از این زمستان بی­پیر*
تأملی بر سه  دفتر شعر مهدی مظفری ساوجی
معرفی: منصور اوجی



امروز، فردا، دیروز

با تو یکی هستند
آری یک لحظه
یوشوآ سیلوستر
و این یادآوری
برای آنانی­ست که از یادش برده­اند
پلوتن
باید بدانیم که هر نسلی را شاعران راستینی است در خور آن عصر و آن نسل و هر شاعری اگر بخواهد شاعر راستین  عصر و نسل خویش باشد باید با آشنایی و آگاهی کامل از کار و کارنامه شاعران نسل­های پیشین کشورش به ویژه با آشنایی و آگاهی از راه­های رفته شاعران نسل بلافصل و پیشین خود و بر شانه آنها به بام شعر برآید تا بتواند هم افق با زمانه خویش باشد و شاعر دوره و نسل خویش. یکی از کسانی که این ویژگی را سالهاست تا حدی در کارهایش دیده و می­بینم شاعر جوان مهدی مظفری ساوجی است 35 ساله مردی که با کارنامه نسبتاً پربارش چه در زمینه تحقیق و چه در زمینه سرایش شعر، نشان داده است که از این دست شاعران است. مظفری شعر گذشته و امروز مملکتش را در حوزه­های کلاسیک، نیمایی و سپید می­شناسد و در این سه حوزه هم شعر سروده و هم تحقیق کرده. در حوزه شعر کلاسیک، کتاب گرانسنگ «شهد اما شوکران» را که دربرگیرنده صد سال غزل اجتماعی این سرزمین است، در سال 1383 منتشر کرده و در قالب غزل، غزل­های نغزی سروده از جمله غزل­های: سحر ندید، دیگر مگو  از سبز، از ته نشین زهر، بر ما چه رفته است و در آفتابی­های بارانی و غزل­های دیگر و دیگر، که در اینجا سه بیت از غزل «سحر ندید» او را برای نمونه می­آورم:
سحر ندید که نومید برد سر در خویش/ پرنده­ای که فرو ریخت بال و پر در خویش/ به گفت­وگوی کدامین بهار آمده بود/ که ناشکفته فرو ریخت بال و پر در خویش/ نه جرعه جرعه که لاجرعه سربکش ای دوست/ مرا که ریخته­ام زهر با شکر در خویش. و در حوزه شعر نیمایی نیز، هم تحقیق کرده و هم شعر سروده است.
در حوزه تحقیق کتاب «گفت­وگوهایی پیرامون زندگی و آثار مهدی اخوان ثالث» را با گفت­وگو با بیش از 30 نفر از بزرگان شعر و ادب این مملکت  تدارک دیده و هم در قالب­های نیمایی شعر سروده و تمرین­های خودش را کرده است برای نمونه: این پیچک شکفته به دی ماه/ با برگ­ها و نقره­ی گل­های کوچکش/ چه مهربان و گرم گشوده است/ آغوش خویش را/ بر روی میله­های فلزی و در حوزه شعر سپید نیز، هم تحقیق کرده و هم شعر سروده. کتاب «از بامداد» را با گفت­وگو با بیش از 15 نفر از بزرگان به عنوان تحقیق در سال 1386 منتشر کرد و در همین حوزه سه دفتر شعر به چاپ رسانده که نخستین آنها کتاب «رنگ­ها و سایه­ها» است به سال 1387 که بلافاصله برنده جایزه کتاب سال شعر جوان ایران شد و به فاصله یکسال به چاپ دوم رسید. کمتر شاعری را سراغ داریم که با کتاب اولش به چنین موقعیتی دست یافته باشد و یکسال بعد (1389) دومین کتابش «سایه­ام را به دیوار جا گذاشته­ام» را منتشر کرد و سرانجام در سال 1390 سومین کتابش را «شب به شیشه می­زند».
    مظفری نشان داده است که شاعر نسل خویش است و هم افق با زمانه و عصر خویش. و چنانکه دیدیم یک شبه هم شاعر نشده، و مراحل شعری را طی کرده، شعر کلاسیک و شعر نیمایی را پشت سر گذاشته و به شعر سپید رسیده، به شعر سپیدی که ویژه خود اوست. با زبان و بیانی به روال کلام نزدیک و با عینیت بخشیدن به امور انتزاعی با شعرهایی بیشتر شهودی و موجز با لاله­هایی در پس پشت پاره­ای از آنها که دست خواننده را برای خوانش­های گوناگون باز می­گذارد.  فروغ می­گفت: هر شعر خوب چه کوتاه، چه بلند مثل یک جاده است که در هر رفت و آمد می­شود چیزهای تازه­ای را در آنها کشف کرد. پاره­ای از شعرهای مظفری از این دست است که خوشبختانه مظفری درآنها نه اسیر بازی­های زبانی شده و نه فریفته بازیهای سفیدخوانی. هر سه این کتابها زبانی یکدست دارند و نیز درون مایه­هایی یکدست. دستمایه بیشتر این اشعار زندگی مردمان سرخورده مدرن امروزیست، انسان­هایی از آنجا رانده و از اینجا مانده، در تیرگی و تاریکی فرو رفته و سرگردان و گیج و رها در خلاء و پوچی و بی پناه و سرپناه غرق در سرما و انجماد جهان کافکایی. من، جز در تک و توکی از اشعار این سه کتاب به ویژه کتاب آخر که حتی عنوان آن «شب به شیشه می­زند» است جز سیاهی و تباهی و زمستان و سردی چیزی ندیدم که این سردی و سیاهی و تباهی هم از درون شاعر برمی­خیزد و هم از بیرون و خارج به شاعر تحمیل می­شود. و شاعر را از دست آنها خلاصی و رهایی نیست. برای نمونه از کتاب اولش:
«عطر بهار نارنج را/ به خاطر نمی­آورم» و یا: «شاعر که نیستم/ به کلاغ­ها هم نمی­مانم/ به جغدها باید شبیه تر باشد این صدا/ که می­آید از دل ویرانه­ها/ از دل ویرانی­ها» و از کتاب دومش: «غمگینم/ مثل شاخه­ای که پر شده/ از برگهای زرد/ مثل حال و روز زنی/ که آب و رنگش/ در گذشته/ جا مانده است» و یا: «مثل اتاقی که از تاریکی پر شده باشد/ پر شده­ام/ از درد/ بی هیچ روزنه­ای» و از واپسین دفترش «شب به شیشه می­زند» باز همین دست مایه­ها تکرار می­شوند و چه در شعرهای بلندش و چه در شعرهای نسبتاً کوتاه و کوتاهش، تباهی و پوچی تاریکی هم از بیرون است و هم از درون: «بیرون تاریک است/ درون/ تاریک/ چیزی بگو عزیز من/ چیزی بگو/ هر چند صدای تو/ بیدار کند ستاره­ها را/ در برکه­ای که منم/ چیزی نمانده یخ بزنم» و در شعر دیگر: «گلدان/ دارد خالی می­شود از رنگ و بو/ مثل شیشه عطری که فراموش کرده کسی/ در آن را ببندد» و باز: «مدفون شده­ام/ زیر برفی که سالهاست/ هر شب/ در خوابم می­بارد/ حالا/ به عمق پنجاه درجه زیر صفر/ رسیده­ام» و گفتم که این یأس و سرخوردگی هم از درون است و هم از
بیرون.
از درون مثلاً شعر موریانه­ها: «این پچ پچی که در گوشم پیچیده است/ این خش خشی که در سرم/ از در نیست/ از دیوار نیست/ از میز و تختخواب و کمد نیست/ خوب که گوش می­دهم/ از درون من است» و باز: «چه قدر شبیه من/ روز و شبش می­گذرد/ این مجسمه/ تنها/ برای خالی نبودن عریضه/ نشسته است/ در لابی هتل».
و تباهی از بیرون:«می­ترسم/ اگر برف­ها/ آفتاب را/ آب کرده باشند/ اگر از آن همه رؤیای برگ و رنگ/ تنها/ همین یک مشت خاکستر سرد/ در اجاق مانده باشد/ اگر.../ می­ترسم/ کنار بزنم پرده را» و باز در شعر دیگر: «پرده­ها را کشید/ چراغ ها را/ خاموش کرد/ و آن قدر در من ماند/ که مثل لاشه­ای برگرفت تاریکی» و سرانجام شعر آخر این دفتر که اسمش آرامگاه است: «یک شب/ این اتاق/ در تاریکی فرو می­رود/ آن چنان که/ هیچ چراغی نمی­تواند آن را / بیرون بیاورد».
چشم به راه آثار دیگر شاعر می­مانیم تا بخوانیم و بخوانید، اما می­پرسم هیچ روزنی به نور نیست و چرا این همه سردی و چرا این همه تاریکی؟ چرا؟
*عنوان برگرفته از شعر شاعر است.