یادداشت 8 آذر 91
درسهای باران
«سیلی درشت باید و انبوهمحمد عسلی
سیلی مهیب، خاسته از کوه»
زیر غرش تندرها و تیغ صاعقهها فارس در باران درغلتید. شلاق آذرخش بر تن نرمش مدام مینواخت و سیلی شد درشت و انبوه، سیلی مهیب بر شده از کوه. باران برگهای نیمه جان چناران را غسل داد و تلنگری زد و شاخهها را عریان کرد؛ تا بادی، طوفانی بر شود از کوه و بروبد جامههای پار و پیرار را در آستانه زمستان.
و دیدیم آبتنی نارنجستانها در باغ و خیابان و کوی و برزن و خانه به شادابی و شادی. خوشحال شدیم از آنچه پیش آمد از آسمان که نداشتیم سالیانی این چنین. ورود کردیم در نغمهها و منظومهها به یاد دوران باغ در کنار بخاری هیزمسوز با نگاهی جگرسوز و زباندوز و خواندیم قطعهای جدا شده از یک منظومه مانا و پیش درآمد آرش را که حمید سروده بود در سالهای پیشین آن زمان که من ده سال بیش نداشتم زیر باران بودم و در پناه بادامستان.
«گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصههای در هم غم را ز نمنمهای بارانها شنیدن
بیتکان گهوارهی رنگینکمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتشها نشستن
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست
ور نه، خاموش است و خاموشی گناه ماست...»
بلی باران هر چند شلاقوار بر تن زمین جاری بود و جای بیباران نبود اما بسیاری آدمها زیر باران نرفتند و ندیدند و نشنیدند و نبوییدند.
«بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
و یا
سر برون آوردن گل از درون برف...»
و درسهای باران آن نبود که چهار چرخههای گریزان در سبقتی ناباورانه از باران راه گم کنند و پرتاب شوند در سیلابهای گرد شده در حاشیهها، بل درس آن بود که خدا نه قدر همت مردمان آب میدهد زمین را و جاری میکند رودها و رودخانهها تا خشمگین و غران راه دریا پیش گیرند و در دامن آن آرام شوند، بل در حد کرامت به ظرافت و گاه با مهابت دامن میگسترد از دریا دریا دل تا بیدلان را از خواب زمستانی بیدار کند حتی به سرمایی اندک در فصلی نه چندان سرد.
و ما آموختیم که:
«زندگی را شعله باید بر فروزنده
شعلهها را هیمه سوزنده...»
و با خود نجوا کردیم، کدام هیمه، جنگلها که زیر دندانهای حریص ارههای برقی سرافکندند و تنه دراز کردند پشت دریچهها و زیر تیغ شیشهها تا رگهای رنگین آنها زینتبخش میزها و کمدها باشند و نگهدارنده دست ساختهای کهن آدمیان فسیل شده و دیدیم که در افق پیش رو جنگلی نیست... و ابرها نوید جنگلی دیگر میداد. جنگل انسانها.
به خود آمدیم در کنار رقص شعلههای بخاری جنگلسوز و خواندیم و دوباره واگویه کردیم که:
«جنگلی هستی تو، ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بیدریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیانها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبانهای تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان...»
شعر از سیاوش کسرایی
+ نوشته شده در 2012/11/28 ساعت 5:16 توسط عصرمردم
|
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی