هر بار که به دنیا می­آیم
حسین مقدس

می­ترسیدم و انگار دنبال کسی می­گشتم. یکی مثل مادرم. در یک لحظه از توی تاریکی سایه زنی را دیدم که از پشت دری می­گذشت. دری روشن با شیشه مات. نمی­دانم چرا فکر کردم که خودش است.

در را باز کردم و رفتم دنبالش. زنه رفته بود توی اتاق بزرگی و کنار مردی نشسته بود. رفتم تو و  نگاهش کردم. برایم لبخند زد. بعد مرده باهام دست داد و گفت: شما را انتخاب کرده­ایم برای بازی. لابد شرایطش را داشته­اید.
یادم نمی­آمد برای این کار درخواستی داده باشم اما از پرسه زدن توی تاریکی که بهتر بود.
گفتم: باشه.
و  نگاه کردم به زن. چه مهربان، یعنی کجا دیده بودمش؟
همچنان داشت توی صورتم می­خندید. آهسته و نرم. مثل نسیم خنکی که بی صدا توی صورتم بخورد.
گفت: خوش آمدی.
پرسیدم: حالا باید چکار کنم؟
گفت: همان طور که می­دانی اینجا تئاتر است. به شما نقش­هایی پیشنهاد می­شود. امیدوارم از پسش بربیایید.
پرسیدم: آخرش چطور می­شود؟
زنه گفت: کُلّش یک نقش حساب می­شود.
مرده گفت: کُلّش یک نقش حساب می­شود. یا همه یا هیچ، باید همین حالا تصمیم بگیری.
حال خوبی داشتم.
گفتم: قبول.
بعد زنه اشاره کرد. بلند شدم و راه افتادم پشت سرش. از توی یک راهرو گذشتیم. چرخی زدیم و رسیدیم به همان جای اول. از مرده خبری نبود اتاق شده بود یک کلاس بازیگری با کلی صندلی و محصل با یک معلم.
زنه اشاره کرد به داخل و گفت: یک جایی برای خودت آن تو پیدا کن.
رفتم نشستم. انگار نه انگار که آدم جدیدی آمده باشد. حتی هیچکس برنگشت نگاهم کند. معلمه یک ریز حرف می­زد. به بغل دستی­ام نگاه کردم داشت شکلک می­کشید.
گفت: مجبور نیستی گوش کنی.
مدتی معلمه حرف زد. بعد همان زنه پیدایش شد. همه چیز مشکوک می­زد. چیزهایی مبهم یادم می­آمد. اشاره کرد بلند شدم و رفتم پیشش.
گفت: کافی است نقش اول تمام است.
گفتم: همین؟
گفت: همین. حالا باید برای نقش بعدی آماده شوی.
گفتم: چکار کنم؟
اشاره کرد که همراهش بروم. راهرو را دور زدیم. دوباره رسیدم به همان کلاس. انگار همه راه­ها به همین جا ختم می­شد. هیچکس
آنجا نبود.
زنه خیلی خشک و جدی گفت: کلاس را تمیز کن.
گفتم: برای چی؟
گفت: مربوط به نقش دوم است.
اتاق خیلی کثیف و درهم بود. بچه­ها همه جا را بهم ریخته بودند. گل به گل کاغذ باطله ریخته بود. همه جا را جارو زدم و کاغذها را مرتب کردم. بعد هم صندلی ها را. گفت که یک تابوت را بیاورم و بگذارم جلو کلاس مقابل جایگاه معلم و یک صندلی هم کنارش.
در تمام طول عمرم این قدر حمالی نکرده بودم. تمام که شد زنه برگشت، بلند شدم و پشت سرش رفتم توی راهرو.
گفت: بسیار خوب حالا نقش آخر.
از کلاس بیرون رفتیم. راهرو را دور زدیم و باز برگشتیم توی همان کلاس.
این بار بچه­ها نشسته بودند، معلم هم داشت وراجی می­کرد. وقتی آمدم داخل یک مرتبه برگشتند و یک جور غیرعادی نگاهم کردند. زنه توی درگاه ایستاد.
همه صندلی­ها پر بود. فقط همان یک صندلی جلو معلمه خالی بود. رفتم نشستم همان جا جلو تابوت.
معلمه اشاره کرد به تابوت.
گفت: برو این تو دراز بکش.
ترسیدم و چندشم شد.
گفتم: نه.
و نگران به زنه نگاه کردم.
زنه خندید و گفت: دیگر نمی­شود؛ همه یا هیچ
بقیه نگاهم می­کردند. رفتم توی تابوت دراز کشیدم.
معلمه گفت: بسیار خوب.
بعد چند تا از بچه­ها آمدند بالای سرم و سر تابوت را گذاشتند. از توی تاریکی صدای چکش می­آمد.
می­ترسیدم و انگار دنبال یکی می­گشتم. یکی مثل مادرم. در یک لحظه از توی تاریکی سایه زنی را دیدم که از پشت دری می­گذشت. دری روشن با شیشه مات. نمی­دانم چرا فکر کردم خودش است.
در را باز کردم و رفتم دنبالش. زنه رفته بود توی اتاق بزرگی و کنار مردی نشسته بود. رفتم تو و نگاهش کردم. برویم لبخند زد. بعد مرده باهام دست داد و گفت:
شما را انتخاب کرده­ایم برای بازی، لابد شرایطش را داشته­اید.
یادم نمی­آمد که برای این کار درخواستی داده باشم اما از پرسه زدن توی تاریکی که بهتر بود.
گفتم: باشه
و نگاه کردم به زن. چه مهربان، یعنی کجا دیده بودمش؟
همچنان داشت توی صورتم می­خندید. آهسته و نرم مثل نسیم خنکی که بی صدا توی صورتم بخورد.

طرح داستان
لئونارد بیشاب
برگردان: محسن سلیمانی   
بخش دوم

شخصیت پردازی
-2-
* مرگ شخصیتهای فرعی
نویسنده نباید وقتی شخصیتی فرعی می­میرد، به طور مفصل به مرگ، مراسم تشییع و تدفین او بپردازد، زیرا هیبت آن فضا، حرکت را کند می­کند و صحنه آنقدر اطلاعات به خواننده نمی­دهد تا بتوان وجودش را توجیه کرد. نحوه و علت مرگ شخصیت فرعی باید صرفاً به بسط طرح خطی شخصیت اصلی کمک کند. آنقدر که محتوای زندگی شخصیت فرعی که معمولاً از طریق مرگ یا مراسم تشییع یا صحنه به خاکسپاری یا هر سه اینها افشا می­شود، مهم است، مرگ او مهم نیست. مرگ او و نه محتوای عاطفی و معنوی آن، به پیشرفت طرح خطی کمک می­کند.
* مثال: آنها به نفس نفس زدن­های عمو فیزروی گوش دادند. یکی هق و هق گریه کرد. آفتاب بعدازظهر در مقایسه با سایه، دلچسب بود. کشیش که داشت مراسم را به پایان می­برد، با صوتی خوش گفت: «پسرم، آمرزیده شدی» عمه آگاتا لبش را گاز گرفت و ناله کنان گفت: «پَدی، پَدی عزیزم» و یاد زمانی که پدی سی سالش بود و بالای تپه ایستاده بود و تفنگش را تکان می­داد افتاد، که داد می­زد: «بیایید بچه­ها» و بعد به توپخانه ارتش انگلستان پیوست. شجاع، پِدی شجاع. و اینک قهرمان عزیزی مرده است.
با اینکه این نوع صحنه­ها به دلیل رقت انگیز بودن، برای نویسنده بسیار جذاب است، اما معمولاً جایی انباشته از مطالب زرق و برق دار، احساسات مصنوعی و افکار عمیق تصنعی است. صحنه مفصل و با شکوه مرگ، مراسم تشییع و خاکسپاری را باید برای قهرمان اصلی نگاه داشت.
شخصیت فرعی باید سریع بمیرد. مرگ و زندگی او مصالح بیشتری برای گسترش طرح خطی شخصیت اصلی فراهم می­کند. زیرا نویسنده به حضور شخصیت فرعی در رمان خاتمه داده است و فقط تاثیر زندگی و مرگش ادامه دارد.
اگر شخصیت فرعی روی صحنه می­میرد، نباید آن را طولانی کرد، بلکه فقط باید با جمله «آه، به نظر تو مراسم تدفین­اش باشکوه نبود؟» یا «به نظرت عمو فیزروی آرام نمرد؟» به مراسم تشییع و تدفینش اشاره کرد. فقط باید مرگ قهرمان طولانی و صحنه­های تدفین او مفصل و نمایشی باشد.
* چند شگرد اساسی
نویسنده نباید از آنچه گمان می­کند راجع به داستان نویسی می­داند راضی باشد. برخی از فنون ظاهراً آماتوری را باید حتی موقع نوشتن اشکال بسیار پیچیده داستان نیز به کار گرفت. هیچ اثر پیچیده­ای از این شگردهای اساسی و مفید بی نیاز نیست. باید در همه رمانها و داستانها از چهار شگرد زیر استفاده کرد:
1 - معرفی از طریق اعمال جسمانی (خواننده از این طریق به سرعت شخصیت را به جا می­آورد.): ناخن جویدن، دماغ خاراندن، پوزخند عصبی زدن، چشمک زدن، لب گاز گرفتن، قرچ­قرچ کردن (شکستن) انگشتان، تق­تق زدن با قلم به چیزی، طرز راه رفتن، حالتهای دست و غیره.
2 - معرفی از طریق تکیه کلام (که نویسنده به دلیل اینکه نمی­خواهد دائم نام شخصیت یا گوینده را تکرار کند از آن استفاده می­کند): «می­دانی؟»، «درآمدم که»، «گوشت با من است؟»، «که این طور»، «گوش کن!»، «به نظرم»، «کی می­گوید؟»، «واقعاً؟»، «واقعاً، الان؟»، «وای، وای...» و...
3 - استفاده از ویژگی­های شخصیت (برای اینکه با ذکر عادات رفتاری شخصیت، شخصیت باور نکردنی شود.): پرخوری، خونسردی، بدبینی، خودخواهی، پر رویی، بزدلی، نزاکت بیش از حد، پرحرفی، تکبر و...
4 - استفاده از ظواهر جسمی (برای حذف توصیف­های تکراری و نیز برای اینکه خواننده به سرعت شخصیت را به جا بیاورد): کوتاه قد، بلند، چاق، لاغر، عضلانی، استخوانی، نحیف، خمیده و بی­قواره، خوش اندام، شق و رق، رنگ پریده، سرخی، بی­حالتی، بی­حسی و...
نویسنده نباید همیشه شخصیت را به هنگام ظهورش در رمان یک جور توصیف کند. البته اگر شخصیت رهگذر (تصادفی) است و حداکثر دو، سه بار در داستان ظاهر می­شود. می­توان هر بار او را مثل قبل توصیف کرد، اما هنگام توصیف شخصیتهای اصلی یا فرعی دائماً متحول، باید از توصیف اولیه فقط برای اشاره به شخصیت و افزودن توصیفهای بعدی استفاده کرد. به علاوه نویسنده باید به جای تغییر توصیف، ابتدا از مترادف­های هماهنگ با توصیف اصلی استفاده کند و بعد کم­کم توصیف اصلی را تغییر دهد تا پیوستگی آن حفظ شود.
ادامه دارد