صفحه 11--25 آبان 91
از کربلای سوسـنگرد تا کربلای معلی حکایتی دیگر از نبرد سوسنگرد
در ابتدای اعزاممان به سوسنگرد ما را به هویزه فرستادند. در شرق هویزه خاکریز کوتاهی بود که در آنجا مستقر شدیم. بعضی صبح ها به هویزه می رفتیم. آنجا مردم زندگی عادی شان را داشتند. زن ها لبنیات فروشی می کردند و عده ای
هم در خیابان خیار و سبزیجات می فروختند. این اولین باری بود که من چنین جایی رفته بودم و حتی اولین بار بود که لباس عربی می دیدم. چون قبل از این در دوران دانش آموزی به هیچ مسافرتی نرفته بودم و حالا با خوزستان و چهره ها و لباس های عربی آشنا شدم. چند روزی در هویزه مستقر بودیم تا اینکه یک روز حدود ساعت 5 عصر دیدیم تانک های عراقی از سمت چپ و راست هویزه به طرف سوسنگرد می روند. با اینکه ما در فاصله 300متری شان بودیم حتی به ما تیر اندازی هم نمی کردند. همین طور ستون به طرف سوسنگرد می رفتند معلوم بود برای محاصره سوسنگرد می روند. در آن صورت خود به خود هویزه و نیروهای مستقر در آنجا قیچی می شدند. یک ساعتی گذشت و هوا تاریک شد. قرار شد به سوسنگرد اعزام شویم.
سوار یک سیمرغ طوسی رنگ شدیم و چراغ خاموش بین عراقی ها که چپ و راست جاده بودند روی جاده آسفالت به طرف سوسنگرد رفتیم و شب را در ساختمانی در سوسنگرد گذراندیم. صبح که شد همه سلاح ها را برداشتیم به طرف جبهه سوسنگرد آمدیم و پشت خاکریزی مسقر شدیم. آنجا با بقیه بچه های کازرون و شهید علی اکبر پیرویان در کنار خاکریز و در فاصله های مختلف سنگر گرفتیم. عراقی ها شروع به پیشروی کردند و با تانک هایشان به 300یا 400 متری ما رسیدند. تفنگ ها ی ما همه سبک بود و تعداد کمی "بازوکا " و آر پی جی و نارنجک تفنگی هم داشتیم. سلاح های سبک ما هیچ تاثیری رویشان نداشت. لحظات غریبی بود. بچه ها با تمام توان داشتند دفاع می کردند اما در کمال ناباوری می دیدند که تیر های آنها روی بدنه تانک ها هیچ تاثیری ندارد. یعنی تیرهای ما به تانک می خورد،اما هیچ اتفاقی نمی افتاد. دیگر جنگ ما جنگ "تن با تانک" بود. آنها هم توجه خاصی به تیر های ما نمی کردند. فقط با دوربین نگاه می کردند و هر جا که سلاح های نیمه سنگین یا موشکی شلیک می شد همان جا را با گلوله تانک هدف می گرفتند.
شهید پیرویان هم در همین جریان و با گلوله تانک شهید شد. تانک به لبه خاکریز آمده بود و هدف گیری و شلیک کرده بود و ایشان را زده بود. یکی از بچه های ساری این خبر را به من داد. گفت می دانی که فرمانده تان شهید شده ! گفتم دکتر! گفت: بله! همان جا بود که روحیه ام تا حدودی ضعیف شد. تانک ها همینطور جلو می آمدند و سلاح های ما هیچ تأثیری بر آن ها نداشت. بچه ها یکی یکی مثل غنچه با گلوله های تانک پر پر می شدند. اما کم نمی آوردند. زمانی که تانک ها به نزدیکی خاکریز رسیدند وسایل شخصی مان را گذاشیم. سلاح سبکی برداشتیم و به داخل شهر برگشتیم. یک تیر بار "ژ3" را به دلیل این که سنگین بود قطعاتی از آن برداشتیم و مابقی را هم خاک کردیم.
از حاشیه رودخانه به شهر آمدیم. دیگر هوا تاریک شده بود تانک ها هم به حاشیه شهر رسیده بودند و محاصره داشت کامل می شد. در بانک تجارت که در خیابان اصلی قرار داشت مستقر شدیم. چون از نظر استحکام قوی بود. آن شب حاج رمضان خرسند درباره ی این که فردا چگونه و به چه شکلی باید مقاومت کنیم صحبت کرد. بعد از نماز صبح سازماندهی شدیم و به کوچه ها و خیابان های دور شهر رفتیم. تانک ها حاشیه شهر جلو آمده بودند. محاصره داشت کامل می شد و شهر قدم به قدم داشت به سقوط نزدیک می شد.
روز دوم نیروهای عراقی وارد شهر شده بودند و جنگ تن به تن آغاز شده بود. در کوچه و خیابان ها یک دفعه عراقی پیدا می شد و بچه ها شلیک می کردند. روز دوم و سوم محاصره روز های سختی بود. هم خودمان تلفات دادیم و هم از عراقی ها تلفات گرفتیم. در روز دوم من یک زخمی عراقی را با گاری به مسجد بردم. او را در کنار آقای عسکری که زخمی شده بود گذاشتم وقتی که داشتم گاری را به بیرون می بردم، همان موقع "آقای شهرتی" هم تعدادی اسیر را در مسجد آورده بود. ساعت هایشان را هم باز کرده بود که نکند پشت بی سیم جاسازی کرده باشند. اسیرها را به خانه ای روبروی مسجد منتقل کردند. از مسجد بیرون آمدم. دور مسجد دوری زدم و رفتم به طرف بازار کویتی ها چون بیشتر عراقی ها از آن منطقه که حالتی جنگلی داشت جلو می آمدند. آقای جلیل پور و پسر تبریزی به نام علی همراه من بودند.
اولین بار که یک عراقی را کشتم همانجا بود. روی پشت با می در بازار کویتی ها مستقر بودم. کوچه را زیر نظر داشتم دراین لحظه دیدم یک بی سیم چی عراقی و فرمانده دسته شان را زدم که با بی سیم صحبت می کرد. در حال عبور از کوچه بودند. من با "ژ3" ای که داشتم شلیک کردم و فرمانده دسته را زدم. بعد از پشت بام پایین آمدم و اسلحه کلاش او را برداشتم. حال خوبی داشتم. آن روز تازه صاحب کلاشینکف شده بودم. 4 تا 5 تا خشاب از خشاب های کشته های عراقی ها را هم برداشتم. خوشحال بودم که یه اسلحه خودکار بهتر از "ژ3" و
" ام یک" دستم آمده!
دوباره به پشت بام رفتم. چند سه راهی سهم مهمات من بود. آن ها را از شهید شکرالله پیروان که مسئول مهمات بود گرفته بودم. اون دو جعبه سه راهی دستش بود و به هر نفر دو عدد می داد که به جای نارنجک از آن استفاده کنند. از روی پشت بام دیدم چند عراقی در کوچه عبور می کنند. فیتیله سه راهی را آتش زدم و انداختم. می خواستیم روی عراقی ها بیفتد اما پشت سرشان افتاد. با این وجود وقتی دیدند چیزی از بالا افتاده و دود می کند فرار کردند. حدود30متری عراقی ها دور شده بودند. این
سه راهی منفجر شد و هیچ نتیجه ای هم نداشت به هر صورت مهمات کم مبتدی داشتیم که آن را هم از کازرون برده بودیم.
شهر پر از جسد شده بود. جسد های خودی را به مسجد می بردیم. همین طور زخمی ها را. ولی جسد های عراقی در شهر پخش شده بودند و مگس و سگ و گربه در شهر خیلی زیاد شده بود. در این شرایط نه آب داشتیم و نه غذا. داخل بعضی از مغازه ها که صاحبانش آن ها را رها کرده بودند هندوانه بود. رزمندگان از لحاظ دینی واقعاً مقید بودند. در آن شرایط حساس جنگ و گرسنگی و تشنگی که امان همه بریده بود بعضی از بچه ها می گفتند صحیح نیست بدون اجازه از اموال مردم بخوریم. و بعضی هم می گفتند اشکال ندارد. ولی بالاخره از هندوانه و ازآب های داخل بشکه های بالای پشت بام استفاده کردیم.
هفتم یا هشتم محرم بود هوا نیز گرم بود. شور عجیبی بر فضا حاکم بود محرم و عزاداری امام حسین(ع) و شهدای کربلا از یک طرف و شهدای خودمان هم از طرف دیگر. خلاصه یک شباهتی بین کربلای سوسنگرد و کربلای معلی ایجاد شده بود.
در روز اول و دوم فرماندهی واحدی نداشتیم. بچه های شهرهای مختلف به شکل گروهی در قسمت های مختلف شهر دور می زدند. من دوچرخه ای پیدا کرده بودم که با آن به حاشیه شهر می رفتم و اطلاعات می آوردم. اینکه عراقی ها در چه نقاطی مستقر هستند و چگونه جلو می آیند و ......
شب سوم اعلام شد که همه رزمندگان در مسجد جمع شوند. وقتی به مسجد رفتیم دیدم که چند نفر با لباس پلنگی و سر تا پا خیس به آن جا آمده اند. ما از دیدن آن ها در ان وضعیت تعجب کردیم. پرسیدیم که این ها
کی اند؟ گفتند: این گروه دکتر چمران است که از راه رودخانه به سوسنگرد آمده اند. شهید چمران هم همراهشان بود. او مثل یک فرمانده مقتدر با صلابت و آرامش برایمان صحبت می کرد. ایشان همه افراد در سوسنگرد را سازماندهی کردند و وظایف همه مشخص شد. هر گروهی را در خیابانی مستقر کردند و شیوه جنگیدن را به همه گفتند. این سازماندهی خیلی به کمک ما آمد و با استفاده از تاکتیک های دکتر چمران، دیگر اجازه تسخیر مسجد جامع را در روز سوم به عراقی ها ندادیم.
با این وجود حلقه محاصره خیلی تنگ شده بود و فقط مسجد دست ما بود. عراقی ها مرکز شهر، بیمارستان، بازار کویتی ها و حتی پشت پل سوسنگرد از طرف غرب را گرفته بودند. وضعیت خطرناکی بود و شهر در آستانه سقوط قرار گرفته بود. دکتر چمران به همراه گروهش به سمت جاده اهواز سوسنگرد رفتند و رخنه ای را در این جاده باز کردند این رخنه باعث شد که نیروهای خودی وارد سوسنگرد شوند.
ظهر روز سوم با توجه به مقاومت و استقامت رزمنده ها عراقی ها از شهر عقب نشینی کردند و آتش سنگینی را روی شهر ریختند. به خاطر نیروهایی که به شهر اعزام می شدند شهر شلوغ شده بود و با توجه به بمباران شهر، تلفات در این قسمت زیاد بود. من هم آنجا ترکش خوردم و زخمی شدم.
روز آخر خیلی شرایط وخیمی بود. هوا به شدت گرم بود و همان مقدار آب گرم تانکرهای بالای خانه ها هم دیگر گیر نمی آمد. غذا که دیگر اصلاً وجود نداشت. گرسنگی و تشنگی و خستگی ناشی از سه روز مقاومت جانانه، بچه ها را کمی خسته کرده بود اما اینها در روحیه شان آنچنان تأثیری نداشت. خاک سوسنگرد را فقط و فقط ایمان بچه ها بود که نگه داشت...
سوار یک سیمرغ طوسی رنگ شدیم و چراغ خاموش بین عراقی ها که چپ و راست جاده بودند روی جاده آسفالت به طرف سوسنگرد رفتیم و شب را در ساختمانی در سوسنگرد گذراندیم. صبح که شد همه سلاح ها را برداشتیم به طرف جبهه سوسنگرد آمدیم و پشت خاکریزی مسقر شدیم. آنجا با بقیه بچه های کازرون و شهید علی اکبر پیرویان در کنار خاکریز و در فاصله های مختلف سنگر گرفتیم. عراقی ها شروع به پیشروی کردند و با تانک هایشان به 300یا 400 متری ما رسیدند. تفنگ ها ی ما همه سبک بود و تعداد کمی "بازوکا " و آر پی جی و نارنجک تفنگی هم داشتیم. سلاح های سبک ما هیچ تاثیری رویشان نداشت. لحظات غریبی بود. بچه ها با تمام توان داشتند دفاع می کردند اما در کمال ناباوری می دیدند که تیر های آنها روی بدنه تانک ها هیچ تاثیری ندارد. یعنی تیرهای ما به تانک می خورد،اما هیچ اتفاقی نمی افتاد. دیگر جنگ ما جنگ "تن با تانک" بود. آنها هم توجه خاصی به تیر های ما نمی کردند. فقط با دوربین نگاه می کردند و هر جا که سلاح های نیمه سنگین یا موشکی شلیک می شد همان جا را با گلوله تانک هدف می گرفتند.
شهید پیرویان هم در همین جریان و با گلوله تانک شهید شد. تانک به لبه خاکریز آمده بود و هدف گیری و شلیک کرده بود و ایشان را زده بود. یکی از بچه های ساری این خبر را به من داد. گفت می دانی که فرمانده تان شهید شده ! گفتم دکتر! گفت: بله! همان جا بود که روحیه ام تا حدودی ضعیف شد. تانک ها همینطور جلو می آمدند و سلاح های ما هیچ تأثیری بر آن ها نداشت. بچه ها یکی یکی مثل غنچه با گلوله های تانک پر پر می شدند. اما کم نمی آوردند. زمانی که تانک ها به نزدیکی خاکریز رسیدند وسایل شخصی مان را گذاشیم. سلاح سبکی برداشتیم و به داخل شهر برگشتیم. یک تیر بار "ژ3" را به دلیل این که سنگین بود قطعاتی از آن برداشتیم و مابقی را هم خاک کردیم.
از حاشیه رودخانه به شهر آمدیم. دیگر هوا تاریک شده بود تانک ها هم به حاشیه شهر رسیده بودند و محاصره داشت کامل می شد. در بانک تجارت که در خیابان اصلی قرار داشت مستقر شدیم. چون از نظر استحکام قوی بود. آن شب حاج رمضان خرسند درباره ی این که فردا چگونه و به چه شکلی باید مقاومت کنیم صحبت کرد. بعد از نماز صبح سازماندهی شدیم و به کوچه ها و خیابان های دور شهر رفتیم. تانک ها حاشیه شهر جلو آمده بودند. محاصره داشت کامل می شد و شهر قدم به قدم داشت به سقوط نزدیک می شد.
روز دوم نیروهای عراقی وارد شهر شده بودند و جنگ تن به تن آغاز شده بود. در کوچه و خیابان ها یک دفعه عراقی پیدا می شد و بچه ها شلیک می کردند. روز دوم و سوم محاصره روز های سختی بود. هم خودمان تلفات دادیم و هم از عراقی ها تلفات گرفتیم. در روز دوم من یک زخمی عراقی را با گاری به مسجد بردم. او را در کنار آقای عسکری که زخمی شده بود گذاشتم وقتی که داشتم گاری را به بیرون می بردم، همان موقع "آقای شهرتی" هم تعدادی اسیر را در مسجد آورده بود. ساعت هایشان را هم باز کرده بود که نکند پشت بی سیم جاسازی کرده باشند. اسیرها را به خانه ای روبروی مسجد منتقل کردند. از مسجد بیرون آمدم. دور مسجد دوری زدم و رفتم به طرف بازار کویتی ها چون بیشتر عراقی ها از آن منطقه که حالتی جنگلی داشت جلو می آمدند. آقای جلیل پور و پسر تبریزی به نام علی همراه من بودند.
اولین بار که یک عراقی را کشتم همانجا بود. روی پشت با می در بازار کویتی ها مستقر بودم. کوچه را زیر نظر داشتم دراین لحظه دیدم یک بی سیم چی عراقی و فرمانده دسته شان را زدم که با بی سیم صحبت می کرد. در حال عبور از کوچه بودند. من با "ژ3" ای که داشتم شلیک کردم و فرمانده دسته را زدم. بعد از پشت بام پایین آمدم و اسلحه کلاش او را برداشتم. حال خوبی داشتم. آن روز تازه صاحب کلاشینکف شده بودم. 4 تا 5 تا خشاب از خشاب های کشته های عراقی ها را هم برداشتم. خوشحال بودم که یه اسلحه خودکار بهتر از "ژ3" و
" ام یک" دستم آمده!
دوباره به پشت بام رفتم. چند سه راهی سهم مهمات من بود. آن ها را از شهید شکرالله پیروان که مسئول مهمات بود گرفته بودم. اون دو جعبه سه راهی دستش بود و به هر نفر دو عدد می داد که به جای نارنجک از آن استفاده کنند. از روی پشت بام دیدم چند عراقی در کوچه عبور می کنند. فیتیله سه راهی را آتش زدم و انداختم. می خواستیم روی عراقی ها بیفتد اما پشت سرشان افتاد. با این وجود وقتی دیدند چیزی از بالا افتاده و دود می کند فرار کردند. حدود30متری عراقی ها دور شده بودند. این
سه راهی منفجر شد و هیچ نتیجه ای هم نداشت به هر صورت مهمات کم مبتدی داشتیم که آن را هم از کازرون برده بودیم.
شهر پر از جسد شده بود. جسد های خودی را به مسجد می بردیم. همین طور زخمی ها را. ولی جسد های عراقی در شهر پخش شده بودند و مگس و سگ و گربه در شهر خیلی زیاد شده بود. در این شرایط نه آب داشتیم و نه غذا. داخل بعضی از مغازه ها که صاحبانش آن ها را رها کرده بودند هندوانه بود. رزمندگان از لحاظ دینی واقعاً مقید بودند. در آن شرایط حساس جنگ و گرسنگی و تشنگی که امان همه بریده بود بعضی از بچه ها می گفتند صحیح نیست بدون اجازه از اموال مردم بخوریم. و بعضی هم می گفتند اشکال ندارد. ولی بالاخره از هندوانه و ازآب های داخل بشکه های بالای پشت بام استفاده کردیم.
هفتم یا هشتم محرم بود هوا نیز گرم بود. شور عجیبی بر فضا حاکم بود محرم و عزاداری امام حسین(ع) و شهدای کربلا از یک طرف و شهدای خودمان هم از طرف دیگر. خلاصه یک شباهتی بین کربلای سوسنگرد و کربلای معلی ایجاد شده بود.
در روز اول و دوم فرماندهی واحدی نداشتیم. بچه های شهرهای مختلف به شکل گروهی در قسمت های مختلف شهر دور می زدند. من دوچرخه ای پیدا کرده بودم که با آن به حاشیه شهر می رفتم و اطلاعات می آوردم. اینکه عراقی ها در چه نقاطی مستقر هستند و چگونه جلو می آیند و ......
شب سوم اعلام شد که همه رزمندگان در مسجد جمع شوند. وقتی به مسجد رفتیم دیدم که چند نفر با لباس پلنگی و سر تا پا خیس به آن جا آمده اند. ما از دیدن آن ها در ان وضعیت تعجب کردیم. پرسیدیم که این ها
کی اند؟ گفتند: این گروه دکتر چمران است که از راه رودخانه به سوسنگرد آمده اند. شهید چمران هم همراهشان بود. او مثل یک فرمانده مقتدر با صلابت و آرامش برایمان صحبت می کرد. ایشان همه افراد در سوسنگرد را سازماندهی کردند و وظایف همه مشخص شد. هر گروهی را در خیابانی مستقر کردند و شیوه جنگیدن را به همه گفتند. این سازماندهی خیلی به کمک ما آمد و با استفاده از تاکتیک های دکتر چمران، دیگر اجازه تسخیر مسجد جامع را در روز سوم به عراقی ها ندادیم.
با این وجود حلقه محاصره خیلی تنگ شده بود و فقط مسجد دست ما بود. عراقی ها مرکز شهر، بیمارستان، بازار کویتی ها و حتی پشت پل سوسنگرد از طرف غرب را گرفته بودند. وضعیت خطرناکی بود و شهر در آستانه سقوط قرار گرفته بود. دکتر چمران به همراه گروهش به سمت جاده اهواز سوسنگرد رفتند و رخنه ای را در این جاده باز کردند این رخنه باعث شد که نیروهای خودی وارد سوسنگرد شوند.
ظهر روز سوم با توجه به مقاومت و استقامت رزمنده ها عراقی ها از شهر عقب نشینی کردند و آتش سنگینی را روی شهر ریختند. به خاطر نیروهایی که به شهر اعزام می شدند شهر شلوغ شده بود و با توجه به بمباران شهر، تلفات در این قسمت زیاد بود. من هم آنجا ترکش خوردم و زخمی شدم.
روز آخر خیلی شرایط وخیمی بود. هوا به شدت گرم بود و همان مقدار آب گرم تانکرهای بالای خانه ها هم دیگر گیر نمی آمد. غذا که دیگر اصلاً وجود نداشت. گرسنگی و تشنگی و خستگی ناشی از سه روز مقاومت جانانه، بچه ها را کمی خسته کرده بود اما اینها در روحیه شان آنچنان تأثیری نداشت. خاک سوسنگرد را فقط و فقط ایمان بچه ها بود که نگه داشت...
+ نوشته شده در 2012/11/15 ساعت 5:7 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی