن هشتاد سالگی درگذشت.
ارسطو
ارسطا طالیس مشهور به ارسطو حکیم نامدار یونان در شهر «استاژیر» از شهرهای مقدونیه در سال 384 متولد و در 322 ق.م فوت کرده است. او در کودکی از داشتن پدر محروم شد.
پدرش طبیب پادشاه مقدونیه بود و ارسطو در سن 18 سالگی به آکادمی افلاطون رفت و به کسب علم پرداخت و در مدت کمی سرآمد شاگردان شد. افلاطون او را از همه شاگردان برتر می­دانست. ارسطو مدت 20 سال در آکادمی افلاطون ماند و در جمیع علوم و معارف آن زمان یونان استاد شد. پس از مرگ افلاطون به چند شهر از آسیای صغیر مسافرت کرد و به مقدونیه بازگشت و در سال 343 قبل از میلاد تربیت و آموزش اسکندر به او سپرده شد و رابطه این استاد و شاگرد تا آخر عمر برقرار ماند. در سال 335 قبل از میلاد ارسطو خود یک آکادمی به نام «آپولن» در آتن تأسیس کرد.
ارسطو علوم آن روزگار را دسته بندی کرد و هر رشته را در یک کتاب نوشت. او شاگردان خود را در هنگام راه رفتن و گردش در میان باغ­ها و گردشگاه­ها و چمنزارها تعلیم می­داد و از اشجار طبیعی در آموختن دروس استفاده می­کرد. از این رو شاگردان او را «مشائیون» می­گویند، یعنی روندگان یا پیرو فلسفه مشاء.
ارسطو بعد به شهر «خال کیس» رفت و در آنجا سکونت گزید و در 63 سالگی همزمان با مرگ اسکندر در همان جا درگذشت.
به گفته دیوژن:
ارسطو مردی ساق باریک بود و چشمان کوچکی داشته و زبانش می­گرفته و حرف «ر» را «ل» تلفظ می­کرده است.
ارسطو به پوشیدن لباسهای قشنگ و آرایش موی سر خود علاقه و دلبستگی تام داشته است. ارسطو کتاب اخلاق سیاست را برای فرزندش نوشته و مشهورترین کتاب ارسطو کتاب طبیعی و کتاب النفس و سیاست می­باشد.
ارسطو دختری به نام «پوتیاس» از همسر خود و پسری به نام «نیکوماک» از زنی به نام «هرپولیس» که با او زندگی می­کرد، داشته است. آثار مانده از ارسطو بسیار متنوع و شامل شش رساله در منطق و طبیعیات و الهیات و خلقیات است و از دیگر کتابهای او به فن شعر و فن خطابه و کتاب اخلاق  می­توان اشاره کرد.