شکارچی



یه لندرور وانتی قراضه داشت که رنگش آبی بود. زنش از دستش زله بود اما بچه­هایش عاشقش بودند. کار و کاسبی­اش معلوم نبود چی بود. از این دست می­گرفت، از آن دست می­فروخت و یه پول کمی به جیب می­زد. وقتی می­آمد قهوه­خانه حال و هوای قهوه­خانه عوض می­شد. خالی بند نبود اما راست و دروغ را طوری به هم می­بافت که آدم گاه توی راست­هایش شک می­کرد اما دروغ­هایش را هم باور می­کرد.

به نظرم دروغ­هایش باورکردنی­تر بودند. دو تا لقب داشت. بعضی­ها او را احمد چترباز می­شناختند، بعضی­ها احمد شکارچی. عجیب بود، هیچ وقت به او احمد خالی بند نگفتند چون این لقب بیشتر با واقعیتش جور در می­آمد. به او احمد چترباز می­گفتند چون توی قهوه­خانه پیش هر کسی می­نشست و شریک املت و آبگوشت طرف می­شد، حتی اگر یارو غریبه بود. اینقدر این طرف و آن طرف به سینی صبحانه یا ناهار ناخنک می­زد که آخر یارو از رو می­رفت و می­گفت: «بفرما داداش» و همین کلمه کافی بود تا احمد چترباز بگوید: نوش جان، ولی شریک شود و لقمه­ای بردارد که چشم طرف چهار تا شود. احمد شکارچی توی قهوه­خانه محبوب بود.
تا می­آمد می­نشست شروع می­کرد به تعریف کردن خاطرات شکارچی، حالا هم که بعد از یک هفته برگشته بود، نشسته بود کنار قفس قناری و زیر تابلوی بحث سیاسی و سیگار کشیدن ممنوع. مش حیدر قهوه­چی گفت: احمدخان نبودی؟ احمد شکارچی گفت: شکار بودم. کجا؟ کوه و دشت. چیزی هم زدی؟ ای بابا مگه می­شه شکارچی
دست خالی برگرده.
-آره به خصوص  تو.
اشاره مش حیدر قهوه­چی به وقتی بود که رفته بود شکار و قول داده بود برای مش حیدر قهوه­چی قوچ بزند تا تمام قهوه­خانه را آبگوشت قوچ بدهد. رفته بود یک هفته بعدش هم به عهدش وفا کرده بود. آمده بود و گوشت شکار را گذاشته بود روی میز و گفته بود: اینم واسه اونایی که می گن احمد چتربازه. همه قهوه­خانه پا شده بودند. آمده بودند جلو و انگار تا حالا گوشت ندیده­اند. یکی می­گفت: لامذهب قوچ کوهی چه دنبه­ای داره! یکی می­گفت: کله­اش چی شد احمدخان؟ یکی می­گفت: حیوون کوهی گوشتش یه طعم دیگه­ای می­ده. احمد هم کناری نشسته بود و باد توی گلو انداخته بود، که مش حیدر قهوه­چی یک دفعه داد زد: لاکردار گوشت رو از کدوم کشتارگاه خریدی؟ و اشاره کرد به مهر آبی رنگ شهرداری که روی ران گوسفند بیچاره حک شده بود. احمد شکارچی لو رفت و گفت: اینو همونجا که شکارو زدیم زدن روی تنش که معلوم شه سالمه. مش حیدر قهوه­چی حرف را درز گرفت و گفت: مهم اینه که دست خالی برنگشتی. بعد از آن ماجرا بود که یک روز بارانی احمد شکارچی آمد قهوه­خانه.
دم صبح بود و کسی به جز من نبود. نشست کنارم و گفت: بچه­ی این محلی؟ گفتم: ها! گفت: منو می­شناسی؟
گفتم: بله آقا، کیه که شما رو نشناسه؟ گفت: عیبش همینه، آدم نمی­تونه از دست طلبکارش در بره. گفتم: من خیلی دوست داشتم یه لندرور داشتم مثل شما می­زدم تو بیابون. گفت: چرا نمی­کنی؟ کاری نداره، تصدیق داری؟ گفتم: بله آقا گفت: یه لندرور بخر بزن به کوه و دشت. گفتم: پا نمی­ده،
هر جور برنامه­ریزی می­کنم نمی­شه.
گفت: باید بخوای، برنامه­اش جور می­شه. گفتم: یه بار مارو با خودت ببر. گفت: کجا؟ گفتم: وقتی میری بیابون.
نگاهی به مش حیدر قهوه­چی انداخت. مش حیدر گفت: دهنش محکمه، بابا ننه داره. نفهمیدم مش حیدر قهوه­چی چرا مرا تأیید می­کرد. گفتم: دُنگ سفرم با خودم. احمد شکارچی گفت: بابا من تا حالا یه پشه  هم نکشتم! گفتم: پس این لندرور چی یه؟ گفت: بابا نون خشک می­برم واسه گاوداری­های اطراف تهرون. مش حیدر قهوه­چی دو تا چای آورد جلوی ما گذاشت و گفت: شکار چیز بدیه، شکارچی­ها عاقبت خوبی ندارن. گفتم: از شکار متنفرم.
احمد شکارچی گفت: چه خوب. شاگرد مش حیدر قهوه­چی املت را گذاشت جلو من با سبزی. احمد چترباز از ناخنک زدن به سبزی­ها شروع کرد. می­دانستم صبحانه را مهمان من است. عیبی هم نداشت. وقتی لقمه­ای گنده از توی ماهیتابه برداشت، خودمانی­تر شده بودیم. گفتم: احمدخان حالا واسه چی شکارچی شدی؟ لقمه­ای را گذاشت توی دهنش که عقب نیفتد. با دهان پر گفت: کلاس داره. مش حیدر قهوه­چی سینی دیگری آورد که توی آن املت بود. گذاشت جلو من و غذای مرا هل داد جلوی احمد چترباز و گفت: امروز رو مهمون قهوه­خونه باش. صبحانه را که خورد پاشد و راه افتاد.
مش حیدر قهوه­چی گفت: کجا احمدخان؟ احمد گفت: شکار، در را بست و رفت. گفتم: کاش منو با خودش می­برد، بالاخره کوه و بیابون که می­ره.
مش حیدر قهوه­چی گفت: یه هفته دیگه برمی­گرده، بهش بگو تو رو می­بره. گفتم: از کجا می­دونی؟ گفت: قلقش دست منه از تو خوشش اومده بود. یه جوری شبیه هم هستین. گفتم: شاید.