صفحه 6--27 آبان 91
هر بار که به دنیا میآیم
حسین مقدس
میترسیدم و انگار دنبال کسی میگشتم. یکی مثل مادرم. در یک لحظه از توی تاریکی سایه زنی را دیدم که از پشت دری میگذشت. دری روشن با شیشه مات. نمیدانم چرا فکر کردم که خودش است.
در را باز کردم و رفتم دنبالش. زنه رفته بود توی اتاق بزرگی و کنار مردی نشسته بود. رفتم تو و نگاهش کردم. برایم لبخند زد. بعد مرده باهام دست داد و گفت: شما را انتخاب کردهایم برای بازی. لابد شرایطش را داشتهاید.
یادم نمیآمد برای این کار درخواستی داده باشم اما از پرسه زدن توی تاریکی که بهتر بود.
گفتم: باشه.
و نگاه کردم به زن. چه مهربان، یعنی کجا دیده بودمش؟
همچنان داشت توی صورتم میخندید. آهسته و نرم. مثل نسیم خنکی که بی صدا توی صورتم بخورد.
گفت: خوش آمدی.
پرسیدم: حالا باید چکار کنم؟
گفت: همان طور که میدانی اینجا تئاتر است. به شما نقشهایی پیشنهاد میشود. امیدوارم از پسش بربیایید.
پرسیدم: آخرش چطور میشود؟
زنه گفت: کُلّش یک نقش حساب میشود.
مرده گفت: کُلّش یک نقش حساب میشود. یا همه یا هیچ، باید همین حالا تصمیم بگیری.
حال خوبی داشتم.
گفتم: قبول.
بعد زنه اشاره کرد. بلند شدم و راه افتادم پشت سرش. از توی یک راهرو گذشتیم. چرخی زدیم و رسیدیم به همان جای اول. از مرده خبری نبود اتاق شده بود یک کلاس بازیگری با کلی صندلی و محصل با یک معلم.
زنه اشاره کرد به داخل و گفت: یک جایی برای خودت آن تو پیدا کن.
رفتم نشستم. انگار نه انگار که آدم جدیدی آمده باشد. حتی هیچکس برنگشت نگاهم کند. معلمه یک ریز حرف میزد. به بغل دستیام نگاه کردم داشت شکلک میکشید.
گفت: مجبور نیستی گوش کنی.
مدتی معلمه حرف زد. بعد همان زنه پیدایش شد. همه چیز مشکوک میزد. چیزهایی مبهم یادم میآمد. اشاره کرد بلند شدم و رفتم پیشش.
گفت: کافی است نقش اول تمام است.
گفتم: همین؟
گفت: همین. حالا باید برای نقش بعدی آماده شوی.
گفتم: چکار کنم؟
اشاره کرد که همراهش بروم. راهرو را دور زدیم. دوباره رسیدم به همان کلاس. انگار همه راهها به همین جا ختم میشد. هیچکس
آنجا نبود.
زنه خیلی خشک و جدی گفت: کلاس را تمیز کن.
گفتم: برای چی؟
گفت: مربوط به نقش دوم است.
اتاق خیلی کثیف و درهم بود. بچهها همه جا را بهم ریخته بودند. گل به گل کاغذ باطله ریخته بود. همه جا را جارو زدم و کاغذها را مرتب کردم. بعد هم صندلی ها را. گفت که یک تابوت را بیاورم و بگذارم جلو کلاس مقابل جایگاه معلم و یک صندلی هم کنارش.
در تمام طول عمرم این قدر حمالی نکرده بودم. تمام که شد زنه برگشت، بلند شدم و پشت سرش رفتم توی راهرو.
گفت: بسیار خوب حالا نقش آخر.
از کلاس بیرون رفتیم. راهرو را دور زدیم و باز برگشتیم توی همان کلاس.
این بار بچهها نشسته بودند، معلم هم داشت وراجی میکرد. وقتی آمدم داخل یک مرتبه برگشتند و یک جور غیرعادی نگاهم کردند. زنه توی درگاه ایستاد.
همه صندلیها پر بود. فقط همان یک صندلی جلو معلمه خالی بود. رفتم نشستم همان جا جلو تابوت.
معلمه اشاره کرد به تابوت.
گفت: برو این تو دراز بکش.
ترسیدم و چندشم شد.
گفتم: نه.
و نگران به زنه نگاه کردم.
زنه خندید و گفت: دیگر نمیشود؛ همه یا هیچ
بقیه نگاهم میکردند. رفتم توی تابوت دراز کشیدم.
معلمه گفت: بسیار خوب.
بعد چند تا از بچهها آمدند بالای سرم و سر تابوت را گذاشتند. از توی تاریکی صدای چکش میآمد.
میترسیدم و انگار دنبال یکی میگشتم. یکی مثل مادرم. در یک لحظه از توی تاریکی سایه زنی را دیدم که از پشت دری میگذشت. دری روشن با شیشه مات. نمیدانم چرا فکر کردم خودش است.
در را باز کردم و رفتم دنبالش. زنه رفته بود توی اتاق بزرگی و کنار مردی نشسته بود. رفتم تو و نگاهش کردم. برویم لبخند زد. بعد مرده باهام دست داد و گفت:
شما را انتخاب کردهایم برای بازی، لابد شرایطش را داشتهاید.
یادم نمیآمد که برای این کار درخواستی داده باشم اما از پرسه زدن توی تاریکی که بهتر بود.
گفتم: باشه
و نگاه کردم به زن. چه مهربان، یعنی کجا دیده بودمش؟
همچنان داشت توی صورتم میخندید. آهسته و نرم مثل نسیم خنکی که بی صدا توی صورتم بخورد.
طرح داستان
لئونارد بیشاب
برگردان: محسن سلیمانی
بخش دوم
شخصیت پردازی
-2-
* مرگ شخصیتهای فرعی
نویسنده نباید وقتی شخصیتی فرعی میمیرد، به طور مفصل به مرگ، مراسم تشییع و تدفین او بپردازد، زیرا هیبت آن فضا، حرکت را کند میکند و صحنه آنقدر اطلاعات به خواننده نمیدهد تا بتوان وجودش را توجیه کرد. نحوه و علت مرگ شخصیت فرعی باید صرفاً به بسط طرح خطی شخصیت اصلی کمک کند. آنقدر که محتوای زندگی شخصیت فرعی که معمولاً از طریق مرگ یا مراسم تشییع یا صحنه به خاکسپاری یا هر سه اینها افشا میشود، مهم است، مرگ او مهم نیست. مرگ او و نه محتوای عاطفی و معنوی آن، به پیشرفت طرح خطی کمک میکند.
* مثال: آنها به نفس نفس زدنهای عمو فیزروی گوش دادند. یکی هق و هق گریه کرد. آفتاب بعدازظهر در مقایسه با سایه، دلچسب بود. کشیش که داشت مراسم را به پایان میبرد، با صوتی خوش گفت: «پسرم، آمرزیده شدی» عمه آگاتا لبش را گاز گرفت و ناله کنان گفت: «پَدی، پَدی عزیزم» و یاد زمانی که پدی سی سالش بود و بالای تپه ایستاده بود و تفنگش را تکان میداد افتاد، که داد میزد: «بیایید بچهها» و بعد به توپخانه ارتش انگلستان پیوست. شجاع، پِدی شجاع. و اینک قهرمان عزیزی مرده است.
با اینکه این نوع صحنهها به دلیل رقت انگیز بودن، برای نویسنده بسیار جذاب است، اما معمولاً جایی انباشته از مطالب زرق و برق دار، احساسات مصنوعی و افکار عمیق تصنعی است. صحنه مفصل و با شکوه مرگ، مراسم تشییع و خاکسپاری را باید برای قهرمان اصلی نگاه داشت.
شخصیت فرعی باید سریع بمیرد. مرگ و زندگی او مصالح بیشتری برای گسترش طرح خطی شخصیت اصلی فراهم میکند. زیرا نویسنده به حضور شخصیت فرعی در رمان خاتمه داده است و فقط تاثیر زندگی و مرگش ادامه دارد.
اگر شخصیت فرعی روی صحنه میمیرد، نباید آن را طولانی کرد، بلکه فقط باید با جمله «آه، به نظر تو مراسم تدفیناش باشکوه نبود؟» یا «به نظرت عمو فیزروی آرام نمرد؟» به مراسم تشییع و تدفینش اشاره کرد. فقط باید مرگ قهرمان طولانی و صحنههای تدفین او مفصل و نمایشی باشد.
* چند شگرد اساسی
نویسنده نباید از آنچه گمان میکند راجع به داستان نویسی میداند راضی باشد. برخی از فنون ظاهراً آماتوری را باید حتی موقع نوشتن اشکال بسیار پیچیده داستان نیز به کار گرفت. هیچ اثر پیچیدهای از این شگردهای اساسی و مفید بی نیاز نیست. باید در همه رمانها و داستانها از چهار شگرد زیر استفاده کرد:
1 - معرفی از طریق اعمال جسمانی (خواننده از این طریق به سرعت شخصیت را به جا میآورد.): ناخن جویدن، دماغ خاراندن، پوزخند عصبی زدن، چشمک زدن، لب گاز گرفتن، قرچقرچ کردن (شکستن) انگشتان، تقتق زدن با قلم به چیزی، طرز راه رفتن، حالتهای دست و غیره.
2 - معرفی از طریق تکیه کلام (که نویسنده به دلیل اینکه نمیخواهد دائم نام شخصیت یا گوینده را تکرار کند از آن استفاده میکند): «میدانی؟»، «درآمدم که»، «گوشت با من است؟»، «که این طور»، «گوش کن!»، «به نظرم»، «کی میگوید؟»، «واقعاً؟»، «واقعاً، الان؟»، «وای، وای...» و...
3 - استفاده از ویژگیهای شخصیت (برای اینکه با ذکر عادات رفتاری شخصیت، شخصیت باور نکردنی شود.): پرخوری، خونسردی، بدبینی، خودخواهی، پر رویی، بزدلی، نزاکت بیش از حد، پرحرفی، تکبر و...
4 - استفاده از ظواهر جسمی (برای حذف توصیفهای تکراری و نیز برای اینکه خواننده به سرعت شخصیت را به جا بیاورد): کوتاه قد، بلند، چاق، لاغر، عضلانی، استخوانی، نحیف، خمیده و بیقواره، خوش اندام، شق و رق، رنگ پریده، سرخی، بیحالتی، بیحسی و...
نویسنده نباید همیشه شخصیت را به هنگام ظهورش در رمان یک جور توصیف کند. البته اگر شخصیت رهگذر (تصادفی) است و حداکثر دو، سه بار در داستان ظاهر میشود. میتوان هر بار او را مثل قبل توصیف کرد، اما هنگام توصیف شخصیتهای اصلی یا فرعی دائماً متحول، باید از توصیف اولیه فقط برای اشاره به شخصیت و افزودن توصیفهای بعدی استفاده کرد. به علاوه نویسنده باید به جای تغییر توصیف، ابتدا از مترادفهای هماهنگ با توصیف اصلی استفاده کند و بعد کمکم توصیف اصلی را تغییر دهد تا پیوستگی آن حفظ شود.
ادامه دارد
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی