صفحه 6--6 آذر 91
شکارچی
یه لندرور وانتی قراضه داشت که رنگش آبی بود. زنش از دستش زله بود اما بچههایش عاشقش بودند. کار و کاسبیاش معلوم نبود چی بود. از این دست میگرفت، از آن دست میفروخت و یه پول کمی به جیب میزد. وقتی میآمد قهوهخانه حال و هوای قهوهخانه عوض میشد. خالی بند نبود اما راست و دروغ را طوری به هم میبافت که آدم گاه توی راستهایش شک میکرد اما دروغهایش را هم باور میکرد.
به نظرم دروغهایش باورکردنیتر بودند. دو تا لقب داشت. بعضیها او را احمد چترباز میشناختند، بعضیها احمد شکارچی. عجیب بود، هیچ وقت به او احمد خالی بند نگفتند چون این لقب بیشتر با واقعیتش جور در میآمد. به او احمد چترباز میگفتند چون توی قهوهخانه پیش هر کسی مینشست و شریک املت و آبگوشت طرف میشد، حتی اگر یارو غریبه بود. اینقدر این طرف و آن طرف به سینی صبحانه یا ناهار ناخنک میزد که آخر یارو از رو میرفت و میگفت: «بفرما داداش» و همین کلمه کافی بود تا احمد چترباز بگوید: نوش جان، ولی شریک شود و لقمهای بردارد که چشم طرف چهار تا شود. احمد شکارچی توی قهوهخانه محبوب بود.
تا میآمد مینشست شروع میکرد به تعریف کردن خاطرات شکارچی، حالا هم که بعد از یک هفته برگشته بود، نشسته بود کنار قفس قناری و زیر تابلوی بحث سیاسی و سیگار کشیدن ممنوع. مش حیدر قهوهچی گفت: احمدخان نبودی؟ احمد شکارچی گفت: شکار بودم. کجا؟ کوه و دشت. چیزی هم زدی؟ ای بابا مگه میشه شکارچی
دست خالی برگرده.
-آره به خصوص تو.
اشاره مش حیدر قهوهچی به وقتی بود که رفته بود شکار و قول داده بود برای مش حیدر قهوهچی قوچ بزند تا تمام قهوهخانه را آبگوشت قوچ بدهد. رفته بود یک هفته بعدش هم به عهدش وفا کرده بود. آمده بود و گوشت شکار را گذاشته بود روی میز و گفته بود: اینم واسه اونایی که می گن احمد چتربازه. همه قهوهخانه پا شده بودند. آمده بودند جلو و انگار تا حالا گوشت ندیدهاند. یکی میگفت: لامذهب قوچ کوهی چه دنبهای داره! یکی میگفت: کلهاش چی شد احمدخان؟ یکی میگفت: حیوون کوهی گوشتش یه طعم دیگهای میده. احمد هم کناری نشسته بود و باد توی گلو انداخته بود، که مش حیدر قهوهچی یک دفعه داد زد: لاکردار گوشت رو از کدوم کشتارگاه خریدی؟ و اشاره کرد به مهر آبی رنگ شهرداری که روی ران گوسفند بیچاره حک شده بود. احمد شکارچی لو رفت و گفت: اینو همونجا که شکارو زدیم زدن روی تنش که معلوم شه سالمه. مش حیدر قهوهچی حرف را درز گرفت و گفت: مهم اینه که دست خالی برنگشتی. بعد از آن ماجرا بود که یک روز بارانی احمد شکارچی آمد قهوهخانه.
دم صبح بود و کسی به جز من نبود. نشست کنارم و گفت: بچهی این محلی؟ گفتم: ها! گفت: منو میشناسی؟
گفتم: بله آقا، کیه که شما رو نشناسه؟ گفت: عیبش همینه، آدم نمیتونه از دست طلبکارش در بره. گفتم: من خیلی دوست داشتم یه لندرور داشتم مثل شما میزدم تو بیابون. گفت: چرا نمیکنی؟ کاری نداره، تصدیق داری؟ گفتم: بله آقا گفت: یه لندرور بخر بزن به کوه و دشت. گفتم: پا نمیده،
هر جور برنامهریزی میکنم نمیشه.
گفت: باید بخوای، برنامهاش جور میشه. گفتم: یه بار مارو با خودت ببر. گفت: کجا؟ گفتم: وقتی میری بیابون.
نگاهی به مش حیدر قهوهچی انداخت. مش حیدر گفت: دهنش محکمه، بابا ننه داره. نفهمیدم مش حیدر قهوهچی چرا مرا تأیید میکرد. گفتم: دُنگ سفرم با خودم. احمد شکارچی گفت: بابا من تا حالا یه پشه هم نکشتم! گفتم: پس این لندرور چی یه؟ گفت: بابا نون خشک میبرم واسه گاوداریهای اطراف تهرون. مش حیدر قهوهچی دو تا چای آورد جلوی ما گذاشت و گفت: شکار چیز بدیه، شکارچیها عاقبت خوبی ندارن. گفتم: از شکار متنفرم.
احمد شکارچی گفت: چه خوب. شاگرد مش حیدر قهوهچی املت را گذاشت جلو من با سبزی. احمد چترباز از ناخنک زدن به سبزیها شروع کرد. میدانستم صبحانه را مهمان من است. عیبی هم نداشت. وقتی لقمهای گنده از توی ماهیتابه برداشت، خودمانیتر شده بودیم. گفتم: احمدخان حالا واسه چی شکارچی شدی؟ لقمهای را گذاشت توی دهنش که عقب نیفتد. با دهان پر گفت: کلاس داره. مش حیدر قهوهچی سینی دیگری آورد که توی آن املت بود. گذاشت جلو من و غذای مرا هل داد جلوی احمد چترباز و گفت: امروز رو مهمون قهوهخونه باش. صبحانه را که خورد پاشد و راه افتاد.
مش حیدر قهوهچی گفت: کجا احمدخان؟ احمد گفت: شکار، در را بست و رفت. گفتم: کاش منو با خودش میبرد، بالاخره کوه و بیابون که میره.
مش حیدر قهوهچی گفت: یه هفته دیگه برمیگرده، بهش بگو تو رو میبره. گفتم: از کجا میدونی؟ گفت: قلقش دست منه از تو خوشش اومده بود. یه جوری شبیه هم هستین. گفتم: شاید.
تا میآمد مینشست شروع میکرد به تعریف کردن خاطرات شکارچی، حالا هم که بعد از یک هفته برگشته بود، نشسته بود کنار قفس قناری و زیر تابلوی بحث سیاسی و سیگار کشیدن ممنوع. مش حیدر قهوهچی گفت: احمدخان نبودی؟ احمد شکارچی گفت: شکار بودم. کجا؟ کوه و دشت. چیزی هم زدی؟ ای بابا مگه میشه شکارچی
دست خالی برگرده.
-آره به خصوص تو.
اشاره مش حیدر قهوهچی به وقتی بود که رفته بود شکار و قول داده بود برای مش حیدر قهوهچی قوچ بزند تا تمام قهوهخانه را آبگوشت قوچ بدهد. رفته بود یک هفته بعدش هم به عهدش وفا کرده بود. آمده بود و گوشت شکار را گذاشته بود روی میز و گفته بود: اینم واسه اونایی که می گن احمد چتربازه. همه قهوهخانه پا شده بودند. آمده بودند جلو و انگار تا حالا گوشت ندیدهاند. یکی میگفت: لامذهب قوچ کوهی چه دنبهای داره! یکی میگفت: کلهاش چی شد احمدخان؟ یکی میگفت: حیوون کوهی گوشتش یه طعم دیگهای میده. احمد هم کناری نشسته بود و باد توی گلو انداخته بود، که مش حیدر قهوهچی یک دفعه داد زد: لاکردار گوشت رو از کدوم کشتارگاه خریدی؟ و اشاره کرد به مهر آبی رنگ شهرداری که روی ران گوسفند بیچاره حک شده بود. احمد شکارچی لو رفت و گفت: اینو همونجا که شکارو زدیم زدن روی تنش که معلوم شه سالمه. مش حیدر قهوهچی حرف را درز گرفت و گفت: مهم اینه که دست خالی برنگشتی. بعد از آن ماجرا بود که یک روز بارانی احمد شکارچی آمد قهوهخانه.
دم صبح بود و کسی به جز من نبود. نشست کنارم و گفت: بچهی این محلی؟ گفتم: ها! گفت: منو میشناسی؟
گفتم: بله آقا، کیه که شما رو نشناسه؟ گفت: عیبش همینه، آدم نمیتونه از دست طلبکارش در بره. گفتم: من خیلی دوست داشتم یه لندرور داشتم مثل شما میزدم تو بیابون. گفت: چرا نمیکنی؟ کاری نداره، تصدیق داری؟ گفتم: بله آقا گفت: یه لندرور بخر بزن به کوه و دشت. گفتم: پا نمیده،
هر جور برنامهریزی میکنم نمیشه.
گفت: باید بخوای، برنامهاش جور میشه. گفتم: یه بار مارو با خودت ببر. گفت: کجا؟ گفتم: وقتی میری بیابون.
نگاهی به مش حیدر قهوهچی انداخت. مش حیدر گفت: دهنش محکمه، بابا ننه داره. نفهمیدم مش حیدر قهوهچی چرا مرا تأیید میکرد. گفتم: دُنگ سفرم با خودم. احمد شکارچی گفت: بابا من تا حالا یه پشه هم نکشتم! گفتم: پس این لندرور چی یه؟ گفت: بابا نون خشک میبرم واسه گاوداریهای اطراف تهرون. مش حیدر قهوهچی دو تا چای آورد جلوی ما گذاشت و گفت: شکار چیز بدیه، شکارچیها عاقبت خوبی ندارن. گفتم: از شکار متنفرم.
احمد شکارچی گفت: چه خوب. شاگرد مش حیدر قهوهچی املت را گذاشت جلو من با سبزی. احمد چترباز از ناخنک زدن به سبزیها شروع کرد. میدانستم صبحانه را مهمان من است. عیبی هم نداشت. وقتی لقمهای گنده از توی ماهیتابه برداشت، خودمانیتر شده بودیم. گفتم: احمدخان حالا واسه چی شکارچی شدی؟ لقمهای را گذاشت توی دهنش که عقب نیفتد. با دهان پر گفت: کلاس داره. مش حیدر قهوهچی سینی دیگری آورد که توی آن املت بود. گذاشت جلو من و غذای مرا هل داد جلوی احمد چترباز و گفت: امروز رو مهمون قهوهخونه باش. صبحانه را که خورد پاشد و راه افتاد.
مش حیدر قهوهچی گفت: کجا احمدخان؟ احمد گفت: شکار، در را بست و رفت. گفتم: کاش منو با خودش میبرد، بالاخره کوه و بیابون که میره.
مش حیدر قهوهچی گفت: یه هفته دیگه برمیگرده، بهش بگو تو رو میبره. گفتم: از کجا میدونی؟ گفت: قلقش دست منه از تو خوشش اومده بود. یه جوری شبیه هم هستین. گفتم: شاید.
+ نوشته شده در 2012/11/26 ساعت 5:11 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی