درس­های باران
محمد عسلی
«سیلی درشت باید و انبوه
سیلی مهیب، خاسته از کوه»
زیر غرش تندرها و تیغ صاعقه­ها فارس در باران درغلتید. شلاق آذرخش بر تن نرمش مدام می­نواخت و سیلی شد درشت و انبوه، سیلی مهیب بر شده از کوه. باران برگ­های نیمه جان چناران را غسل داد و تلنگری زد و شاخه­ها را عریان کرد؛ تا بادی، طوفانی بر شود از کوه و بروبد جامه­های پار و پیرار را در آستانه زمستان.
و دیدیم آب­تنی نارنجستان­ها در باغ و خیابان و کوی و برزن و خانه به شادابی و شادی. خوشحال شدیم از آنچه پیش آمد از آسمان که نداشتیم سالیانی این چنین. ورود کردیم در نغمه­ها و منظومه­ها به یاد دوران باغ در کنار بخاری هیزم­سوز با نگاهی جگرسوز و زبان­دوز و خواندیم قطعه­ای جدا شده از یک منظومه مانا و پیش درآمد آرش را که حمید سروده بود در سال­های پیشین آن زمان که من ده سال بیش نداشتم زیر باران بودم و در پناه بادامستان.
«گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بام­های مه گرفته
قصه­های در هم غم را ز نم­نم­های باران­ها شنیدن
بی­تکان گهواره­ی رنگین­کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش­ها نشستن
دل به رؤیاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله­اش در هر کران پیداست
ور نه، خاموش است و خاموشی گناه ماست...»
بلی باران هر چند شلاق­وار بر تن زمین جاری بود و جای بی­باران نبود اما بسیاری آدم­ها زیر باران نرفتند و ندیدند و نشنیدند و نبوییدند.
«بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
و یا
سر برون آوردن گل از درون برف...»
و درس­های باران آن نبود که چهار چرخه­های گریزان در سبقتی ناباورانه از باران راه گم کنند و پرتاب شوند در سیلاب­های گرد شده در حاشیه­ها، بل درس آن بود که خدا نه قدر همت مردمان آب می­دهد زمین را و جاری می­کند رودها و رودخانه­ها تا خشمگین و غران راه دریا پیش گیرند و در دامن آن آرام شوند، بل در حد کرامت به ظرافت و گاه با مهابت دامن می­گسترد از دریا دریا دل تا بیدلان را از خواب زمستانی بیدار کند حتی به سرمایی اندک در فصلی نه چندان سرد.
و ما آموختیم که:
«زندگی را شعله باید بر فروزنده
شعله­ها را هیمه سوزنده...»
و با خود نجوا کردیم، کدام هیمه، جنگل­ها که زیر دندان­های حریص اره­­های برقی­ سرافکندند و تنه دراز کردند پشت دریچه­ها و زیر تیغ شیشه­ها تا رگ­های رنگین آنها زینت­بخش میزها و کمدها باشند و نگهدارنده دست ساخت­های کهن آدمیان فسیل شده و دیدیم که در افق پیش رو جنگلی نیست... و ابرها نوید جنگلی دیگر می­داد. جنگل انسان­ها.
به خود آمدیم در کنار رقص شعله­های بخاری جنگل­سوز و خواندیم و دوباره واگویه کردیم که:
«جنگلی هستی تو، ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی­دریغ افکنده روی کوه­ها دامن
آشیان­ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه­ها در سایبان­های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان...»

شعر از سیاوش کسرایی