چقدر زیر باران بمانم
فیض شریفی
هایکوسرا: سیروس نوذری
دفتر: مکالمات
نشر: شاسوسا، 1390


دوست عزیزم، حضرت سیروس نوذری، سلام:

کتاب مکالمات تو به دستم رسید. اول، آخرش را خواندم. پشت جلد را می­گویم که عمران صلاحی در باب کوته­هایت نوشته که: «چه شعرهایی: کوتاه با معانی بلند، با کلماتی پرطنین و پر موسیقی. بسیار لذت بردم و من چقدر خوشبختم که نسخه­ای اختصاصی از این کتاب را به خط شاعر دارم... کار خوب پنهان نمی­ماند و بالاخره روزی خودش را نشان می­دهد. من این کتاب را چون یادگاری عزیز حفظ خواهم کرد».
من هم مثل شما «عمران» را ندیدم. برای کتاب «ترانه­های پر تشویشم» مطلبی فرستاده بود. روزی زبردست رباعی در حضور من با او تماس گرفت. پشت تلفن گفت: این کتاب کوچک تو، منبع بزرگی برای رباعی است... هر وقت می­خواهم درباره رباعی چیزی بخوانم به آن رجوع می­کنم...» یک روز هم رفتم خانه هنرمندان او را ببینم. فکر کردم بدقولی کرده است. او طبقه دوم بود و من در طبقه اول منتظر او بودم. شوربختانه زود پرپر شد. نمی­خواهم برای خودم و شما پپسی باز کنم. او الکی کسی را تعریف نمی­کند. بعضی از کوتاه­های او هم عالی است و می­داند سرودن شعر کوتاه آن هم به این موجزی  و فشردگی، کار حضرت فیل است. یکی از مختصه­های کار تو و عمران طنز است و طنز بیرونی­اش و بیشتر شفاهی­اش محشر بود و تو طنز درونی­ات. نگاه تیزت را می­بری توی لایه­های پنهانی هایکوهایت. عمران گفته است شعرهایت، شاید بخشی از این دو سطرهای هایکویی شعر باشد ولی بیشتر آن هایکو است. از 198 هایکو و شعر، سه چهارمش هایکوست یا بگذار آن را بچربانم، همین هایکوی اولی را بنگر: برف را چه پنهان می­کند/ برف، زیر برف.
هر کدام از این کلمات «برف» معانی خود را دارند. این سفیدی در فرهنگ اسلامی و در فرهنگ ایرانی قرینه­ای از زیبایی است. کودک را در ملافه سفید قرار می­دهند. مرده هم سفید می­پوشد. حاجی هم سفیدپوش است. همه هی متولد می­شوند. تازه «روزم که به یاد برف­ها و عریون بشه کوه/ مثل آن قله مغرور بلندی/ که به ابرهای سیاهی و به بادای بدی می­خندی» می­بینی با چند کلمه به ظاهر ناقابل ما را تا شعر فولکلوریک شاملو هم بردی. بدل­اش را هم زده­ای «-کجای تاریکی نهانی؟/ -نهان نیستم، جان تاریکی­ام» ص 8
نیما می­گوید یا به درستی یادم نیست که روز مثل زن بزک کرده، زیباست. مخفی نیست ولی تاریکی عمیق و پرشکوه است مثل مَرد، البته مردان مرد. توی این روز، توی این تاریکی خیلی واژگان دیگر هم آورده­ای: «شاخه­ها، خزان، کلاغ، پرندگان، خاک، سنگ، بهار، گور، گریه، مه، پنجره، صخره، بنفشه، باد، سرو، جاده، خانه، لک لک، آسمان، سینه سرخ، شکوفه گیلاس، بیدهای بهاری، نسیم، برگ­های خزانی، چراغ، بلوط، بدرماه، ابر، جویبار، کاج، باغ، حصار، چاه، ماهیان سیاه، دریچه، نیلوفر، نرده­ها، خاکستر و...»
رمانتیک­ها هم از همین واژه­ها استفاده می­کنند. آنهایی که مدرن­ترند، اجازه می­دهند کلماتی که محصول عصر مدرنیسم هستند وارد خانه شعری آنها شوند یا روحیه خاکستری کمتری دارند؛ مثلاً این کلمات «کشتی کاغذی، سوختبار، اژدهای مهربان، ستون­های موازی، شیروانی، ایوان و...» البته لزومی هم ندارد که با آوردن این موتیف­ها بخواهم ترا مدرن­تر کنم. همین کلمات به ظاهر خشن و عبوس را تو با کلماتی که با کسره اضافه می­آوری به واژه زیبای دیگر وصل می­کنی و به آن ها طراوت می­دهی مثل: «ستون­های موازی باران» یا در برابر کلمه «شیروانی» تند بار تگرگ می­آوری، ببین: «-باز نمی­آید.../ شیروانی­ام گفت زیر تند بار تگرگ» ص 57
تصویر و حرکت و معنای نهان آن هایکواش می­کند. گاهی اشراق و مه آلودگی دارد و معصومیت. دیالکتیک زیبایی است:
«-چرا برگ­هایش فرو ریخت؟/ پرسید باد» ص 44
گاهی غم و تنهایی و بی­کسی: «-از دریچه می­بینی؟/ -دریچه­ای دیگر» ص 30
و زمانی خلوت و سکوت و گوشه­نشینی: «چه کم دارد این جهان؟/ -سکوت، اژدهای مهربان» ص 85
و گاهی ژرف می­شوی این همان است که عمران گفت: کوتاه با معانی بلند: «-به ساحلم افکنده موج/ -به دریام افکنده ساحل» ص 79
باز هم هست:« -از آغاز بوده­ایم.../ ستون­ها میان ویرانه­ها» ص 61
این آخری فلسفیدن هم دارد. خیلی از این کوته­ها جان شاعرانه دارند. تشبیه، استعاره و نمک و فلفل آرایه­ها آنها را به شعر نزدیک تر کرده است. به این استعاره «باد زوزه کش» بنگر: «-کسی به دنبال­م نمی­آید.../ باد زوزه کش» ص 39
یا این یکی که تشبیه دارد «خوشه پروین» و اشارت شما به شبتاب آن را استعاره کرده است: «-سرانجام تو هم نمی­تابی.../ شبتاب به خوشه پروین» ص 53
به نظر می­رسد که می­خواهی هایکوهای دو سطری بگویی، یا یک سطری: «-ماه چه خواهد گفت هم امشب اگر ببوسمت؟» یک سر این مکالمات یا دیالکتیک تغزلی بی پاسخ مانده است. نمونه بعدی هم پرسشی تأکیدی است که نیازی به پاسخ ندارد: «-باور نمی­کنی که زیر خاک نفس می­کشم؟-» ص 53
آفرین! می­شود با دو فعل مرکب «باور نمی­کنی، نفس می­کشم» و یک قید (زیر خاک) و یک حرف ربط (که) مطلبی عمیق گفت و زنده
بود.
دیالکتیک­های تغزلی دوجانبه هم در این دفتر کم نیست. خودت بهتر می­دانی که هایکو تعلق خاطری به عشق ندارد. «گفتمش: دوستت دارم/- پرندگان پر کشیدند» ص 9
چرا این گونه می­شود؟ وقتی که دوست می­داری، می­ رود، می­روند: «کجا بجویمت/ -همین جا که نیستم» ص 33
یا «-من بی­سایه­ام، تو بی ثمر» ص 33
می­بینی حتی پرندگان هم در آسمان دیده نمی­شوند: «-در آسمان چه می­بینی؟/ -غیاب دوست» ص 34
در زمین هم گویا اثری از یاری و دیاری نیست: «نوشته­ای بی نام زیر در/ -آمدم، نبودی...» ص 59
کوته سروده­های تو، بیشتر روشن و شفاف­اند. در عین زیبایی پر ملال­اند، در رنگ­های تیره و خاکستری و سیاه هم تلألویی از زیبایی و گمشدگی دیده می­شوند. همه واژه­ها آرام­اند، جبروت و خروش ندارند. گاهی بیان عاطفی­ات بکر و ناب است. «کلاغ» بیشترین بسامد را در مکالمات دارند: «-به نام بخوان پرندگانی که می­شناسی/- «کلاغ... کلاغ» از میان درختان هم «کاج» که از کلاغ سیاه شده­اند: «-کجا جویبار خرد؟/ پشت کاج­های سیاه» ص 26
یا «-از حصار باغ بگو/ -درخت­هاش یک سو، کلاغ­هاش هر سو» ص 28
زلال­ترین سیاهی را در این هایکوی درخشان می­بینم: «-ماه گاهی فراز چاه/ ماهیان سیاه» ص 29
این کلام­های تودار و ایماژهای ضربتی، دستاورد اجتناب ناپذیر ذهن از روابط­اند. تصاویری که بیرون از ذهن سروده شده­اند. حسن تعلیل دارند. عمداً از پذیرش عقل تن می­زنند در حالی که اندیشه­ای پشت پاشنه شعر سنگر گرفته است: «-هنوز پاسدار ویرانه­ایم.../نیزه داران پارسی» ص 61
همیشه این گونه نیست شاعر جان! در پشت این ویرانه­ها هم فردوسی برخاست. چکیده­ای از حماسه و فرهنگ و تمدن، تمدنی که به قول تو خاکستر شد: چرا همسایگان ما همیشه برای خرابی می­آیند و چرا ما این اقوام مهاجم را برای تهاجم تشویق کرده­ایم؟
می­شود با حس پویایی هم به چیزهای خوب رسید و توقف کرد، حتی اندازه یک هایکوی زیبا لذت برد:
«-به شب بو رسیده­ایم.../ خندید دوست کورم» ص 83
مسرورم که درنگیدن­هایت ابتکاری است، از طبیعت می­گیری بهتر تحویل می­دهی. حتی سنگ را آب می­کنی.
آیت صمیمیت در نوشته­هایت موج می­زند، بخش بزرگی از این مکالمات تأمل انگیزند. هایکوهایت تکنو پاستورال­تر (شهر- روستایی) شده­اند. گوشه چشم، چشم عنایتی هم به این جهان خراب و خذلان کن. همیشه نمی­توان سفید و خنثی بود و به درجه صفر نوشتار (غیر متعهدانه) رسید. همین که حامی زیبایی هستی از پلشتی­ها بیزاری اما آیا این کافی است؟ «-چقدر زیر باران بمانم؟» «تا هر چه خواست ببارد» ص 57
بمان در وسط فاجعه و زیبایی، این تقدیر تلخ ماست مهربان: «شب به خیر، عنکبوت من/ پاسخ نمی­دهد»